کد خبر: ۶۴۴۲
۱۴۰۰/۰۸/۰۷ ۱۹:۱۱

وقتی حصار تنهاییم شکسته شد


ماه‌منیر داستان‌پور

قسمت پنجم

در فضای خالی اتاقم چشم می‌چرخانم و نمی‌بینمش! قهر کرده یا نه؛ نمی‌دانم! شاید خواسته با مادرم که آن‌سوی خط در روستایی از توابع کرمانشاه، نامم را با امیدِ پاسخ تکرار می‌کند؛ تنها باشم. مثل همیشه و هر روزِ قبل از آمدن آن‌ها که در این خانه و در حصار تنهاییم، بدون هیچ هم‌صحبتی زندگی می‌کردم. از افکاری که در ذهنم می‌گذرد؛ خنده‌ام می‌گیرد! باور نمی‌کنم که به ارواح و رفت و آمدِ هولناکشان در این خانه‌ کوچک عادت کرده باشم ولی نه انگار هم‌کلامی با آن‌ها و نشستن پای داستان زندگیشان را دوست دارم.

ـ امیر می‌شنوی صدامو؟ چی شد یهو؟ امان از دست این مخابرات که جونمونو به لبمون رسونده! ای لعنت بر...

گرچه در اغلب اوقات تقصیر با مخابرات است اما در این مورد خاص، حلقه‌ گناه را باید به گردن خودم بیاندازم که مبهوت خلوتیِ اتاقم شدم و سکوت اختیار کردم.

ـ نه قربونت برم؛ این یه بار استثنائا تقصیر مخابرات نیست. حرص نخور! دارم صداتو می‌شنوم.

ـ پس چرا زبون پس قفا گرفتی بچه؟

ـ مادرِ من خب شما که هزار ماشاالله اَمون نمیدی! این چند وقت گرفتاریم زیاد بود؛ نشد بهت زنگ بزنم. گردنمم پیشِت از مو باریک‌تره!

ـ تو چه می‌دونی اینجا چه خبره مادر! من سرگیجه گرفتم از بس این بابات یه کله تو مخم خوند این دختر برادر من با بی‌خیالی پسرِ تو بدبخت شد! والله هر وقت هر کدومتون یه شاهکاری بکنین، بچه‌ اونین! هر وقت یه خرابکاری کنین، بچه‌ من! ولی مادر، حقم داره! آخه اینجا که تهرانِ بی سر و ته نیست؛ هیچکس از کارِ هیچکس باخبر نشه! یه وجب روستاس! همه‌ کوچیک و بزرگش می‌دونن این دختر نشون شده‌ توئه! مردم میگن لابد طفل معصوم یه عیب و علتی داره که نامزدش دورشو خط کشیده و رفته که رفته!

خونم از این حرف‌ها به جوش می‌آید. خدا زبان یاوه‌گو را لال کند که نتواند برای دختری به پاکی و معصومی سارای من حرف در بیاورد. خدا خودش می‌داند هر لحظه آرزوی حضورش را در کنارم دارم! اما چه کنم با این گرانی! با این دست خالی...

ـ هر کی ندونه شما و بابا می‌دونین جونم براش در میره! اونوقت به جای اینکه بزنین تو دهن حرف مفت‌زن، تازه اینا رو برای منم تکرار می‌کنین؟ آخه من خودم تو این شهر درندشت یه متر جا ندارم دراز به دراز توش بیوفتم بمیرم! بعد چطوری دست سارا رو بگیرم بیام اینجا؟ وگرنه آدم بی‌خیالی که نیستم. یه سره دستم به کاره که یه پولی جور کنم، یه جایی بگیرم بیارمش زندگی کنیم. اگرم حرفتون سر این یه وجب اتاق مهین خانومه! به خدا اینجا واسه خودمم جا نیست.

استدلال منطقیم را که شنید، دیگر چیزی نگفت. از اولش هم با این ازدواج بی‌برنامه مخالف بودم. می‌خواستم بیایم تهران و بعد از اینکه درسم تمام شد و اوضاع کار و بارم رو به راه، بروم با عزت و احترام دست سارا را بگیرم و بیاورمش سر خانه و زندگیش! اما بابا که می‌ترسید دختر برادرش نصیب غیر شود؛ طبق معمول عجله کرد و من که ته و توی دلم از اینکه روزی نداشته باشمش می‌ترسیدم؛ رضایت دادم. حالا هم که این اوضاع پیش آمده!

مادر که خداحافظی می‌کند؛ به آشپزخانه‌ می‌روم تا برای خودم قهوه درست کنم. این هم از آن اداهای روشن‌فکرانه است که هر کس وارد جمع یاوران ادب و هنر می‌شود؛ جای چای را با قهوه عوض کرده و در اولین فرصت به سیگار رو می‌آورد. من البته از بخش دومش به شدت بیزارم و بوی تندش برایم تهوع ایجاد می‌کند اما برای جلوگیری از سردردهای میگرنی هم که شده، یک کپسول ادویل را همراه با قهوه می‌بلعم تا آلارم درد مغزم که چند دقیقه‌ است روشن شده؛ خاموش شود.

پشت کامپیوترم که هنوز روشن است، نشسته و سرم را با هر دو دست می‌گیرم.

ـ همین گرونیه که دست بعضی از آدما رو میذاره تو دست مواد مخدر! طرف هر چی دنبال کار می‌گرده؛ گیرش نمی‌یاد، دست آخر میره سراغ قاچاق! کم‌کم خودشم آلوده میشه و دیگه...

