
فاطمه ابراهیمی
صمدآقا از آن مردهایی بود که باور داشت «زن فولاد است و باید کوبیدش تا شکل دلخواهت را بگیرد.» اینطورها نبود که فقط حرف بزند، به قول خودش مرد عمل بود. هر وقت از سفر برمیگشت یک رنگ و لعابی هم به ما، فولادهایش، میداد و تا بخواهد جایش خوب بشود آقا از راه میرسید و باز روز از نو و روزی از نو.
از اول ازدواجمان هم اینطور نبود. همه این مصیبتها از بارداری اولم شروع شد. سمیه که افتاد تو شکمم، رفت و آمد آن دوست نامروتش هم به خانهمان بیشتر شد.
راه میرفت و مثل خرمگس زیر گوش رفیقش وزوز میکرد: «از قدیم گفتن نصیحت مث طلا میمونه، زنگ که نمیزنه هیچ! زمان هم بگذره مث طلا ارزشش بیشتر میشه و اهلش سر میدن برای پیداکردنش، عینهو طلا! حالا اینایی که بهت میگم مث گوشواره آویزون گوشت کن که حکم طلا رو دارن واست.
بچه باس پسر باشه که رگ و ریشه پدرش ادامه پیدا کنه وگرنه جات کور میشه، نه فخط جای خودت جای هفت جد و آبادت.
بچه پسر زنگوله باباشه، مرد! هست هرجا که باباش باشه، میاد اون جایی که باباش هست. یک کیفی داره بذاریش روی گردنت ببریش پیش رفقات سرت بلند کنی بگی پسر من! خر کیفیش اونجاست که تو قهرمان دنیاشی و همین بهت قوت بازو میده تا یه تنه قهرمان دنیا بشی عینهو پهلوون تختی. اما این دخترا که هی میگن شیریناند، مال تو نیستن. همش ور دل ننهشوناند. کجا؟ تنگ مطبخ یا پای چرخ، اون موقع چی گیر تو میآد؟ هیچی، جز تهنایی!
ولی بچه اول که پسر بشه زمین تا آسمون توفیر داره با بعدیها، پسر اول بعدترها که از تکوپا افتادی و موندی گوشه خونه، تو محل میشه عصای دستت. این ضعیفهها که نمیشه بهشون تکیه کرد، خودشون اگه عصا هم نخوان واس راه رفتن، مال مردماند. حال و روزت اون موقعی خیتتر میشه که خرج اثاث زندگی بچه مردم و شیر خشک بچه بچه مردمم تو باس بدی.»
بین همه مثلا نصیحتهایش هم یک پزی میآمد که دوتا پسر دارد و راه به راه قربان صدقهشان میرفت. همین حرفها کار خودش را کرد. سمیهام که دنیا آمد، هرچه منتظر ماندم صمدآقا نیامد دیدنم. همون روز جمع و جور کردهبود رفتهبود سفر. بعد از یک ماه هم که برگشت، سراغ دخترش را نگرفت. بعدترش یادگرفتهبود هر وقت صدای گریه بچه بلند میشد، داد میزد: «خفهش کن اون توله...»
و امان از آن روزی که دستم به بچه بند بود و چایش آماده نبود یا گریه بچه چرت نیمروزیاش را پاره میکرد، مثل گرگ وحشی میافتاد به جانمان. نه رحم بچه میکرد و نه خودم. برای دنیا آمدن سمیرا هم بساطی داشتیم که هر وقت یادش میافتم پشتم تیر میکشد. وقتی فهمید بچه دومش هم دختر است، انگار از چشمش افتادم. دیگر مراعات شکم سنگینم را هم نمیکرد. شکم سوم را که باردار شدم، از ترس اینکه دختر باشد، چیزی به صمدآقا نگفتم. صبحها از شدت حالت تهوع به خودم میپیچیدم اما عقم را قورت میدادم تا زمانی که صمدآقا از خانه بیرون برود. آنقدر از نتیجه میترسیدم که ویارهای متفاوت از بارداریهای قبلم هم به شکم نیانداخت. شکمم که بالا آمد دیگر نمیتوانستم کاریش کنم. صمدآقا متوجهش شده بود. تیکه میانداخت:
ـ شکمهای قبلت چی بود که این چی باشه؟
همین حرفها ذوق سونوگرافی رفتن را برایم کور کرد تا روزی که توی بیمارستان پوریا را توی بغلم گذاشتند. با آمدن پوریا اوضاع برای من کمی فرق کرد اما برای دخترها همان آش و همان کاسه بود.
