
سمیه سلیمانی شیجانی
به ریشههای درهم گره خورده پتوس توی تنگ شیشهای خیره شده بود. از بین ریشههای پتوس به ساعت دیواری روبرویش نگاه کرد. عقربههای ساعت از پشت شیشه تنگ درشتتر و کج و معوج روی صفحه طلایی ساعت خشکشان زده بود. سرش را از روی میز بلند کرد. روی صفحه ساعت دیواری دقیق شد، عقربه ثانیهشمار حرکت نمیکرد. از پشت میز ناهار خوری بلند شد. پایش محکم به پایه میز برخورد کرد. برای چند لحظه چشمهایش را بست و لبش را دندان گرفت. با یک پا لیلیکنان خودش را به مبل رساند. گوشی موبایلش را از روی مبل برداشت. صفحهاش را روشن کرد، ساعت هشت و نیم بود و ساعت دیواری روی 10دقیقه مانده به هشت خوابش برده بود. سوئیچ و کیف پولش را از روی میز عسلی برداشت و به طرف حیاط رفت. دوباره برگشت و به سمت آشپزخانه گفت:
ـ مادر کاری ندارین؟ چیزی بیرون نمیخوایین؟
صدایی از توی آشپزخانه جوابش را داد:
ـ نه چیزی نمیخوام، مراقب خودت باش مادر.
باشهای گفت و درب منتهی به حیاط را باز کرد.
جلوی بیمارستان که رسید ساعت 9 بود. نیم ساعت دیر رسیده بود. همیشه نیم ساعت بعد از تعویض شیفت قرار داشتند. ماشین را پارک کرد و با قدمهای بلند و سریع خودش را به پشت نردهها رساند. کلافه و بیحوصله دستش را توی موهای پر پشت و جو گندمیاش فرو کرد. چطور متوجه خوابیدن ساعت نشده بود؟ از لای نردهها چند بار محوطه را با دقت نگاه کرد. حتما از انتظار خسته شده و رفته بود. آن هم بعد از 8ساعت سر پا ایستادن و عرق ریختن. همان جا به نردهها تکیه داد و روی زمین نشست. گوشی موبایل را از جیب کاپشن سورمهایاش بیرون آورد. صفحهاش را روشن کرد. رفت توی لیست تماسها و انگشتش را روی اسم پروانه فشار داد. تصویر پروانهای با بالهای سفید و آبی روی صفحه موبایل نقش بست. بعد از بوق چهارم صدایی از پشت سرش گفت:
ـ مشترک موردنظر به دلیل بد قولی حضرت عالی در دسترس نمیباشد. سرش را برگرداند. صورتش به میلهها چسبید و پروانه را توی گان آبی با ماسک سفید و شیلد بزرگی که تمام صورتش را پوشانده بود دید. از جایش بلند شد. پشت شلوارش را با دست تکاند. به صورت پروانه که جز چشمهایش چیز دیگری از آن مشخص نبود خیره شد. لبخندی زد و گفت:
ـ چشمات چپ شده یا این شیلدها محدب، مقعرن؟
پروانه شیلدش را بالا کشید و با خنده گفت:
ـ چه رویی داری! دیر اومدی، به چشم چال من هم ایراد میگیری؟
هر دو با هم خندیدند. حبیب دستش را از بین نردهای آهنی به طرف پروانه دراز کرد و گفت:
ـ 25 روزه خونه نیومدی، پریسا دیگه واقعا خسته شده.
پروانه دست حبیب را گرفت و گفت:
ـ دلم داره برای شماها پر میکشه ولی خودت که میبینی اوضاع داره هر روز بدتر میشه. درخواست دادم دو هفته قرنطینه بمونم و بیام خونه، فعلا که نیرو کم دار...
سفرهای خشک و ممتد اجازه نداد جملهاش را تمام کند، حبیب دست پروانه را فشرد و با نگرانی پرسید:
ـ حالت خوبه؟
پروانه دستش را توی هوا تکان داد و گفت:
ـ خوبم، طوری نیست. بهخاطر خستگیه. دیشب تا صبح نخوابیدم، صبح شیفت شلوغ بود، رفتم کمک بچهها. عصر هم شیفت خودم بود الانم معلوم نیست بتونم استراحت کنم یا نه فردا. بعد از شیفت صبح شاید یه سر برم خونه استراحت کنم. شماها که خونه خانمجون هستین؟
حبیب سری تکان داد و گفت:
ـ آره، ما همون جا میمونیم. تو برو خونه فردا اول ماه مبارکه فکر میکردم میتونی کلا برگردی خونه. پریسا امسال روزه اولیه...
پروانه لبخند تلخی زد و گفت:
ـ نه حبیبجان وضعیت خیلی خرابه. بهخاطر خودتونه که نمیام پیشتون. یه چند وقت هم تحمل کنیم تا ببینیم خدا چی میخواد. دستش را از بین دست حبیب بیرون کشید و خواست حرفی بزند که دوباره سرفهها امان ندادند تا چیزی بگوید.
حبیب نگران و مضطرب گفت:
ـ پروانه تو خوب نیستی ها ؟
پروانه بریده بریده جواب داد:
ـ چیزی نیست... کاری نداری... پریسا رو ببوس.
و به طرف ساختمان اصلی بیمارستان حرکت کرد.
***
به ثانیه شمار چراغ قرمز نگاه کرد. از 85 ثانیه در حال کم شدن بود. صدای سرفههای پروانه توی سرش میپیچید. دست پروانه از همیشه گرمتر بود، حتی از پس دستکش لاتکس هم حبیب میتوانست تشخیص دهد که دست پروانه گرمتر بود. برای چند لحظه چشمهایش را بست. چشمهای پروانه مثل روزهای قبل نبود، پر از درد به نظر میرسید. دست پروانه داغ بود، مطمئن بود که دست پروانه داغ و تبدار بود...
