
فاطمه السادات مدنی
چشمانم کامل باز نمیشد، خواب مثل خوره همه وجودم را گرفته بود. برای فرار از عذاب وجدان زیاد خوابیدن، یادم آمد که ماه مبارک است با خودم گفتم اصلا ثواب دارد چرخی زدم و دوباره گوشیم را چک کردم. تا اذان ظهر هنوز دوساعت دیگر مانده بود اما نمیدانم مادر چرا هنوز صدایم نکرده است. دوباره پتو را میکشم روی سرم. بعد از چند دقیقه احساس میکنم که اکسیژنم رو به اتمام است. آلارم گوشی دست از سرم برنمیدارد. دوباره گوشی را نگاه میکنم. پیامک از مادرست. قبل از اینکه پیامک را باز کنم، جستی میزنم و از اتاق میدوم به سمت آشپزخانه.
فضا غبارآلود است، جلوترکه میروم، پاهایم گیرمیکند به لبه میز و ولو میشوم. دود غلیظی از آشپزخانه بیرون زده. یادم میآید که مادر قبل از اینکه برود به عزیز ثمن، سر بزند مرا از اخواب بیدار کرده و گفته بود حواست به نخود و لوبیا باشه.
بهسرعت خودم را به گاز رساندم. نخود سیاه که میگویند قطعا همین است. تازه این سومین قابلمهایست که با حواسپرتی من به این روز میافتد. سریع پنجره را باز کردم و قابلمه را با نخودهایش به بیرون پنجره پرت کردم. سر پرتابهای قبلی گردن غاز کج شده بود و سر این پرتاب پایش. به فکر چاره بودم که چشمم میخورد به جعبه زولبیا بامیا رویش نوشته بود قنادی پریسا، چیزی در درونم جوشید. سریع شماره پریسا را گرفتم. وقتی صدایم را شنید. گفت:
ـ چی شده نرگس؟ دیگه چی میخوایی؟ تو که هر وقت شکم درد داری به یاد من میافتی.
راست میگفت معمولا به پیامکهایش را که حتی متنش را هم خودش ننوشته بود، جواب نمیدادم. یادم هست دو سال پیش تماس گرفته بودم و خواسته بودم قالب بامیه شان را به من قرض بدهد تا بامیه درست کنم نداده بود و گفته بود. مگر بیعقلم ابزار کارم را به تو بدهم و مشتریمان کم شود .از حرصش رفته بودم از روبروی مغازهشان ماسوره و قالب را گرفته بودم و نشانش داده بودم. او هم دستانش را گذاشت روی سرش و روریش را برگرداند.
اما این کارمن هم عاقبت خوشی نداشت چون بامیهای که درست کرده بودم جوری شده بود که وقتی از ماسوره رد میشد و داخل روغن میریخت متلاشی میشد. شبیه ماکارانی شکلدار، علیرضا با قاشق جمع میکرد و میخورد و مسخره میکرد. دور از چشمانم استوری کرده بود و از آنجایی که میدانستم پریسا به علیرضای ما علاقهای دارد و استوریهای او را میبیند. سراغ گوشی علیرضا رفتم. به استوریاش واکنش نشان داده بود و ایموجی خنده که اشکهایش زده باشد بیرون فرستاده بود. از فرصت دست به آب رفتن علیرضا استفاده کردم دایرکت را سین کردم و بعد هم واکنشش را حذف کردم. دلم اصلا شده بود یخ در بهشت از اینکه تا صبح پریسا به خودش بپیچد که چرا علیرضا سین کرده اما جواب او را نداده است.
جوری از خود راضی است که از بامیههای من عکس گرفته بود و برایم ارسال کرده بود و گفته بود نرگس احتمالا طرز تهیه را ترکیبی زدی و خواستی با یک دستور هم زولبیا درست کنی و هم بامیا، و بعد هم باز شکلک خنده. راست میگفت بعدا که رفتم طرز تهیه را دیدم. فهمیدم که چه گندی زده بودم.
اصلا در همین یک جمله پریسا کلی خاطراتم زیر و رو شد. تازه خاطرات دبیرستان و امتحانات دیپلم هم داشت آپلود میشد که جلویش را گرفتم.
و پریدم وسط حرفش و گفتم:
ـ نه شکم دردی ندارم. یک قابلمه از آشتون میخوام امشب بچشیم. اگه خوشمون اومد برای فردا شب که مهمان داریم ازتون بخریم. یک دفعه پهلویم را نیشتری زدم. نرگس تو مگه روزه نیستی؟
ندایی از درونم برخاست که ایرادی نداره مصلحتی دیگه، عاشق این ندا هستم خیلی خوب به دادم میرسد اما مطمئنم که باید بروزرسانی شود، چون احکام را اغلب با نگاه سهلگیرانهای به خوردم میدهد.
