کد خبر: ۶۰۱۱
۱۴۰۰/۰۳/۰۷ ۱۹:۵۲

آمیز قلمدون(خانم)!

ماه‌منیر داستان‌پور

این داستان: به دنبال یک موضوع تازه!

حتی یک دقیقه نمی‌توانم چشم روی هم بگذارم. تعداد معترضین به سر و صدای ماشین ناصرخان لحظه به لحظه زیادتر می‌شود و دست آخر رضا پسر مریم‌خانم به کمک مرد بیچاره که خودش هم از دست دزدگیر ماشینش کلافه شده آمده و سیمش را به طور کل قطع می‌کند. حسن‌آقا، پدر رضا هم که زورش می‌آید از پله‌های ساختمان برای رسیدن به کوچه پایین بیاید؛ تا کمر از پنجره بیرون آمده و بی‌خیال احترام گذاشتن به حقوق سایر همسایه‌ها که اکثرشان ممکن است آن ساعت شب خواب باشند؛ با آن صدای تودماغی که با توجه به لهجه گیلکیش فهم کلامش را برای مخاطب دشوار می‌کند؛ شروع به فریاد زدن می‌کند. مخلص کلامش این است که گاو به کله محترم هیچ دزدی شاخ نزده که سراغ این ابوقراضه بیاید! خدا می‌داند که این نظر تمامی اهالی کوچه حتی خود ناصرخان است اما با این حال نمی‌دانم محض دلخوشی همسایه‌ها هم که شده، چرا دست از سر این دزدگیر لامروت برنمی‌دارد؟

سرم بدجور درد گرفته تا حدی که احساس می‌کنم به جای سر، یک قابلمه آب جوش در حال قل‌قل روی گردنم کار گذاشته‌اند که مجبورم داغی و وزن زیادش را تحمل کنم. قرص مسکنی نوش جان می‌کنم و به این می‌اندیشم که مصرفم روز به روز دارد بیشتر می‌شود. با این وضع بعید نیست به زودی در صف گیرندگان کبد قرار بگیرم. بعد برای اینکه افکار شوم و ناامید کننده‌ام را از ذهنم پاک کنم به رسم قدیمیِ بی‌بی صدیقه فاصله میان انگشت شصت و اشاره دستم را گاز جانانه‌ای می‌گیرم و الکی تف می‌کنم که تا زنده‌ام، از این بلاهای مسلمان نشود، کافر نبیند؛ سرم نیاید.

با خودم فکر می‌کنم حالا که خواب از سرم پریده، بهتر است به برنامه قبلی‌ام برسم و داستان اکبرآقا و ازدواج پرماجرایش را برای آقای سردبیر با لحنی طنز و نمکین به نگارش در بیاورم. پس انگشت‌های جادوییم را روی صفحه کیبور با سرعت نور حرکت می‌دهم و ماجرای میوه‌فروش محله را به رشته تحریر درمی‌آورم. کمی که می‌گذرد حس می‌کنم سردردم بهتر شده؛ همه‌اش به‌خاطر این است که نوشتن را خیلی دوست دارم. خودم را یک پا شارلوت برونته تمام عیار حس می‌کنم و به این که چقدر دلم می‌خواست به جای سه برادر کاملا بی‌خبر از ادبیات، دو خواهر داشته باشم؛ می‌اندیشم. این‌طوری سه تایی با هم میتوانستیم خاطره خواهران برونته را برای دنیا زنده کنیم. لابد بعدش همه ما را با هم مقایسه می‌کردند و دست آخر به این نتیجه می‌رسیدند که من عین شارلوت بهتر از دو خواهر دیگرم هستم. خیلی هم از اینکه در تصوراتم برای خود نوشابه تگری باز می‌کنم؛ ناراضی نیستم اما با این حال تا داستانم نتواند رضایت کامل سردبیر را جلب کند؛ خودم را به همان آمیز‌قلمدونی هم قبول ندارم؛ چه برسد به اینکه کتابی در حد جین ایر چاپ کنم و دنیای ادبیات را عین این واحد بالایی به تسخیر خود در بیاورم!

