کد خبر: ۵۹۰۰
۱۴۰۰/۰۲/۲۱ ۱۷:۳۴

جن کزت

مریم ابراهیمی شهرآباد

کلید را می‌چرخانم، در تا نیمه بیشتر باز نمی‌شود، نمی‌توانم وارد شوم، بازویم را به در تکیه می‌دهم و محکم فشار می‌آورم، چشمانم به پادری جلوی دستشویی است، در حال جمع شدن است. قبل از اینکه در را ببندم خم می‌شوم و گوشه بالشی که زیرش گیر کرده را می‌کشم بیرون و پرتش می‌کنم وسط پذیرایی، ناگهان صدای شکستن چیزی را می‌شنوم. دستم را می‌گذارم روی گوشهایم و چشمانم را می‌بندم، آرام برمی‌گردم و پشت سرم را نگاه می‌کنم، خرده‌های شکسته بشقاب و لیوان تا کنار در دستشویی پرت شده است. شالم را در می‌آوردم و می‌اندازم روی دسته مبلی که لباس رویش را پوشانده.

جلوی در آشپزخانه تیزی چیزی را کف پایم احساس می‌کنم، در یک ثانیه درد شدیدی به تمام بدنم رسوخ می‌کند، همانجا روی سکوی ورودی آشپزخانه می‌نشینم، چند دقیقه‌ای نمی‌توانم چشمانم را باز کنم، آرام خلال دندان را از پاشنۀ پایم می‌کشم بیرون. دستم را به هوای برداشتن جعبه دستمال کاغذی روی اپن می‌کشم، سررسید همسرم و پلاستیک سیب زمینی‌ها را کنار می‌زنم، چند قاشق و چنگال و خودکار زیر دستم می‌آید، جهت حرکتم را تغییر می‌دهم ، جعبه سوزن نخها می‌افتد پایین، و قرقرۀ نخهایش تا وسط پذیرایی غلت می‌خورد. بی‌توجه به آن، به جستجویم ادامه می‌دهم، جورابهای خودم را برمی‌دارم.

نگاهم به زخم پایم است که خونش روی سرامیک نریزد، نیم‌خیز بلند می‌شوم و روی اُپن را نگاه می‌کنم، خبری از دستمال کاغذی نیست، ناچار یک لنگه جورابم را روی زخمم می‌گذارم و فشارش می‌دهم چند دقیقه بعد لنگان از جایم بلند می‌شوم، جعبه دستمال کاغذی را وارانه زیر عسلی می‌بینم. لی لی کنان می‌آیم روی مبل می‌نشینم خم می‌شوم و خودم را به طرف عسلی کج می‌کنم، چشمم به قبض تلفن و موبایلم می‌افتد. احساس می‌کنم مبلغ‌های پرداختی رویشان بهم دهن کجی می‌کنند، بی‌توجه به عدد و رقم‌هایش، چند دستمال کاغذی را از جعبۀ زیر عسلی بیرون می‌کشم. آرام جوراب را برمی‌دارم و دستمال را جایش می‌گذارم. خونش بند آمده است. پایم را در بغلم می‌گیرم و به مبل تکیه می‌دهم. نگاهم را دور خانه می‌چرخانم، روی زمین، سفره از دیشب باز مانده‌است و نانهای درونش خشک شده‌اند. به فاصله یک وجب آنطرفتر برگه‌های امتحانی بچه‌های مدرسه پخش و پلا شده‌است، فقط یک دسته‌اش را رسیده‌ام تصحیح کنم.

در حمام باز است، سبدلباس نشسته‌ها را می‌بینم که در آن وسط روی زمین افتاده و نیمی از لباسها خیس شده‌اند. چند بار تندتند پشت هم نفس می‌کشم که ببینم بوی نمشان بلند شده یا نه؟ بوی آش رشته خانم قاسمی همسایه طبقه پایینی می‌پیچید توی سرم. یاد شام می‌افتم، از جایم بلند می‌شوم، به آشپزخانه می‌روم. در یخچال را باز می‌کنم، نگاهم به قابلمه ماکارانی پریشب می‌افتد، خوشحال می‌شوم برای شام نباید زحمتی بکشم.

جعبه کمک‌های اولیه را از کابینت بیرون می‌آورم. یک چسب زخم برمی‌دارم و کف پایم می‌چسبانم. سطل زباله را بیرون می‌کشم، می‌خواهم دستمال کاغذی‌های خونی را درش بیندازم، لبریز شده‌است و جا ندارد، بوی بدش خانه را برمی‌دارد، با زانویم سطل را به درون کابینت هل می‌دهم و در را می‌بندم. دلم می‌خواهد بیافتم به جان خانه و همه چیز را مرتب کنم، اما حال و حوصله کزتی را ندارم. یاد صبح می‌افتم وقتی همسرم خواست از خانه بیرون برود، جلوی در، بندش کیفش به دسته جارو برقی گیر کرد و باعث شد محکم به دیوار بخورد، از شدت درد چشمانش را محکم بست و لبهایش را گزید. بعد از چند دقیقه دردش کمتر شده بود، رو به من گفت:« عاطفه! این وضع خونه زندگی نیست که تو داریا! دیگه داره صبرم لبریز می‌شه گفته باشم.» یادآوری حرفش مثل آواری روی سرم خراب می‌شود.