چهاردیواری خانه برایم شده بود همان کوره فولادسازی که راه فراری هم از این جهنم نداشتم. تا وقتی آقاجان خدا بیامرزم زنده بود، از ترس آبروی خانوادهمان جیکم درنیامد. وقتی هم که آقاجان از دنیا رفت جایی برای رفتن نمیشناختم، آن هم با سه بچه قد و نیمقد.
آن روز هم احتمالا ما را شکل فولاد چکش نخورده دید که آنطور خوشیمان را تلخ کرد. نزدیکهای عید بود. از صبح بساط دیگ و پاتیل را برای پخت آش توی حیاط چیده بودم. قبلترها نذرکرده بودم که اگر صمدآقا اخلاقش خوب شود و دست بزنش یادش برود، همسایهها را نذری بدهم. یک هفتهای میشد که صمدآقا از قفقاز برگشته بود و بعدازظهر همان روز بار داشت برای جنوب. این مدت دعوا که نداشتیم، خلق تنگی هم نمیکرد. حتی پول داده بود دخترها هم امسال رخت و لباس نو برای عیدشان بگیرند. من هم به خیال خامم فکر کردم این چهل روز دوری حالش را دگرگون کرده است. رفته بودم کاسه آش همسایه روبرویی را ببرم که صدای دادوهوار از حیاطمان بلند شد. نمیدانم این خوشی چند روزه خانه ما به چشم کدام تنگنظری خوش نیامد که شیشه آرامشمان مثل کاسه چینی گل سرخی آش هزار تیکه شد.
افتاده بود به جان سمیرا:
ـ گوشاتو بریدن؟ بیجا کردی نشنفتی.
آن وسط که لگدِ کاری صمدآقا جای دخترم، روی کمر من نشست کسی صدای «یاحسین»م را نشنید. نه آقاجانم و نه شوکت، خواهرم، که بعدا آمد و نمیدانست کمپرس یخ روی زخم کداممان بگذارد.
صمدآقا رمقش که ته کشید رفت لبه حوض نشست و کلهاش را توی آب فرو برد. پا کِشان پلهها را بالا رفت. روی پله آخر ایستاد و به این لشکری که شکست داده بود، نگاه کرد. همیشه میگفت: «فولاد وقتی داغش کردی، از کوره که بیرون آوردیش باس گذاشتش توی آب تا جلز ولز کنه، هرچی صدا جلز ولزش بیشتر باشه یعنی باس به خودت دسمریزاد بگی که فولادت خوووب داغ و کوبیده شده.»
این حرف را در جواب آقا جمال، شوهر خواهرم، گفت که نطق باز کرده بود به سرزنش کردنش. آقاجمال جوابش را که شنید حرفی برایش نماند. تسبیحش را چرخی داد و گفت: «والا هرچی که من میگم آخرش تو حرف خودت میزنی، اما صمدآقا پیغمبر گفته «زن ریحانه است». دم عیدی جای یک تیکه طلایی که کف دست زنت بذاری گذاشتی کبودش کردی؟!»
خوردههای شیرینی کشمشی به سبیلهای چخماقیاش چسبیده بود. استکان چای را که سمیه دستش داده بود را گذاشت روی زمین و تیز شد سمت آقاجمال:
«اولندش: اونی که ریحونه بود و نیاز به ناز و نوازش داشت دختر پیغمبر بود، اینا جنسشون همون خاک فولاد.
دویمندش: زن تو حق طلا داره، سه تا شکم زاییده برات، سه پارچهآقا، مثل این مفتخورهای بیخاصیت من نیستند که مثل بختک افتادند روی پیشونیم، یکی هم که درست زایید با نذر و نیاز و صلوات بود. اما سِیُمیش که مهمه و تو هم باس آویزه گوشت کنی اینه که رنگ و لعاب فرق نداره طلایی باشه یا بادمجونی، مهم اینه که شکل و لعاب دلخوات رو داشته باشه، تو عادتش دادی به طلایی ضعیفه ما عادت کرده به بادمجونی.»
