
طاهره الماسی
سُها لنگههای چوبی پنجره را باز کرد تا ریههایش را مهمان هوای صبح بهاری کند. شمعدانیهای رنگارنگ روی ایوان خانه کاهگلیشان خودنمایی میکرد. چشمانش از پشت گلدانها به باغ خیره شد. اگر امسال خشکسالی نبود باید به جای علفهای هرز شکوفههای سیب و گلابی خودنمایی میکرد. صدای بسته شدن در با صدای سلام کردن یوسف همراه شد. سُها غمش را به نقابی از لبخند پوشاند و رو به یوسف سلام کرد.
یوسف قیسیهای درشت و خوشرنگ را در کاسه سفالی لاجوردی ریخت دستانش را به سمت سها دراز کرد:
ـ نوش جان مادر و دختر.
سها چشمان عسلیاش را خمار کرد. دستی روی شکمش گذاشت وگفت:
ـ از کجا معلوم که دختر باشه بابایی. نمیگی اگه شازده پسر باشه بهش برمیخوره؟!
یوسف خندهای از ته دل کرد و سرش را بالا گرفت:
ـ بعد از هفت سال انتظار هر چی باشه شکر. فقط انشاءالله سالم باشه.
***
صدای گنگ و مبهمی نزدیک و نزدیکتر می شد.کمکم همهمهها تبدیل شد به فریاد:
ـ آتیش... آتیش... آتیش...
یوسف سر جایش میخکوب شد. صدای اهالی روستا بود.
ـ یا خدا دیگه کدوم باغ آتیش گرفته؟! صدای محمدعلی میاد نه سها؟ میشنوی؟
محمدعلی و همسرش پریچهر همسایه گذر بالایی بودند. آنها با هم رفت و آمد داشتند. محمدعلی مدتی بود به خاطر محصول ندادن باغ درآمد نداشت.
یوسف و سها سراسیمه به سمت در دویدند. سها بیل را برداشت، یوسف چند سطل آب را با طنابی محکم کرد و دور گردنش انداخت. در میانه راه چاهی بود که کمتر از نیمی آب داشت، یوسف سطلها را پر کرد. هر کدام از مردم هر چه دم دست داشتنند را آب کرده بودند و به سمت باغ محمدعلی میدویدند.
بالأخره بعد از چند ساعت همه عرقریزان روی خاک نشستند. دود غلیظی فضای باغ را پر کرده بود. یکی از اهالی صدایش را بلند کرد وگفت :
ـ زودتر از اینجا بروید تا دود کسی را اذیت نکند و دوباره ماجرای باغ حیدر تکرار نشود.
صورتها خسته و خاکآلود و نفسها تنگ بود. سها در آن شلوغی خواهرش رخساره و شوهرش اکبرآقا رادید. رو به اکبر آقا پرسید:
ـ ماجرای باغ حیدر چی بوده؟
اکبر آقا که خاک و گردهای سر و صورتش را میتکاند، گفت:
ـ چند ماه قبل که باد گرم شدیدی آمده بود، درختهای باغ حیدر هم سوخت...
سها سرتکان داد، اکبر آقا ادامه داد:
ـ بعد از خاموش کردن آتش پسر یکی از همسایهها که تنگی نفس داشت و برای کمک آمده بود حالش بد شد و مجبور شدند با موتور او را به بیمارستان شهر ببرند.
سها تازه یادش آمد. آن روزها خیلی حالش مناسب نبود و بیشتر استراحت میکرد.
***
سها جمعهها را دوستتر داشت. تنها روزی که یوسف در کنارش بود. دلش نمیخواست که روزش تمام شود. اما چارهای نبود. باز هفته آغاز میشد و یوسف بعد از آنکه نماز صبحش را باصدای بلند میخواند برای کار به شهر میرفت. سها چشمش به قبا و لباده و تنبان و عرقچین یوسف افتاد. یوسف برای کار در شهر مجبور بود تا لباس کار مخصوص بپوشد و لباسهای محلیاش روی میخ دیوار باید یک هفته انتظار میکشیدند تا به تن یوسف مهمان شوند. سها تصمیم گرفت تا برای شب آش بلغور جو آماده کند. همان طور که جو را میخیساند غرق در خاطراتش شد. هر سال به وقت بهار یوسف چوب تهیه میکرد و با اره و تیشه به جانشان میافتاد تا جعبه تهیه کند. بعد آنها را در گوشهای از حیاط روی هم میچید تا فصل برداشت میوه فرار رسد. روزهای برداشت میوه در روستا غوغا بود. همسایه و اقوام دور هم جمع میشدند و به نوبت محصولهای باغهایشان را میچیدند. هر باغ محصول غالب خودش را داشت برخی فقط انگور میکاشتند، برخی انواع آلو، باغ یوسف هم که سرشار از سیب و گلابی بود. روز عروسیشان یک تخت چوبی تزیین شده در زیر شکوفههای سیب گذاشته بودند و وقتی سها بله را گفته بود یوسف از شوق درخت سیب را تکان داده بود تا شکوفههایش روی سرشان بریزد. سها در زیر تور پولک کاری شدهای که رخساره برای او درست کرده بود و روی سرش انداخته بود ریز ریز میخندید.
