
فاطممه قهرمانی
بهبه چه دسته گلهایی! انگار با آدم حرف میزنند. چیزی توجهم را جلب میکند. خیره میشوم به صفحه گوشی. خدای من نگاهش کن چقدر زیباست. یک دسته گل دور مچ دست با گلهای ریز صورتی و سفید که یک تور بلند از آن آویزان است با تاج سر ستش چقدر محشر شده! روحم از دیدنش جلا پیدا میکند. با ذوق از اتاق بیرون میآیم مامان دارد پیاز خورد میکند و قطرات درشت اشک روی صورتش روان است
ـ مامان مامان
ـ یامان! من اینجام دیگه چرا انقدر داد میزنی؟! چی شده؟
ـ مامان بیا این دسته گل رو ببین چه قشنگه.
ـ عینکم بردار بیا ببینم.
عینک را به دستش میدهم.
ـ قشنگه مامان؟
ـ هی بدک نیست!
این یعنی به شدت خوشش آمده!
ـ سفارشش بدم؟
ـ دختر من صد بار به تو نگفتم نمیشه به این خریدهای اینترنتی اعتماد کرد؟ بعدشم تو مگه چقدر وقت داری که منتظر بمونی این برات درست کنن و بفرستن؟
باز این مامان خانم زد تو برجک من بینوا! با لب و لوچهای آویزان خیره میشوم به پیازها.
ـ خب حالا اینطوری نگاه نکن. یه مغازه کوچه کناری خونه خاله فیروزهاینا باز شده لوازم عقد و عروسی میفروشه آماده شو برو یه سر بزن اونجا احتمال میدم از اینجور چیزا هم درست کنه.
ذوقزده به سمت اتاق میدوم.
***
عکس دسته گل و تاج سر را برایش میفرستم. مینویسم: قشنگه؟
گوشی را داخل کیف میگذارم. دسته گل بدک نشده. هرچند به زیبایی نمونهاش نیست اما دوستش دارم. چشمم خودکار ستش را گرفته. قیمتی که نداشت فقط کمی معطلی داشت تا درستش کند. یعنی باز این همه راه را برگردم؟ توی عکس خیلی قشنگ میافتدها! حالا از من گفتن بود! وسوسه میشوم و از وسط راه برمیگردم. نیم ساعتی طول میکشد تا آماده شود اما به قشنگ شدن عکس و فیلمها میارزد. یاد فرشاد میافتم حتما از دیدن عکس دسته گل حسابی ذوق کرده. چرا تا الان آن لاین نشده؟ نگاهی به صفحه گوشی میاندازم آخرین بازدیدیش دیشب بوده مینویسم: «ای فرشاد خان سراغ از ما نمیگیری؟! چه شد افتادم از چشمت؟»
تا به خانه برسم مدام گوشی را چک میکنم اما آنلاین نمیشود که نمیشود میترسم باز وسط جلسه زنگ بزنم و مزاحمش بشوم. پیامک میزنم: «فرشاد کجایی پس؟» حنانه خانم باز شروع نکنیها! حوصله نالههای الکیات را ندارم به خدا! مثل تو که از صبح درگیر درست کردن اینها شدی او هم لابد درگیر پیدا کردن محضر و بقیه کارهاست. اولین بارش که نیست. هست؟ نه نیست. اما نمیدانم چرا دلم شور میزند. از دست بیحواسیهای تو فرشاد! صد بار گفتهام گوشی همراه اسمش رویش هست، باید همراهت باشد نه داخل خانه یا داشبورد ماشین! اینبار جوابم را بده تا خود روز عقد اگر قهر نکردم. حالا ببین! انقدر فکرم مشغول بود که نفهمیدم کی رسیدم خانه. مامان روی کاناپه نشسته و خیره شده به تلویزیون خاموش. چشمانش چرا اشکآلود است؟
ـ خوبی مامان؟ گریه کردی؟ چیزی شده؟
ـ نه بابا اثر پیازهایی که خرد کردم.
ـ مامان تو قبل رفتن من داشتی پیاز خورد میکردی که! اثرش هنوز هست یعنی؟!
ـ این پیازهایی که از علی آقا میخریم خیلی چشم میسوزونه. حالا اینارو ولش کن. خریدی؟
ـ آره دادم درست کرد.
ـ مبارک باشه، برو دستت بشور بیا نشانم بده.
بیحوصله دستانم را میشویم و از شر آن ماسک لعنتی خلاص میشوم. دیگر ذوق چندانی برای نشان دادن دسته گل ندارم.
