کد خبر: ۶۴۴۳
۱۴۰۰/۰۸/۰۷ ۱۹:۱۱

بی‌خبر از تو


مریم ابراهیمی شهرآباد

قسمت چهارم

ایستاده‌ام در پیاده‌رو و تکیه ‌داده‌ام به کرکره‌ یک مغازه ساندویچی با اینکه بسته ‌است اما بوی روغن و نخود را حس‌ می‌کنم، یک ساندویچ را در ذهنم تصور می‌کنم، حالم بد می‌شود. چند وقتی است که انگار گوارشم بهم ریخته، هر غذایی با معده‌ام سازگاری ندارد. بوی بعضی از غذاها حتی حالم را بد می‌کند؛ می‌روم کنار عطرفروشی می‌ایستم که بوی ساندویچ را احساس نکنم.

از در ورودی حرم تا سر خیابان چهارمردان را نرده کشیده‌اند و راه اختصاصی درست کرده‌اند برای ورود دسته‌های عزاداری به حرم. میدان آستانه پر است از پیر و جوان، زن و مرد، بزرگ و کوچک که سیاه پوشیده‌اند. ناخودآگاه شعر محتشم را در ذهنم تکرار می‌کنم: «باز این چه شورش است که در خلق عالم است.»

پسری، ده دوازده ساله روبرویم ایستاده، دشداشه بزرگ مشکی تا پشت پا پوشیده و بدون کفش و جوراب است. یک لحظه خودم را جایش می‌گذارم و داغی آسفالت را کف پایم احساس می‌کنم که پوستم را می‌سوزاند. شال سبزی به کمر بسته و یک کوزه زیر بغل گرفته، کیسه‌ای پر از لیوان‌های یک بار مصرف هم دستش است و به جمعیت عزادار و تشنه آب تعارف می‌کند. گل‌های روی سرش خشک شده‌ است. روی بازویش هم.

صدای تپل و سنج دلم را به لرزه در آورده. از بچگی همین بودم. همیشه شنیدن این صدا قلبم را می‌فشرد و از شدتش اشک به چشمانم سرازیر می‌شد. محسن می‌گوید: «اگه میخای آتیش‌زدن خیمه‌ها رو ببینی الان باید بریم چهارمردون بلافاصله بعد از نماز شروع می‌کنن.» با پشت دست اشک گوشه‌ چشمم را پاک می‌کنم و می‌گویم: «بریم.»

دور تا دور چهار راه را طناب کشیده‌اند چند خیمه کوچک سبز رنگ وسط میدان علم کرده‌اند و یک خیمه بزرگ که روی آن پرچم سرخ نصب شده. مردهایی با لباسهای قرمز و کلاه خود با مشعله‌هایی از آتش به دست، اطراف خیمه‌ها می‌گردند. دختر بچه‌های پنج شش ساله با چادرهای عربی می‌دوند و اسب سواری با تازیانه به سمتشان هجوم می‌برد.

ذهنم می‌رود به سال‌های دورِ دورِ دور در دل تاریخ. بیابانی خشک و بی‌آب و علف، پر از خار مغیلان، پر از ترس و تشنگی و تنهایی‌، پر از مظلومیت، جنگ نابرابر عدل و کفر، جنگ نابرابر پاکی و پلشتی. عده‌ای زن و بچه که هر کدام روبه سویی هراسان فرار می‌کنند. چه روح بزرگی جز خاندان اهل‌بیت می‌تواند بین این همه مصیبت چیزی نبیند جز زیبایی. غارت و آتش و تازیانه. شبیه‌سازیش را دارم می‌بینم قلبم دارد از جا کَنده می‌شود چه برسد به دیدن واقعی این صحنه‌ها. چشمانم دیگر تار می‌بیند و قطرات گرم اشک پشت سر هم می‌ریزد روی گونه‌هایم.

