
فاطمه جدیدی
قسمت دوم
حنانه نگاهی به ضریح انداخت. زن به ضریح اشاره کرد. «قسمش دادم به پدر جوونش. گفتم خودش جوونم رو شِفا بده.»
بغض گلوی حنانه را گرفت. آمد حرفی بزند اما دلش نیامد زن را بیشتر از این آزار بدهد. خواست بگوید بیخودی التماس میکنی. خدا کاری را که بخواهد میکند. کاری به حرف من و تو ندارد. خواست برایش بگوید چقدر به خاطر مادرش التماس کرد و هیچ فایدهای نداشت. از کسی شنیده بود چهل نماز شب، معجزه میکند. برای همین نذر کرده بود. اوایل حال مادرش بهتر شده بود. به همین دلیل امیدوار شد و بقیه را هم خواند. گاهی تا صبح توی اتاقش نماز و دعا میخواند. چهلتا را تمام کرد. سه روز بعد، نماز صبح میخواند که با صدای جیغ محدثه دوید سمت پذیرایی. او را دید که افتاده روی جنازه مادرش.
صدای اذان در فضای امامزاده پیچید. زن چند قدمی به سمت در حرکت کرد و سریع برگشت. کنار دختر، رو به قبله ایستاد. رو به حنانه کرد: «شما الان نماز میخونی؟»
ـ نه
ـ پس حواست به دختر من باشه تا من نمازم رو بخونم.
قامت بست. تند تند نمازش را خواند. سلام آخر را داد و بلند شد.
صدای بلندگو کم و زیاد میشد. کسی خِشخِش آن را درست میکرد. چند لحظه بعد صدایی بم از بلندگو پخش شد.
«اصغرا گر ز عطش تشنه و بیتاب شدی
به روی دست پدر خوب تو سیراب شدی»
زن سلام داد و نمازش را تمام کرد. انگار با شنیدن صدا آشوب درونش بیشتر شده باشد، برگشت سمت دختر. با یک دست کیسه کفشهایش را برداشت و با دست دیگرش سعی در بلند کردن دختر داشت.
ـ نجمه جان پاشو مامان. الان امامزاده خلوتتر میشه. راحتتر میتونی بیاییها!
رو به حنانه کرد.
ـ میایی کمک کنی ببریمش تا دمِ در؟
حنانه با عصبانیت از جا بلند شد. دست زن را از دختر جدا کرد. نفهمید چطور هُلش داد که زن به ضریح چسبید و از دختر دور شد.
ـ خانم این داره میمیره. برای چی داری این کار رو میکنی؟ تو این آفتاب کجا میخواهی ببریش؟
اشکش جاری شد. دلش به حال دختر که نگاهش به مادرش بود، سوخت. نشست کنارش و دستش را گرفت.
ـ من حال این رو میفهمم. امامزاده، خدا، یا هرکس دیگه اگر بخواد شِفا بده اینجا و دسته براش فرقی نداره. بشین همینجا دعا و نمازت رو بخون.
زن گریه میکرد. نگاهش مردد بود. انگار خودش هم به کاری که میخواست انجام بدهد، مطمئن نبود. بلند شد و کمی از حنانه و دخترش دور شد. رو به حیاط دو زانو نشست و زُل زد به جمعیتی که از در خارج میشدند. حنانه ضربان قلبش تند شده بود. تند تند نفس میکشید. وقتی به رفتار زن فکر میکرد، عصبانیتر میشد. از طرفی هم دلش برای زن میسوخت. فکر کرد اگر این آخرین کاری است که از دستش برمیآید، بهتر است انجام دهد. شاید بعد از رفتن دخترش فکر کند اگر نذرش را ادا میکرد، دخترش زنده میماند. هر چند مطمئن بود این کارها فایدهای ندارد و زن دارد دست و پای بیخودی میزند. ساعتش را نگاه کرد. یک ساعت و پنج دقیقه تا حرکت قطار مانده بود. دست دختر را رها کرد و از جا بلند شد. نشست کنار زن. خم شد سمت صورتش. صورت زن از شدت گریه سیاه و رگ پیشانیاش ورم کرده بود. دستش را روی شانهاش گذاشت.