ـ خوبه مامان؟
ـ آره قشنگه عزیزم مبارک باشه.
باید گیج باشم که بغضی که دارد خفهاش میکند و چشمان طوفانیاش را حس نکنم. دلشوره دارم.
ـ مامان مرگ حنانه بگو چی شده؟ آخه مردم از نگرانی که.
بغضش میترکد. سرش را روی دسته کاناپه میگذارد و هایهای گریه میکند. مرز چندانی با سکته ندارم. خدایا یعنی چه شده؟
ـ تو رو روح آقاجون بگو چی شده مامان. خانم جان چیزیش شده؟
مینالد:
ـ جواب تست خاله سمیرا مثبت شده
دست و پاهایم یخ میکند. کدام تست؟ خاله سمیرا که خوب بود! چهره مهربان خاله سمیرا در مقابلم نقش میبندد. ای خدا او که قند دارد. یعنی چه میشود؟ پس بگو چرا فرشاد آنلاین نبود. فرشادِ بیچاره من.
صدای بغضآلودش را که پشت تلفن میشنوم دیوانه میشوم: «دیدی بیچاره شدم حنانه؟»
**
یک خط روی پیشانیاش خودنمایی میکرد. ته ریش نامرتبی روی صورت همیشه مرتبش جا خوش کرده بود. موهای خرماییاش بدون هیچ حالتی روی پیشانیاش ریخته بود و او میخواست همه این آشفتگیها را پشت لبخند خستهاش بپوشاند. اما مگر میتوانست؟ من بزرگش کرده بودم. از بچگی تمام زیر و زبرهایش را از بر بودم. داشت زیر بار این همه غصه جان میداد و دم نمیزد.
ـ خوبی فرشاد؟
ـ گفتم که خوبم.
ـ اما راست نگفتی.
ـ من خوبم حنانه جان. تو نگران نباش. این روزها هم میگذره انشاءالله. تو خوبی؟
ـ نه.
ـ چیزیت شده؟ جاییت درد میکنه حنانه؟
دلم برایش میسوزد. چقدر بدی تو حنانه! در میان این همه شلوغی تو هم بار میشوی بر روی بارهایش؟
ـ نه فرشاد. فقط یه کم... یه کم...
رویم نمیشود بگویم دلم برای دیدنش لک میزند. زیر لب زمزمه میکنم:
ـ میشه بیام ببینمت؟
ـ حنانه جان تو که میدونی اوضاع از چه قراره. من همش تو بیمارستان در رفت و آمدم اگه ناقل باشم چی؟
ـ خدا نکنه.
ـ ببخشید که نزدیک عقد این اتفاق افتاد
ـ این حرفا چیه فرشاد؟ مگه عمدی تو کار بوده؟ حال خاله خوبه؟
ـ بد نیست فعلا که بستریه.
تلفن را که قطع میکنم. غم عالم میریزد در دلم. ناخودآگاه به سمت لبتاپ کشیده میشوم. اما دیدن عکسها که عین دیوانگی است! مثل پاشیدن نمک روی زخم. قلبم افتاده به التماس. بالأخره تسلیم میشوم و روی پوشه عکسها کلیک میکنم. روی عکس فرشاد زوم میکنم. چه کسی فکرش را میکرد هم بازی کودکیام، یک سال بعد نامزدم شود؟ خاله سمیرا را ببین. چقدر دلم هوایش را کرده. یعنی باز هم میتوانم در آغوشش بگیرم؟ خدا لعنتت کند کرونا! قرار بود عروس بشوم حالا اما... دلم بیش از این طاقت نمیآورد. کرونا بگیرم بهتر از این است که از دلتنگی جان بدهم! مامان که من را لباس پوشیده میبیند، مشکوک میپرسد:
ـ کجا؟
ـ میرم بیرون.
ـ کجای بیرون؟
ـ میخوام برم فرشاد ببینم
مامان روی صورتش میزند و عصبانی میگوید:«خل شدی دختر؟ خطرناکه!» دارم میپُکم. کاسه صبرم لبریز شده و تنها چیزی که در حال حاضر از من بعید است رفتار عاقلانه است! همانجا جلوی در ورودی مینشینم و به هقهق میافتم: «آره خل شدم مامان! خل شدم! بذار برم. آخر آخرش مرگ دیگه» مامان میفهمد که اوضاع خرابتر از این حرفهاست. لیوانی آب به دستم میدهد و دلسوزانه میگوید: «چته دختر؟ چرا اینجوری میکنی با خودت؟ پاشو برو فقط دوتا ماسک بزن و از دور ببینش.»