سواری مشک آب در دسته گرفته در کاسه‌ی سفالی دستش می‌ریزد و بعد کاسه را بالا می‌برد و آرام آرام آب را جلوی چشمان معصوم دختر بچه‌ای سه ساله خالی می‌کند و قهقه مستانه سر می‌دهد. چقدر پَست بودند آن جماعت. عده‌ای زن و کودک هم چادرهای عربی با پوشییه‌های سبز طناب به دستانشان بسته شده و اسب سواری کنارشان ایستاده و هر چند لحظه یکبار تازیانه دستش را بالا می‌برد و محکم روی آسفالت می‌کوبد.

ناخودآگاه ذهنم می‌رود به مدافعین حرم و حاج‌قاسم. به زمان حمله‌ داعش به سوریه، اولین متنی که درباره حمله‌ داعش برای رادیو نوشتم، آقای رحمتی ایمیل زده بود: «درباره حمله نیروهای‌ تروریستی داعش و کشتار زنان و کودکان مظلوم سوری و تخریب قبر حجربن‌عدی چند متن کوتاه اطلاع‌رسانی بنویسید لطفا.» در اینترنت که سرچ زدم عکس‌هایی دیدم که حتی دیدن تصویرش پر از دلهره و ترس و وحشت بود.

شکنجه کودکان و سر بریدن و تخریب و به آتش کشیدن، انگار این فرقه بازمانده‌های همان سپاه عمربن‌سعد بودند، به همان سنگدلی و قساوت قلب و انحراف و جمود فکری. اسم سوریه انگار گره خورده است به نام حاج‌قاسم. فکرم پرمی‌کشد برای زیارت مرقدش. در دلم می‌گویم: «حتما به محسن پیشنهاد میدم تو همین ماه محرم بریم سرخاکش.» جمعه‌ای که خبر شهادتش را شنیدم گریه کردم مثل روزی که بی‌بی از دنیا رفت، مثل روزی که پدرم رفت. چنان اشک ریختم و به هق‌هق افتادم که محسن آمد تلویزیون را خاموش کرد تا تصاویر لحظه شهادت را نبینم؛ انگشتی که از دست جدا شده بود... نشست کنارم سرم را به سینه‌اش چسباند و گفت: «محبوب جان آروم باش» خودش هم ناآرام بود قطرات اشکش می‌ریخت روی دستم. انگار همه‌ یتیم شده باشند.

تشییع پیکر سردار که شد از ظهر با محسن رفتیم. نشستیم ابتدای بلوار پیامبر اعظم. هوا سوز داشت، پتو گرفتیم پشتمان. قرار بود تا ظهر پیکر را بیاورند اما تا ۸ غروب خبری نشد. رستاخیز بود انگار. پیر و جوان و کودک نه سرما می‌شناختند و نه شب و نه ساعت‌ها انتظار. بلوار و زمین‌های خالی اطرافش پر بود از جمعیت.

نگاهم دوخته می‌شود به بزرگ‌ترین خیمه‌ در چهار‌راه، صدای اذانِ حزناکی، سرتاسر خیابان را پرکرده، هر چشمی را که نگاه می‌کنم گریان است. ماشین آتش‌نشانی سمت چپ چها‌رراه پارک کرده و چند نفر با یونیفرم مخصوص آتش‌نشانی آماده باش کنار ماشین ایستاده‌اند.

تا اذان تمام می‌شود صف‌های نماز وسط خیابان تشکیل می‌شود.

آب‌میوه‌گیری فروشی نبش چهار راه را نشان محسن می‌دهم و می‌گویم: «بعد نماز بیا اونجا» مردم روی آسفالت داغ مُهر می‌گذارند و قامت می‌بندند. بعضی‌ها روی تکه‌های کارتن ایستاده‌اند و عده‌ای چفیه پهن کرده و بعضی هم روی پتوی مسافرتی. در صف نماز کنار دختر جوانی می‌ایستم و الله‌اکبر می‌گویم.

