
م. سراییفر
«سمانه» در را به روی «فرشاد» باز کرد:
ـ سلام، پیدا شد؟
فرشاد شانه تخم مرغ را داد دست سمانه:
ـ نه بابا، رفت که رفت.
ـ فدا سرت. اصن فکر کن نداشتی.
فرشاد جورابهایش را از پا درآورد و پرت کرد گوشه دیوار. نفس عمیق کشید و رفت تا دست و صورتش را بشوید. سمانه شانه تخممرغ را گذاشت روی کابینت. تخممرغهای ترکدار و شکسته را شمرد. 12تا! فرشاد حواسش کجا بوده.
فرشاد آمد نشست روی مبل روبروی تلویزیون. مبل صدا داد. روی صدای مبل حساس شده بود. نشست روی زمین.
ـ شام آماده است.
ـ تو بخور من بعدا میخورم.
سمانه شام را برگرداند توی قابلمه و با دوتا چایی آمد نشست روی مبل. مبل صدا داد. بلند شد نشست روی مبل کناری. تلویزیون طبیعت ایران را نشان میداد. تلفن فرشاد زنگ خورد:
ـ الو. سلام. خر ما از کرگی دم نداشت. باشه. میدونستم ضامن نمیشه. فقط بگو یادت باشه .
تلفن که قطع شد سمانه چایی را داد دست فرشاد:
ـ خدابزرگه. بیا چایی تو بخور.
فرشاد چایی را از دست سمانه گرفت:
ـ فعلا که از زمین و آسمون برام میباره.
ـ شغل آزاد این ریسکها رم داره. درست میشه. کارمندها هم گاهی چند ماه پشت سر هم ممکنه حقوق نگیرند. کسر حقوق براشون میزنن. میفرستنشون اون سر دنیا با چندرغاز اضافه حقوق. بالأخره همه این مشکلات هست.
فرشاد چایی را سر کشید و استکان را توی سینی گذاشت:
ـ اون از شریک نامردم که وسط کار جا زد الانم پولشو میخواد. اون از صاحب مغازه که یهو 300ملیون گذاشت روی پیش. اینم از جنسام.
ـ خدابزرگه. هنوز که اتفاقی نیفتاده.
ـ 200ملیون پول جنسام بود. جلال چک مو گذاشته اجرا.
و دستش را روی پیشانیاش زد. صورتش را چلاند و چانهاش را توی دستش گرفت. بی آنکه بداند تلویزیون چی نشان میدهد، چشم دوخت به صفحه تلویزیون.
ـ نگران نباش. جلال 80 ملیون طلب داره. نهایت اینه از بابام قرض میگیرم. طلاهامم هست.
سمانه کانال تلویزیون را عوض کرد. برنامه درست و درمانی پیدا نکرد. کانال ورزش داشت موجسواری نشان میداد. فرشاد همان جا روی فرش دراز کشید. سمانه برایش بالش آورد.
ـ فرشاد، خودتو اذیت نکن. چرا اینقدر سخت میگیری. بابا یه کم بیخیال شو. خودش درست میشه. بسپار به خدا.
فرشاد گوشیاش را برداشت و زنگ زد. دنبال ضامن میگشت برای وام بانک. پیدا نمیشد. هر کسی بهانهای میآورد. کارهاش درست پیش نمیرفت.
سمانه گفت:
ـ پاشو برو سر جات بخواب.
ـ باید برم استخر جای یکی از بچهها.
ـ نجاتغریق؟
ـ آره. حوصلهشو ندارم ولی باید برم. قول دادم. ساکم کجاست؟
ـ میارم برات. فقط ذهنتو زیاد درگیر نکن. هیچ اتفاق بدی قرار نیست بیفته. بیخیال شو. همه چی درست میشه. یه کم بخواب.
