
فهيمه شاکریمهر
سینه به سینه ی من ایستادهاند؛ مرد و زن، پیر و جوان. التماس میکنند. در بزرگ آهنی را هل میدهند. صدای جیغی در گوشم میپیچد که فریاد میزند: «سودابه خانم ببند دیگه. برو زود برگرد.» چادرنماز گلدار سورمهای را پشت گردن میبندم. تمام زورم را جمع میکنم. من در برابر لشکر آنها کم جان هستم. خودم را به زور از بین در رد میکنم. زنی التماس میکند: «جون بچهات نبند. بذار برم، من فقط این یه دونه دختر رو دارم.» حرفش دلم را به درد میآورد. خبر ندارد سودابه مادر مرده اجاقش کور است و روز و شب به مصطفی میگوید برود زن دیگری بگیرد تا پدر شود. محکم دستگیره در را گرفتهام. قبل از آنکه در را ببندم. زنی دیگر صورتش را چنگ میاندازد و میگوید: «امشب بله برون دخترمه. خون به پا نکنید. تروخدا بذارید ببرمش.» مردی داد میزند: «به این بدبخت چه؟! این مردهشوره بهش گفتن بشور، داره میشوره. نفوس بد نزنید اینها همه شایعاته. چیزی نمیشه.» در را محکم بهم میزنم. از خواب میپرم. همیشه همین جای خواب از خواب میپرم. این کابوس لعنتی تمامی ندارد. تمام روز خودم را مشغول و خسته میکنم. مینشینم به قالی بافتن و سبزی پاک کردن و خشک کردن انجیر و برگه و قیصی. دور میشوم از سالهای گذشته اما سرم به بالشت نرسیده باز پرت میشوم به گذشته. سرم را از روی بالشت خیس از عرق برمیدارم و مینشینم. سرم را تکان میدهم. انگار که بخواهم ذهنم را پاک کنم. موهای سفیدم را پشت گوشم میزنم. جای مصطفی خالی است که ببیند سودابهای که یک خرمن موی سیاه داشت حالا به زور چهار تا تار موی سفید برایش مانده است. دنبال مهتاب میگردم. قبل از آنکه صدایش کنم، صدای زنگ در خانه بلند میشود. خم میشوم عصا را از روی زمین بردارم که مهتاب از آشپزخانه بیرون میآید. مانتو و شلوار رسمی پوشیده است. مانتوی سفیدش را روی مبل میاندازد. سینی استیل که داخلش نان و یک کاسه عدسی است را جلویم میگذارد: «سودی خانم از امروز باید هفتهای یکبار عدسی بخوری. اونطوری هم نگاه نکن بگو چشم خانم دکترجونم. تازه روی زمین خوابیدنم برات سم کشندهست گوش نمیدی که.» به ظرف عدسی نگاه میکنم. ده هزار بار به مهتاب گفتهام یک عمری روی زمین خوابیدهام نمیتوانم سر پیری روی تخت بخوابم. روی تخت که میخوابم انگار داخل قبر خوابیدهام. مهتاب اما گوشش به این حرفها بدهکار نیست. هر روز برایم هم مادر است هم دکتر. هم تر و خشکم میکند هم نسخه برایم میپیچد. زنگ دوباره میخورد. مهتاب به طرف آیفون میرود و جواب میدهد. کلمه بعد از سلام به بعد را دیگر ترکی حرف نمیزند. میدانم دوباره همان پسر سمج خبرنگارست که آمده است. یک هفتهست صبح به صبح مثل راننده اتوبوسها که باید دفتر و ساعت امضا کنند همین حوالی میآید. مهتاب از قصد ترکی حرف نمیزند. میداند فارسی را به این خوبی نمیفهمم. میخواهد نفهمم و کمتر ناراحت شوم. تسبیحم را برمیدارم و شروع به ذكر استغفرالله میکنم. بیشتر از سی سال است که فقط این ذکر را میگویم. از آن روز به بعد فقط طلب استغفار از خدا میکنم. میخواهم خدا من را ببخشد. صحبتهای مهتاب طول کشیده است. سکوت کرده و دیگر حرفی نمیزند. اگر قدرت جوانیهایم را داشتم خودم بلند میشدم و میرفتم حساب این پسر را کف دستش میگذاشتم. مثل همان روزها که حساب همه خانواده و فامیلم را کف دستشان گذاشتم. حرف و نیش و کنایههایشان تمامی نداشت که نداشت. به جای اینکه زن پسر عموی فرش فروشم شوم، زن مصطفی شده بودم که فراش مدرسه بود و هفت سالی از من بزرگتر بود. یک روز چادر سرانداختم و رفتم در خانه پدریم. هوار زدم که: «زن پسر عموی قماربازم میشدم بهتر از مصطفى فراش بود؟!» چند سال بود که دم از قماربازی پسر عمویم نزده بودم تا آبروی عمو و پدرم نرود. خودم به چشم خودم قماربازی او را دیده بودم. پدرم دو سالی بود طردم کرده بود. از بعد ازدواج با مصطفی. فکر میکرد آبرویش را بردهام که عاشق شدهام. میدانستم پدر داخل اتاق پنج دری است و صدایم را میشنود. از داخل حیاط خانه پدری داد زدم: «من خانه تو نان حرام نخوردم که خانه شوهر بخورم. در دهان مردم را ببند اگر هنوز دخترت هستم.» الحق که پدر در دهان همه را هم بست.
