
مرضیه ولیحصاری
عارف خیره به پدرش نگاه میکند. عصبانی است اما پدر انگار عادت کرده است به این بگو مگوهای هر روزه. پدر عصا را نزدیکتر میکشد و بهسختی بلند میشود. بعد از این همه مدت، به داشتن یک پا عادت کرده است. لنگلنگان جلوتر میآید و دست بر شانه عارف میگذارد.
ـ ببین پسر جان اگر تو به ایران بروی، اگر اتفاقی برای من بیفتد چه کسی میخواهد مراقب مادر و خواهرهایت باشد.درست است روزگار سخت میگذرد ولی میدانیم که همه کنار هم هستیم، تو باید باشی تا من خیالم راحت باشد.
عارف دست در میان موهایش فرو میبرد. حرفهای پدر را قبول دارد ولی تحمل این وضعیت هم برایش سخت است. سر میچرخاند و به خواهرانش نگاه میکند که پشت دار قالی مشغول بافتن قالی هستن، آنها را که میبیند بیشتر دلش آتش میگیرد. اگر میخواهد به ایران برود فقط برای این است که شاید سرنوشت خواهرانش را تغییر دهد. میداند حرفهایش تغییری در نظر پدر ایجاد نمیکند اما باید حرفش را بزند. باید تلاشش را بکند شاید توانست راضیاش کند.
ـ پدر خسته نشدی از اینکه همیشه قرضدار باشی، من اگر بروم شاید خیلی چیزها عوض شود. چطور باید باشما گپ بزنم که راضی بشوید؟! از آنجا پول میفرستم. آن وقت دیگر نیازی نیست همه کار کنند. اوضاع که بهتر شد برمیگردم، شاید هم توانستم کارهایتان را درست کنم و شما را به آنجا ببرم.
چشمان کریم به غم مینشیند، پسرش حرف رفتن میزند از سرزمینی که عاشق است، زمینی که برای آنهاست، از وطنی که سالها برای بودنش خون داده بودند. جوانش درست میگوید. زندگی سخت میگذرد ولی دلش رضا نیست، نه به رفتن از وطن و نه به دوری از فرزند. در این اوضاع به بودن او بیشتر از پول احتیاج دارد. کریم کمر راست میکند و گل بخت را صدا میکند:
ـ گلبخت ماشین خیاطی1 را بیاور شاید اوستا احمد توانست درستش کند.
کریم لنگانلنگان به راه میافتد و کیسهاش را روی دوشش میاندازد. میرود تا لقمه نانی برای عیال و فرزندانش بیاورد. عارف همان طور خیره به پدرش نگاه میکند تا از در خارج شود.
عارفه که زیر چشمیپدر و برادرش را میپایید، دلش برای عارف میسوزد. از پشت دار قالی بلند میشود و نزدیک برادر دو قلویش مینشیند که از جان بیشتر دوستش دارد.
ـ عارف جان فایده ندارد. چرا خودت را آزار میدهی؟ امسال که تمام شود من هم میروم معلم میشوم آن وقت دیگر لازم نیست صفیه و بتول کار کنند. کمکم همه چیز بهتر میشود. حالا ما از قالیبافی که نمردهایم. خودمان دوست داریم کار کنیم. کسی مجورمان که نکرده.
چشمان عارف اما به دستان خواهرش است که بهخاطر قالی بافی آبله2 زده، کمر راست میکند و میایستد و جوری که خواهرانش صدایش را بشنوند میگوید:
ـ مگر شما محصل نیستید؟ راه بیفتید که دیرتان شد.
خودش به سمت گاری فرسوده گوشه حیاط میرود. دستارش را دور سرش میپیچد و با تمام توان گاری را هل میدهد. سالها بود که درس و مشق را رها کرده بود تا کمک معاش پدر معلولش شود اما به هر سختی بود نگذاشته بود خواهرانش ترک تحصیل کنند. این جنگهای تمام نشدنی دست از سر زندگی آنها برنمیداشت و پای قطع شده پدر هر روز به او یادآوری میکرد که کشورش اوضاع خوبی ندارد. عارفه امسال درسش تمام میشد و میتوانست معلم شود. اینطور گویی خودش هم به آرزویش رسیده بود. صفیه و بتول اما هنوز راه زیادی داشتند. صفیه دوست داشت دکتر شود ولی انقدر خجالتی بود که هیچ حرفی از سر نهانش را به او نمیگفت. اگر دلش میخواست به ایران برود بیشتر به خاطر خواهرانش بود که بتوانند راحتتر درس بخوانند و به آرزوهایشان برسند و نیاز نباشد بهخاطر تأمین مخارج تحصیلشان قالی ببافند. عارف همان طور که گاریاش را به سمت بازار میوه هول میداد برای خودش رؤیا میبافت و به روزهایی فکر میکرد که خانوادهاش راحت زندگی کنند.
***
هوا گرم بود. حسابی تشنه شده بود. دستارش را باز کرد و عرق از پیشانی پاک کرد. هنوز تا اذان خیلی مانده بود. حسابی تشنه شده بود، روی گاریاش نشست. از دور سر و کله اشرفعلی پیدا شد، جلو آمد و خودش را روی گاری ولو کرد.
ـ تشنگی امانم را بریده است عارف تو چطور؟ کم مانده تباه شوم.
عارف کمی بدنش را کش و قوس داد و برای دلداری اشرفعلی گفت:
ـ این مدل روزه هم حال خودش را دارد، اجرت را پایمال نکن.
