
مهدیه مهرانزاده
رَدِ خنکای دز را روی پوستم حس میکردم. عجیب دلم هوای علیکله را کرده بود. به دلیل ضربهای که به جمجمهام وارد شده بود لکنت شدیدی در صحبت کردنم بود. رو به خاله جان گفتم:
ـ دزفول هم عجب سرد شده، تهران با آن هوای مَلَسش با یک لباسِ نخیِ آبی رنگِ بیمارستانی خیلی راحت خوابیده بودم. این هم شد شهر؟ چند روزه که اومدم همش تو بغل بخاریم. حواست هست که حسابی رنگوروم واشده!
ـ عاشق این شوخیاتم، طوری حرف میزنی انگار تفریح رفته بودی، بنده خدا بیمارستان هم مزاح داره؟
ـ کمپوتهای آلبالو و آب اناری که مامان توی بیمارستان دهنم میگذاشت، بهم ساخته. خاله زحمت کشیدی توی این سرما تا دزفول آمدی.
ـ ما توی سردخونهها دنبال جنازهات میگشتیم. حالا که برگشتی و با اون دندانهای سفید و ردیف شدهات به این قشنگی داری میخندی، نیام ببینمت؟!
خاله دستِ بیجانم را در بین دستانِ گرمش گرفت. خاله جان بیشتر حکم یک رفیق و همرزم را برایم داشت. خط و مشی مشترکی داشتیم و آن هم چیزی نبود جز دفاع از وطن.
ـ برام تعریف کن کجاها دنبال جنازهام بودی؟! میگم تا سردخونه ببرنت و بازم برگردی به این دنیا، همون حکایتِ بادمجان بم هست که آفت نداره!
ـ من مشتاقم از تو بشنوم. لامصب ما رو از نگرانی کشتی، هیچ نمیگی چی به سرت اومده بود؟
ـ با این گرفتگی زبانم، اعصابت خورد میشه و متوجه نمیشی. شدم مثل پسر بچههای دوساله با سرِ تراشیده که نمیتونن درست و کامل کلمات رو ادا کنن.
ـ با این لکنتت، بازم شیرین زبانی میکنی.
دستِ چپم را بردم بالا به نشانه تسلیمشدن در برابرِ خاله جان.
ـ سربازِ اسیر دیده بودی که دستِ راستش فلج شده و یه دستی تسلیم میشه؟!
خاله جان از طفره رفتن و شوخیهایم کفری شده بود، جایز ندانستم بیش از این معطلش کنم.
ـ چشم میگم. روزِ اول عملیات والفجر مقدماتی بود. اطلاعات عملیات جمعآوری شده بود، تدارکات آماده بود، نیروها حاضر بودند اما نمیدونم چه اشتباهی رخ داد که نارنجکی منفجر شد. البته بعدا فهمیدم.
خلاصه تنم گداخته شد. احساس کردم آهنِ مذاب شده روی تنم ریختند. پاشیدن خونِ گرم و تازهام را به اطراف دیدم. دردی رو حس نمیکردم. سُریدنِ روح از جسمم رو متوجه شدم. یک مرتبه خودم رو تو آسمون دیدم و تمام منطقه جنگی، جسمِ خونین و پارهِپارهام و سرِ پر خونم رو زیر پاهام. اینقدر سبکبال بودم، آروم و بدون درد. مبهوت از حس غریبم، فضا رو سیر میکردم. نسیم خنکی منو تو خودش پیچیده بود. به خودم نهیب زدم که پسر شهید شدی! اما نمیدونم این وضعیت چقدر طول کشید. یک مرتبه نیرویی منو به پایین کشید. گویا منو دوباره به جسمم رجعت دادند و دیگه هیچی نفهمیدم.
خاله داری گریه میکنی؟! بلندتر گریه کن تا صدات ماندگار بشه.
ـ داری ضبط میکنی؟
ـ این رازِ دوباره زنده شدنم، بین من و شما بمونه. دوباره که جدی جدی شهید شدم. این نوار کاستها منبع خوبی میشن تا یه کتاب خوب ازشون بنویسند.
بلند خندیدم. خاله با تَشر نگاهم کرد. بیشتر خندهام گرفت.
ـ آخه سپاه خبرِ شهادتت رو به ما داده بود و گفته بودن که با ماشین شهدا فرستادنت. نمیدونی چهکردی با ما! ما در به در دنبالِ جسدت یا نشونهای ازت بودیم. کل شهر برای تسلیت و مراسمت پشت در خونه اومدن. مادرت تنها کسی بود که شهادتت را باور نداشت و چشم انتظارت موند.
