کد خبر: ۶۰۱۳
۱۴۰۰/۰۳/۰۷ ۱۹:۵۳

چشم سوم

معصومه تاوان

ماه رمضان از راه رسیده با بوی حلواهای زعفرانی‌اش، بوی هل و گلاب و شله‌زردهای طلایی‌ای که می‌پیچد توی کوچه پس کوچه‌های تنگ و خاکی آبادی و می‌نشیند زیر دماغ‌هایمان. هوای تابستان گرم و چسبناک است. عرق به پوست تنمان می‌چسبد و شوره می‌بندد روی لباس‌هایمان و پاها و ران‌هایمان را عرق سوز می‌کند. زبان توی دهانمان خشک و سنگین می‌شود و به زحمت لب‌هایمان از روی هم بلند می‌شود.

سیزده سالم است. آنقدر خانم جان از خدا و پیغمبر و ائمه و معصومین و آب و هوای خوش بهشت و آتش سوزان جهنم برایم حرف زده مذهبی شده‌ام. یک روز هم روزه‌ام را جا نمی‌اندازم. خانم جان هم عزمش را جزم کرده که من را یک مرد با ایمان و تقوا بار بیاورد. حسابی حواسش به روزه و نمازم هست. لحظه‌ای از من غافل نمی‌شود که مبادا گوشه کناری شیطان من را گیر بیاورد و گولم بزند و لقمه نانی و جرعه آبی دست و دل ایمانم را بلرزاند.

خانم جان دم سحر و افطار خوراکی‌های خوشمزه رو می‌کند. چیزهایی که هر چه در طول روز می‌گردم پیدا نمی‌کنم. سیب و طالبی‌های کوچک و شیرین. سهم من بیشتر است. سهمم را از طالبی شیرین می‌گیرم و می‌روم می‌نشینم روی دالان و زل می‌زنم به هوای سرمه‌ای رنگ سحر و آرام آرام می‌خورم که مبادا زود تمام شود.

ـ ای خانم، ما را هم یکم تحویل بگیر.

ـ کارد به آن شکمت بخورد مرد، بیا بگیر بخور. اون بچه است تو هم بچه‌ای؟

ـ تو زیاد سخت می‌گیری، هنوز یکی دو سالی از مرخصی‌اش مانده.

ـ خوبه خوبه درس یاد بچه نده، فکر می‌کنی نمی‌دانم یواشکی کنار گوشه‌ها سیگار می‌کشی!

آقاجان سیگار قبل از اذانش را می‌گیراند و پابه‌پای کل‌کل‌های خانمجان جلو می‌رود. دیگر به این جر و بحث‌ها عادت کرده‌ام. دعوا از من شروع می‌شود و به جوانی و کودکی و پدر و مادرهایشان ختم می‌شود.

خانم‌جان کم نمی‌آورد. حسابی توپش از قدیم‌ها پر است. ریزه میزه و کوچولوست اما جواب‌ها و حرف‌هایی که بار آقاجان می‌کند، فیل افکن و کمرشکن است. دست آخر آقاجان کم می‌آورد. بلند می‌شود و سحری خورده نخورده می‌زند بیرون و تا شب و وقت افطار پیدایش نمی‌شود. آهسته می‌آیم و سهم آقاجان را هم از طالبی برمی‌دارم و می‌خزم زیر پتو. در سکوت اتاق صدای جویدن من می‌پیچد. خانم‌جان با خودش حرف می‌زند و غرغر می‌کند.

ـ بلند شو، بلند شو بریم مسجد.

راه می‌افتیم سمت مسجد. از زیر دیوارها و خانه‌ها گلی می‌گذریم، از کوچه‌های تاریک، از میان عوعوی سگ‌ها. از هر خانه‌ای بویی و صدایی می‌آید.

محمود فتح‌الله آخوند آبادی است. مرد باخدایی است. همیشه در حال ذکر گفتن و تسبیح‌گردانی است. از من خوشش می‌آید که صبح‌ها و ظهرها در صف اول نماز جماعت هستم. من را صدا می‌زند کنار خودش و ایمان من را برای بقیه مثال می‌زند که از خواب سحرم می‌زنم و می‌آیم مسجد.

