
زهرازارعی
زانوهایش را بغل کرده و غیر از نور گوشی چراغی روشن نیست. پیامهای گذشته را مرور میکرد. رسیده به اولین پیام از مخاطب جان من است او اما انگار حواسش جای دیگری بود که صدای باز شدن در را نشنید:
ـ خانوووم؟!
یکدفعه گوشی از دستش افتاد و چراغ اتاق روشن شد.
ـ زهرا چرا اینجا نشستی؟!
چشمهای کشیدهاش را جمع کرد و دست روی میز کوچک گذاشت تا بلند شود اما سید دستش را گرفت و همان جا پشت میز نشست. چشمهایش قرمز شده و یادش نمیآمد چند ساعت بود که آنجا نشسته بود.
ـ خودت هیچی، نمیگی اینجا تو تاریکی نشستی بچم میترسه؟!
ناخوداگاه دستش رفت روی شکمش که تازه کمی گرد شده بود.
ـ اونجا خودش تاریک هست نگران نباش!
سید لبخند زد. بلد بود از کجا حرف زدن را شروع کند تا روزه سکوتش را بشکند.
ـ خب حالا چرا اومدی تو اتاق من؟ اونم پشت میز؟!
سید کتاب شرح رسائل را برداشت و کاغذی بینش گذاشت و بست. زهرا خیره شده بود به لباس سفید سید که گوشه یقهاش کثیف شده بود. دستی به یقه کتش کشید و از جا بلند شد.
ـ پاشو بریم شام بخوریم تا لباستو بندازم تو ماشین بشوره.
سید لباسش را داخل ماشین انداخت و روی صندلی کنار اپن نشست.
ـ چرا انقدر تو فکری؟! اتفاقی افتاده؟
زهرا سینی شام را روی فرش گذاشت و خودش کنارش نشست.
ـ چخبر از مسجد؟ کارای بنایی تموم شد؟
سید لقمه اول را به سمت دهانش برد:
ـ آره تا تولد حضرت زهرا میخوان برن بالا؛ فقط سردر مسجد مونده؛ تا نماکاریش تموم بشه خیلی زمان نمیبره.
نگاه زهرا روی نان بود و با گوشه آن بازی میکرد. لقمهای که سید گرفته جلوی چشمش قرار گرفت.
ـ بازی نکن شامتو بخور.
زهرا لبخندی زد و لقمه را از دستش گرفت اما فکر امانش نمیداد که بیشتر حرف بزند تا سید شک نکند.
ـ راستی امروز آقا رضا زنگ زد؛ گفت آخر هفته میخواد بره قم؛ نظرت چیه ما هم باهاشون بریم؟
اسم قم رنگی به صورت زرد شده زهرا داد.
ـ هاااا اینه! اسم قم اومد چشات برق زد؛ خب زودتر میگفتی دلت تنگ شده. زهرا سرش را پایین انداخت و مشغول جمع کردن سینی شد.
ـ آره دلم تنگ شده ولی برا چی میخوای بری؟
سید دوتا لیوان چایی ریخته و روی اپن گذاشت، گفت:
ـ من که بهت گفتم مسجدیا اولتیماتوم دادن برا ملبس شدنم، وگرنه باید از مسجد...
سید نگاه عمیقی به صورت زنش انداخت. زهرا هرچه تلاش کرده بود خودش را برای این روز آماده کند، موفق نشده بود. همش یاد روز آخر صحبتهای قبل از عقدشان میافتاد که با سید طی کرده بود ملبس نشود. حتی همان یک روزی که سید لباس قرض کرده بود تا مدرک تلبسش را بگیرد، دلش یکجوری شده بود. نگاهشان در هم گره خورده. سید دست زهرا را گرفت و روی صندلی مقابلش نشاند.
ـ چیه؟ میخوای بگی دارم میزنم زیر قولم؟
زهرا نمیخواست در چشمهای سید نگاه کند.
ـ خانووومی!