شیر را باز می‌کنم دستم را بشویم، سینگ پُر از ظرف‌های نشسته است. حوصله شستن ندارم. با خودم می‌گویم:« بزار با ظرفای شام همه رو یجا می شورم.» از آشپزخانه بیرون می‌آیم... .

همسرم کلید را در در می‌چرخاند، هنوز وارد نشده که با صدای بلند می‌گویم:« سلام! جلوی در شیشه خرده ریخته اومدی تو دمپایی بپوش، مواظب باش نره تو پات» با دیدن سر و وضع خانه اخم‌هایش در هم می‌شود و می‌گوید:« این بود چشمی که صبح گفتی؟» از نگاهش حساب می‌برم، بلند می‌شوم خانه را تمیز کنم، قابلمه دستش را می‌بینم، می‌خواهم سوال کنم اما خودش زودتر می‌گوید:« این قابلمه آش رو آقای قاسمی داد، الان تو آسانسور دیدمش» با شنیدن آش، دلم ضعف می‌رود، نگاهم به قابلمه دوخته شده‌است، صدای نخود و رشته‌های درونش را می‌شنوم:« الان پاشو ما رو بخور، بعد تمیز می‌کنی» قابلمه را از دستش می‌گیرم برای خودشیرینی کردن، زخم پایم را نشانش می‌دهم و می‌گویم:« ببین پام چی شده، اول بزار شام بخورم جبران خونایی که ازم رفته بشه... » خشک و بی روح نگاهم می‌کند، مثل زن تناردیه... .

شام را می‌خوریم احساس سنگینی می‌کنم، به سختی از جایم بلند می‌شوم، حسی در درونم می‌گوید:« بدون اینکه اطرافتو نگاه کنی، از جات بلند شو برو تا خود صبح راحت لالا کن، حوصله داری نصفه شبی وایستی مثل کزت ظرف بشوری و خونه تمیز کنی؟!» در کشمکش بین وجدان و آن حس گیر افتاده‌ام، قدرتش بیشتر است، نمی‌گذارد وجدان عذابش را بر روحم نازل کند، از پشت میزغذاخوری بلند می‌شوم، سعی می‌کنم نگاهم به سینگ و ظرفهای تلنبار شدۀ در آن نیافتد. می‌خواهم بروم مسواک بزنم، اما حس درونم، به سمت اتاق خواب راهنمایی‌ام می‌کند.

چراغ را خاموش می‌کنم، پرده را کنار می‌کشم و لای پنجره را باز می‌گذارم. نور مهتاب، اتاق را کمی روشن می‌کند. لباسهای روی تخت را پایین می‌ریزم و دراز می‌کشم. صدای همسرم بلند می‌شود:« حالا که خونه رو تمیز نکردی، لااقل پاشو بیا ظرفا رو بشور، میگن خوب نیست شب ظرف، نشسته بمونه» علتش را می‌خواهم بپرسم اما همان حس مانع‌ام می‌شود و در وجودم فریاد می‌زند:« خوب نیست که نیست، به جهنم! الان وقته خوابته، به این فکر کن که کلۀ صبح باید پاشی بری سرکار!» لبخندی به افتخارش می‌زنم و بدون اینکه حرفی بزنم، پتو را روی سرم می‌کشم.

باز صدای همسرم بلند می‌شود:« شنیدی چی گفتم؟» برخلاف میلِ حسم، جوابش را می‌دهم:« بببببببببللله» در ادامه می‌گوید:« آخه میگن جن‌ها شب میان و خودشون رو با ته موندۀ غذایِ رو ظرفها سیر می‌کنن. تا من آشغالا رو ببرم، تو هم بیا ظرفا رو بشور»

آرام طوری که خودم بشنوم می‌گویم:« ای کاش به جای لیسیدن ظرفا، اونا رو می‌شستن.» حس درونم آهی می‌کشد و هم نوا با من می‌گوید:« آی گفتی! اگه یکی از همون جن‌ها برای تو بود چه خوب می‌شد.» احساس می‌کنم کسی پایین تخت نشسته و با چسب زخم کف پایم بازی می‌کند، غلغلکم می‌شود، پتو را از روی سرم کنار می‌زنم و پایین تخت را نگاه می‌کنم، چیزی نمی‌بینم.

