
مرضیه ولی حصاری
سرش را از کاپوت بیرون آورد و با دست عرق نشسته بر پیشانیاش را پاک کرد. کلافه بود! فکرش کار نمیکرد. دستمال را برداشت و دستان روغنیاش را پاک کرد. فکر و خیال از هر طرف به مغزش هجوم میآورد. چه زود به چه کنم چه کنم افتاده بود. باید به خانه برمیگشت. اینجا ماندن دردی را از او دوا نمیکرد.
ـ سیا، سیامک بیا یه دستی به سر این ماشین آقای اقدسی بکش، بعدازظهر میاد دنبالش من باید برم جایی.
سیامک از دور دستی تکان داد. او هم متوجه احوال ناخوش امین شده بود. این چند روزه کارش بهخاطر امین چند برابر شده بود ولی دلش میخواست به رفیقش کمک کند.
ـ پس داداش حواست به همه چیز باشه من میرم شاید هم برگشتم، نمیدونم. ماشین تقوی رو هم بیار تو، اونجا جاش خوب نیست.
ـ برو حواسم هست.
امین به سمت دفتر کوچک تعمیر گاه رفت که حکم رختنکن را هم داشت. آهسته میرفت و حرفهای سعیده را با خودش مرور میکرد. خواهر کوچکش آنقدر بزرگ شده بود که روبرویش بایستاد و صدا بلند کند. آنقدر بزرگ شده بود که بر سرش فریاد بکشد که نمیخواهد مانند او زندگی کند. از زندگی بخور و نمیر او حالش بهم میخورد. از اینکه فکر میکرد باید برایش پدری کند بیزار بود. امین بهتزده به خواهری نگاه کرده بود که بعد از رفتن پدر کار کرده بود که آب در دلش تکان نخورد و حالا اینطور او را محاکمه میکرد که زندگی را برای او جهنم کرده است. سرخورده شده بود. گاهی خشم به سراغش میآمد و گاهی غم وجودش را میگرفت. دیگر به دفتر رسیده بود. همین چند قدم برایش به اندازهای کش آمده بود که همه فریادهای سعیده را مرور کند. در دفتر با صدای قژقژ همیشگیاش باز شد. قبل از این که به سراغ لباسهایش برود، سر رسید روی میز را باز کرد و به تاریخ چکی که باید چند روز دیگر پاس میکرد، نگاه کرد. این چند روز حتی یادش رفته بود قسط وامی را که برای عمل مادر گرفته بود پرداخت کند. باید فردا قبل از آمدن به تعمیرگاه به بانک میرفت. در این اوضاع و احوال فقط چک برگشتی را کم داشت.
***
کلید را که چرخاند دعا میکرد سعیده خانه نباشد تا با مادر صحبت کند. طبق عادت یاالله گفت و وارد شد. خانه آرام بود. وارد که شد مادر بهسختی و هنهنکنان با شیشه بزرگ آبغوره از زیرزمین بیرون آمد.
ـ سلام اونجا چیکار میکنی؟ مگه نگفتم هر چی خواستی بگو خودم یا سعیده برات میاریم.
پا تند کرد و خودش را به مادر رساند و شیشه آبغوره را از دستش گرفت.
ـ سلام پسرم، من الان آبغوره میخوام وقتی نه تو خونهای، نه سعیده خودم باید برم بیارم دیگه.
پس سعیده خانه نبود. برای اولین بار از اینکه با مادرش تنها بود خوشحال شد. دست دراز کرد تا دست مادر را بگیرد.
ـ دستت بده من، خوب هر چی میگم همه چی رو نبر زیرزمین گوش نمیکنی!
ـ نمیشه که مادر، نمیتونم همه چی که بچینم دورم. میخواستم سالاد شیرازی درست کنم، استانبولی گذاشتم، گفتم استانبولی بدون سالاد شیرازی که نمیشه؟ راستی چه وقته اومدن خونهاس؟
امین دست مادرش راگرفت تا پلهها را راحتتر بالا بیاید و بعد به تخت کوچک گوشه حیاط اشاره کرد و گفت:
- بیا بریم بشینیم. اومدم با هم حرف بزنیم.
نمیدانست از کجا شروع کند. گله کند از مادر که آنقدر به سعیده آسان گرفته بود و لوس بارش آورد بود که حالا جلویشان قد علم کند و آبروی خودش و پدر خدا بیامرشان را ببرد، یا از مادر میخواست خودش با سعیده حرف بزند و از خر شیطان پیادهاش کند. شیشه آبغوره را روی پلهها گذاشت و روی تخت نشست.
ـ بشین مادر تا من برم برات یه شربت خنک بیارم حداقل.