با ترس به سمتش بر می‌گردم. احساس می‌کنم شقیقه‌ام تیر می‌کشد. خودش است که برگشته تا مرا سکته دهد! کاش می‌توانست عین باقی آدم‌ها در بزند و اجازه بگیرد. اما مشکلش اینجاست که او روح است و ارواح پشت هیچ دری نمی‌مانند. خیالش از حواس جمع شده‌ من که راحت می‌شود؛ ادامه‌ داستانش را پی می‌گیرد.

ـ داشتم می‌گفتم. چراغ قوه‌ موبایلمو روشن کردم و یه راست رفتم سمت اون در همیشه قفل! یه کم طول کشید؛ اما بازش کردم. دلشوره‌ عجیبی داشتم. ترس برم داشته بود. حتی جرأت نداشتم لامپ مهتابی رو روشن کنم. همه جا پر از قفسه بود و قفسه‌ها پر از اون جعبه‌های لوازم آرایش که قبلا هم دیده بودم. یکی از جعبه‌ها رو باز کردم. توش پر بود از رژلب! اما زیر اونا کلی بسته‌ یک گرمی مواد جاساز کرده بودن. باید ازشون عکس می‌گرفتم؛ باید ثابت می‌کردم اون همه مواد توی یه آرایشگاه زنونه مخفی شده! یه عکس دوتا، سه تا.... ولی وقتی برگشتم برم بیرون، تو تاریک روشن سالن آرایشگاه، سه نفرو دیدم. یه زن و دو تا گولاخ که معلوم نبود کی اومده بودن تو! از ترس زبونم بند اومده بود. هیچ راه فراری نداشتم. چراغا که روشن شد فهمیدم اون زنو قبلا بین کارکنای آرایشگاه دیدم. موبایلمو ازم گرفتن. عکسایی که انداخته بودم پاک کردن و یه چیزی که حدس می‌زدم مواد باشه بهم تزریق کردن! دیگه نفهمیدم چی شد! از حال رفتم و دیگه بیدار نشدم. بعدا که رفتم قاطی ارواح، تازه فهمیدم چه بلایی سرم آوردن! از بالای یه پل عابر انداخته بودنم پایین! صورتم به کف خیابون خورده و عین سیب سرخی که بره زیر پای یه رهگذر له و بدشکل شده بود.

تازه اینجاست که صورتش را به سمتم برمی‌گرداند. با دیدنش ناخودآگاه چشم‌هایم را می‌بندم. دختر بیچاره چه مرگ بدی داشته! آن هم در این سن و سال جوانی!

ـ فقط بیست و پنج سالم بود. به عنوان بهترین خبرنگار شناخته شده بودم. دو روز قبل از اینکه بمیرم، یکی از همکارا ازم خواستگاری کرده بود. دوسش داشتم؛ می‌دونستم اونم خیلی دوستم داره! شاید اگر زنده می‌موندم روز بعد بهش جواب مثبت می‌دادم. پزشکی قانونی تشخیص داده بود که تو خونم مواد مخدر توهم‌زا بوده و من تحت تأثیر اون خودمو از بالای پل انداختم پایین! بدتر از اون هیچکس از ماجرای آرایشگاه باخبر نبود. چون می‌خواستم بعد از تموم شدن ماجرا همه‌چیزو به سردبیر بگم. برای همینم هیچ رد و نشونی از او آرایشگاه نبود که نبود! پدر و مادری که قبل از اون بهم افتخار می‌کردن؛ مجبور شدن با سرشکستگی از محلمون برن! همکارم تا مدتها خودشو به خاطر دوست داشتن یه معتاد لعنت می‌کرد! غیر از چند نفر از اعضای درجه یک خونواده کسی تو مراسمم نیومد. اون آرایشگاهم تعطیل شد. اما حالا قاچاقچیا دارن جای دیگه و با گروه دیگه به کارشون ادامه میدن!

دلم می‌خواهد فریاد بزنم. توی روستای خودمان چند تایی معتاد داشتیم و می‌دانم زن و بچه‌ی بدبختشان با چه مشقتی روزگار می‌گذرانند. چرا راه دور بروم؟ در هر پارک و ساختمان نیمه‌سازی حداقل یکی دوتایشان پیدا می‌شود. باید واکنشی به حرفهای دردآوری که بود؛ نشان بدهم. اما دیگر اینجا نیست. انگار فقط آمده بود تا درد دل کند و بعد راهش را کشیده و برود. آمده بود دلی سبک کند و حداقل به یک آدم بگوید در آن ماجرای منحوس بی‌گناه بوده!

فکری در ذهنم جان گرفته است. این آمد و رفتها به خانه‌ی یک نویسنده، نمی‌تواند بی‌دلیل باشد! حتماً آنها آمده و داستان زندگیشان را تعریف کرده بودند تا من زبان گویایشان باشم. تا داستانشان را بنویسم که همه به اصل ماجرا پی ببرند. شاید خواستگار او هم داستان را می‌شنید و از قضاوت نابجایش پشیمان می‌شد. یا پدر و مادرش، بعد از آن می‌توانستند با سربلندی به محله‌ی قدیمی خود بازگردند. شاید اگر حقیقت گفته می‌شد؛ روح آنها می‌توانست کمی آرام گیرد.

دو ساعتی از نیمه شب گذشته و صبح باید زودتر از همیشه بیدار شوم. قرار است فردا اجناس جدیدی بیاورند و برای تحویل گرفتنشان باید به جای نادرخان که مریض شده و در خانه افتاده؛ به صوری خانم کمک کنم. اما با دیدن دخترکی که کنار تخت نشسته و با شیطنتی کودکانه نگاهم می‌کند؛ خواب و آرامش را از یاد می‌برم. او یک میهمان تازه از سرزمین ارواح است!!

" ادامه دارد "


گزارش خطا