ـ ما داریم عمر خودمان را تباه میکنیم. عارف با جوالیگری3 به هیچ جا نمیرسیم. باید یک فکر اساسی بکنیم تا کی میخواهی این کراچی4 را هل بدهی و آخر شب خرد و خمیر به خانه بروی؟! من تصمیمم را گرفتهام، میروم پاکستان پسرعمویم آنجاست. بیا و زندگیشان را بیین، میگوید اگر بروم ور دستش کار کنم یک ساله زندگیام جور میشود.
ـ آخر از چه راهی؟ به این فکر کردی؟ یک ساله چه کاری انجام میدهد که انقدر حاصل داشته باشد میخواهی قاچاقچی شوی؟
ـ هرچیزی چه اهمیتی دارد؟!
هنوز حرفهای اشرف علی تمام نشده که صدای انفجاری مهیب تن عارف را میلرزاند. اشرفعلی بلند میشود و روی گاری میایستد و دستش را حائل چشمانش میکند. عارف اما همان طور شوکزده به دود و آتشی که زبانه میکشد نگاه میکند. اشرف علی سر میچرخاند انفجار به خانه عارف نزدیک است اما میترسد حرفی را که در دهانش است به زبان بیاورد. همان طور روی گاری ایستاده است که پسر بچهای در حال دویدن به سمت محل انفجار، فریاد میکشد:
ـ مدرسه سیدالشهدا را زدند...
عارف دیگر نمیایستد. تصویر معصوم سه خواهرش جلو چشمانش رژه میرود، میدود، فقط میدود تا خودش را به مدرسه برساند. اشرفعلی در پیاش روانه میشود. هر چه نزدیکتر میشوند، دود و آتش بیشتر میشود. بوی خون همه جا را گرفته. چشمانش تصاویری را که میبیند باور نمیکند. اینجا خود قیامت است. صدای گریه و شیون زنانه، جان باقی مانده درتنش را هم از بین میبرد. زانوانش دیگر تحمل ندارد. روی زمین میافتد. اشرفعلی که خودش را بهسختی به عارف رساند دست زیر بازوان عارف میاندازد.
ـ بلند شو مرد، دلم روشن است. حتما زنده هستند، پیدایشان میکنیم.
به زور عارف را از زمین بلند میکند. اشک بیمحابا از چشمان عارف سرازیر میشود. از میان این همه بدن مجروح و خاکآلود باید خواهرانش را پیدا کند، راه میافتند. صدای ناله دخترکان مجروح دلش را آتش میزند. مردم کمکم برای کمک میرسند..
***
اشرفعلی از دور نگاهش میکند. عارف انگار در همین دو ساعت موهایش سفید شده. جوری زانو غم به بغل گرفته که نگران است قالب تهی کند. اشک از چشمانش سرازیز میشود. جلوتر میرود و در مقابل عارف زانو میزند. چشمان عارف روی جنازهای که در کنارش است خیره مانده و دفترچهای را محکم در آغوش گرفته، اشرف علی دست روی شانه رفیقش میگذارد و میگوید:
ـ برایت پیاله آب بیاورم؟ هنوز روزهات را باز نکردی!
حرف آب که میشود، قطره اشکی از گوشه چشمان عارف بر روی گونههایش سرازیر میشود و روی دفترچه سیاه و خونی میافتد. اشرفعلی دستان عارف را باز میکند و دفتر را بیرون میکشد و بازش میکند. با آن که سواد زیادی ندارد میتواند نوشته را بخواند « خدایا برایت روزه گرفتهام و بر روزیت افطار میکنیم و بر تو توکل میکنیم ای بخشنده گناهان، مرا ببخش» دفتر را میبندد. سعی میکند جلوی بغضی که گلویش را گرفته بگیرد، دلش میخواهد به جای اشک ریختن خشمش را خالی کند، سر داعش و یا هر حرامزدهای که این نقشه شوم را کشیده است. از کنار عارف بلند میشود، شاید چیزی پیدا کند تا عارف روزهاش را باز کند. اگر همین طور ادامه دهد خودش هم دق خواهد کرد. هنوز چند قدمی بیشتر از عارف فاصله نگرفته که خبرنگاری به عارف نزدیک میشود و عکس میگیرد. چشمان عارف از نور فلش بسته میشود و این بار به خون نشسته باز میشود. خبرنگار بااحتیاط میپرسد:
ـ از نزدیکان شماست؟
لبخندی تلخ بر لبان عارف مینشیند، این پیکر بیجان تمام آرزوهای او بود که اینجا روی زمین سرد شفاخانه خوابیده بود. سرش را پایین میاندازد و میگوید:
ـ پدرم رفته است شفاخانه دشت برچی جنازه خواهر کوچکم را تحویل بگیرد. مادرم هم به شفاخانه نور رفته تا خواهر مجروحم را پیدا کند. این هم خواهرم است عارفه...
حرفها در میان لبان عارف زندانی میشود. خبرنگار هم انگار از سؤالش پشیمان شده سری به تأسف تکان میدهد و میرود. دست چپ عارفه از زیر دستاری که عارف از سرش باز کرده و بر روی جنازه خواهرش کشیده بیرون مانده است عارف دست جلو میبرد و دست آبله زده خواهرش را بالا میآورد و بوسه ای بر آبله دستش میزند، پلکهایش را میبندد تا شاید بار دیگر چهره زیبای خواهرش را به یاد بیاورد.
پینوشت
1. چرخ خیاطی
2. تاول
3. حمالی
4. گاری