ـ مادر من روزهام رفتم پیشواز ماه مبارک.
ـ چرا پس نگفتی برات سحری آماده کنم؟ اینطوری که تا اذان ضعف میکنی!
امین با دست به تخت اشاره کرد تا مادرش را کنارش بنشاند و حرفهایی که مثل بختک روی سینهاش افتاده بود را بگوید.
ـ بیا مادر بشین سحری نمیخواستم بیا، بیا کارت دارم.
زن کنار پسرش نشست و به موهای سفید شده شقیهاش نگاه کرد. بیشتر از سنش نشان میداد. سالها بود که بار مسئولیت خانه را به دوش کشیده بود. از وقتی شوهرش رفته بود این پسر پشت پناهش شده بود و حتی بهخاطر او و دختر زبان درازش ازدواج نکرده بود. و حالا چند روزی بود که داشت مزد زحماتش را میگرفت.
امین زبان باز کرد. گلایه کرد از مادر که هر چه سعیده میخواهد میپذیرد، گلایه کرد که آن روز که سعیده میخواست چادرش را زمین بگذارد به جای این که پشت او بایستد پشت سعید ایستاد که جوان است و خام، آن زمانی که میگفت رفت و آمدهای سعیده را کنترل کند مادر با گفتن این جمله که به دخترش اطمینان دارد دهان او را بسته بود و حالا داشتند محصول این اعتماد را درو میکردند.
ـ پسرم صبوری کن، خودم باهاش حرف میزنم. حالا که چیزی نشده یکی یه خواستگاری کرده ما هم که هنوز جواب ندادیم.
رگهای گردن امین متورم شده بود. از شنیدن نام خواستگار که بر آن مردک نزولخور میگذاشتند بیشتر عصبی میشد. دستانش را مشت کرده بود تا حرفی نزدند که موجب دلخوری مادر شود.
ـ آخه این چه حرفیه؟! اون مردک نزولخور بیست سال از سعیده بزرگتره. همه محل میدونن چیکار است. میدونی اگر چو بیوفته تو محل که میخواد بیاد خواستگاری سعیده آبرو برامون نمیمونه؟!
ـ امین جان با زبون روزه گناه مردم نشور. تو که میدونی منم راضی به این وصلت نیستم ولی داد و بیداد و دعوا راهش نیست.
هنوز کلمات مادر تمام نشده بود که در باز شد و سعیده پا به داخل خانه گذاشت. تا چشمش به امین افتاد دست برد و موهایش را که روی صورتش ریخته بود زیر مقنعه پنهان کرد. پوزخندی روی لبهای امین نشست. خواهرش برای او موهایش را پنهان میکرد. سرش را پایین انداخت و لبهایش را گزید. باید خودش کاری میکرد. از مادر مهربانش آبی گرم نمیشد. بلند شد و به سمت سعیده رفت و زیر لب جواب سلامش را داد کنارش که رسید ایستاد.
ـ ببین سعیده الان به مادر هم گفتم من این مردک رو راه نمیدم تو خونهام. فکرش رو از سرت بیرون کن. یه کم هم به آبروی من بدبخت فکر کن، نمیذارم من رو انگشتنمای محل کنی.
منتظر نماند تا باز سعیده دهان باز کند. پا تند کرد و از خانه بیرون رفت و در را پشت سرش محکم بست. سلانه سلانه به سمت مغازه راه افتاد انقدر حرف زده بود گلویش از تشنگی میسوخت. مغازه دور نبود. وارد که شد خبری از سیامک نبو.د چشم که چرخاند سیامک را در دفتر دید که در حال خوردن نهار بود. سیامک که از دیدن امین تعجب کرده بود از اتاق بیرون آمد و صدایش کرد:
ـ امین! داداش چرا زود برگشتی؟ بیا نهار بزنیم.
ـ کارم زود تموم شد. تو بخور من اگر خدا بخواد رفتم پیشواز.
حوصله نداشت کار کند. روی صندلی قراضهای که گوشه تعمیرگاه افتاده بود، نشست. باید کاری میکرد. شاید بهتر بود سراغ جمشید میرفت و از او میخواست که دست از سر خواهرش بردارد. دستی روی شانهاش نشست. از جا پرید.
ـ ترسوندمت؟
محمد بود. دوست گرمابه و گلستانش. این وقت روز این جا چه میکرد؟
ـ سلام، نه نترسیدم. اینجا چیکار میکنی؟! باز دست حاجی گذاشتی تو پوست گردو؟
ـ اومدم باهات حرف بزنم.
ـ خوب بیا بریم تو دفتر یه چایی هم بهت بدم.
محمد نگاهی به سیامک که در دفتر بود انداخت و بعد گفت:
ـ نه همین جا خوبه، بعدش برادر بزرگوار محض ریا روزهام.