ـ اگر میتونی نیمساعته بری و برگردی، من پیشش میمونم. تو از طرفش برو. فقط زود برگرد.
زن برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. بعد هم نگاهی به حنانه کرد. بلند شد. هنوز هِقهِقی خفه در گلویش بود و دستهایش را به هم فشار میداد. حنانه احساس کرد زن مطمئن به برگشتن در این زمان نیست. اطرافش را نگاه کرد.
ـ فوقش اگر دیر شد و من باید میرفتم...
به خادمی که گوشه صحن داشت مردم را به آرامی بیرون میفرستاد اشاره کرد.
ـ میسپرمش به این خادمها.
زن خم شد و کیسه کفشهایش را برداشت. با لبه روسری اشکش را از روی گونهاش پاک کرد.
ـ خیر ببینی. یه کم که با دسته برم برمیگردم.
و با عجله سمت در رفت. حنانه سمت دختر برگشت. به سختی نفس میکشید. سینهاش بالا و پایین میشد. دختر چشم باز کرد و اطرافش را نگاه کرد. نگاهش که به حنانه افتاد، لبخند کمرنگی در چهرهاش نقش بست. حنانه رو به او لبخندی زد و به فضای امامزاده نگاه کرد. نور سبز رنگی از لابهلای مشبکهای نقرهای به بیرون میتابید. دختر آرام سرش را سمت ضریح چرخاند. حنانه احساس کرد فرصت مناسبی است تا در خلوتی، از فضا و سقف و پنجرههای رنگیِ دورتادورِ آن عکس بگیرد. دوربین را روشن کرد. ایستاد و سقف را وسط قاب جا داد. هنوز عکس نگرفته بود که صدای نالهای توجهش را جلب کرد. دختر به پهلو شده بود و یک دستش را به پایه سنگیِ ضریح گرفته بود. حنانه نشست و از پشت سر، به طرف صورتش خم شد. گوشه صورتش خیس بود. با صدایی خشدار و خیلی آهسته که به زور از ته گلویش بالا میآمد حرف میزد. حنانه متوجه حرفهایش نمیشد. گوشش را نزدیکتر برد.
ـ ای... این بار... دی...گه... راح تم ...کُ...نید... خُدا....یا... شِفام....رو.... به....رف...تنم... بِ....زار... خس....ته... شدم ... دی...گه.
دختر داشت تلاش میکرد حرفش را ادامه بدهد که انگار نفسش یاری نکرد. حنانه طاقت نیاورد. از دختر فاصله گرفت تا بقیه حرفهایش را نشنود. نشست و به دردهایی که مادرش در روزهای آخر تحمل میکرد، فکر کرد. چند روز قبل از فوتش دیگر قدرت تکلم نداشت. حنانه را دیگر نمیشناخت. گاهی چشمهایش درست نمیدیدند و به در و دیوار میخورد. دکترها گفته بودند مغزش در آستانه از کار افتادن است. آن روزها حرف دکترها را باور نمیکرد. برایش سؤال بود که اگر ذهن مادرش مشکل دارد، چرا حمد و سوره و ذکرهای نمازش را فراموش نکرده؟
صدای سرفههای دختر او را از فکر بیرون آورد. صدای نفسهایش بلندتر شده بود. تند تند دهانش را باز و بسته میکرد. حنانه نمیدانست چه کار کند. فکر کرد اگر اکسیژن کافی برای تنفس نداشته باشد بیهوش میشود. گوشی را از جیبش درآورد. دستپاچه شاسی را فشار داد تا روشنش کند. اطرافش را نگاه کرد که ببیند چیزی به ذهنش میرسد یا نه؟ هیچکس داخل امامزاده نبود. صفحه گوشی روشن شد. دستش را زیر سر دختر برد. سرش را بالا آورد تا راحتتر نفس بکشد. یک دستی شماره اورژانس را گرفت. پاسخگوی اورژانس با اولین توضیحاتِ او، آدرس را پرسید.
ـ آدرس رو نمیدونم. من الان داخل امامزاده موسیمبرقع هستم...