پریسا خندید و گفت:
ـ چه افادهها! ببخشید نرگس بانو ما هنوز نخودامون نپخته...
در دلم میخواستم یک بد و بیراهی به او بگویم که باز نیشتری به خود زدم و گفتم:
ـ لوس نشو پریسا مگه شما برای ماه مبارک آش نمیفروشین؟
با مسخرگی تمام گفت:
ـ نه بانو
ـ پس آش دیشب چی بود که استوری گذاشتی؟
ـ آهان استوری دیشبم و میگی فعلا داریم نظرسنجی میکنیم که آش بیاریم یا نه...
ناامید و درحالی که کلی از وقتم به هدر رفته بود، با پریسا خداحافظی کردم.
چادرم را سر کردم و رفتم سر کوچه، ننه شهناز سرش را از روی ایوان خانهاش که به کوچه دید داشت بالا آورد و گفت مادر نرگس، امشب منتظرت هستم...
سلامی گفتم و رد شدم. آش را میگفت. نه تنها او که همه همسایهها منتظرن آش مادر هستند. زبانم نه از شدت گرمای تابستان و روزه بلکه از شدت استرس به سقف دهانم چسبیده بود. به سر کوچه که رسیدم. عمه بانو را دیدم گامهایم را سریعتر برداشتم. چون اگر مرا به حرف میگرفت تا آخرین رقم خواستگارایم و حتی شغل اجدادشان را هم میپرسید ولی از آخرین اطلاعرسانیم به او دیگر فرد جدیدی به لیست اضافه نشده بود.
در حالی که به تندی قدم میزدم و نفسم داشت بند میآمد، دستی بازوهایم را گرفت و گفت:
ـ کجا میری نرگس با تو هستم؟ میخوام برم آش رو یه همی بزنم چون امسال خیلی حاجت دارم. چرا رنگت پریده عمه جان؟
چند لحظهای در چشمانش خیره شدم. باید کاری میکردم. اگر بو میبرد آبرویم میرفت. چنان پیاز داغش را زیاد میکرد و برای پسرش تعریف میکرد که باز میشدم سوژه پسرعمه و علیرضا.
عمه راهش را کج کرده بود و به طرف خانه میرفت. من گیج نگاهش میکردم که یکدفعه دلم را گرفتم و زدم زیر گریه و خودم را زدم به غش. عمه که حالم را دید سریع پرید و یک لیوان آب از ننه شهنازگرفت و به سر و رویم زد. تا بیاید، کیفش را که از شدت استرس پرت کرده بود، به سمت خودم آوردم و موبایلش را برداشتم. دستم را گرفت تا مرا به سمت خانه ببرد.
ـ گفتم نه اصلا نمیتوانم حرکت کنم.
ـ پس بمان به مادرت زنگ بزنم. هر چه گشت موبایلش را پیدا نکرد. نزدیک بود او هم غش کند.
ـ عمه دارم میمیرم، بریم درمانگاه...
سوار ماشین شدیم. هنوز ننشسته بودیم که گوشی عمه زنگ خورد. چشمان بادامی عمه شده بود مثل گردو. متعجب به سمت من نگاه کرد.
گفتم:
ـ عمه خب من از زنگ گوشی شما خیلی میآمد روی گوشی خودم هم گذاشتم.
کلی قربان صدقهام رفت و پیشانیام را بوسید. بعد خیلی جدی گفت روزهات را باید اافطار کنی. رو کرد به راننده و گفت:
ـ آقا چند لحظه توقف کن تا یک بطری آب بگیرم.
از فرصت استفاده کردم و صدای گوشی را روی سکوت گذاشتم. 5 تماس بیپاسخ داشت آن هم از مادر. بعد از زنگهای متوالی پیام داده بود که بانوجان یه سر به خانه ما بزن و سبزی آش را اضافه کن تا من برسم. این نرگس معلوم نیست باز هم کجا مشغول است.
ندای درونم باز شروع کرده بود. میگفت نه نگران نباش تو که از عمد نخود لوبیا را نسوزاندهای. راست میگفت من هم سری تکان دادم و به پیامک مادر پاسخ دادم:
ـ نگران نباش زهراجان آش با من، نرگس هم مشغول کارهای افطار است.
عمه گویا رفته بود از چشمه آب بیاورد. دو ثانیه هم نشد که مادرم جواب داد:
ـ بانوجان مواظب نرگس باش بازهم گند نزند. مثل آن شب خواستگاری...
بعد از پیام هم چندتا از آن استیکرهایی که اشکش درآمده و خندهاش یک وری است فرستاد.
