
ماهمنیر داستانپور
این قسمت: وقتی مادام مارپل درونم فعال میشود
بعد از سلام و احوالپرسی با برادرم و همسرش که طبق معمول به لاغری بیش از حدم میخندد؛ و من نیز کما فی السابق کنایهای به رشد فزایندهاش که مثل قارچی سمی در حال بزرگ شدن است میزنم؛ از کنار بچههایشان که همگی سرماخوردهاند عبور کرده و با کیسه لیموشیرین راهی آشپزخانه میشوم.
خدا را بار دیگر برای مصادره طبقه بالا شکر میکنم چرا که با این وضع به نیمهشب نرسیده هیچ جای سالمی در خانه ما باقی نخواهد ماند که نونهالان سرماخورده برادرم آغشته به آب بینی نکرده باشند. یک نگاه به مادر بیچاره کافیست تا دستم بیاید او هم مثل من تا به حال چند باری دل و رودهاش را بالا آورده و تنها بهخاطر مهر مادر و فرزندی یک جیغ بنفش نثار زن برادرم نکرده است.
انگار فقط همان قدیمها که ما بچه بودیم رسم بود که مادرشوهرها با نیش و کنایه به عروسهایشان میفهماندند که تربیت بچه از خودش عزیزتر است. شاید هم مادرشوهرهای آن دوره و زمانه کلاهشان بیشتر جلوی عروس پشم داشت و در این زمانه همه چیز تغییر کرده است.
نگاهی به همسر برادرم که بارداری پنجمش را بهترین دستآویز برای بلعیدن کل آذوقه یکسال ما قرار داده و آخرین شیرینی را به زور در دهانش میچپاند؛ میکنم و به این میاندیشم که اگر به همین منوال پیش برود به زودی از در هیچ خانهای عبور نخواهد کرد.
نمیتوانم صبر کنم تا دور و بر مادرم خلوت شود و سیل سؤالاتم را به سویش روان کنم. پس با سیاست خاصی بحث میان مادر و همسر برادرم را که درباره جنسیت پنجمین فرزند اوست به سمت اکبرآقا و بچه بیچارهاش که روی دخل مغازه رها شده میکشانم. مادر با شنیدن اینکه نفیسهخانم دوباره قهر کرده و به خانه پدرش رفته، آهی از سر دلسوزی میکشد و سر درددلش باز میشود.
ـ قدیما کی اینطوری بود که تا کیش به کیشمیش میشه پاشی بغچه بندیلتو برداری بری خونه آقاجونت؟ والله بد دوره زمونهای شده! یکی نیست به این زن بگه تو با چیه این مرد بیسر و زبون مشکل داری که دست به قهرت انقدر ملسه؟ بنده خدا اکبرآقا! اگه از سنگ صدا در بیاد از این بینوا صدا در نمیاد!
مادر اینها را میگوید و نازنین زن برادرم که میخواهد همچنان درباره جنسیت بچهاش حرف بزند؛ بحث را سمت خودش میکشد و من به این فکر میکنم که به قول بیبی صدیقه بچه آدمیزاد یا دختر میشود یا پسر! البته اگر به خود نازنین برود بعید نیست که دیو سپید یا اکوان دیو به دنیا بیاید. از فکری که به سرم زده خندهام میگیرد و در همین حین متوجه نگاه خشونتبار همسر برادرم میشوم. لابد دارد همین الآن در دلش فحش بارانم میکند و اگر میتوانست هیکل شبیه به توپش را تکان دهد؛ بدش نمیآمد ناخنهای بلندش را در چشمهایم فرو کند اما حالا که دستش از همه جا کوتاه است به تلافی تکه بزرگی پرتقال را با فشار انگشت سبابه در دهانش فرو میکند.
حرفهای مادر نه تنها جوابی به سؤالاتم نمیدهد بلکه پرسشهای بیشتری برایم بهوجود میآورد؛ پس دوباره بحث را عوض میکنم و ماجرای اکبرآقا را مطرح میکنم. باید بدانم چرا انقدر دیر ازدواج کرده؟! مادر در حالیکه یک چشمش به ساعت است که غذای بیبی صدیقه و داروهایش دیر نشود؛ شروع به صحبت میکند.
ـ والله مادر، جونم برات بگه که این اکبرآقا از اولشم طالع و بخت و بالین خوبی نداشت. بینوا جلوی جیرانخانم خدابیامرز نمیتونست سرشو بالا بیاره و یه کلوم بگه کیو میخوام؛ کیو نمیخوام! حرف همون بود که مادرش میگفت.
حرف به اینجا که میرسد مادر آهی میکشد و نگاهی از سر حسرت به برادرم میاندازد که باعث میشود او هم خجالت بکشد و سرش را پایین بیاندازد. این را پیشترها هم شنیدهام که مادر هیچ رضایتی به ازدواج سامان و نازنین نداشت و دست آخر تسلیم خواست برادرم شد. نازنین پشت چشمی نازک میکند و تکه دیگری پرتقال هم به دهانش میگذارد. فهمیده که الآن کسی میل ندارد راجع به جنسیت بچه او چیزی بشنود و بهتر است کمبود ویتامینش را در خانه ما جبران کند. مادر هم در ادامه حرفهای شیرین مثل قندش، دستی به موهای تازه رنگ شدهاش میکشد و ضمن لرزاندن دل من که یک دنیا عاشقش هستم؛ شروع میکند.