با شعله‌ور شدن آتش صدای گریه‌ جمعیت اوج می‌گیرد. انگار همه قلب‌ها مچاله شده‌اند، صورت‌ها خیس و دست‌ها محکم روی سر فرود می‌آیند. صدای جیغ زنها دلم را می‌لرزاند. همه یاحسین می‌گویند. کنار آمیوه‌فروشی می‌ایستم سرم را به دیوار تکیه می‌دهم و چادرم را می‌گیرم جلوی صورتم. محسن کنارم ایستاده و دستش را دورم حائل می‌کند و مواظب است که به مردم نخورم. یاد بی‌بی می‌افتم و شیشه‌ی کوچکش. یک کلوخ اندازه حبه قند در این شیشه انداخته بود. می‌گفت: «از آقای مرعشی نجفی گرفته بود، برای شفا» می‌گفت: «تربت اصل روز عاشوراست و رنگ خون میشه» یاد بی‌بی ذهنم را پر می‌کند. روز عاشورا که می‌شد می‌‌نشست سر سجاده و نماز می‌خواند و صلوات می‌فرستاد برای تسلی دل امام زمان و بعد با بغض و گریه می‌گفت: «تو ناحیه‌ی مقدسه اومده امام زمان برای مصیبت امروز، خون گریه می‌کنه»

بی‌هوا دلم هوایش را می‌کند بینی‌ام را بالا می‌کشم و اشک‌هایم را پاک می‌کنم و رو به محسن می‌گویم: «بریم بقیع؟» فهمیده‌است که دلم برایش تنگ شده چشمانش را آرام روی هم می‌گذارد که یعنی برویم...

***

وارد بقیع می‌شویم. خبیر نشسته است جلوی در امام‌زاده زیر آفتاب داغ. دیدنش قلبم را آرام می‌کند. ماشین که از جلوی امام‌زاده رد می‌شود خبیر سرش را بالا می‌گیرد. قرآن دستش است و سجاده پهن کرده. محسن برایش بوق می‌زند و خبیر از همانجا دست روی سینه می‌گذارد و سرش را خم می‌کند...

می‌نشینم سر قبر آفتاب مستقیم می‌تابد فرق سرم. محسن می‌گوید: «خیلی داغه هوا، یه فاتحه بخونیم بریم تو امام‌زاده پیش خبیر.» چند دقیقه‌ای سر قبر می‌نشینم. محسن از ردیف قبرهای حفر شده‌ روبرو، یک بطری نوشابه پیدا می‌کند و می‌رود سمت شیر آب.

گرما و تابش مستقیم نور خورشید چشمانم را تار می‌کند. احساس می‌کنم سرگیجه دارم. صبحانه نخورده‌ام و دلم ضعف می‌رود. می‌روم سمت ماشین، به شیر آب که می‌رسم محسن از جایش بلند می‌شود بطری را پر کرده، می‌گویم: «سوئیچ رو بده من سوار شم داره حالم بهم می‌خوره.» می‌نشینم در ماشین و سوییچ می‌اندازم و روشنش می‌کنم. صورتم را می‌گیرم جلوی کولر، نسیم خنک می‌خورد بر خیسی‌‌ِ روسری‌ام و حالم را بهتر می‌کند. محسن در را باز می‌کند و سوار می‌شود. قبل از حرکت می‌گویم: «بریم امام‌زاده پیش خبیر.» دیگر از خبیر فراری نیست استقبال می‌کند.

جلوی امام‌زاده ماشین را پارک می‌کند. خبیر را نمی‌بینم، پیاده می‌شوم و می‌روم سمت در امام‌زاده. کفش‌هایش هست. نسیم خنک کولر گازی بر چادرم می‌خورد و تکانش می‌دهد. می‌روم داخل و پرده را کنار می‌زنم نشسته است پای شبکه‌های ضریح و اشک می‌ریزد. متوجه‌ام می‌شود روی پا می‌ایستد و سلام می‌کند. می‌گویم: «قبول باشه» پشت سرم محسن وارد می‌شود، لبخند روی لب خبیر می‌نشیند جلو می‌آید و محسن را در بغل می‌گیرد. ناخودآگاه اشک در چشمانم می‌دود. چنان پدرانه محسن را در آغوش گرفته که یک لحظه احساس می‌کنم مهدی پسرش است.