سید میدانست اگر یک کلمه دیگر بگوید بغض گلوی زهرا پاره شده و همه این خودداریها را خراب میکند. دستهایش را دور لیوان چای گرفت تا کمی عطر چای حالش را خوب کند.
ـ زهرایی! میدونی اگه تو راضی نباشی از من...
زهرا قلوپ چایی را پایین داد تا جلوی حرف سید را بگیرد که چایی در گلویش پرید. سرفههای پشت سر هم بهانهای شده تا زهرا بحث را عوض کند.
ـ خب پس من با دوستام هماهنگ کنم که آخر هفته حرم ببینمشون؟!
سید خیره شد به چاییاش و سرش را بالا نیاورد. میدانست اگر بخواهد از زهرا حرف بشنود نباید به چشمهایش نگاه کند.
ـ نمیخوای بگی چرا از ملبس شدنم انقدر ناراحتی؟!
زهرا نگاهش روی صورت سید بود تا ببیند نگاهش میکند یا نه. خیره شد به ریشهای جوگندمیاش. با خودش حساب کرد این چندسال چقدر زود گذشته بود. سید حالا درس خارج میرفت. نفس عمیقی کشید.
ـ میدونی من با خود لباس که مشکلی ندارم؛ مشکلم با نگاهها و حرفهای اطرافیانه؛ میدونی آدم دهنبینی هم نیستم وگرنه اصلا...
نمیخواست خاطرات تلخ مخالفان ازدواجش را مرور کند و از کنارشان گذشت. بلند شد و یک لیوان چای دیگر ریخت.
ـ مشکلم با سخت شدن مسئولیت دوتاییمونه. تو وقتی ملبس بشی شرایط و دید بقیه نسبت به هردوتامون عوض میشه حتی نه فقط من که بچمون...
سید لیوان چای خالی شدهاش را روی اپن گذاشت:
ـ پس با این حساب باید با مسجد خداحافظی کنم.» انگار چیزی داخل دل زهرا پاره شد که یکدفعه دست روی شکمش گذاشت.
ـ نمیشه همین جوری باز بری؟!
نگاه سید جواب زهرا را داد و از جا بلند شد.
ـ باشه ولی یه سر برا زیارت میریم قم.
***
بعداز زیارتنامه خواندن توی صحن امامرضا از هم جدا شدند برای رفتن به زیارت. سید چند قدمی که رفت، برگشت و دنبال زهرا گشت. گوشه صحن روی پله اتاقکهای دور صحن نشسته بود. همان جای همیشگی نزدیک قبر شهید. برایش دستی تکان داد و رفت. زهرا اینجای حرم را بیشتر از جاهای دیگر دوست داشت؛ درست روبروی گنبد طلایی حرم. گوشی را از کیفش درآورد و به پرستو پیام داد.
ـ رسیدم حرم پس کجایی؟
زانوهایش را بغل کرده و نگاهش دور حرم میچرخید. نزدیک ظهر بود و بلندگوهای حرم فعال شدند. زیارتنامه را برداشت تا سلامی به برادر بانویش هم بدهد که صدای آشنایی از بلندگوها به گوشش خورد. صدا خیلی آشنا بود اما نمیدانست کدام یک از روحانیون معروف بودند. گوشش را بیشتر تیز کرد تا صاحب سخن را یادش بیاید: «علامه برای یکی از نزدیکانشان تعریف کردند که شبی به امام زمان در حالت اضطرار شدید متوسل شدند. در عالم رویا خدمت امام مشرف میشوند و از آقا کمک میخواهند. امام به علامه میفرمایند ما چندین سال است مواظب شما هستیم، شما 18سال است که سربازما شدهاید.» زهرا گوشهایش را تیز کرد تا آخر صحبتهای سخنران را بشنود که پرستو جلویش سبز شد.
