
ماهمنیر داستانپور
قسمت پنجم: کنجکاو و پرحرف مثل آنشرلی
مجبور شدم دروغ بگویم. یک دروغ که با قید مصلحتی بودن خودم را به خاطر گفتنش تبرئه میکنم! نه فقط درباره دعوت مادرم از سکینه خانم که باید مثل آنشرلی وقتی پای حرفهای ریچل لیند مینشست و تخلیه اطلاعاتیش میکرد؛ از او حرف بکشم. بلکه حتی به خاطر جریان آش رشته و سبزی پاک کردن!
مادر از همسایه عشق نانمان دعوتی به عمل نیاورده بود که هیچ! قراری هم برای پخت آش رشته و سبزی پاک کردن دستجمعی نداشتیم. ولی حضور نازنین با آن هیکل کران ناپدیدِ این روزهایش و میل دم به دقیقهای که به انواع و اقسام خوراکی داشت و مربوطش میکرد به بچه هنوز به دنیا نیامده، بد بهانه و دستآویزی برای پخت آش رشته و استفاده از گنجینه اسرار سکینهخانم به دستم داده است .
میهمانی عصرانه و درخواستم برای پخت آش را با کلی آب و تاب و مایه گذاشتن از برادرزاده همیشه گرسنهام به مادر اطلاع میدهم. او هم که عادت ندارد خواستههای دختر یکییکدانهاش را رد کند و یک آشرشته پختن برایش چندان دردسری ندارد؛ دست به کارِ پخت و پز میشود. حالا کنار خودمان و سکینهخانم، این نازنین شکمپرست هم یک کاسه بخورد که به جایی برنخواهد خورد! اصلا جهنم و ضرر! بهخاطر بیرون کشیدن اطلاعات از زیر زبان سکینهخانم ، حاضرم صدای نابههنجار هُرت کشیدن نازنین را هم تحمل کنم و دم بر نیاورم.
وقتی از آشپزخانه خارج میشوم و راه خانه نقلی خودم را که برای فرار از فضولی برادرزادهها دو قفله و مهر و مومش کردم، پیش میگیرم؛ به این میاندیشم که خداییش اگر نازنین این برادر ساده ما را به دام نمیانداخت؛ بعید نبود تا پایان دنیا هم که شده، مجرد بماند اما از آنجا که سامان علاقه زیادی به کولی دادن به همسر بینظیرش دارد و گذشته از این تا به حال بهخاطر قبیلهای که برای خودش مهیا کرده، کلی باعث آزار و اذیتم شده؛ یک نوشجان نثارش میکنم و میروم پی کارهای خودم!
باز به سراغ پنجره اسرارآمیز اتاقم میروم تا نگاهی به کوچه و آدمهای در حال ترددش بیاندازم. سرم را به هر دو سو میچرخانم و جای ماشین ناصرخان را که سرنوشتی مشابه کفشهای میرزانوروز دارد؛ از روی روغنی که انگار تا عمق آسفالت کوچه فرو رفته؛ تشخیص میدهم. این سؤال بزرگ در ذهنم تشکیل میشود که چطور طاهره خانم و ناصرخان با آن همه مال و دارایی که از زبان برخی اهالی محل حرفهایی دربارهاش شنیده بودم؛ عین پدر ژپتو زندگی میکنند؟
دلم میخواهد برای جبران بیخوابی شب گذشته هم که شده، حداقل یک ساعت چشم روی هم بگذارم اما با دیدن ساعت شماتهدار بیبی صدیقه یاد گوش سنگین و سمعک از کار افتادهاش میافتم. باید هر طور شده این پیرزن را از این اوضاع قمر در عقربی که برایش به وجود آمده در بیاورم.
تمام مسیر رفت و آمد تا مغازهای که برای خرید به سراغش رفتم را به این فکر میکنم که اگر برادرهایم را با همین ماشین مشدیممدعلیِ عهدبوقی ناصرخان تعویض کرده بودم؛ باز هم به اندازه یک طلا فروش از معاملهام سود برده بودم. ناسلامتی آنها که هم بزرگترند هم سبیلشان طعنه به بیل مکانیکی میزند باید اینجور مشکلات بزرگترهای خانواده را حل کنند نه من جوجه نویسنده که هنوز از پدرم پول تو جیبی میگیرم و باید برای کسب اولین درآمدم یک ماه مفتی برای مجله قلم بزنم!
تمام خستگیم با لبخند بیبیصدیقه که دیگر نیاز نیست برای یک کلمه حرف زدن با او یکیک تارهای صوتیم را عین سیمهای گیتار یک ماریاچی عصبی پاره کنم؛ در میرود. حالا هم او آرام حرف میزند؛ هم ما برای دو کلام اختلاط گلودرد نمیگیریم. از وضعیت موجود همه راضیند، غیر از مادر که بیشتر ناراحت به نظر میرسد تا خوشحال! چشم غرهاش را که میبینم، حساب دستم میآمد. طفلی ترسیده دوباره اسیر فالگوش ایستادنهای مادربزرگ شود اما بعید به نظر میرسد با این زانوهای درب و داغان پیرزن همچنان حوصله این فعالیتها را داشته باشد و بخواهد یکبند دنبال مادر این سو و آن سو برود.
بوی آش رشته تزئین شده با سیرداغ و نعناداغ، بدجور دلم را به قار و قور انداخته! همه به همراه سکینهخانم که هنوز موفق نشدهام سر صحبت را با او باز کنم؛ دور سفره نشستهایم و به نازنین که در حال تمام کردن دومین کاسه آش است؛ نگاه میکنیم. نمیدانم چطور در فاصله تعارف کردنهای مادر، کار را به اتمامِ دومین کاسه کشانده!