امین لبخندی زد و زیر لب قبول باشهای تحویل محمد داد.
ـ آخه اینجوری سرپا که نمیشه حرف زد.
ـ نه میخوام زود برم حاجی کارم داره.
در دل محمد غوغایی به پا بود. نمیدانست باید چیزی را که دیده به امین یگوید و یا چشمانش را ببندد. برایش سخت بود و از واکنش امین میترسید. اما هر چه با خودش فکر میکرد ناموس امین مثل ناموس خودش بود. دلش نمیخواست چند روز دیگر حرف و حدیثها شروع شود.
ـ میخوام یه چیزی بگم امین، ولی قول بده از کوره در نری!
عرق سردی به بدن امین نشست. از چشمان محمد فهمیده بود حرفی دارد که از گفتنش میترسد. محمد این پا و آن پا میکرد. جان امین به لبش رسیده بود.
ـ بگو دیگه! زیر لفظی میخوای؟ جونم به لب رسید این قیافه تو بیشتر آدم میترسونه.
ـ آخه قول ندادی؟
ـ قول چی؟ کشک چی؟ میگی یا به زور از زیر زبونت حرف بکشم.
محمد منمن کرد و دلش را به دریا زد.
ـ یک ساعت پیش خواهرت دیدم تو ماشین جمشید بود.
پاهای امین سست شد و روی صندلی وا رفت. محمد که حال امین را دید ترسید.
ـ امین چی شدی؟ ما که نمیدونیم چی شده؟ من فقط دیدم از ماشینش پیاده شده اونم از در عقب.
امین دندانهایش را به هم میسابید و زیر لب به خودش فحش میداد که اجاره داده بود آبرویش بازیچه دست دخترکی سر به هوا شود. از جا بلند شد و محمد را کنار زد.
ـ میکشمش!
رنگ از چهره محمد پرید. به دنبال امین راه افتاد و بازوی امین را گرفت.
ـ چی کار میخوای بکنی تو به من قول دادی؟
ـ ول کن دستمو من هیچ قولی به تو ندادم.
امین به هر زحمتی بود بازویش را از دست محمد بیرون آورد و به نشانه تسلیم دستانش را بالا برد.
ـ خیلی خوب من آرومم. ولی باید برم سراغ جمشید ببینم خواهر من چه غلطی تو ماشینش میکرده.
ـ با این حال جایی نرو این حق تو هست بری ولی نه الان.
ـ باشه نمیرم حالا برو میخوام برم مسجد نماز بخونم.
ـ منم میام.
ـ مگه نگفتی حاجی دست تنهاست پس برو بذار تنها باشم.
شکسته و داغان به سمت مسجد راه افتاد. حس میکرد شانههایش خم شده. باورش سخت بود. جواب پدر خدا بیامرزش را چه میداد؟! حیاط مسجد شلوغ بود. احساس میکرد همه نگاهش میکنند. اگر غیر از محمد کس دیگری سعیده را دیده بود، چه؟! حالا دهان به دهان آبروی او بود که میچرخید. خودش را کنار حوض مسجد رساند. اولین مشت آب را که به صورتش زد، حرارت درونش آرام شد. باید همه چیز را درست میکرد. اول نماز میخواند و بعد به سراغ جمشید و آبرویش میرفت.
***
قلبش محکم خودش را به قفسه سینهاش میکوبید. انگار میخواست که بیرون بیاید و خرخره جمشید را بجود. وارد حجره شد و سلامیکرد. جمشید که سرش را بالا آورد با دیدن امین از جا بلند شد و به استقبالش رفت.
ـ بهبه آقا امین میگفتی گاوی، گوسفندی برات زمین میزدیم!
جمشید دستش را معطل مقابل امین نگه داشته بود. چشمان امین به خون نشسته بود. جمشید که متوجه حال امین شد بود، دستش را پایین انداخت.
ـ چیزی شده؟
ـ میخوام بدونم خواهر من تو ماشین تو چه غلطی میکرد؟
جمشید که انگار متوجه شده بود چه اتفاقی افتاده، با لبخندی به پشت میزش برگشت.
ـ واسه این انقدر عصبانی هستی؟ هیچی مادرم از شهرستان اومده بود میخواست عروسش رو بیینه. شما هم که اجازه ندادید ما بیایم خونتون برای خواستگاری، بردمش تا سعیده رو ببینه.
آتش به جان امین افتاد. این نام خواهر او بود که به این راحتی به زبان این مردک میچرخید. به سمت جمشید حمله کرد و یقهاش را گرفت و از صندلی بلندش کرد و به دیوار کوبید.