فرشاد کمیاین دنده آن دنده شد و بعدش ساکش را برداشت و رفت. میخواست فردا برود شکایت کند. ولی اول باید به همسایههای مغازه که جنس آنها را هم از جلوی مغازه برده بودند میگفت. باید با هم میرفتند کلانتری. اصلا شاید کار یکی از همسایهها بود. وگرنه کی از طبقه دوم راسته لباسفروشها میتوانست بار به آن بزرگی را بلند کند و ببرد و کسی هم نبیند. ماه گذشته جنس همسایهها را برده بودند اما بار آنها کم و ارزان بود. راحت میشد بیندازند روی دوش و ببرند. کاش آن روز نمیرفت بانک. مغازه فقط یک ساعت بسته بود. از شانس بد، همان موقع، بار رسیده بود. همسایهها گفتند بار بزرگی بود. هیچکس یعنی ندیده بود کی بار به آن بزرگی را برداشته است؟
استخرخلوت بود. مدتها بود کار مربیگری و نجاتغریق انجام نداده بود اما کارتش هنوز اعتبار داشت. دیدن آب همیشه بهش حس خوبی میداد. شاید مجبور میشد برگردد سراغ مربیگری و بیخیال مغازه شود. با همان حقوق ناچیز باید میساخت البته اگر کارش به شکایت و بازداشت نمیکشید بهخاطر چک بیمحل. این مدت خیلی تلاش کرده بود مغازه را بچرخاند و از دستش ندهد. ماهی 10 ملیون اجاره مغازه میداد. 4ملیون هم اجارهخانه، خرج خورد و خوراک هم بود. حتی اگر ماشینش را هم میفروخت نمیتوانست کاری برای نگه داشتن مغازه کند.
صدای شالاپ شولوپ و فریاد از انتهای استخر حواسش را به زمان حال برگرداند. مردی درشت هیکل داشت وسط استخر دست و پا میزد. برایش تیوب انداختند. یکی از نجات غریقها پرید توی آب. فرشاد همین طور که به آن طرف استخر میدوید دید که مرد درشت هیکل به نجات غریق حمله میکند و اجازه نمیدهد کمکش کند. فرشاد با یک شیرجه بلند خودش را به او رساند. مرد با چشمان وحشتزده توی آب دست و پا میزد و هی به زیر آب فرو میرفت. فرشاد که نزدیکش شد به او هم حمله کرد. روی دوش فرشاد سوار شده بود و او را هم با خود به زیر آب فرو میبرد. فرشاد قفل دستهای مرد را از دور شانههایش به زحمت باز کرد. دور زد و از پشت زیر کتفهای مرد را گرفت و سر او را از آب بیرون آورد. مرد ترسیده بود. داد میزد و میخواست به طرف فرشاد برگردد. آب توی گلویش رفته بود و سرفهاش گرفته بود. فرشاد گفت: خودتو ول کن. تا بتونم ببرمت بیرون.
مرد گوشش بدهکار نبود. بی دلیل دست و پا میزد. نزدیک بود بالا بیاورد:
ـ الان میمیرم. من ناراحتی قلبی دارم. دارم میمیرم.
فرشاد از پس تکانهای او برنمیآمد. داد زد:
ـ اگه نمیخوای بمیری آروم بگیر و بدن تو شل کن. شل. تکون نخور وگرنه با هم میریم زیر آب. شل کن. آروم باش. آفرین.
مرد آرام شد و کمکم بدنش روی آب آمد. فرشاد به آرامیاو را تا لبه استخر برد و بالا کشیدندش. برایش کپسول اکسیژن آوردند. دهانش کف کرده بود. شانههای فرشاد پر از جای چنگ بود.
با خودش گفت: سالی یک بار این اتفاق بیفته. اونم حتما باید شانس من بود. هر چی سنگه مال پای لنگه.
توی ماشین که نشست احساس کرد چیزی او را امروز به استخر کشاند. شغل سابقش نجات غریق بود، خیلیها تو آب گیر افتاده بودند و کمکشان کرده بود. اما امروز احساس کرد خودش را دیده. صدایی توی سرش بود و رهاش نمیکرد. صدای خودش بود:
ـ آروم بگیر. خودتو شل کن. رها باش تا بتونم ببرمت بیرون.
وضعیت خودش هم مثل همین مرد بود. زیر قرض و بدشانسی دست و پا میزد. درست شرایط آن مرد را داشت که هیچ کاری از دستش برنمیآمد وسط آب. در آن شرایط بحرانی اگر هم کسی یا شانسی میآمد سراغش او را هم خفه میکرد چون ترسیده بود و بیقرار بود. به ناجی اعتماد نداشت. خودش را غرق شده میدانست. او میترسید. اما به محض اینکه آرام گرفت نجات پیدا کرد.
صدای آهنگ ماشین اذیتش میکرد. خاموشش کرد. فکرش پیش مرد درشت هیکل بود؛ او میترسید. به کسی اعتماد نمیکرد. برای همین داشت غرق میشد.