داستانم که تمام می‌شود؛ برای جناب سردبیر ارسالش می‌کنم و منتظر می‌مانم که او پاسخش را برایم بفرستد. بعید به نظر می‌رسد که این موقع از نیمه شب بیدار باشد؛ پس سعی می‌کنم حالا که کوچه رنگ آرامش به خود گرفته و همه در خواب ناز فرو رفته‌اند؛ کمی استراحت کنم. ساعتم را برای نماز صبح کوک می‌کنم و یاد قولی که به بی‌بی صدیقه داده‌ام؛ می‌افتم. پیرزن در صورتی راضی شد دل از ساعتش بکند که هر روز سر وقت برای نماز صبح بیدارش کنم و من این را با کمال میل پذیرفتم. طفلی این آخری‌ها دیگر حتی صدای گوش کَرکُن ساعت شماته‌دارش را هم نمی‌شنید. یاد شب‌هایی می‌افتم که برای اجتناب از خواب ماندن، ساعت را روی یک قابلمه روحی می‌گذاشت تا به این وسیله صدای زنگ خوردنش را دو برابر کند و سعی می‌کنم خودم را در سن و سال امروز او تصور کنم.

به جرأت می‌توانم بگویم بیدار کردن بی‌بی بعد از کار در معدن دشوارترین مشغله‌ایست که آدمی تا حالا به آن گرفتار شده است. باید همین امروز برای تعویض سمعکش اقدام کنم. گذشته از پاره شدن حنجره خودم، احساس می‌کنم پیرزن بیچاره هم این‌طوری بدجور عذاب می‌کشد. نمازم را همان جا کنار بی‌بی می‌خوانم و بعد کمی موهای سپیدش را نوازش می‌کنم تا خوابش می‌برد. دیگر اثری از خواب در چشم‌هایم پیدا نمی‌شود و این یعنی باید کار روزانه‌ام را شروع کنم.

دوباره به واحد خودم برمی‌گردم و گوشی‌ام را چک می‌کنم. معلوم است مرد شکم‌گنده و تفلونی که دیروز با او برخورد کرده‌ام، هنوز یا بیدار نشده یا التفاطی به داستان یک آمیزقلمدون ندارد. همین باعث می‌شود به زندگی هرکی هرکی خودم برگردم و دست به کار مرتب کردن محیط زندگیم شوم. یک نگاه سَرسَری به اطراف کافیست تا نظریه مادر را درباره بازار شام بودن خانه‌ام بپذیرم.

هنوز مانتو شلواری را که با آن به مجله رفته بودم از زیر دست و پا برنداشتم و اثر تلاش‌های قبلی برای ایجاد تغییر در ظاهرم نیز همچنان جلوی کمد روی زمین افتاده است.

یکی‌یکی لباس‌ها را به چوب رختی آویزان می‌کنم و داخل کمد می‌گذارم. با خودم فکر می‌کنم شاید اگر محیط کارم مرتب باشد بیشتر تمرکز داشته باشم! در حال پاک کردن گردی با ارتفاع نزدیک به یک سانتی‌متر از روی وسایل هستم که صدای پیامک گوشی توجهم را جلب می‌کند.

دیدن دو تیک سبز حالم را خوب می‌کند اما جواب آقای سردبیر باعث دوباره مشغول شدن فکرم می‌شود. دو استیکر خنده چه مفهومی می‌تواند داشته باشد؟! از خودم می‌پرسم این یعنی خیلی چیز مضحک و مزخرفی نوشته‌ام یا او از داستان طنزم خوشش آمده؟! بعد که شروع به تایپ می‌کند؛ منتظر می‌مانم تا شاید ابهام پیام قبلی‌اش را برطرف سازد اما فقط با لحنی دستوری، تکمیل و ادامه این داستان با یک موضوع جدیدی را سفارش می‌دهد. درخواستش را کنار آن دو استیکر خنده می‌گذارم و به نظرم می‌رسد، چندان هم بدش نیامده!