چشمان محسن هم نمناک است. خبیر سرش را می‌گذارد روی دوش محسن و های‌های اشک می‌ریزد. دلم برای پیرمرد می‌سوزد. انگار تمام بغض‌های این چند ساله‌اش می‌شکند. تکیه می‌دهم به دیوار و رو به ضریح در دلم خطاب به امام‌زاده التماس می‌کنم و به حق امروز قسمش می‌دهم که خبیر را به فرزندش برساند. محسن خبیر را به کنار دیوار می‌آورد و کمک می‌کند که او بنشیند.

چند ظرف غذا در قفسه کتاب دعاهاست. خبیر از جا بلند می‌شود و می‌رود سمت قفسه، دو ظرف غذا برمی‌دارد و می‌گذارد جلوی من و محسن، سعی می‌کند بغضش را بخورد، می‌گوید: «ناهار که نخوردید؟» می‌فهمم که محسن میلی به غذا ندارد اما به‌خاطر دل پیرمرد این کار را می‌کند، ظرف را می کشد جلوی خودش و درش را باز می‌کند، صورتش را نزدیک می‌برد و بعد رو به خبیر می‌گوید: «به‌به چه بویی اگه بدونید آقا خبیر چقدر گرسنمه» با چشم به من اشاره می‌کند که تو هم شروع کن به خوردن.

برق شادی را در نگاه خبیر می‌بینم. تکیه می‌دهد به دیوار و می‌گوید: «بخورید نوش جان، نذر آقا امام حسینه» مکث کوتاهی می‌کند و می‌گوید: «این هشتمین ساله که روز عاشورا غذا نذری می‌برم جمکران به نیت پیدا شدن پسرم پخش می‌کنم. به دلم افتاد که امروز شما میایید ۵ تا غذا نگه داشتم برای شما و حاج‌آقا و خانم و دخترش.»

قورمه سبزیست، قاشق یکبار مصرف را از روی برنج‌ها برمی‌دارم. طعم سبزی و لوبیا و گوشت را در دهانم احساس می‌کنم. نمی‌توانم بخورم، احساس می‌کنم دارم بالا می‌آورم. به محسن حالی می‌کنم که نمی‌توانم، با غذا بازی بازی می‌کنم و سعی می‌کنم فقط برنج سفیدش را بخورم و خورشت را نخورم. خبیر می‌گوید: «حاج‌آقا که نیومد شما براش ببرید.» دیگر نمی‌توانم بخورم، در ظرف را می‌بندم و برای اینکه خبیر ناراحت نشود می‌گویم: «این غذا رو باید با دوغ یا نوشابه خورد‌. غذای منصوره اینا رو که می‌بریم همون جا با دوغ و نوشابه می‌خورم.» خبیر لبخند می‌زند.

به دلم می‌افتد از خبیر بپرسم تا حالا کربلا رفتی؟ نرفته ‌است. یک‌دفعه محسن می‌گوید: «آقا خبیر دلت می‌خواد اربعین بری؟» من متوجه قصد محسن شده‌ام. خبیر می‌گوید: «کیه که دوست نداشته باشه بره زیارت آقا» لبخند زیبایی روی لبان محسن نقش می‌بند می‌گوید: «میای با هم بریم؟ خودم کارای پاسپورت و ویزات رو می‌کنم.» نگاهم به صورت خبیر است و عکس‌العملش را رصد می‌کنم. انگار خواب است یا شاید هم تازه بیدار شده، باز شروع می‌کند به گریه کردن. می‌خواهد چیزی بگوید بغض امانش نمی‌دهد. من هم گریه‌ام می‌گیرد. محسن دستش را می‌اندازد پشت گردن خبیر و سرش را روی دوشش می‌گذارد و بازوی خبیر را فشار می‌دهد. و چندبار آرام آرام می‌زند روی بازوی خبیر و می‌گوید: «امام حسین طلبیدت آقا خبیر وگرنه ما امروز اصلا قصد بقیع اومدن نداشتیم.» خبیبر نگاهش را می‌دورزد به شبکه‌های ضریح و می‌گوید: «به همین امام‌زاده قسم ظهر که از جمکران برگشتم جانمازمو برداشتم رفتم بیرون و گفتم اینقدر زیر این آفتاب داغ روز و شب می‌مونم تا مراد دلمو بدی امام‌حسین. گریه کردم و شکایت به امام‌رضا که بسه ۸ سال دوری و صبوری حداقل منو بطلبید بیام اونجا عقده‌ دلمو باز کنم. به امام‌رضا گفتم میگن برات کربلا رو شما میدی من پولشو ندارم بیام زیارتتون تا برات بگیرم از همین جا جوابمو بده آقا.»