ـ بزار از روی دفترم برات بخونم، خودم از خدا خواسته بودم در این عملیات نقش کوچکی داشته باشم.
«خاطراتِ شبِ عملیاتِ والفجر مقدماتی:
انشاالله به امید پیروزی بزرگ. امشب عملیاتِ بزرگ علیه تمامِ باطل شروع خواهد شد. پروردگارا تو را به حقِ مقربانِ درگاهت، به حق شهیدِ کربلا، شهادت در راهت را نصیبم بگردان. به آن درجه لیاقت برسانم که بتوانم در میان اولیایت و شهیدانِ راه تو سر بلند کنم. ای خدا تو را سوگند میدهم تا خالص نشدهام؛ مرا از این دنیا مبر. بار پروردگارا مرگم را همراه با سختی بگردان تا با سختی و درد پیشت بیایم. خدایا قبل از اینکه مرا بخوانی فرصت ده، تا بتوانم یک نقش کوچکی در این عملیات داشته باشم و اقلا با دست خالی مرا نخوانی. بارالها وقتهای مشخص را برای توبه کردن قراردادی ولی عصیان کردم. خدایا الان یکی از آن وقتها رسیده و موقعیتی است و از تو طلب عفو میکنم. العفو، العفو، العفو.»
ـ آفرین به این قلم زیبایت.
ـ وقتی تنِ تکه تکهام را سوار بالگرد کردن، صدای پرههاش رو شنیدم. پلاستیک پیچ شده تا سردخانه مرا بردن، یکی از پرستارا متوجه بخار گرفتن پلاستیک شد و فهمیدن من هنوز زندهام.
زمانی هوشیار شدم که تو بیمارستانِ تهران بودم. پرستارا مرتب صدام میکردن و سعی داشتن منو به هوش بیارن ولی اسمم رو نمیدونستن. من حافظه و قدرت تکلمم رو از دست داده بودم.
راستش فکر میکردم، شهید شدم و یه حوری بالا سرمه، حوری بسیار بدقواره و زشتی بود. از شهید شدنم منصرف شدم. از خدا خواستم منو به دنیا رجعت بده. تا شاید بار بعدی حوری زیباتری نصیب بشه!
ـ بازم که شوخیت گرفت!
ـ روزها طول کشید تا بتونم با اطرافم ارتباط برقرار کنم، ولی هنوز قادر به صحبت و هیچ حرکتی نبودم. دردهام برام مهم نبود، چیزی که آزارم میداد، بیاطلاعی از وضع خانواده و مخصوصا مامان بود، میدونی که من یکی یه دونه مامانم و به نظرم همش تقصیر دعاهای اون بود که من از اون دنیا برگشتم!
همش دعا میکردم راهی پیدا شه تا مادر رو از زنده بودنم باخبر کنم، بالأخره خدا، یکی از دوستان رو سبب خیر قرارداد و اتفاقی به ملاقات بچههایی آمد که در عملیات مجروح و به تهران اعزام شده بودن. منو با اون سر تراشیدم و باند پیچی شناخت و بقیه ماجرا رو خودت میدونی.
***
روبروی در اتاق ایستاده بود. مادرِ احساساتیم را میگویم. میدانستم برایش خیلی سخت است که مرا اینگونه ببینید. حجمی از استخوان که لایهای از پوست رویش را پوشانده، سری باند پیچی و چشمانی گود شده. برای هر مادری عذابآور است اما مادرم نگذاشت، عواطف و احساسات بر او چیره شود. نزدیکم شد. گمشدهاش را یافته بود. مسرور از دیدارش بودم. با آن حالِ زارم، شرمندهاش بودم. نمیدانستم با پخش شدن خبر شهادتم در شهر و خانهیمان چه خبر بوده اما از دلِ بیقرارِ مادری چشم انتظار خبر داشتم. گرمای حضورش را در غربت احساس میکردم. چشمانِ منتظرش برق افتاد. با نگاهش مرا میطلبید. در آغوش کشیدم، بوی الکل، بوی بتادین، بوی خون، همه برایم عِطرِ خوشِ غنچههای بهارنارنجِ دزفول را میداد. بغضِ خفته در گلویش را پشتِ کمانِ لبخندِ بیجان و مهربانش قایم کرده بود. قطرات بلورین و گرم اشکهایمان درهم آمیخته شد.
ـ پسرم خوبی؟
کامل فلج بودم و لال! باز تکرار کرد و باز با سکوت، جوابش دادم.
یک دنیا سکوت بین ما حاکم بود.
ـ پسرم با نگاهت، برایم شیرینزبانی کن.