باز به منبع الهامم یعنی پنجره اتاق پناه می‌برم و به سر تا ته کوچه نگاهی می‌اندازم. از خودم میپرسم یعنی در هر کدام از این خانه‌ها چه می‌گذرد ؟ بعد یاد حرف پدر می‌افتم که همیشه می‌گوید: «دست به تنبک هر کی بزنی صدا می‌ده» و این یعنی همه آدم‌ها برای خودشان هزار حرف نگفته دارند؛ که می‌تواند دستمایه نگارش قصه جالبی باشد.

حواسم پی کوچه و صدای گنجشک‌هاییست که آمده‌اند سرصبحی ماشین‌های پارک شده روبروی خانه‌ها را مزین کنند؛ یکدفعه ناصرخان را می‌بینم که باز با همان سامسونت قدیمی از خانه بیرون آمده و در حال رفتن به سرِ کار است. بیچاره به لطف رضا امروز باید دزدگیر ماشینش را هم تعمیر کند.

خیلی سال قبل اینکه من به دنیا بیایم ناصرخان و طاهره‌خانم از ساکنین محله ما بودند و به قول بی‌بی صدیقه در این کوچه، حق آب و گل دارند. طاهره‌خانم اهل اصفهان است و ناصرخان بیچاره، تهرانی! این‌طور که از مادر شنیدم از همان ایام نوجوانی شاگرد حجره فرش فروشی پدر همین طاهره‌خانم بوده که الآن سال‌ها از ازدواجشان با یکدیگر می‌گذرد اما از جزئیات دقیقش خبر ندارم و خیال می‌کنم بعید نیست که مثل همیشه پرونده این یکی همسایه هم زیر بغل سکینه‌خانم باشد که از چند سال قبل تا حالا حتی یک کلام هم با طاهره‌خانم هم کلام نشده!

دلیل اینکه چرا با هم قهر کردند و این همه سال از دوستی قدیمیشان دست کشیدند؛ جزء اسراریست که تا به حال هیچکدامشان بروز نداده‌اند اما اینکه چطور باید از حقیقت را از زیر زبانشان بیرون کشید، جزء کارهاییست که باید در قالب مادام مارپل به پاسخش دست پیدا کنم.

خرید نان تازه را بهانه می‌کنم تا خودم را به سکینه‌خانم برسانم. مطمئنم اولین نفریست که در صف نانوایی حاضر می‌شود. با دیدنش گل از گلم می‌شکفد و از خودم می‌پرسم یعنی نان‌های دیروز تمام شده که باز آمده یک کوه نان با خودش ببرد؟ پشت سرش در صف جای می‌گیرم. نگاهی به قد و قامتم می‌اندازد و الکی قربان صدقه‌ام می‌رود. حالا بماند که از گوشه و کنار شنیده‌ام چه حرف‌هایی پشت سرم می‌زند اما الآن چون به رازهای خفته در صندوق اسرارش نیاز دارم؛ چیزی به رویش نمی‌آورم. پس با لبخند جوابش را می‌دهم و تا دو مغازه بعدی یعنی لبنیاتی و سبزی فروشی همراهیش می‌کنم. دست آخر از طرف مادرم دعوتش می‌کنم که همین امروز برای عصرانه به خانه ما بیاید. چون قرار است بعد از چندوقت آش رشته بپزیم و بدون او مزه ندارد. سکینه‌خانم هم قول می‌دهد که بعد از روانه کردن محمودآقا به شیفت دوم کارش، همراه بار سبزی‌ای که خریده به خانه‌مان بیاید تا هم در آش رشته شریکمان شود و هم بعد از مدت‌ها در کنار پاک کردن سبزی با یکدیگر گپ بزنیم.

بر کسی پوشیده نیست که چقدر از سبزی پاک کردن بدم می‌آید؛ اما حاضرم برای شنیدن ماجرای ناصرخان حساب تمام تره و جعفری‌هایی که سکینه‌خانم خریده را برسم.

گزارش خطا