منقلب شدن حال محسن را احساس می‌کنم؛ هر سه‌ ما گونه‌هایمان از اشک خیس شده. محسن من را نگاه می‌کند و بعد خبیر را می‌گوید: «آقا خبیر مشهدت هم جور شد. مرخصی می‌گیرم همین فردا اوکی می‌کنم با هم بریم.» خبیر صورتش را بین کف دستانش پنهان می‌کند، چنان شانه‌هایش بالا و پایین می‌رود که انگار تمام بغض‌های این سال‌ها را امروز و اینجا و این ساعت می‌خواهد گریه کند.

بلند می‌شوم و می‌روم کنار ضریح صورتم را می‌چسبانم به شبکه‌ها و نگاهم خیره می‌ماند به پارچه‌ سبز روی قبر. اشک می‌ریزم و در دلم از امام‌حسین تشکر می‌کنم. نمی‌توانم به زبان بیاورم خواهش می‌کنم که پسر خبیر را به او برگرداند.

چهار گوشه ضریح را می‌چرخم. مُهر را از جیبم درمی‌آورم و می‌ایستم به نماز...

ساعت ۴ باید فرودگاه مهرآباد باشیم. چمدان را گذاشتم روی ایوان. سفره‌ ناهار را جمع می‌کنم و می‌روم در آشپزخانه، محسن می‌گوید: «یه چیزی هم بردار برای خبیر، لابد پیرمرد ناهار نخورده» در کابینت را باز می‌کم و ظرف یکبار مصرف بر‌می‌دارم شامی‌های اضافه در داخلش می‌گذارم سبزی خوردن‌ها را می‌ریزم داخل پاکت فریزر؛ نان سنگگ و گوجه هم برمی‌دارم. هلو و گیلاس‌های شسته شده را در سبد می‌ریزم و همه را می‌گذارم روی اپن و به محسن می‌گویم: «تا اینا رو بزاری تو ماشین منم لباس پوشیدم.»

می‌رسیم بقیع، خبیر با یک ساک کوچک نشسته‌است روی پله‌های امام‌زاده. به محسن می‌گویم: «یه سر بریم سر قبر پدر و مادرم» خبیر با دیدن ما بلند می‌شود و می‌آید سمت ماشین. محسن سرعتش را کم‌ می‌کند. شیشه را پایین می‌دهد، باد گرم می‌خورد روی صورتم. محسن صدایش را بلند می‌کند و می‌گوید: «سلام آقا خبیر ما یه دقیقه می‌ریم سر خاک پدرزن و مادر زن و زود برمی‌گردیم.» خبیر جواب سلام محسن را می‌دهد و می‌آید نزدیک، می‌گوید: «کجا بهتر از سر خاک حاج‌عباس و سیدبی‌بی؟! منم میام.»

***

در را باز می‌کنم و می‌آیم عقب می‌نشینم. خبیر می‌گوید: «دخترم بشین جلو پیش شوهرت من عقب راحت‌ترم.» محسن می‌گوید: «شما راحتی ما ناراحتیم بشین پیش خودم خبیر جان محبوب رو ولش کن.» خبیر لبخندی می‌زند و می‌نشیند جلو.

وارد اتوبان شده‌ایم در ظرف غذا را باز می‌کنم و برای خبیر لقمه می‌گیرم. اولش تعارف می‌کند اما وقتی محسن لقمه را از دست من می‌گیرد و نزدیک دهان خبیر می‌برد تعارف را کنار می‌گذارد و می‌خورد. می‌گویم: «خبیر میوه می‌خوری؟» محسن جای او جواب می‌دهد و می‌گوید: «چرا می‌پرسی؟ آره که می‌خوریم.»