و گوشی را قطع کرد. سرفههای دختر بیشتر شده بود. با فشار آخرین سرفه، مایع نارنجی رنگی از دهانش بیرون ریخت. انگار راه نفس دختر باز شده باشد، نفسی عمیق کشید. به حنانه نگاه کرد و اشاره کرد که آب میخواهد. سرِ دختر را روی کوله جا داد و از جا بلند شد. نگاهی به اطرافش کرد. کلمن قرمز رنگی گوشه امامزاده بود. سمت کلمن رفت. جالیوانی خالی بود و لیوانهای یکبار مصرف تمام شده بود. لیوان استیلی کنار کلمن، روی میز بود. فکر کرد از صبح هزار نفر با این لیوان آب خوردهاند اما چارهای نداشت. شیر را باز و لیوان را تا نیمه آب کرد. نزدیک دختر که رسید، سریع کنارش نشست. دستش را زیر سر دختر برد تا لیوان را نزدیک دهانش ببرد. سر دختر شُل از روی دستش سُر خورد. مبهوت، چهره دختر را نگاه کرد. رنگ پریده و بیحس بود. حنانه بدنش میلرزید و دستش زیر سر دختر سِر شده بود. دهانش قفل شده بود. نه میتوانست فریاد بزند و نه گریه کند. خشکش زده بود. لیوان از دستش زمین افتاد. دستش را از زیر سر دختر در آورد و خودش را عقب کشید. نگاهی به دختر و نگاهی به ضریح انداخت. دستش را گذاشت روی پایه سنگیِ ضریح. همانجایی که دختر چند دقیقه قبل دست گذاشته بود. در امامزاده با فشار باز شد. زهرا هراسان تو آمد. با دیدن حنانه دوید داخل و از دور صدایش را بلند کرد.
ـ حنانه جون از صبحه که داریم دنبالت میگردیم.
به او که رسید، چشمهایش گرد شد. نگاهی به دختر و چشمهای نیمه بازش کرد و نگاهی به حنانه که خشک و بی حرکت در خودش جمع شده بود. سؤ ال کرد: «این کیه؟» صدایش بلندتر شد و با فریاد پرسید؟ «چی شده؟ چرا حرف نمیزنی؟» وقتی جوابی از حنانه نشنید، سمت در امامزاده دوید و با یکی از خادمها برگشت. خادم، سمت دختر رفت و زهرا حنانه را بلند کرد و از آنجا فاصله گرفتند. حنانه سرش را برگرداند. نگاهی به لیوان استیل کنار ضریح انداخت. زهرا او را به گوشهای برد. زُل زده بود به نقطهای. نه گریه میکرد و نه حرفی میزد. حرفهای زهرا را درست متوجه نمیشد. دوباره به ضریح و نور سبز رنگی که از آن ساطع میشد نگاه کرد. بغضش ترکید. دست زهرا را گرفت.
ـ زهرا خانم، به نظرت خدا باید به حرف من گوش میکرد یا مامانم؟
زهرا دست کرد توی کیفش و بطری آب معدنی کوچکی را از کیفش بیرون آورد. صدای آمبولانس نزدیک شد. زهرا بطری را دست حنانه داد و به سمت حیاط دوید. حنانه دلش آشوب بود. دوست داشت کاری برای دختر انجام دهد. کلافه به اطراف نگاه کرد. هر چه فکر کرد، ذهنش به جایی نرسید. فکر کرد برود پیشش و بالای سرش قرآن بخواند. حمد شفا بخواند اما راضی نشد. توان رفتن بالای سر دختر را نداشت. تصمیم گرفت این بار به نیت نجمه دو رکعت نماز بخواند. آستین مانتواش را تا زد. مقنعهاش را عقب داد و همان گوشه نشست. با دست راست آب به صورتش ریخت. وضو گرفت و از جا بلند شد. زهرا را نگاه کرد. خم شده بود و با زنی که بالای سر دختر بود، حرف میزد. از جامُهریِ امامزاده مهرِ تربت برداشت. ساعت مچیاش را نگاه کرد. ساعت یک و ربع بود. ایستاد و قامت بست. زهرا همان طور که با گوشی حرف میزد، به سمت حنانه آمد. انگار میخواست چیزی به او بگوید اما با دیدن حنانه سر جایش ایستاد و به شخصی که پشت خط بود،گفت: «محدثه جان نذرت قبول شد.»