
مریم جهانگیریزرگانی
از اولش هم که مؤسسه پیشنهاد ترجمه آن کتاب تخصصی شصت هزارکلمهای را آن هم فقط در عرض پانزده روز به من داد، میدانستم دارم کار سنگینی قبول میکنم و قرار است آخرش روزی صدبار به خودم بدوبیراه بگویم. اما پولی که میخواستند بابتش بدهند چشمگیر بود و حداقل دو ماه خیالمان را از بابت قسطهای وام مسکنمان راحت میکرد. روی همین حساب، هرروز مجبور بودم ده یازده ساعت بچسبم به صندلیام و چشم بدوزم به صفحه کامپیوتر. هر وقت از شغلم و پول اندکی که از آن به دست میآوردم، ناامید میشدم به خودم یادآوری میکردم که وارث یک ثروت هنگفت هستم. بعدازظهر یک روز که از فرط خستگی کلمات نقش بسته بر صفحه کامپیوتر از جلوی چشمانم فرار میکرد، بلند شدم برای خودم چای ریختم و تکهای شکلات تلخ از یخچال برداشتم. رفتم پشت پنجره و ایستادم به تماشا. درست جلوی پنجرههای جنوبی آپارتمانمان داشتند یک مجتمع تازه میساختند. بهزودی تنها منظرهای که میتوانستیم از پنجره ببینیم، ستونهای سیمانی و نیمرخ پنجرههای آپارتمان همسایه کناری بود! از آپارتمانمان متنفر بودم. ته یک کوچه باریک بود و از هیچ طرفی به هیچ منظره جذابی راه نداشت. در همین فکرها بودم که موبایلم زنگ خورد. مینا بود، خواهر کوچکترم. با صدایی که از هیجان میلرزید گفت: «وای مریم، خبر رو شنیدی؟ دایی عباس مرد!» خشکم زد و قلبم برای یکلحظه از کار افتاد. دایی عباس، دایی ناتنیمان بود، فرزند همسر دوم پدربزرگمان. مادربزرگم بعد از تولد مادرم دیگر بچهدار نشد. پدربزرگم که داشتن تنها یک فرزند، آنهم دختر در باورش نمیگنجید، زن دیگری گرفت و بهاینترتیب دایی عباس پا به دنیا گذاشت. گرچه همسر دومش هم فقط همان یکبار باردار شد! مادرم در زمان تولد برادر ناتنیاش دهساله بود. آنقدر عاقل شده بود که بتواند رنج کشیدن مادرش از حضور هوو در خانهشان و محبت مضاعف پدر به برادرش را درک کند. مادرم از دایی عباس بیزار نبود، اما کسی هم نمیتوانست بگوید او را دوست دارد. بعد از مرگ پدربزرگ و مادربزرگم، مادر رسما رابطهاش را با دایی عباس قطع کرد. هرگز در هیچ مهمانی و عروسی و دورهمیای که او حضور داشت، حاضر نمیشد. سالهای زیادی به همین ترتیب گذشت و ما دیگر داشتیم دایی را کاملا فراموش میکردیم که مادرم از دنیا رفت. دایی عباس، یکی از اولین کسانی بود که بعد از پیچیدن خبر فوت مادرم در فامیل، به خانهمان آمد. آخرین باری که دایی را دیده بودیم جوانکی سیاهسوخته و لاغر بود با کلهای از ته تراشیده که داشت خدمت سربازیاش را میگذراند. اما حالا مردی در آستانه سالمندی بود با پوست روشن و موهای خوشحالت جوگندمی و قد و بالایی بلند و متوازن. از سرووضعش پیدا بود که پولدار است. یکییکی بغلمان کرد و قربانصدقهمان رفت. آنجا بود که خون فامیلی جوشید و مهرش به دلمان نشست. به دل همهمان بهغیراز مژده، بزرگترین خواهرمان که انگار کینههای مادر نسبت به دایی را از او به ارث برده بود. همان طور که حدس زده بودیم دایی عباس، مرد پولداری بود. او با سرمایه اندکی که از ارثیه پدریاش جور کرده بود، وارد حرفه بسازبفروشی شده