
حسنی احمدی
حسنبنعلی هرچه
منتظر شد خبری از دوستش نشد چند روزی بود که به دیدارش نیامده بود در حالی که مرتب
به دیدارش میشتافت. حسن نگرانش شده بود به همین خاطر جوبای احوالش شد. چند روزی نگذشته
بود که دوست و رفیق حسنبنعلی به دیدارش آمد حسن که از دبار مجدد او خوشحال بود
پرسید: چند روزى است كه به اينجا نيامدهاى، در چه حالت و وضعيتى هستى؟ آيا مشكل و
ناراحتى خاصى برايت پيش آمده بود؟
مرد پاسخ داد: ياابن
رسولاللّه! در حالتى قرار گرفتهام كه آنچه را دوست دارم، به آن دست نمىيابم؛ و
آنچه را خداوند دوست دارد انجام نمىدهم؛ و آنچه را هم كه شيطان مىخواهد برآورده
نمىكنم.
حسن لبخند زیبایی به
لب نشاند و گفت: يعنى چه؟ منظورت چيست؟ توضيح بده. مرد جواب داد: چون خداوند متعال
دوست دارد كه من بنده و مطيع و فرمان بر او باشم و معصيت او را نكنم؛ و من چنين
نيستم و شيطان دوست دارد كه من در همه كارهايم معصيت خدا را نمايم و نسبت به
دستورات خداوند مخالفت و سرپيچى كنم و من چنين نيستم. و همچنين من مرگ را دوست
ندارم؛ بلكه علاقه دارم هميشه سالم و زنده باشم، كه هرگز چنين نخواهد بود.
شخصی که سخنان حسنبنعلی
و مرد را میشنید گفت: ياابن رسولاللّه! چرا ما از مرگ ترسناك هستيم و آن را دوست
نداريم؛ و گريزان هستيم؟
حسنبنعلی پاسخ
داد: چون شما دنياى خود را تعمير و آباد كردهايد و آخرت را تخريب و ويران ساختهايد
و سپس افزود: اين امر طبيعى است كه چون هيچ انسانى دوست ندارد از منزل و محلى كه
آن را آباد كرده و به ظاهر آراسته و مجهز است از آن دست برداشته و چشمپوشى كند و
به محلى خراب و نامساعد برود، چون خود را در زمره مؤمنين و مقربين الهى نمىبيند.
منبع: معانىالاخبار:
صفحه 289، حکمت 29