جلوی در خانه خاله که میرسم برایش پیامک میزنم: «بیا پایین جلوی درم» خیلی طول نمیکشد که میآید جلوی در.
ـ اینجا چیکار میکنی حنانه؟!
ـ اومدم خونه خالهام. معلوم نیست؟
ـ حنانه!
ـ تعارفم نمیکنی بیام تو؟
از جلوی در کنار میرود و در دورترین نقطه از من میایستد. دلم حتی برای حیاط دلباز اینجا هم تنگ شده بود. مینشینم روی تاپ قرمز رنگ. مینشیند روی پلهها. میگوید: «این چه کاری آخه حنانه؟» امان از این بغض لعنتی. کمی سنگین باش حنانه! او در حال حاضر فقط پسر خاله توست نه بیشتر! «خیلی بیانصافی فرشاد. سه هفته است همدیگر ندیدیم. اصلا برات مهم نیست؟» لبخند میزند. آن هم از زیر ماسک! «حنانه به خدا منم از این شرایط ناراحتم ولی نگرانتم نمیخوام خدایی نکرده خطری تهدیدت کنه» نگاهش میکنم. خدایا دل آدم چقدر میتواند تنگ باشد؟ کاش محرم بودیم تا میگفتم که چقدر دلم هوایش را کرده، که چقدر دوستش دارم. میگویم اما آرام از زیر ماسک!
***
«ببین خدا جونی! خودت یه کاریش کن! من نمیدونم چطوری اما خودت درستش کن. دیگه خسته شدم از این برزخی که توش گرفتارم. اگه زبونم لال دوباره کسی طوریش بشه چی؟ اون دفعه رو که یادته؟ درست یه هفته قبل از عقد همه چیز خراب شد. حالا هم که خاله سمیرا خوب شده ماه رمضان شروع شده. باز یک ماه همه چی میفته عقب. درسته که فرشاد پسرخالمه ولی به خدا ازش خجالت میکشم! ای خدا تو بگو من چه کنم دقیقا؟»
قرار بود حاج بابا به همراه فرشاد و خانوادهاش بیایند افطار اینجا تا با بابا درباره اوضاع پیش آمده صحبت کنند. حاج بابا همیشه حلال مشکلات خانواده بود یعنی اینبار هم گره از کار ما باز میکرد؟
بعد از افطار حاج بابا در حالیکه زیر لب با تسبیح شاه مقصودش ذکر میگفت رو به بابا کرد و گفت:
ـ خب آقا یحیی نظرت درباره زمان مراسم این دو تا جوون چیه؟
ـ هر جور شما صلاح میدونید حاج بابا.
ـ بزرگواری آقا یحیی.
ـ انشاءالله بعد ماه رمضان یه مراسم کوچیک بگیریم. نظر شما چیه؟
ـ ببین باباجان امروز تازه روز اول ماه مبارک. خدا رو خوش نمیاد یک ماه دیگه کار این دو تا جوون عقب بیفته. اونم تو این شرایط کرونا که خدایی نکرده هر لحظه ممکنه یکی رو گرفتار کنه. حالا که بهخاطر این مریضی نمیشه مراسمی گرفت همین تعداد دور هم جمع بشیم یه عاقد بیاد و فرشاد و حنانه رو به هم محرم کنه. چه اشکالی داره ماه رمضان باشه؟ انشاءالله به حق همین ماه خوشبخت بشن.
قلبم در سینه بیقراری میکرد. اگر بابا قبول نمیکرد چه؟ صدای بابا را که میشنوم نفسی از سر آسودگی میکشم: «هرجور شما صلاح میدونید.»
***
انگار همین دیروز بود که فرشاد در همین حیاط موهایم را کشید و فرار کرد! حالا همین حیاط دوستداشتنی خانه خانم جان میزبان مراسم عقد ماست. دور تا دوره حوض لاجوردی گلدانهای شمعدانی چیده شده. روی تخت بزرگ چوبی سفره عقده ساده ما خودنمایی میکند. بید مجنون روی سفره سایه انداخته. کف حیاط فرش پهن شده و سفره افطار هم به راه است. دلم لک زده برای این که فامیل هم در مراسمم حضور داشتند. اما چه میشود کرد؟ سرنوشت هم برای ما این چنین رقم زده.
با فرشاد نشستهایم کنار حوض، همان جایی که سالها پیش از او کتک خورده بودم! نشستهایم و ثانیهها را میشماریم برای شنیدن اذان عاشقی...