سکینخانم با لبخند معنیداری که روی صورتش ماسیده، نگاهی به نازنین میاندازد و نوش جانی نثارش میکند. باز سعی میکنم افکاری که در مغزش میگذرد را بخوانم. لابد الآن با خودش میگوید : «اگر سیر نشدی برم برات از خونه نون سنگک بیارم مادر!» بعد دوباره یاد نان سنگکها میافتم و اینکه چقدر دلم میخواهد از رازشان سر دربیاورم. ولی از آنجا که فعلا فرصت شنیدن داستان ناصرخان را نباید از دست بدهم، صحبت را پیش میکشم و از دیشب و سر و صدایی که نگذاشت چشم روی هم بگذارم ؛ حرف میزنم. انگار دکمه انفجار بمب اتم را زده باشی؛ سکینهخانم با شنیدن اسم ناصرخان و ماجرای ماشینش شروع به حرف زدن میکند.
ـ والله مام دیگه از دست سر و صدا عاصی شدیم. بوی دود و روغنریزی ماشینشو بگو! همه چیزِ اینا باعث دردسره! بیچاره ناصرخان! زندگی با این طاهره براش عین یه چاه ویله که بیرون اومدن از توش محاله!
سکینهخانم این را میگوید و بدون هیچ ادامهای مشغول خوردن آش میشود. نگاهم یکبار روی همه افراد حاضر کنار سفره میچرخد تا ببینم تنها من مشتاق شنیدن ادامه ماجرا هستم یا داستان باز هم طرفدار دارد؟! قیافه شبیه علامت سژال مادر این جرأت را در من تقویت میکند که پرسش دیگری درباره ناصرخان و خصوصا طاهرهخانم مطرح کنم. پس با نادیده گرفتن نازنین که بعد از تمامکردن سومین کاسه آش، حالا مشغول بلعیدن نان و سبزی خوردن شده ، باز به ماجرای مذکور وارد میشوم و سکینهخانم را به هوس تعریف کردن میاندازم.
ـ چرا چاه ویل نباشه دخترم؟ والله تو خودت اهل کمالاتی! بشین دودو تا چهارتا کن تا حساب دستت بیاد. پدر طاهره که سرشو گذاشت زمین و ریق رحمتو سر کشید؛ همه مال و اموالش رسید به این و یه داداشش که الآن خارجهست. مگه کم ارث و میراثی بود؟ طرف واسه خودش تو فرش فروشای اصفهان وزنهای بود! والله این ناصرخان بدبختم کم بهش خدمت نکرد. ارث و میراث که تقسیم شد؛ این طاهره هرچی داشت یا کرد طلا و ریخت به گل و گردن خودش، یا باهاش تو همون اصفهان ملک خرید و داد دست مستأجر!
با اینکه کفرم از این نصفه و نیمه حرف زدن سکینهخانم و صدای خرخر نازنین که همانجا کنار سفره به خواب رفته درآمده؛ سعی میکنم خودم را آرام نشان دهم تا بتوانم باقی ماجرا را بشنوم. پس دوباره مسیر گفتگو را به آن سمتی که دلم میخواهد عوض میکنم و از او درباره کار و بار ناصرخان میپرسم.
ـ اینجوری که من پیشتر از طاهره شنیدم؛ ناصرخان واسه باباش حسابداری میکرده! طاهره اون قدیما که هنوز چادر چیتش، ابریشم نشده بود؛ میگفت آقاجونش حاضر نبوده یه پاپاسی به حقوق این بندهخدا اضافه کنه. همینم شده که اینا بارشونو میکشن از اصفهان میان تهران تو همین محله خودمون که اون روزگار قدر و قیمت امروزو نداشته! والله خودِ طاهرهام شاکی بود از رفتار باباش! نمیدونست چرا آقاجونش نه مزد زحمت ناصرخانو میده، نه حداقل یه دستی از دختر خودش میگیره؟ ناصرخان میاد تهرون ولی انگار خط و خبرش زودتر از خودش اومده باشه، هیچکی تو بازار کمکش نمیکنه. انگار پدرزنه رو حساب آشنایی با بازاریا پیشپیش خرابش کرده بوده! خب چشمش برنمیداشته حسابدار به این کفایتو از دست بده! این بیچارهام ناچارا با دست و پا کردن یه آشنا میره تو یه کار دولتی، طاهره میگفت رفته تو بایگانی! از قدیم گفتن کارمندی و آب باریکه دیگه! مِن قبل اینکه ماشینش به این روز و روزگار بیوفته باهاش میرفت مسافرکشی! ولی الآن دیگه با این همه اتول خارجکی، کی سوار ابوقراضه این بیچاره میشه؟
برایم سؤال بود با این سابقه انصاف، چطور طاهرهخانم در این سالهای بعد از مرگ پدر، هیچ کمکی به شوهرش نکرده و دستی از او نگرفته بود؟!
ـ چی میخواستی باشه مادر؟ نمیدونم اون خدابیامرز آقاجون طاهره، مِن قبل موتش چی تو گوش این زن بیخبر از همهجا خونده که اینم نه گذاشته نه برداشته، به کلی ارث و میراثشو از این مرد دریغ کرده! والله من نمیخوام غیبتشو بکنم؛ ولی آدم باید جنبه داشته باشه! تا مال و منال اومد تو دامنش، از این رو به اون رو نشه.
دیگر حرفهایش را نمیشنوم. به جواب سؤالم رسیدهام. همه چیز زیر سر بدجنسی پدر طاهرهخانم بود و بیسر و زبانی ناصرخان!