این هم از مادرم. خب من هجده سال دارم اما هیجان، تنبلی یا نمیدانم که چه چیزی در من کم و زیاد است که اکثرا گند میزنم. به بیررون نگاه کردم عمه با چهره برافروخته و غرغرکنان سوار ماشین شد. بیچاره با زبان روزه اسیر شده بود از دست من. دوباره دلم را گرفتم و پیچ خوردم. خواست به زور به من آب بدهد اما زیر بار نرفتم. عذاب وجدان همه وجودم را گرفته بود. دیگر داشت کار به جاهای باریک کشیده میشد. هر چه گوش نگه داشتم دیدم ندای درونم هم سکوت کرده است.
عمه که نشست. رو به من کرد و گفت:
ـ نرگس مادرت و علیرضا را هم آن طرف فروشگاه دیدم. هر چه صدایشان کردم مرا ندیدند.
با شنیدن فعل منفی نفس راحتی کشیدم. عمه آب را داد دستم، سرم را که برگرداندم چشمم خورد به مادر و علیرضا. اگر عمه سرش را برمیگرداند بیچاره میشدم. در لحظه چنان دستم را در هوا پیج دادم که تمام آب بطری روی عمه بانو خالی شد. بیچاره عمه جیغی کشید و گفت :
ـ نرگس آخه چه مرگته؟! عرضه یک آب نگه داشتن را هم نداری؟
دستانم را روی سرم گذاشتم و خودم جمع کردم. واقعا حالم بد بود. عمه با آرنجش به پهلویم زد و گفت:
ـ موبایلت را بده تا به مادرت زنگ بزنم.
من که اصلا موبایل نداشتم! گفتم:
ـ عمه شارژ پولی و برقی هر دو تمام شده.
به درمانگاه که رسیدم واقعا حالم بد بود. این همه کلک و دروغ، ضربانم را بالا برده بود. از استرس رنگم پریده بود. یک آرمبخش با یک لیوان آب دادند دستم. عمه هم رفت بقیه داروها را بگیرد. قرص را زیر تخت پرت کردم و آب را هم ریختم داخل سطل زباله.
تلوزیون روشن بود. برنامه آشپزی طرز تهیه خوراک میگو را با آب و تاب توضیح میداد. به زور زل زده بودم به تلوزیون. یاد خوراک میگوی خودم افتادم. اول از پاک کردن میگو شروع کرد. چندین مرحله بود. اما من یادم است فقط سرش را زدم و کاردیگری نکردم. خانم ناصری با پسرش آمده بودند دیدن من. شام هم ماندند. عمه مدام چشم و ابرو میآمد و میگو را نشان میداد. من هم از همه جا بیخبر به عمه گفتم:
ـ این نژادش با میگوهایی که شما سوخاری میکنید، فرق میکنه.
حالا میفهمم خانواده ناصری چرا با قیافههای آویزان به من نگاه میکردند. مامان هم بیتوجه به این چیزها فقط تبلیغ غذایم را میکرد. بنده خدا امید داشت، بتواند دخترش را شوهر دهد.
خاطرات تلخ و شیرین از جلوی دیدگانم گذشت. دم کنی را بگو. قبل از رسیدن مهمانها، باز هم مانده بود سر گاز. خودش سوخته بود اما چون میدانستم که باز هم میشود تقصیر من، سریع بردمش انداختمش داخل یکی از کیفهای داخل اتاق. آخر شب که خانم ناصری رفت سراغ کیفش که چادرش را بردارد، جلوی همه دمکنی سوخته رو از داخل کیفش درآورد. مامان و عمه چنان نگاهم کردند که یادم هست آب شدم رفتم تو زمین. علیرضا میگفت ذوب شدنت را داشتم میدیدم. تازه بعدا اعتراف کرد میخواسته از این لحظه فیلم بگیرد و استوری کند.
همین طور که محو تلوزیون و غرق خاطرات گندکاریهای خودم بودم. عمه رسید بالای سرم. قبل از اینکه چیزی بگوید.
ـ گفتم عمه بهترم اگه میشه بریم. عمه بیچاره با قیافهای درهم و روسری خیس که به صورتش چسبیده بود دستم را گرفت و بلندم کرد.
حالم واقعا خوب نبود. اشکم برای خودش سرازیر میشد. عمه که رفته بود داروها را بگیرد، کیفش را روی تخت کنار دستم گذاشته بود. من هم از فرصت استفاده کردم و پیامها و زنگهای مامان را پاک کردم وگوشی را گذاشتم لای درز کیف. البته درزی نداشت. خودم پارهاش کردم که عمه شک نکند. مثلا با خودش فکر کند که گوشی آن لا مخفی شده که ندیده بود.