ـ جیرانخانم دلش به این نبود که اکبرآقا با فامیل وصلت کنه. البته من اینا رو از خودم نمیگم، یه خردهشو از بیبی صدیقه که اون موقعها باهاش حشر و نشر داشت؛ شنیدم. الباقی رو هم سکینهخانم برام تعریف کرده که اون زمانا رو حساب همسایگی گاهی یه دستی زیر پر و بال پیرزن میگرفت و براش یه آب و دونی درست میکرد. خلاصه، پیرزن در همه خونههای دختردار محله رو برای اکبرآقا زده بود. پاری وقتا خونواده دختر دلشون میخواست بچهشون بعد ازدواج مستقل باشه و بذار بردار مادرشوهر نکنه! بعضی وقتام جیرانخانم یه عیبی رو دختر مردم میذاشت و وصلت سر نمیگرفت. البته این مال زمانیه که هنوز اکبرآقا جَوون بود ولی هرچی سنش بیشتر شد؛ ایراد گرفتنای مادرشم بیشتر شد و دیگه یه جورایی میلش به این نبود که پسر یکی یکدونهشو با عروسش شریک بشه! پیرزن دست و پای سابقو نداشت اما با همون نیم مثقال زبون چنان سیم خاردار دور پسرش کشیده بود که دیگه نه راه پس داشت؛ نه راه پیش! اکبرآقام که جز خیر ننه بیچارهاش چیزی نمیخواست؛ کمکم بیخیال زن گرفتن شد تا روزی که بوی الرحمان پیرزن محله رو گرفت و همین سکینهخانم حلواشو پخت. یه سالی از مرگش که گذشت، مردای محل نشستن زیر پاش که اگه میخوای تنهایی نمیری و یکی باشه زیر تابوتتو بگیره دست به کار شو و زن بگیر. این شد که همین سکینهخانم خدا خیر داده خواهرشوهرشو پیشنهاد کرد و اکبرآقام نه نیاورد.
باقی ماجرا را خودم میدانستم. نفیسه را زیاد در محله دیده بودم. تقریبا همیشه به بهانه دیدار با برادرش از شهرستان راهی تهران میشد و نصف بیشتر سال را اینجا میگذراند. بیچاره سکینهخانم همیشه از دست نیش زبانش مینالید. خدا میداند زن بینوا چقدر از ازدواج او با اکبرآقا خوشحال شده! حداقل من که همیشه به دنبال استقلال بودهام؛ میدانم چقدر کیف میدهد که کسی نباشد وسایلت را زیر و رو کند و به بهانه پیدا کردن خودکار و ورق سفید هرچه به چشمش قشنگ میآید را روانه جیب مبارکش کند. درست یکی از همان کارهایی که وقتی در همین طبقه پایین زندگی میکردم؛ جزء رفتارهای همیشگی زن برادرهایم یا بچههایشان بود!
تنها سؤالی که برایم باقی مانده را از مادر میپرسم و به خودم قول میدهم بعد از شنیدن جوابش بگذارم نازنین هم حرفش را بزند که خدای نکرده ناکام از دنیا نرود. این بار میخواهم بدانم علت قهر و آشتی نفیسهخانم چیست که این روزها بیشتر از زمانی که هنوز مجرد بود؛ به خانه پدریش میرود؟!
ـ دلیلش چی میخوای باشه مادر؟ بدبختی همه اونایی که تازه دستشون به پول میرسه چیه؟ بیچاره اکبرآقا اینو خودش با بغض واسم گفت. مرد بینوا سنی ازش گذشته، به همه ادا و اطوار این زنم رضایت داد و هرچی گفت گوش کرد. گفت برو موهاتو رنگ کن، اکبرآقا تمام موهاشو کرد عینهو پر کلاغ سیاه! گفت ریشتو پرفسوری کن، بدبخت نه نیاورد! از سر و لباس گرفته تا زبون مادریشو عوض کرد. بیچاره به زور میتونه فارسی حرف بزنه ولی به خاطر نفیسه تحمل میکنه اما این یکی آخری دیگه خیلی زوره! ازش خواسته دار و ندارشو بفروشه، با همدیگه برن خارجه! گفته میخوام برای بچه دومم اونجا شناسنامه بگیرم؛ کلاس داره! حالا اکبرآقام زیر بار این یکی نمیره؛ خانم دم به دقیقه قهر میکنه میره کاشون، خونه پدرش! خدا میدونه این مرد کی بالأخره کم بیاره و به حرفش گوش بده!
کم مانده بود از شدت خنده بیهوش شوم. اکبرآقا را که با شلوارک و تک پوش آستین حلقهای در ساحل هاوایی دنبال نفیسهخانم میدوید در ذهنم تصور میکردم و بدجور به خنده میافتادم. بیچاره جیرانخانم اگر میدانست آه دخترهایی که رویشان عیب گذاشته بود؛ چطور پای پسرش را میگیرد؛ هیچوقت همچین اشتباهی نمیکرد.
برادر عیالوارم را در طبقه پایین رها میکنم و به آشیانه آرام و بیدغدغه خودم میروم. امشب باید داستان این زن و شوهر را بنویسم. البته اگر دزدگیر ماشین عهدبوقی ناصرخان بگذارد افکارم را جمع و جور کنم. از پنجره اتاقم نگاهی به بیرون میاندازم. ناصرخان خودش هم بدجور کلافه شده؛ این را از لگدی که به در ماشین میکوبد میفهمم.
خیلی دلم میخواهد بدانم ناصرخان این روزها چه مشکلی دارد که اخمش یک آن هم باز نمیشود اما فعلا وقت ندارم به او فکر کنم. پس دوباره پنجره را میبندم و سراغ کارهای خودم میروم.