فرصت را مناسب می‌بینم که از خبیر درباره‌ پسرش بپرسم. با اعتراض و خنده می‌گویم: «آقا خبیر از پسرت خیلی برای ما نگفتیا یادت باشه.» سرش را به سمت عقب می‌چرخاند. در زاویه دیدش نیستم می‌گوید: «چی دوست داری از مهدی برات بگم؟» محسن از آینه نگاهم می‌کند و لبخند موذیانه‌ای می‌زند و می‌گوید: «می‌دونی چیه آقا خبیر این زن ما داستان‌نویسه چند وقته زده به سرش زندگی شما رو داستان کنه. لبخند را از نیم‌رخ صورت خبیر می‌بینم می‌گوید: «خیلی هم خوب اما زندگی من قابلیت داستان داره به نظرت؟» محسن اوی کش‌داری می‌گوید و ادامه می‌دهد: «شما زندگیتو بگو آقا خبیر زن من اینقد قشنگ بنویسدش» سبد گیلاس و هلوها را می‌دهم جلو و می‌گویم: «مابین تعریف کردنتون چندتا از اینام بزارید دهنتون که زبونتون خشک نشه، تا خود فرودگاه می‌خوام از این زندگی پرماجراتون برام تعریف کنید.»

خبیر مکثی می‌کند و می‌گوید: «مهدی ۲۵ سالش که بود عاشق نوه‌ صابحکارم حاج‌آقا معتمد شد، پیرمرد با صفایی که تو بازار تهرون ۳۱ سال پیش به من جا و مکان داد و زیر بال و پرم رو گرفت. از بعد فوت زنم و دو تا دخترام مهدی تو خونه حاج‌آقا معتمد بزرگ شد.»

کوه‌های اطراف را می‌شمارم و غرق در حرفاهای خبیر می‌شوم: «اون اویل تو مغازش بهم جا داد ولی وقتی خونه قدیمیش رو توی میدون خراسون خراب کرد و آپارتمان چند طبقه ساخت؛ یه طبقه هم‌کف درست کرد ۵۰ متری بود، به درد من و مهدی می‌خورد. کوچیک و نقلی اما تمیز. خودشم برامون وسیله زندگی خرید و خلاصه ما شدیم شاگرد مغازش و سرایه‌دار خونش.»

چقدر دلم می‌خواهد این حاج‌آقا معتمد را ببینم، می‌پرسم: «الان این حاج‌آقا زنده‌اس؟» آهی می‌کشد و می‌گوید: «۱۲ سال پیش به رحمت خدا رفت. خیلی انسانیت داشت، بچه‌هاشم همین طور، یکی ‌از یکی بهتر.» برایش فاتحه‌ای می‌خوانم که در این سال‌ها حامی خبیر و پسرش بوده‌.

نگاه می‌کنم به محسن غرق در حرف‌های خبیر شده و حواسش به من نیست. خبیر ادامه می‌دهد: «مهدی عاشق منیر نوه‌ دختری حاج‌آقا معتمد شد؛ دو سه سال فرقشون بود، یه جلسه رفتیم خواستگاری، قبول کردن، مهدی دانشگاه صنعتی شریف تکنسین برق قبول شده بود؛ ارشدش رو هم داشت تو همون دانشگاه می‌خوند درسشم خیلی خوب بود چندبار از کشورای خارجی براش دعوت نامه دادن اما قبول نکرد بره دلش به منیر گره خورده بود.»

یک لحظه به ذهنم خطور کرد که نکند منیر به او جواب رد داده و مهدی بورسیه گرفته و رفته خارج و الان دارد در یکی از دانشگاه‌های اروپایی تحصیل می‌کند. خبیر مکثی طولانی می‌کند، منتظرم تا بقیه داستان را بگوید. محسن هم متوجه این مکث خبیر شده‌است. هر دو منتظریم تا این سکوت را بشکند و بگوید چیزی را که سال‌ها در سینه‌اش حبس شده...

ادامه دارد...


گزارش خطا