چیزی روی سرم میافتد. به دست مهتاب نگاه میکنم که چادرنمازم را روی سرم مرتب میکند. هاج و واج نگاهش میکنم. بلند میشود. مانتوی سفید را از روی مبل برمیدارد و به داخل اتاق میبرد و از همان جا میگوید: «امروز نمیرم بیمارستان. شیفتم رو جابهجا میکنم.» از اتاق بیرون میآید. مانتو و شلوار را عوض نکرده است. نگاهم نمیکند. نمیخواهد سؤال و جوابش کنم. تقهای به در راهرو میخورد. مهتاب به طرف در میرود. سایه مردی را پشت شیشه مشجر در راهرو میبینم. ماندهام کی آیفون را زد که من نفهمیدم. مهتاب در راهرو را باز میکند. پسر خبرنگار پالله میگوید و داخل میشود. از روز اول به او گفتهام نمیخواهم با این پسر حرف بزنم اما حالا دعوتش میکند داخل بیاید. تمام این سالها دلم نخواسته است حرفی از آن روزها با کسی بزنم. از دست مهتاب و کارهایش کفری میشوم. خم میشوم عصا را بردارم و داخل اتاق بروم. عصا را که از روی میز میکشم به لیوان آب میخورد و آبهایش میریزد. قطرههای آب از لبه میز راه میافتد و روی فرش میریزد. قطرهقطره پشت هم. چشمهایم سیاهی میرود. آن روز هم قطرهقطره خون از همه جا میریخت. دریای خون راه افتاده بود. از بیرون و حیاط مدرسه که وارد میشدی جوی خون راه افتاده بود تا داخل مدرسه. میماندی کدام شره خون از کدام نفر است. کیکهایی که مدیر مدرسه فرستاده بود برای پذیرایی برنامه بخرم، روی دریای خونها افتاد. حیران مانده بودم کدام طرفي بروم. داخل کلاسها، سالن یا حیاط پشتی و خانهمان. اول از همه به مصطفی فکر کرده بودم و دویده بودم سمت حیاط پشتی. یک اتاق و یک آشپزخانه کل دارایی و زندگی من و مصطفی در حیاط پشتی مدرسه بود. زندگی کوچکی که پدرم سالهای آخر عمرش هرچه اصرار کرد به خانه او برویم من قبول نکردم. قبول نکردم چون مصطفی داماد سرخانه بودن را دوست نداشت. من یازده سال کنار مصطفی در همان اتاق با آرامش و خوشی زندگی کرده بودم. میدویدم. از روی جوی خون، از روی گوشت و پوست دخترهایی که هر روز جای دختر نداشتهام برایشان مادر بودم. من دنبال همان خانه یک اتاقهام بودم اما اثری از آن نبود. منبع نفت کنار حیاط منفجر شده بود. بوی خون و گوشت سوخته میآمد. از دخترهایی که بهخاطر بمباران پشت منبع پناه گرفته بودند هیچ چیزی جز لنگ کفش یا گوشتهایی که پرت شده بود، به جا نمانده بود. سیاهی همه جا را گرفته بود. چیزی به لبم میخورد. مهتاب است که لیوان آبی را میخواهد به خوردم دهد. مهتاب حال من را بهتر از خودم میداند. مهتاب همدم من در تمام این سالها بوده است. از همان روز بمباران. از همان چهار پنج سالگی. از همان روزی که دنباله چادر من را چسبید و بغض کرد. مهتاب از آن روز همه کس من شد. همان روزی که مادرش برای بردن خواهرش از مدرسه آمده بود. همه پدر و مادرها آمده بودند. شایعه بمباران شهر میانه، تن و بدن همه را لرزانده بود. خبر آمده بود صدام دبیرستان دخترانه زینبیه را بمباران میکند. دهه فجر سال 65 بود و دخترها شوق و ذوق داشتند. حرف و شایعات برایشان مهم نبود و میخواستند برنامه دهه فجر را اجرا کنند. در آستانه جوانی بودند و از چیزی ترسی نداشتند. مهشید خواهر مهتاب صبح که آمده بود مدرسه خندیده بود و گفته بود غسل شهادت کردم. از مردنم نمیترسم. به دلم افتاده امروز برنامهمون حال و هواش با هرسال فرق داره.» مهتاب هروقت میخندد یاد خندههای مهشید خواهرش میافتم. به مهتاب نگاه میکنم که سینی چای را تعارف پسر