
سیده زهرا طباطبایی
رگه برق را دیدم، ایستادم و به آسمان نگاه کردم. آسمان مثل همیشه صاف و آبی نبود. ابرهای بزرگ و کدر خورشید را در پشت خود پنهان کرده بودند. منتظر ماندم تا آسمان بترکد و لحظه هیجانانگیز برق را ببینم. صدای مهیبی در تمام مدینه پیچید و صاعقهای بزرگ درست بالای سرم رخ داد و در همان لحظه چند قطره آب روی صورتم نشست و بعد از آن باران پشت باران. بوی نمِ خاک خستگی را از تنم بیرون برد. راهم را به سمت خرابه کج کردم. مخروبهای تاریک و ساکت که دالانی تودرتو داشت. به سقف بالای سرم نگاهی انداختم و زیرلب گفتم: «محال است کسی بتواند پیدایم کند.» میخواستم چاقویم را روی زمین بگذارم که ناگهان صدای قدمهایی را از پشت سرم شنیدم. قدمهایی که خیلی آهسته آهسته جلو میآمدند و کمی بعد دستی را روی شانهام احساس کردم.
مرد با غیض در چشمانم نگاهی انداخت و با صدایی بلند گفت: «پیدایش کردم.» صدای مرد در دالان پیچید و دوباره و سهباره تکرار شد. در کمتر از پلک برهمزدنی اطرافم پر شد از مأمورین. مرد خنجرش را روی گلویم گذاشت و فریاد زد: «خنجرت را به من بده ملعون!» تیزی خنجرش گلویم را سخت آزُرد و نفسم تنگ شد، احساس خفگی کردم. فورا دستم را شل کردم و چاقو از دستم افتاد. مرد نالهای کرد و ناگهان خودش را به عقب کشید. متعجب از عقبنشینی ناگهانی مرد بودم که صدای فریادش بلند شد، رو به همراهانش کرد و گفت: «ملعون قصد جان مرا هم دارد. فورا دستانش را ببندید.» متوجه حرفش نشدم. من همان کاری را کردم که او خواسته بود، نمیدانستم منظورش از «قصد جان من»، چیست؟ خشمگین رو به او کردم تا بپرسم، که چشمم به زمین و پای مرد افتاد. دیدم خنجرم روی جاجیم مرد افتاده او را چون سوزنی به سنگریزههای زمین دوخته است. سه مرد به سمتم حمله کردند و دستانم را با طنابی ضخیم، محکم بستند. رو به مرد کردم و برای صدیمنبار گفتم: «من این کار را از قصد نکردم تو خنجر زیر گلویم گذاشتی و گفتی چاقویت را بده و من دستم را باز کردم، چه میدانستم که پایت زیر خنجرم است.»
مرد دندانهایش را روی هم فشرد و با غضب به سمت چپ خرابه اشاره کرد و گفت: «نکند میخواهی بگویی آن مرده بیچاره را هم از قصد نکشتهای. لابد خودش گفته خنجرت را در تنش فرو کنی و تو هم که کف دستت را بو نکرده بودهای...» صدای قهقهه در دالان پیچید. پسری که هم سن برادر کوچکم بود گره دستانم را محکم کرد و گفت: «خودت را خر فرض کردهای یا ما را؟»
متحیر به جنازه افتاده در کف دالان نگاه کردم، تازه فهمیدم دلیل آن همه قیلوقال چیست. تمام بدنم یخ کرد نگاهی به چاقوی خونیام انداختم، که اکنون در دست مرد روبهرویم بود، احساس کردم لکههای سرخ روی دشداشهام زالوهایی گرسنه هستند که از روی لباس به تنم چسبیدهاند و خونم را با اشتیاق میمکند.