ـ آه من میگم قم چقدر نورانی شده نگو این دختر کاشی اومده! چطوری خااانوم؟
زهرا ازجایش بلند شد و بعداز مدتها در بغل هم جا گرفتند. صحبتهایشان تازه گل کرده بود که سید از راه رسید. سلام و علیکی کرد و کمی آنطرفتر نشست. پرستو سرش را نزدیک گوش زهرا برد:
ـ هنوز نذاشتی تیجان ملائکه*رو بگیره؟»
زهرا با تعجب نگاهش کرد.
ـ من که از تو سختگیرتر بودم قبول کردم دختر!»
پرستو خندهای کرد و از جا بلند شد.
ـ این سری هم منزل ما رو منور نکردی ولی دفعه بعدی نمیذارم همین جوری بیای و بری.
با رفتن پرستو زهرا با چشم دنبالش کرد. پرستو به طلبه جوانی رسید؛ دست دادند و با هم از حرم بیرون رفتند؛ زهرا شوهر پرستو را از نزدیک ندیده بود اما میدانست که او هم مثل همسرش طلبه است. دلش برای سید تنگ شد؛ دنبالش گشت اما پیدایش نکرد. دوباره نشست سرجای قبلیاش. گوشیاش را درآورد تا عکسی از حرم بگیرد برای روزهای دور از حرم که پیامی برایش رسید. اهمیت نداد و به عکس گرفتنش ادامه داد. بعد از چند دقیقه که برنامه دوربین را بست تیتر پیام را نگاه کرد. «جان من است او» متنی برایش ارسال کرده بود. تیتر پیام را خواند، میخواست رد کند که یاد حرف سخران امروز افتاد. وارد پیام شد. متن پیام حرفهای سخنران حرم بود. «علامه در پایان حرفش میگوید از خواب بیدار شدم و به فکر فرورفتم؛ چون من چندین سال بود که در حوزه بودم و درس طلبگی میخواندم اما امام گفته بودن شما 18سال است که سرباز ما هستین؛ بعداز حسابرسی دیدم امام از زمانی که ملبس شدهام من را به عنوان سربازشان قبول کردهاند.» نگاه زهرا خیره شد به لیوان آبی که جلویش گرفته شده بود. سید لیوان را به دستش داد و کنارش نشست. اذان ظهر نزدیک بود و طلبهها از مدرسه فیضیه وارد حرم میشدند. سید به دیوار تکیه داده و به مردم نگاه میکرد. با ورود طلبهها به صحن لبخند زد.
ـ یکی نیست بهشون بگه این تیجانهای ملائکتونو یکم بالا بگیرین خاکی نشه.
زهرا با این حرف به طلبهها نگاه کرد. تازه متوجه حرف پرستو شده بود. کمی از لیوان آب خورد. نگاهش به گنبد طلایی بود. تمام اتفاقاتی که در چهارسال دانشگاه رخ داده بود را مرور کرد. بعداز آن رسید به فکرها و حرفهایی که از اطرافیانش شنیده بود برای انتخاب سید. تمامش را به حضرت سپرده بود. اینبار هم به حضرت متوسل شد؛ درست مثل زمانی که میخواست جواب مثبت به سید بدهد.
ـ حاج آقا از این تیجانهای ملائکه کجا میفروشن؟!
سید که در عالم خودش بود گفت:
ـ تو چهارسال قم زندگی کردی باید بلد باشی.
زهرا خندهای کرد. لیوان آب را تا ته نوشید و خیره شد به سید. دوربین گوشی را فعال کرد. میخواست آخرین عکس لباس شخصیاش را از گوشه حرم داشته باشد. از جا بلند شد.
ـ پس پاشو ببرمت چهامردون و یه فرشته کامل ازت درست کنم.
«رسول خدا صلّىاللهعليهوآله با دست خود عمامه بر سر علىبنأبىطالب بست، و براى آن عمامه، دو دنباله، يكى را از پشت و ديگرى را از پيش رو قرار داد، و سپس فرمود: پشت كن! على پشت كرد. و پس از آن فرمود: رو كن! على رو كرد. رسول خدا رو به أصحاب خود نموده و گفت: تاجهاى ملائكه اينگونه است.»