***
اشک نرم نرمک از گوشه چشم سها سرازیر شد. حالا چند سال بود که باران نیامده بود و خشکسالی بیداد میکرد. چهره روستا تنک شده بود. هر درختی اگر تا فصل رویش دوام میآورد به زور چند میوه نارس میداد که حتی ارزش چیدن نداشت. بوی آش جا افتاده در خانه میپیچید و سیاهی آسمان نوید آمدن یوسف را میداد. صدای اذان مغرب از بلندگوی امامزاده یوسفبنعلیالنقی میآمد. سها روی جانماز چهل تیکهای که دستدوز خودش بود نشسته بود و در دلش نجوا میکرد:
ـ خدایا قدیمیها میگویند که دعای زن باردار مستجاب است. تو را به حق چهارده معصوم امسال این زمینهای خشک را با برف و باران سیراب کن.
سرش را که از سجده بلند کرد یوسف را دید که محو تماشایش شده بود.
ـ خسته نباشی، کی آمدی؟ اصلا متوجه نشدم.
ـ فرشتههای همراه شما خسته نباشند که از صبح تا شب مدام خیر و خوبیتان را مینویسند.
سها نیمخیز شد تا برای یوسف چای بریزد. اما یوسف اجازه نداد.
ـ بنشین تا من هم نماز بخوانم و بعد نذر هر روزمان را ادا کنیم.
سها قرآن را برداشت، به سینه فشرد، به صورتش مالید و روی رحل چوبی گذاشت تا یوسف برایشان قرآن بخواند. نذرشان برای بچهدار شدن خواندن روزی یک صفحه قرآن بود.
***
کمکم سها سنگین شده بود. به قول رخساره دیگر پا به ماه بود و باید بیشتر مراقب خودش بود. سوز باد از لای در و پنجره به داخل خانه سرک میکشید. شاید طوفان در راه بود و دل سها طوفانیتر. انگار هرچه اضطراب است به جانش ریخته بودند. از آمدن یوسف دو ساعت گذشته بود اما خبری نبود. سها بیقرار در اتاق دست به کمر قدم میزد. چه بلایی سر یوسف آمده ، پس کجا مانده؟ صدای ضربه در سها را کمی امیدوار کرد. با سرعت در را باز کرد. رخساره به چشمهای نگران سها خیره شده بود بعد به سرعت داخل شد و در را پشت سرش بست.
ـ چرا رنگت پریده عزیزم، خوبی؟
سها روی زمین نشست دستش را روی سرش گذاشت و گفت:
ـ یوسف هنوز نیامده!
رخساره همان طور که مشغول درست کردن شربت برایش بود گفت:
ـ نگران نباش، اکبر آقا گفته که جاده بر اثر طوفان بسته شده احتمالا امشب یوسف نمیآید و در شهر میماند. من هم آمدم تا تنها نباشی.
ـ خداخیرت دهد دلم به هزار راه رفت. تو برو، بچهها تنها هستن. من میمانم انشاءالله فردا یوسف میآید.
رخساره گفت:
ـ نگران بچهها نباش. اکبر آقا از مغازه آمده گفت امشب بهخاطر خرابی هوا زودتر تعطیل کرده است. بچهها امشب را با پدرشان تنها باشند تا بیشتر قدر من رابدانند!
هر دو با هم خندیدند. رخساره صورت سها را بوسید و ادامه داد:
ـ مگر میشود خواهر پا به ماهم راتنها بگذارم؟!
سها به سمت طاقچه رفت. قرآن را برداشت. امشب باید تنها نذرشان را ادا میکرد. خدا را به حق قرآن قسم داد تا یوسفش را به سلامت به او برساند.
نیمههای شب درد امان سها را گرفت. به خود میپیچید و از این پهلو به آن پهلو میشد. رخساره بیدار شد و فهمید که زمان زایمان نزدیک است.
***
چند ساعت بعد سها با شنیدن صدای گریه نوزاد چشمان خود را که از فشار درد دیگر توانی برایشان نمانده بود باز کرد. رخساره کودک را در آغوش سها گذاشت. سها با تمام عشق نگاهش کرد. چند لحظه بعد یوسف در قاب در نمایان شد. تمام لباسهایش خیس آب بود. سها یاد زمینها افتاد که حالاسیراب میشوند و سبز. دخترش را به سمت یوسف گرفت. یوسف دستهای کوچک فرزندش را بوسید و بعد با لبخند گفت:
باران جان خوش آمدی!