به گفتگو با حسم ادامه می‌دهم:« آره والا، اسمش رو هم میذاشتم کزت» حسم تاییدم می‌کند و منتظر شنیدن ادامه حرفهایم می‌شود، می‌گویم:« فکرشو بکن هر روز ظهر که می‌اومدم خونه، جن کزت در رو برام باز می‌کرد و خوش آمدگویان، گوشۀ لباس توریش رو فقط یه ذره بالا می‌گرفت تا من از دیدن سم‌های پرموش وحشت نکنم، بعد به افتخارم تا کمر خم می‌شد» پنجره تا آخر باز و محکم به دیوار می‌خورد.

سایه‌ای را می‌بینم که به سرعت از جلوی در اتاق خواب رد می‌شود. یک آن می‌ترسم، حس می‌کنم کسی آن بیرون در حال رفت و آمد است. در دلم آرزو می‌کنم ای کاش همسرم زباله ها را نگذاشته، برگردد، با خودم می‌گویم:« لابد الان اون آقای سرایدار پُر چونه دیدتش و مخشو بکار گرفته که هنوز نیومده» . از تصور اینکه بخواهم با جنی روبرو شوم، لرزم می‌گیرد. اما حس درونم، فکرم را غلغلک می‌دهد ادامه بدهد و می‌دهد، جن کزت می‌گوید:« خانم! در نبود شما من همه ظرف‌های ناهار دیروز و شام دیشب و صبحانه امروز رو شستم، تمام خونه رو جارو برقی کشیدم، اتاق کار شلوغ پلوغ شوهرت رو هم مثل دسته گل کردم، یه ناهار چرب و چیلی هم براتون درست کردم، البته بگما دستکش دست کردم تا موهای ساعد و آرنجم تو غذاتون نره.»

چندشم می‌شود، نمی‌خواهم به افکارم ادامه بدهم اما حس درونم مانع‌ام می‌شود:« از کلید برق گرفته تا چکمه‌هات تو جاکفشی همه رو گردگیری کردم. لباس نشسته‌هاتون رو هم ریختم تو ماشین، حمام و دستشویی رو هم اسید زدم و سرامیکاشو برق انداختم، هرچی مانتو شلوار شسته‌ای هم که داشتی به اضافه لباسای شوهرت، همه رو از روی تخت و مبل‌ها جمع کردم و اتو زدم و مرتب تو کمد آویزون کردم، پارچ و لیواناتون رو هم ریختم تو وایتکس»

صدای تق‌و توق و صدای قدم برداشتن آرام کسی را می‌شنوم، بین پذیرایی و آشپزخانه در حال راه رفتن است. می‌ترسم زانوهایم را در بغلم جمع و خودم را زیر پتو مچاله می‌کنم. چشمانم سنگین می‌شود. به افکارم می‌گویم:« برید پی کارتون دارم می‌ترسم، تو رو خدا بذارین بخوابم»

چشمانم گرم می‌شود، کسی پتو را از رویم می‌کشد و می‌گوید:« مگه من با تو نبودم؟ میگم پاشو برو ظرفها رو بشور» با ترس سرجایم می‌نشینم، در تاریک و روشن اتاق همسرم را می‌بینم، نمی‌خواهم بلند شوم اما نمی‌گذارد و اجبار پشت اجبار باید بلند شوی. برخلاف میلم و آن حسی که انگار به خواب رفته و دیگر همراهیم نمی‌کند از جایم بلند می‌شوم و با اخم به چهره‌اش نگاه می‌کنم. از اتاق خواب بیرون می‌آیم. روشنایی پذیرایی چشمانم را می‌زند. با چشمان ریز شده وارد آشپزخانه می‌شوم. همه ظرفها را شسته و در آب چکان چیده شده می‌بینم. روی کابینت‌ها خالی از ظرفهای یک بار مصرف غذا و پلاستیک نان و بطریهای چپ شده دوغ و نوشابه است، میز غذاخوری خلوت و دستمال کشیده‌است، دهانم باز می‌ماند، برمی‌گردم و پذیرایی را نگاه می‌کنم، خبری از لباس‌های روی مبل و کاغذهای ولو شده روی قالی و جعبه سوزن نخ‌های ریخته شده پایین اپن و بشقاب و لیوان شکسته دم غروب نیست، همه چیز مرتب است، صدای ماشین لباسشویی را می‌شنوم، سراسیمه به حمام می‌روم، سبد لباس نشسته‌ها خالی کنار دیوار است، به آشپزخانه برمی‌گردم، ناخودآگاه خم می‌شوم و زیر کابینتها و اطراف را دنبال جن کزت می‌گردم، همسرم را خندان پشت سرم می‌بینم، جیغ می‌زنم، می‌ترسد و می‌گوید:« چت شده مگه جن دیدی؟!»

گزارش خطا