ـ این آقا پسر ما ایمانش از همه ما بیشتر است. من واقعا به حال این عزیز غبطه می‌خورم که در این سن کم اینقدر به فرامین پای‌بند است.

چه پزی می‌دهد خانم جان. از آن بالا می‌بینم که چطور دارد زیر لب ورد می‌خواند سمت من فوت می‌کند. حتی برق چشم‌هایش را هم می‌بینم. آخوند حرف‌های تازه‌ای هم می‌زند که تا حالا نشنیده‌ام. از چشم برزخی می‌گوید که خداوند آن را فقط قسمت مؤمنان با ایمانش می‌کند که آن‌ها می‌توانند ظاهر بقیه را در روز قیامت در این دنیا ببینند به شکل پرنده، حیوان و حتی حشره.

از فردا کارم درمی‌آید. با ایمان قوی که آقا محمود فتح‌الله در من دیده راه می‌افتم توی ده. تسبیح به دست و دعا زیر لب زل می‌زنم به این و آن. می‌خواهم ظاهر و باطن همه را ببینم. می‌خواهم ببینم در دل و قلب دور و بری‌هایم چه خبر است.

ـ چیه آدم ندیدی نوه باقر؟ چه خبر است زل زدی به من یک ساعت است؟

ـ سلامت کو؟ خانم‌جان حالش خوب است؟

مردم آبادی را به صورت ملخ و گاو و گنجشک و سوسک می‌بینم. گرگی را می‌بینم که روی پشت بام پنجول می‌کشد. خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم قادر گوش بر است. پشت‌بامش را قیرگونی می‌کند یا کبوتری را می‌بینم که لابه‌لای درخت آلو جست و خیز می‌کند. طاووس خانم است آلو می‌تکاند برای لواشک. زن خوب و مهربانی است. همیشه هوای من و خانم‌جان را دارد. آمپول زن ده است.

بچه‌ها حسابی تحویلم می‌گرفتند. از زبان پدر و مادرهایشان شنیده بودند که آخوند آبادی چی درباره ایمان قوی من گفته و توی دلشان حسابی به من حسودی می‌کردند. محلشان نمی‌دادم. با دهان روزه کوچه به کوچه می‌رفتم و همه جا را رصد می‌کردم. همه جا پر بود از حیوان و پرنده و حشره. هرکس را که دل خوشی از او داشتم به شکل آهو و خرگوش و پروانه و کبوتر می‌دیدم و هر کس را هم که روزی روزگاری بدی به من کرده بود به شکل الاغ و گاو و سگ و بدتر می‌دیدم.

برای بچه‌ها از چیزهایی که می‌بینم تعریف می‌کنم. از شکل‌ پدر و مادرهایشان در آن دنیا وحشت می‌کنند. دخترها به گریه می‌افتند و غش و ضعف می‌روند. پیگیر کارهای پدر و مادرهایشان می‌شوند. می‌خواهند آن‌ها را از تاریکی و گناه نجات بدهند. دلم از کرامت بنا به‌خاطر چند باری که زیر دستش کار کردم و رُسم را کشید پر است هم‌چنین از قادر گوش‌بر. چنان توصیفاتی از آن‌ها می‌کنم که خودم هم به وحشت می‌افتم. بچه‌ها را می‌اندازم به جان پدر و مادرهایشان.

ـ هه، از کجا معلوم که درست می‌گی؟

ـ از آنجایی که آقا محمود فتح‌الله گفت من ایمانم از همه شما بیشتر است.

می‌روم لب رودخانه‌ها دراز می‌کشم و زل می‌زنم به آسمان. آنقدر به آسمان روشن خیره می‌شوم که بتوانم ستاره‌ای را آن تو ببینم و بعد برای خودم خیال‌بافی می‌کنم. خودم را می‌بینمم که بال درآورده ام و در آسمان پرواز می‌کنم و از آن بالا همه روستا را می‌بینم حتی کارهای مخفی آدم‌ها را. کلی مرید برای خودم دست و پا کرده‌ام. عجب دنیایی دارد.