چپ و راست و پشتم را سه مرد محاصره کرده بودند. آنها که لباسهای سبز حکموتی به تن داشتند مرا به بیرون خرابه کشاندند. از زیر سقف دالان بیرون آمدیم در حال بالا آمدن از شیب تند و کوچک تپه سر در مخروبه بودیم که ناگهان صدای ترق فوقالعاده بلندی به گوشم رسید. به آسمان نگاه کردم. نفسم را در سینه حبس کردم. رگهای نور درخشان و سفید پایین آمد. انتظار داشتم در زیر صاعقه خشک شوم اما قطرات باران روی صورتم ریخت و لبهای خشکم را مرطوب کرد. از زنده ماندنم خیلی خوشحال نشدم، میدانستم که کارم تمام است، مرد راست میگفت، تمام شواهد علیهام بود. چاقوی در دستم خونی بود. دشداشهام پر از لکههای سرخ بود و آن مرد...
ـ رهایم کنید به خدای محمد قسم من قاتل نیستم.
پسر سقلمهای به پهلویم زد و گفت: «انکر انقدر به دروغ قسم نخور.» مأموری که پشتسرم بود با لحنی ترسناک گفت: «بگذار برسیم، آنقدر کتکش میزنیم تا اعتراف کند.» و سپس چنان لگد محکمی زد که با صورت روی زمین افتادم. لباسم پر شد از گِلخیس، در میان دردهایم، خیالم راحت شد چون حالا دیگر لکههای سرخ کمتر به چشم میآمدند.
باران که شدت گرفت ما به نزد امیر رسیدیم. دست بسته و خونی و خسته در برابر امیر حاضر شدم. تمام تنم به خاطر کتکهایی که در راه خورده بودم درد میکرد. مأمورین نمیگذاشتند حرف بزنم. هربار که میخواستم از خود دفاع کنم مشتی و لگدی نثارم میکردند. چندینبار با صورت روی زمین گِلی افتادم و پیشانیام زخمی شد. میدانستم که حرفهایم را باور نمیکنند. مأمورین راست میگفتند. همهچیز علیهام بود و من شاهدی برای اثبات بیگناهیام نداشتم. دیگر نه نای نفس کشیدن داشتم و نه طاقت کتک خوردن، این شد که وقتی امیر پرسید: «در مورد کشته شدن آن مرد چه نظری داری؟» بدون هیچ مخالفتی قتل را برگردن گرفتم و گفتم: «من آن مرد را کشتهام.»
مأموری که چاقویم در پایش فرو رفته بود تمام ماجرا را برای امیر تعریف کرد از چاقوی خونی که در دستم بود تا جنازهای که کمی آن طرف افتاده بود و ...
امیر وقتی سکوت مرا دید، دستور قصاص داد. با شنیدن حکم، دنیا در برابر چشمانم سیاه شد. بعد از من چه کسی میخواست شکم گرسنه زنها و بچههایم را سیر کند. مثل همیشه افسوس خوردم که چرا پسری ندارم تا به قوت بازویش دلگرم باشم و با خیالی آسوده تسلیم مرگ شوم. در دل با خدا حرف زدم. پدرم همیشه میگفت: «خدای محمدصلیاللهعلیهوآله پرودگاریست مهربان و دانا. او به همهچیز آگاه است و بهترین پناه برای مظلومین است.» در دل گفتم: «کجایی پدر تا حالم را ببینی. من برای اثبات بیگناهی خود، شاهدی جز خدای مهربانت ندارم و او مشغول فرستادن باران است و مرا به حال خود تنها گذاشته.» لب بازکردم، خواستم چیزی بگویم و برای آخرینبار حقیقت ماجرا بگویم که ناگهان مردی هراسان خودش را به پیشم رساند. رنگ از صورتش پریده بود و طوری نفسنفس میزد که انگار استخوانی در گلویش گیر کرده باشد. او با هیکل درشت و مردانهاش چون کوهی در مقابلم فرود آمد. زانو زد و لباس مأمور را گرفت و با التماس گفت: «در قصاص این مرد عجله نکنید و او را به حضور امیر بازگردانید.» مأمور با تعجب به صورت مرد نگاهی انداخت. از چهرهاش پیدا بود که خبر مهمی برای گفتن دارد. همهمهای به راه افتاد. هرکس چیزی میگفت و حدسی میزد. امیر که هنوز در محکمه حضور داشت به مرد اجازه حرف زدن داد. مرد، آن کوه درشت قامت ناگهان فروریخت. بغضش شکست و دانههای اشک روی صورت پینه بستهاش سرازیر شدند.