ـ اسم خواهر من به اون دهن کثیفت نیار! من نمیذارم خواهرم بشینه سر سفره نجس تو که از تو شیشه کردن خون مردم پهنش کردی! برو سراغ یکی مثل خودت، یک بار دیگه هم حرف خواهر من بزنی کاری میکنم که تا عمر داری خودت لعنت کنی.
جمشید که زیر دستان امین تقلا میکرد امین را به عقب هل داد و فریاد کشید.
ـ حد خودت نگه دار! تو چه کارهای که بخوای برای من تعیین تکلیف کنی؟ اونی که باید راضی باشه راضیه، تو هم خودت بیشتر از این سبک نکن. تو باباش نیستی که برای ازدواج احتیاج به اجازه تو داشته باشه!
امین زیر لب استغفرالله گفت و با دیگر به سمت جمشید حمله کرد.
***
حرفهای جمشید بیشتر از مشتهایش امین را زخمیکرده بود. خواهری که میتوانست بدون رضایت او که برایش پدری کرده بود به خانه بخت برود، خانه بخت که نه جهنمیکه گمان میکرد بهشت است. میترسید اگر مادر با این سر وضع ببیندش پس بیفتد. جلوی در کمی ایستاد و نفس گرفت. وارد که شد کسی در حیاط نبود. کنار حوض رفت و صورتش را شست و پلهها را بیجان و بیرمق بالا رفت. قبل از اینکه به خانه برسد قصد داشت داد و بیدار کند و سعیده را زیر مشت و لگدش خرد کند همان طور که او غرورش را خرد کرده بود اما حالا دیگر جانی نداشت. فقط میخواست گوشهای بیفتد و بخوابد. انگار کسی خانه نبود. خیالش راحت شد. دلش میخواست با سعیده حرف بزند. در میان وسایل سعیده کاغذ خودکاری پیدا کرد و شروع به نوشتن کرد از خودش نوشت، از وصیت پدرش از اینکه او را دوست دارد و نمیتواند بدبخت شدنش را ببیند، از جمشید نوشت، هر چه را که میدانست، هر چه را که به چشمان خودش دیده بود، از زنانی که گاه و بیگاه به حجرهاش میرفتن، از مسعود کلهپز که بهخاطر نزولی که از جمشید گرفته بود کنج زندان بود و زن و بچهاش آواره و سرگردان. انقدر نوشت و نوشت تا خوابش برد.
***
دنبال آچار میگشت اما پیدایش نمیکرد، کلافه بلند شد تا شاید در دم و دستگاه سیامک آچار را پیدا کند که سیامک سراسیمه وارد شد. نفسنفس میزد
ـ امین حجره جمشید رو آتیش زدن، میگن کار یکی از بدهکاراشه، بیا باید بریم، میگن جمشید تو حجره گیر کرده.
امین معطل نکرد. با این که دل خوشی از جمشید نداشت اما راضی به سوختنش نبود. کل محله انگار جمع شده بودند. کسی جرأت جلو رفتن نداشت. کسی فریاد کشید دوباره زنگ زدم ماشینهای آتشنشانی دارن میان. امین به زبانههای آتش خیره شده بود. رو به سیامک کرد و گفت:
ـ تا برسن جمشید جزغاله شده، بیا بریم کمک.
سیامک دست امین را کشید.
ـ کجا بری کمک؟ حقشه این عذاب این دنیاشه، حالا اون دنیا مونده!
امین سر سیامک فریاد کشید:
ـ مگه تو خدایی که مجازات تعیین میکنی؟
دیگر منظر سیامک نشد. سطل آبی را از دست کسبه که تلاش میکردند آتش را خاموش کنند گرفت و روی سرش ریخت و وارد حجره شعلهور شد.
***
حوصلهاش حسابی سر رفته بود. دلش میخواست زودتر به خانه برمیگشت. به دستان سوختهاش که حالا ذوق ذوق میکردند نگاه کرد. در باز شد و محمد وارد شد.
ـ خوب پاشو بریم کارهای ترخیصت رو کردم.
ـ دستت درد نکنه. از جمشید چه خبر؟
ـ اون حالا حالاها اینجا مهمونه، شدت سوختگی خیلی بالاس. اگر جون سالم هم به در ببره فکر نکنم کسی دیگه رغبت کنه به صورتش نگاه کنه.
امین آهی کشید و از تخت پایین آمد. دیگر آرام بود. سعیده نامهاش را خوانده بود و دیروز وقتی آش و لاش روی تخت بیمارستان افتاده بود از او عذرخواهی کرده بود و حالا دل امین پر میکشید تا به خانه برود و خواهرش را در آغوش بکشد. بالأخره این کابوس تمام شده بود.