ـ کجا رفته بودی؟ چرا خانه نمی‌شینی؟

ـ رفته بودم توی همه چیز دقت کنم. در رشد و پرورش درخت‌ها و گل‌ها.

ـ چه کارها، دفعه آخر باشه میری و خبری ازت نیست. خانم‌جان از صبح تا به حال از دلشوره دیوانه شده.

چشم‌هایم را تنگ می‌کنم و زل می‌زنم به خان بابا، خان بابا شبیه نر بزی بزرگ شده که آماده است شاخ بزند.

ـ چرا اون‌طوری می‌کنی‌ها؟ برای من ادا درمیاری؟ تقصیر خانم جانت است بس که لوست کرده.

***

ـ مثل دیوانه‌ها زل می‌زند به آدم. آدم فکر می‌کنه ایرادی در لباسش هست یا کار ناجوری کرده یا... استغفرالله. خلاصه باقرخان خیلی آدم اذیت‌کن شده است.

ـ سلام و علیک هم که هیچ بلد نیست.

ـ بچه‌هایمان را هوایی کرده. انداخته به جانمان که شما فلانید و بهمان که نوه باقر خان شما را شبیه خر و گاو می‌بیند.

ـ به من گفته شبیه گرگ هستم. نشانم بده تا بفهمانمش گرگ کی هست؟! پسره بی‌تربیت را.

اهالی آبادی جمع شده‌اند جلوی در خانه‌مان گله‌گزاری. بیشتر از همه قادر گوش‌بر داد و هوار راه انداخته است. انگار خیلی ناراحت شده که باطنش را نشانش دادم. بقال آبادی است. همیشه کم فروشی می‌کند. کشمش و ذرت و گندم اهالی را به قیمت کم از دستشان درمی‌آورد و خلاصه گوش همه را می‌برد و کلاه سرشان می‌گذارد.

خانم‌جان ایستاده روی دالان و دست‌هایش را از استرس بهم می‌مالد. لب پاینش می‌لرزد. ابروهایش افتاده پایین. با چشم دنبال من می‌گردد. قایم شده‌ام توی انباری و دارم از پنجره کوچک انباری همه چیز را می‌بینم. می‌دانم اگر پیدایم کند کارم با کرام الکاتبین است.

ـ بچه است یک چیزی در مسجد شنیده حالا دارد انجام می‌دهد.

ـ بیخود شنیده. زود صدایش کنید بیاید.

مثل سگ به خودم می‌لرزم. آب دهانم چسبیده بیخ گلویم. رنگ از سر و رویم پریده. انگار فلج شده باشم چسبیده‌ام به جایم.

ـ باشد باقرخان حالا که این‌طور شد زود بیا حساب و کتاب‌هایت را تسویه کن. من دیگر به آدم‌های نمک‌نشناس نسیه نمی‌دهم. امروز باید بیایی، فهمیدی؟ این را به آن نوه با ایمانت هم بگو!

خانم‌جان به گریه افتاده. از دست من نمی‌داند چه بکند. به خودش لعنت می‌فرستد که چرا من را این‌قدر لوس بار آورده. از انبار بیرون نمی‌آیم. حتی برای افطار. از کارهایم شرمنده‌ام. احساس می‌کنم من بدترین بنده خدا هستم. از خدا می‌خواهم این نعمت چشم بینا داشتن را از من بگیرد بلکه به آرامش برسم. خسته شده‌ام بس که جک و جانور دیده‌ام.

ـ عقل درست و حسابی ندارد. تا یک تعریف ازش کردن هوا برش داشته. کی می‌خواهد آدم بشود خدایا من را بگو که می‌خواستم ازش یک آدم با خدا بسازم نگو لیاقت ندارد. خدا می‌داند به خر شاخ نداد. آخر بگو خدا قربانش برم این لیاقت را به اهلش می‌دهد نه به توی سر به هوا که شر و مرافعه درست کنی.

از فردا دیگر خانم‌جان مثل قدیم با من برخورد نمی‌کند. می‌شنوم که انگشترش را داد به آقاجان که بفروشد و بدهی قادر گوش‌بر را بدهد.

گزارش خطا