بود. در این حین با دختر یک بسازبفروش متمول ازدواج کرده بود، سرمایه و تجربهاش را افزایش داده بود و حسابی پول روی پول گذاشته بود. آنها خانههای کلنگی دربوداغان را شناسایی میکردند، با صاحبانش وارد مذاکره میشدند، یا خانه را میخریدند و یا صاحبش را در آن شریک میکردند و بالاخره در عرض چند ماه مجتمعی بهجای خانه قدیمی سر از خاک بیرون میآورد. این وسط انجام کارهای قانونی و غیرقانونی گرفتن مجوز ساخت هم با زندایی و خواهرزادهاش، امین بود. خودِ دایی عباس میگفت آنقدر آپارتمان و مغازه و ساختمان دارد که حسابش از دستش دررفته! مینا همیشه میگفت باید خیلی هوای دایی را داشته باشیم. ازآنجاکه دایی بچهای نداشت و پدر و مادر زندایی هم از دنیا رفته بودند، بعد از فوتش همه اموالش به ما چهارخواهر میرسید. البته به قول مرجان، خواهر دیگرم که دانشجوی انصرافی رشته حقوق بود، همهچیز بستگی به این داشت که اول دایی از دنیا برود یا زندایی! حتی فکر رسیدن به چنین ثروت بادآوردهای مو به تنمان سیخ میکرد. گاهی فکر میکنم مینا و مرجان باعثوبانی فوت زودهنگام زندایی شدند. آنقدر درباره ارثیه دایی حرف زدند و انرژی منفی نثار زنش کردند که بیچاره، سرطان گرفت. سرطان روده بزرگ تنها در عرض شش ماه زندایی را از پا درآورد و سرازیر قبرش کرد. برخلاف انتظارمان فوت زندایی تأثیر فاجعهباری روی دایی نگذاشت. او همچنان مثل یک تاجر شصت و پنج ساله باتجربه فکر و مثل یک جوان سیساله تازهنفس کار میکرد. اما هنوز سالگرد فوت زندایی هم نرسیده بود که یک روز، دایی حین بازدید از ساختمان نیمهکارهای زمین خورد، لگنش آسیب دید و ویلچرنشین شد. پیرمرد، ناچار دست از ساختوساز کشید و کارها را سپرد دست امین، خواهرزادهِ زندایی که یکجورهایی حکم پسرش را داشت. من و مینا و مرجان مدام به دیدنش میرفتیم و بعضی وقتها او را به خانههایمان میبردیم. این کار هم از روی علاقهمان به او بود و هم اینکه نمیخواستیم امین تنها نورچشمی دایی باشد. گرچه برای هر سه تایمان مثل روز روشن بود که دایی، امین را مثل پسرش دوست دارد و حتما بخشی از اموالش را به او خواهد بخشید. مژده خواهر بزرگترمان که همچنان از دایی خوشش نمیآمد و رفتوآمدی با او نداشت، علاوه بر اینکه ماها را به کفتارهایی تشبیه میکرد که پای جنازه نیمهجان شیری به انتظار مرگش نشستهایم، میگفت دایی عباس حتی اگر سندهای تمام املاکش را توی سینی دودستی تقدیمش کند، همهشان را میریزد توی فاضلاب! از یک سال پیش، امین با مشورت دایی رو آورده بود به سرمایهگذاری در خارج از کشور. وکالتی از او گرفته بود، زمین وسیعی در دبی خریده بود و مشغول ساختن یک مجتمع آپارتمانی چند صد واحدی شده بود. این ماجرا در کنار ناخوشاحوالی دایی عباس، ضربان قلب همهمان را بالا برده بود. دیگر هیچ تصوری از ثروت دایی و سهمالارثی که قرار بود نصیبمان شود، نداشتیم. لیوان چایم را که سرد شده بود لبه پنجره گذاشتم و رفتم توی اتاق کارم. کامپیوتر را خاموش کردم و رو به صفحه تاریک مونیتورش شانه بالا انداختم. خداحافظ روزهای سخت بیپولی! به هال برگشتم و نگاهم را توی خانه