هنوز چند ساعتی به افطار مانده بود. ندای درونم لال شده بود. عمه دستپاچه بود و میگفت باید هر چه زودتر به خانه برویم که کلی کار مانده. قبل از خاموش شدن شعله آش حتما باید آش را هم بزند. یکریز با خودش حرف میزد و میگفت زهرا و علیرضا که بیرون بودند حتما زیر آش را خاموش کردهاند. آهی کشید. در دلم گفتم کجای کاری عمه جان، اصلا آشی وجود ندارد...
به عمه اطمینان دادم که حالم خوب است. خودش برود خانه من هم میآیم اما عمه گیر داده بود که حتما باید با او بروم خانه. اگر دوباره غش میکردم وسط خیابون چی؟ آبروی خانوادگیمان میرفت...
عمه در فکر آبروی خانودگیش بود که من صورتش را بوسیدم و گفتم:
ـ عمهجان برو من هم خودم را زود میرسانم.
بیچاره عمه حق داشت به فکر آبرویش باشد. برادرزادهای مثل من نوبر بود...
حیران در خیابان راه میرفتم. از ایستگاههای صلواتی نوای مدح و سرود میآمد:
ـ نیمه ماه و شب عاشق شدن شد
اسم سفره خدا، بیت الحسن شد
سرخ و سبزه سفره افطارم امشب
سفرهدار مرشده و حسین و زینب
من عاشقانه این سرود حاج محمود را دوست داشتم. عین دیوانهها این ابیات و تکرار میکردم. بعد هم زیر لب شروع کردم با آقا حرف زدن:
ـ آقا گند زدم، آقا قیمهها رو ریختم تو ماستا... آقا سفرهدار شمایین...
همین طور اشکم سرازیر میشد. کمی که راه رفتم رسیدم جلوی مسجد محلهمان. آنجا هم ایستگاه صلواتی به راه بود. یک قسمتش زده بود پاسخ به سؤالات شرعی. کمی که جلوتر رفتم حاج آقای مسجدمان را دیدم که روی صندلی نشسته بود. مرا خوب میشناخت. چون میدانست من طراحی و نقاشیام خوب است تابستان پارسال از من خواست که برای کودکان کلاس نقاشی برگزار کنم. با هزار منت پذیرفتم. جلسه دوم تصمیم گرفتم که برای همه بچهها چای و بسکویت آماده کنم اما مثل همیشه حواسم به پارچهای که روی گاز افتاده بود، نبود. پارچه آتش گرفت و همه جا پر از دود شد. نزدیک بود آتش به موکتها هم برسد که خدا رو شکر متوجه شدم و آتش را مهار کردم. والدین بچهها وقتی شرایط را دیدند دیگر طفلان معصوم خود را نیاوردند و من هم دست از پا درازتر کلاس را تعطیل اعلام کردم. البته حاج آقا خیلی از من دفاع کرد اما فایده نداشت.
جلو رفتم و سلام کردم. عینکش را گذاشت و نگاهی به من کرد و گفت:
ـ سلام دخترم، نرگس خانم هستی دیگه؟
ـ گفتم تا صبح بله حاج آقا، اما الان دیگه هیچی نیستم.
حاج آقا نگاهی به من انداخت و گفت:
ـ یعنی چی؟!
ماجرا را از سیر تا پیاز برای حاج آقا تعریف کردم. فقط آش مادر نبود، شارلاتان بازیهایم که عمه را به دردسر انداخته بود را نمیدانستم چه کنم. گفتم:
ـ حاج آقا این افتضاح را چطور باید جمعش کنم؟
ـ سفرهدار امشب امام حسن، به آقا متوسل شو و برو خونه دخترم.
از حاج آقا خداحافظی کردم. نزدیکیهای افطار بود. ندای درونم باز شروع کرده بود به حرف زدن ولی این بار فقط سرزنش میکرد.
در خانه را که باز کردم اذان میگفتن. از در پشتی وارد راهرو شدم از لای سوراخ کلید نگاه کردم، سفرهای خوش رنگ و لعاب که پر از کاسههای آش بود از این طرف پذیرایی تا آن طرف پهن بود. بغضم ترکیدکه یکدفعه در باز شد و نقش دیوار شدم. علیرضا بود. به قیافه کج و معوج من نگاه را کرد و گفت:
ـ حیف که خواهرمی وگرنه خوراک یک هفته استوریهایم بودی.
مادر که مرا دید فقط اشک میریخت. مرا در آغوش گرفت و گفت همه چیز روبراست، غصه نخور. خانم ناصری پارسال نذر کرده بود که نیمه رمضان اگر خدا قسمت کند و با عروسش بیاید خانه ما، یک قابلمه بزرگ آش هم بیاورد.
مادر عروسش را نشانم داد. پریسا بود. همان دختر زولبیافروش. ندای درونم گفت به توانمندیهایت توهم هم اضافه کن، تا صبح باید برای توهماتی که به پریسا نسبت داده بودم هم استغفار میکردم.