دکتر وارد شد. خلوت مادر و پسری را درهم شکست.
ـ خانم آرامتر بغلش کن، یه تیکه از استخوان جمجمهاش رو نداره و زخمش تازهس! مراعات حالش رو بکن.
ـ چشم، چشم حواسم هست.
ـ خانم چطور دلت آمده این آقا پسرت رو با این سن کم بفرستی جلوی تیر و تانک؟
ـ آقای دکتر خودش راهش را انتخاب کرده، در شهر ما دزفول تمام جوانها در جبهه هستند.
ـ خدا خیرتان بده اما باید بگم یک تیکه از ترکش در مغز جامانده و اصلا امکانش نیست که دستکاریش بکنیم. پسرتان مراقبت ویژه نیاز داره و باید قید جنگ و جبهه را بزند. سمتِ راست بدنش کامل فلج شده و قادر به حرکت نیست. بخشی از حافظهاش را از دست داده اما خوشبختانه شماها را شناخت که این جای امیدواری دارد.
نگاهِ مادرم در نگاهم گره خورد. در چشمانم زُل زد. با نگاهم متوجهاش کردم که مادر جدی نگیر، دکتر جان قضیه را جدی گرفته.
نگاه غیضآلودی را سمتِ نگاه شیطنتآمیزم روانه کرد. نگاهی مؤدبانه و مهربان تحویلش دادم تا خیالش را آسوده کنم که دربست گوش به فرمانم. در دلم نجوا کردم، فعلا فرمان دست شماست، دستورات شما به روی چشم، اما بالأخره که از روی تخت بلند خواهم شد.
دو مرد ریشو که لباسهای ساده و کمرنگِ خود را بر روی شلوارشان انداخته بودند، وارد اتاق شدند. بعد از سلام و احوالپرسی گرم و همدردی صمیمانه از ما سؤال و جوابهایی کردند تا پروندهام را تکمیل کنند.
ـ این سؤالات برای چه کاریست؟
آن مرد بلندبالاتر جواب داد، پرونده جانبازی پسرتان را باید تکمیل کنید.
ـ جانبازی؟
با دستِ چپ که توانِ اندکی داشت به قسمت آهنی تخت کوبیدم. با اشاره منظورم را رساندم که به آقایان بگویید نیازی به تکمیل پرونده جانبازی نیست. مادرم نیز به تأکید خواستهام، از آنها تشکر کرد که پسرمان راضی به این کار نیست. مادرم ملتمسانه خواست که اجازه بدهید، کنار پسرم باشم و دیگر هیچ. پذیرفتن که مادر تا زمان مرخصیم، در کنارِ تختم صندلی بگذارد در بخش آقایان و از من پرستاری کند.
۱۵ روز تمام بر روی صندلی در کنارم ماند. آرام حافظه از دست رفتهام را بازیافتم. حال و احوالم رو به بهبودی میرفت که به اصرار از مادرم خواستم تا به دزفول برگردد.
***
زنگ خانه به صدا درآمد. این بار چشم به راه نبودم. خیالم آسوده بود که بیمارستان قطعا غلامعلی را برای مدتِ زیادی نگه خواهد داشت.
در را گشودم و میخکوب شدم. نگاهِ نافذ و نورِ باطنی و خندهای که هیچگاه از چهره آرامش جدا نشد. چه ترکیبِ وصف ناپذیری را پشت در دیدم. قد و بالای رعنایش را که میدیدم، حظ میبردم.
ـ چرا برگشتی؟ تو هنوز حالت خوب نیست!
ـ ای بابا، مامان، من دزفول کلی کار دارم.
ـ نگی که قرار است به جبهه بروی؟!
لبخندِ دلنشینی بر لبانِ سفیدش نشست و سرِباند بستهاش را پایین انداخت.
خدا را شاکر بودم که حتی با مجروحیت بسیار شدیدی که دارد باز هم نفسهای گرمش سهمِ من است. خودم را با جامه سبز، شبِ حجلهاش تجسم کردم و قند در دلم آب شد.
ـ مامان جبهه رفتن تکلیفه. به خدا توکل کن. ببین دوباره برگشتم. نگران نباش بادمجان بم افت نداره. میروم و برمیگردم.
با این حرفهایش مرا خام کرد و آماده رفتن به جبهه شد.
هر وقت میرفت با جمله «قول میدم که برگردم» آرامم میکرد. میرفت و سر قولش میماند و برمیگشت. این بار هم سر قوش ماند آبان ماه، سالِ هزار و سیصد و شصت و پنج برگشت اما بر بال فرشتگان.