خبرنگار میکند. میآید و جلوی من مینشیند. دستهایم را در دستهایش میگیرد. در چشمهای قهوهای روشنش اشک موج میزند. میگوید: «سودی جونم این آقا با بقیه خبرنگارها و مردم فرق داره. همدرد خودته. مثل شما خودش رو مقصر شهید شدن خیلیها میدونه.» تا نیمههای حرفش را سرسری رد میکنم. به کلمه مقصر که میرسد نگاهم را از مهتاب برمیدارم و به پسر نگاه میکنم. هفته قبل که آمد اصلا به سر و وضع پسر دقت نکردم. به چهره پسر دقت میکنم. جای خطی از چند بخیه در گوشه پیشانیاش دیده میشود. پسر انگار متوجه نگاهم به پیشانیاش میشود. دستی به خط بخیه میکشد از روی مبل بلند میشود. میآید کمی دورتر از مهتاب روبروی من مینشیند. برعکس خبرنگارهایی است که آن سالهای اول بعد از جنگ برای مصاحبه میآمدند و روح و روان من و مهتاب را بهم میریختند. سؤال و جوابی نمیکند. به گلهای قالی خیره میشود و میگوید: «رد بخیه از روز بمبارانه. بعد اینکه شما درمدرسه رو بستی و رفتی. من همه رو یادمه. مدیر مدرسه به شما گفت در رو ببندی و کسی رو راه ندی. من اونجا بودم بین پدر و مادرها.» هیکل ریز و میزی دارد. فکر میکردم کوچکتر از مهتاب باشد و چیزی از سالهای جنگ ندیده باشد و فقط دنبال خبر و گزارش باشد. ذهنم را زیر و رو میکنم. یادم نمیآید آن روز آدمهای جلوی مدرسه چه شکلی بودند و این پسر بود یا نبود. پسر ادامه میدهد: «بچه تخسی بودم. کلاس اول بودم و یک روز درمیون نمیرفتم مدرسه. اون روزم نرفته بودم مدرسه. بين اون آدمها بودم. شما که رفتی چند نفر من رو از دیوار مدرسه فرستادند پایین که در رو باز کنم. پدر و مادرها هجوم بردند توی مدرسه. من لب دیوار بودم که بابام من رو دید. بابام پنبهزن بود دور کوچهها با دوچرخه میگشت که من رو دید و فهمید نرفتم مدرسه. اومدم از دست بابام فرار کنم که از دیوار افتادم. با سر شکسته من فرار کردم اما بابام نرسید دنبالم بیاد.» عرق سردی روی تمام گوشت و پوست من نشسته است. مهتاب نشسته و زل زده به دیوار. میدانم که مثل همان روز بغض کرده است. مچ دست پسر میلرزد. با آن دستش مچش را سفت میگیرد: «من عين شما هستم. یک عمر کابوس باز کردن در مدرسه رو میبینم. یک عمره شب و روز میگم مقصر شهید شدن بابام و اون پدر و مادرهای پشت در من بودم. اگر اونها نمیرفتند توی مدرسه...» نفسم بالا نمیآید. من هم یک عمر خودم را مقصر بستن در مدرسه میدانستم. که اگر من در را نمیبستم مهشید و تمام دخترها قبل از بمباران فرار میکردند. اگر من پیش مصطفی بودم با هم میمردیم. پسر از جا بلند میشود:
یک سال بیشتره تصمیم گرفتم خاطرات اون آدمها و دخترها رو بنویسم. میدونید چرا؟ چون اون دخترها ترسو نبودند، اونها اگر شما در رو نمیبستی هم بیرون نمیاومدند. اگر منم در رو باز نمیکردم بازم اون پدر و مادرها یک جوری میرفتند توی مدرسه چون اونها هم جون بچههاشون مهمتر از جون خودشون بود.» مهتاب به حرف میآید: «مهشید شب قبل از شهید شدن تا صبح بیدار موند گفت فردا قراره بره بهشت. صبح مامانم که خواست بره دنبال مهشید بهش گفتم نرو آبجی مهشید رفته بهشت. مامانم گفت بچههام بهشت برن یا جهنم دنبالشون میرم. سودیجون آقا مصطفی هم دنبال بچههاش رفت.» به مصطفی فکر میکنم که دائم میگفت: «من یک زن خوشگل دارم و قد یک مدرسه بچه، میخوام چکار که برم زن بگیرم. تا قیام قیامت با همینها خوشم.» نفسی میکشم و رو به پسر میگویم: «کمکت میکنم خاطرات بچههام رو بنویسی.»