ـ ای امیر! سوگند به خدای عزوجل قاتل آن شخص این مرد نیست. بلکه من او را کشتهام.
ناگهان همه ساکت شدند. حتی باران بند آمد و آسمان آرام گرفت. جز صدای هقهقهای مرد هیچ صدایی به گوش نمیرسید. باورم نمیشد، با چوبه دار تنها چند قدم فاصله داشتم که دوباره به زندگی بازگشتم. اشکی از جنس لبخند و شُکر تمام صورتم را خیس کرد. با تمام وجود خدا را شکر کردم و منتظر حکم امیر ماندم. امیر روبه من کرد و از من پرسید: «چه شد که اعتراف نمودی و گفتی او را کشتهای؟» من که انگار جانی تازه گرفته بودم، تمام دردهایم را فراموش کردم و با صدایی خفه گفتم: «به غیر این چارهای نداشتم امیر. در راه چندینبار به مأمورینتان گفتم که بیگناهم اما هربار با لگدی مانع از حرف زدنم میشدند.»
امیر نگاهی به مأمورینش انداخت. همه سربهزیر انداختند و برخلاف همیشه حرفم را قطع نکردند.
ـ تمام بدنم درد میکرد و از کتک خوردنِ بیشتر، میترسیدم. میدانستم که تمام شواهد علیه من است و کسی حرف را باور نمیکند. اما سوگند یاد میکنم که حقیقت چیز دیگریست.
به امر امیر، پسرک طناب دور دستم را باز کرد و قدحی آب برایم آورد. آب حیاتی دوباره به گلوی خشکم داد، اینبار با صدایی بلند و واضح گفتم: «گوسفندی را در یکی از خرابههای اطراف ذبح کردم. هوا سرد بود و باد تندی میوزید. نیاز شدیدی بر قضاحاجت داشتم. با همان حالت به سمت گوشهای مخفی پناه بردم که مأمورین شما به من هجوم آوردند.»
امیر از جایش بلند شد و گفت: «هردو را به نزد مولایمان حسنبنعلیعلیهالسلام بفرستید تا ایشان دربارهشان قضاوت کنند.»
تا به حال حسنبنعلیعلیهالسلام را از نزدیک ندیده بودم. در عمق دو چشم مشکیشان جذبهای بود که مرا به تماشای آن واداشت. محاسن مشکی، سفیدی صورتشان را دوچندان نموده بود. امام مدتی با قاتل تنهایی حرف زدند. خیلی دلم میخواست از حرفهایشان سر دربیاورم اما از امام خجالت کشیدم و چون بقیه حضار، سر به زیر انداختم.
پس از مدتی امام مأموری را که همراهم بود صدا زدند و فرمودند: «اگر این مردِ قاتل شخصی را کشته، در عوض جان قصاب را نجات داده است.»
سپس از جای خود بلند شدند و به سمت جمع آمدند و با صدایی دلنشین فرمودند: «و من احیاها فکانما احیا الناس جمیعا»
با رأی امام لبخند روی لب همه نشست. مردی که جزء ورثه مقتول بود، کیسه دیه را از دستان امام گرفت، سپس خم شد تا دستان امام را ببوسد اما امام پیشدستی کردند و پیشانیاش را بوسیدند.
بیشتر از همه من از زنده ماندن مرد خوشحال شدم. لبخند دخترکانم را به یاد آوردم. زیر لب آیهای را که امام خوانده بودند، برای خود تکرار کردم: «و هرکس انسانی را از مرگ نجات دهد، چنان است که گویی همه مردم را نجات بخشیده.»