چرخاندم. اولین کاری که میخواستم بعد از گرفتن سهمالارثم انجام بدهم، فروختن این آپارتمان بیقواره و خریدن یک آپارتمان درندشت با بالکنی بزرگ و خوشمنظره در یک خیابان خلوت و پهن بود. شاید ماشینمان را هم عوض میکردیم. باید با همسرم مشورت میکردم. دلم یک شاسیبلند دندهاتوماتیک قرمز میخواست. صدای زنگ موبایلم، از خیالات خوشم جدایم کرد. این بار مرجان بود. وحشتزده گفت: «نمیدونی چی شده! وکیل دایی به مینا گفته دایی نصف اموالش رو به نام امین کرده.» برق از کله و آه از نهادم بلند شد. نصف اموال؟! وای خدایا... نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم دلداریاش بدهم: «نگران نباش! حتی نصف اموال دایی هم مبلغ قابلتوجهی میشه.» روی اولین مبل ولو شدم. خدایا! یعنی یکچهارم نصف اموال دایی چقدر میشد؟! دو میلیارد؟ یک میلیارد؟ نکند پانصد میلیون؟! نه! فقط پانصد میلیون؟! اما چرا یکچهارم؟! مگر مژده همیشه نمیگفت علاقهای به دایی و ارثیه ندارد؟ باید با مرجان و مینا حرف میزدم. دوباره صدای زنگ موبایل بلند شد. این بار با ترس گوشی را برداشتم. مردی بود با صدایی بم و لحنی غمزده. خودش را وکیل دایی عباس معرفی کرد. گفت موضوع را به مینا گفته. اما مینا حرفهایش را نپذیرفته و حوالهاش داده به خواهر بزرگترش یعنی من. آقای وکیل برایم توضیح داد که در ماههای اخیر امین تقریبا تمام املاک دایی در ایران را فروخته و پولش را به پروژه ساختمانسازی دبی تزریق کرده. خب، تا اینجا که بد نبود! مرد آه سوزناکی کشید و در دنباله حرفش توضیح داد که به دلیل رکود اقتصادی ماههای اخیر، پروژه آنطوری که امین انتظار داشته پیش نرفته و ارزش ملک دایی خیلی پایین آمده و تازه هنوز اسکلت مجتمعها هم کامل ساخته نشده. درنهایت معلوم شد دایی عباس عملا جز یکتکه بیابان بیآبوعلف و چندتایی اسکلت نیمهکاره بیارزش چیزی در دبی ندارد. و امین باوجوداینکه علائم رکود را میدیده، بهجای نجات سرمایه دایی، بازهم به فروش املاک او در ایران و ریختن پولش در چاه ویل دبی ادامه داده! چیزی نمانده بود اشکم دربیاید که آقای وکیل گفت البته دایی هنوز املاکی در ایران دارد که کموبیش ارزشمند است. پرسیدم چقدر ارزشمند؟ مِن و مِن کرد و گفت نه خیلی زیاد. درواقع دو تا ساختمان کلنگی دربوداغان در حاشیه شهر بود که رویهمرفته حدود پانصد میلیون تومان قیمت داشت. فوری توی ذهنم پانصد میلیون تومان را تقسیم بر دو و باقیمانده را تقسیم به سه کردم. آه از نهادم بلند شد. هشتادوسه میلیون و سیصد تومان! گفتگویم که با وکیل تمام شد نشستم روی زمین و دوروبرم را نگاه کردم. آپارتمان بزرگ پَر! بالکن آفتابگیر و خوشمنظره پَر! ماشین دندهاتوماتیک شاسیبلند قرمز پَر! یاد کتابی افتادم که مشغول ترجمهاش بودم. خودم را جمعوجور کردم و برگشتم توی اتاق کار و نشستم پای کامپیوتر. وقت زیادی نداشتم! کمکم داشت حواسم از دایی و ارثیهاش پرت میشد که مژده زنگ زد. ظاهرا خبر فوت دایی عباس به او هم رسیده بود. با تحکم گفت نظرش درباره ارثیه دایی عوضشده و همه سهمالارثش را میخواهد! آنقدر خندیدم که نفسم بند آمد!