نیشخند بعدش از هزارتای آن کتک و لگدها برایم سختتر بود. نگاه ترحمآمیز شوکت هم زخمی شدهبود روی آن زخمها. کم از این حرفها نشنیدهبودم؛ ولی آن روز چشمم که به برق سینهریز جدید شوکت خورد، دلم بد شکست. مخصوصا وقتی که نگاه بغض کرده و خیس دخترهایم را دیدم.
نمیدانم صدای شکستن دلم به عرش رسید یا نگاه پرحسرت دخترها وقتی پدرشان با عشق قربان صدقه پوریا میرفت و صدایش میزد که صمدآقا به یکباره از این رو به آن روشد.
پوریا که جوابش نداد خودش بلند شد رفت پیاش. هنوز کمی از رفتن صمدآقا نگذشتهبود که پوریا دوان دوان آمد و خودش را توی بغلم انداخت. چادرم را کشیده بود روی سرش و مثل بید میلرزید. هر چی کردیم بچه صدایش در نیامد. علی، پسرخواهرم، هم رفتهبود کنار پدرش و با چشمهای زاغش هی سمت در را سرک میکشید. آقاجمال، صمد را صدا زد و جوابی که نگرفت رفت دنبالش. توی خانه نبود. صدای استارت کامیون از سرکوچه همهمان را راهی حیاط کرد. بوی دود کامیون از کوچه میآمد. علی که انگار از رفتن صمدآقا خیالش راحت شدهبود، لب وا کرد:
ـ من و پوریا پلیس بودیم. بعدش میرفتیم آدم بدا رو دستگیر کنیم. بعدش پوریا گفت «اون کامیون بابای من، بریم دستگیرش کنیم بندازیمش زندان، عدش دیگه بابام نمیتونه مامانم و خواهرامو کتک بزنه. بعدش بابای پوریا مثل این جادوگرای کارتونها جلو در سبز شد. بعدش پوریا هم فرار کرد اومد بغل خاله. ولی من میترسیدم از کنارش رد بشم. بعدش که آقاصمد رفتش، بعدش من اومدم.»
***
توی حیاط دور ماشین ظرفشویی جمع شدهایم. صمدآقا میگوید:
ـ این گرفتم برا خانومم تا دیگه کمرش درد نگیره واسه ظرف شستن. ظرفاتو بذار داخلش، برات میشوره عینهو آینه. تمام اوتوماکتیک.
همان حرف پوریا روی صمدآقا کارگر شد و بالکل عوضش کرد. نگاهش به دخترها عوض شده بود و همین تغییر محبت دخترها به پدرشان را متحول کرد. صمدآقا این محبتها را خوب میدید و هربار برای رفتار گذشتهاش خودش را نفرین میکرد. شرمندگیاش که به اوج میرسید برنامهای میچید تا به ما خوش بگذرد و آن روزها را فراموش کنیم. حالا هر بار که از جادههای دور برمیگشت یک چیز جدید میآورد. یک روز ماشینلباسشویی که به قول خودش «تمام اتوماکتیک» بود، یک روز جاروبرقی و یک روز هم لباسهای دخترانه و زنانه. یک وقت اگر چیزی نخریدهبود دستمان را میگرفت میبرد بازار بزرگ و برایمان خرید میکرد. طبیعتا همیشه سوغات پوریا مخصوص بود. اما همان تلاشش توانسته بود علاوه بر بابای قهرمان پوریا، بابای مهربان دخترها هم بشود.
البته اینطورها هم نبود که عصبانی نشود، میشد اما دست بزنش را ترک کرده بود. هروقت عصبانی میشد از خانه بیرون میزد و میرفت یک جایی که نمیدانستیم کجاست فقط میدانستیم هرکجا هست، انقدر کار میکند که له و لورده به خانه میرسد و پا کِشان میرود لب حوض. سرش را فرو میبرد توی آب خنک. شربت آلبالو را که جلویش میگذاشتم یک نفس سر میکشید. لبخند پتوپهنش میگفت که اوضاع بر وفق مراد است.