از صدای بوق ماشین پشتی به خودش آمد و پایش را از روی ترمز برداشت. ***
تلویزیون را روشن کرد، خانمجان سفره سحری را روی زمین جلوی تلویزیون پهن کرده بود. کنترل را روی میز گذاشت و به طرف اتاق رفت تا پریسا را از خواب بیدار کند. چند قدمیمانده بود به اتاق برسد که گوشی موبایلش زنگ خورد. چشمش که به پروانه سفید آبی روی صفحه افتاد احساس خوبی سر تا پای وجودش را گرفت. خم شد و گوشی را از روی مبل برداشتو دکمه پاسخ را فشار داد و بیمقدمه پرسید:
ـ حالت چطوره؟
پروانه از آن طرف خط گفت:
ـ چه خبره بابا یه سلامی یه علیکی... خوبم، زنگ زدم سحری خواب نمونین.
ـ نگران نباش بیدارم. پروانهجان به دکتر بخش گفتی سرفه داری؟
پروانه جوابش را نداده بود که پریسا در چهارچوب در نمایان شد و دستش را به طرف حبیب دراز کرد و گفت:
ـ مامانمه؟ بده من میخوام باهاش حرف بزنم.
***
پنجمین باری بود شماره پروانه را میگرفت. سرفههای پروانه از پشت تلفن موقع سحر نگرانش کرده بود. به ساعت گوشی نگاه کرد. یه ربع به 3 بود. 45 دقیقه بود که شیفت کاریش تمام شده بود ولی تلفن را جواب نمیداد. طاقتش تمام شد. از پشت میز کارش بلند شد و رو به همکارش گفت:
ـ لطفا برام مرخصی ساعتی رد کن. باید برم بیمارستان...
صدای همکارش را توی راهرو شنید که میگفت:
ـ چیزی شده حبیب؟ جوابی نداد و قدمهایش را تندتر کرد.
***
دعای روز دهم ماه مبارک را خواند و پیشانیاش را روی تربت گذاشت. در سکوت و تاریکی اتاق شانههایش میلرزید، در نالهای کرد و باریکهای از نور سالن وارد اتاق شد. پریسا توی چهارچوب در قرار گرفت و گفت:
ـ میشه امروز منم ببری؟
سرش را از روی مهر برنداشت و با صدای گرفتهای گفت:
ـنه، راهت نمیدن توی بخش.
از پشت شیشه آی.سی.یو به دستگاه ونتیلاتور خیره شد. چقدر تصویر پروانه واضح بود. تمام خستگیهای این چند وقت را به سختی و با کمک دستگاه نفس میکشید. شیلد را از روی صورتش بالا داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد. پرستار جوانی که چند ثانیه پیش کنارش آمده بود گفت:
ـ مراقب باشید آقای صادقی، توی بخش ویژه هستین. خیلی خطرناکه دست به چشماتون نزنین.
و با صدای گرفته ادامه داد:
ـ پروانه از پسش برمیاد، مطمئنم که میتونه.
***
جملاتش را تایپ کرد و انگشت شصتش را روی دکمه ارسال گذاشت. صفحه گوشی روشن شد. به سرعت پیامک را باز کرد:
ـ نه حبیبجان، امسال بهخاطر کرونا مراسم احیا برگزار نمیشه. مگه خبر نداری؟ کلا حسینیه رو بستیم.
حبیب شروع کرد به تایپ:
ـ پس میایی بریم جمکران؟ حال خوبی ندارم.
ـ میام باهات ولی تا جایی که خبر دارم اونجا هم مراسم برگزار نمیکنن. بهخاطر این ویروس لعنتی حرمها هم بسته شده.
گوشی را کنار گذاشت و سرش را به پشتی مبل تکیه داد. لبهای خشک و رنگ پریدهاش میلرزید و پرده اشک چشمهای خاکستریاش را شفافتر کرده بود. چشمهایش را که بست قطرههای اشک از روی گونههایش سر خوردند و بین ریش کم پشتش گم شدند. حرکت انگشتان ظریفی را بین موهایش حس کرد. چشمش را که باز کرد، پریسا کنارش ایستاده بود.
***
زیلو را روی زمین توی پیادهروی پشت بیمارستان پهن کرد. زیر همان نردههایی که از بینشان برای آخرین بار دست تبدار پروانه را گرفته بود. رادیو گوشی را روش کرد و رو به قبله نشست. پریسا روی زیلو آمد و خودش را به حبیب چسباند. زیر لب فرازهای دعای جوشن کبیر را زمزمه میکرد. یا حبیب من لا حبیب له... یا طبیب من لا طبیب له... یا مجیب من لا مجیب له... پریسا سرش را روی زانوی حبیب گذاشت. قطرات اشک از روی گونههای حبیب روی چادر سفیدی که پروانه برای جشن عبادت پریسا دوخته بود میریخت. حبیب دستهایش را بالا گرفت و فرازها را التماس میکرد. از بین دستهایش چشمش به پروانه سفید و آبی خورد که بین بوتههای شمشاد گیر کرده بود و برای رها شدن تقلا میکرد. سر پریسا را که خوابش برده بود بهآرامی روی زیلو گذاشت و به طرف بوته شمشاد رفت. به آرامی شاخهها را کنار زد. یکی از بالهایش کنده شده بود ولی از شاخهها که رها شد پر کشید. چرخی دور پریسا زد و به سمت نور چراغ برق پرواز کرد و بالا رفت.