خیابان در آن وقت شب پر ترافیک بود. چراغ بنزینش روشن شده بود. حس عجیبی داشت. مرد با آن هیکل درشت و با سن و سال حدود 40 از آب میترسید. اما خودش چی.
ـ خودت چی آقا فرشاد؟ با این سن و سال از بدهی نمیترسی؟ جنسهات را از جلو مغازهات برداشتند و بردند، این همه سمانه گفت ذهنتو درگیر نکن پیدا میشه، چقدر به حرفش اعتماد کردی آقا فرشاد؟ هان؟ کی باید این مشکل تو رو رفع کنه داداش. خودت یا خدا؟ چرا خودتو رها نمیکنی؟ چرا نمیسپاری به خدا تا بکشتت بیرون؟ بهش باور داری یا نه؟
چراغ قرمز خیلی طول کشیده بود. مردم دستشان را گذاشته بودند روی بوق اما چراغ همچنان قرمز بود.
ـ نه هرکه سر بتراشد قلندری داند آقا فرشاد. چرا بجای این همه سگ دو زدن، بهش اعتماد نمیکنی؟ بذار ببینیم چکار میکنه واست. بابا بذار ببینیم برات تره خورد میکنه یا نه. فوقش میری زندان.
مردی دست دختر بچهای را گرفته بود از خیابان رد میشد. صدای بوق ماشینها بچه را ترساند. دخترک دستهایش را رو به سمت پدرش باز کرد. پدرش او را بغل کرد و از لابهلای ماشینها رد شدند. مرد دستش را به حالت اعتراض «چه خبرته» برای ماشینی که از جلویش رد میشد تکان داد و دستش را روی گوش دخترک که سرش را به شانه پدرش چسبانده بود گذاشت.
فرشاد فرمان را ول کرده بود و سرش را به صندلی ماشین تکیه داده بود:
ـ یعنی اندازه این بچه نیستی که از ترس ماشینها رفت بغل باباش؟ باباش هم از لابهلای ماشینها ردش کرد هم به رانندههای عصبانی توپید. دمش گرم، آفرین که هوای بچهشو داشت. باریکلا به این دختر که به پدرش پناه برد. خوب، آقا فرشاد تو که پدرت کنارت نیست ولی خدا که هست. همیشه. هرجا. اون بوده که دیده کی برداشته جنسهاتو. بذار ببینیم یه کاری میکنه یارو بیاره بذاره سر جاش. چقدر واسش میارزی اصن، واسه خدا.
چند ماشین آتشنشانی و آمبولانس به سرعت از تقاطع گذشتند و بلافاصله چراغ سبز شد. معلوم شد پلیس راه را باز گذاشته برای موقعیت اضطرای.
ـ یه تست بزن. الان وقتشه. خودتو رها کن. شل کن. حتی بیخیال مغازه شو. رفت هم رفت. حداقل میدونی پیش خدا دوزار میارزی یا نه.
راه باز شد و از ترافیک و چراغ آزاد شد. سبک شده بود. نفس عمیق کشید. جلوی شیرینیفروشی ایستاد. شیرینی مورد علاقه سمانه را گرفت. سر صندوق شیرینی فروشی تلفنش زنگ خورد. پاشا بود. شاگرد مغازه همسایه:
ـ سلام آقا فرشاد. خیلی زنگ زدم جواب ندادی... اوستام گفت بهتون زنگ بزنم بگم اون بار که برده شده مال ما و شما نبوده. اشتباهی آورده بودند. بار ما یکی دو روز بعد میرسه. اوستام گفت بهتون بگم چون خیلی نگران بودید.
فرشاد از خوشحالی بشکن زد و خندید. صندوقدار لبخند زد و گفت:
ـ شیرینیفروشی ما همیشه پر از خبرهای غافلگیرکننده است. ممنون بهخاطر خریدتون.
فرشاد از شیرینیفروشی که درآمد سرش را رو به آسمان گرفت: دمت گرم، خیلی نوکرتم به مولا.
به طرف خانه پرواز کرد. سمانه از دیدنش جا خورد. جعبه شیرینی را که دید خندید:
ـ خیر باشه. چی شده؟
ـ همین طوری خریدم برات.
سمانه شیرینی را از دست فرشاد گرفت و ابرو بالا انداخت:
ـ نمیشه باید بگی.
ـ سمانه دوستت دارم. عاشقتم. تو برکت زندگی منی.
ـ وا. دیگه دارم نگران میشم.
هر دو با هم خندیدند.