
حسنی احمدی
دو مرد وارد شدند و درکنار فرزند رسولم محمد نشستند. یکی از دو مرد لب یه سخن گشود و گفت: ای پسر رسول خدا این مرد پدر مرا کشته و به جرم خود اعتراف نمیکند ما به محضر شما آمادهایم تا میان ما قضاوت کنید.
علیبنالحسین شروع به صحبت کرد. مرد دوم که تحتتأثیر سخنان سجاد قرار گرفته بود لب به سخن کشود و اعتراف کرد و گفت: من پدر او را کشتهام. گرد غم بر چهره سجاد نشست لحظات کوتاهی سکوت کرد و سپس گفت: قاتل باید قصاص شود. سکوت همهجا را فرا گرفت. علیبنحسین رو به فرزند مقتول کرد و از او در خواست نمود تا از قاتل بگذرد اما فرزند مقتول قبول نکرد و اصرار به اجرای حکم قصاص داشت. علیبنحسین که این گونه دید گفت: چنانچه خود را از قاتل بهتر و مهمتر مى شناسى و معتقدى كه بر او فضيلتى دارى پس اين جنايت را بر او ببخش و از گناهش درگذر. فرزند مقتول سرش را پایین انداخت و گفت: يابن رسول اللّه! اين قاتل بر من حق دارد و من مديون او هستم وليكن حقى را كه او بر عهده من دارد ارزش آن را ندارد كه بخواهم از خون پدرم و از حكم قصاص دست بردارم و او را ببخشم. علی بن حسین به جوان نگاهی کرد و گفت: منظورت چيست و چه مىخواهى؟
فرزند مقتول پاسخ داد: چنانچه او خودش مايل باشد، بهجاى قصاص با پرداخت ديه مصالحه مىكنم و او را مىبخشم.
علیبنحسین از مرد پرسید: آن حقى را كه او بر تو دارد، چيست؟ مرد پاسخ داد: ياابن رسول اللّه! او مسائل اعتقادى توحيد و معارف الهى، رسالت و نبوت رسولاللّهصلىاللّهعليهوآله، همچنين امامت و ولايت ائمه و اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلام را به من آموخته و تلقين كرده است.
سجاد لحظاتی به آن دو مرد نگاه کرد و سپس گفت: : آيا اين حق، سبب بخشش نمىباشد و تو آن را سبك و ساده مىپندارى؟
هر دو مرد سر به زیر انداخته بودند و سپس سجاد افزود: به خدا سوگند! ارزش چنين حقى از خون تمام انسانهاى روى زمين (به جز از انبياء و ائمهعليهمالسلام) بالاتر و برتر است؛ و اگر يكى از ايشان خونش ريخته شود، تمام دنيا ارزش جبران آن را نخواهد داشت.
منبع:
احتجاج طبرسى: جلد
2، صفحه 156، حکمت 190
پاسخ به شبهات
امام نهم شیعیان (محمد بن علی) در سنین کودکی (8 سالگی) به امامت رسید. چطور یک کودک می تواند امام جامعه باشد؟!
پاسخ:
در کتابهای روایی دلائلی برای امامت امامجوادعلیهالسلام ذکر شده که در اینجا به پارهای از آن دلایل اشاره میشود:
1ـ احادیثی که از پیامبر آمده و در آن اسامی امامان آورده شده است، مانند حدیث لوح.
2ـ افراد بسیاری نص صریح از حضرت رضاعلیهالسلام درباره امامت فرزندش امامجوادعلیهالسلام را روایت کردند.
3ـ در امر امامت آنچه مهم است، تصریح امام سابق بر امامت امام بعد از خود میباشد. امامرضاعلیهالسلام نیز در موارد متعدد، امامت فرزند بزرگوارش را گوشزد کرده و اصحاب بزرگ خود را به این موضوع آگاه کرده است.
در رابطه با حکمت انتصاب امامت امامجوادعلیهالسلام در کودکی از طرف خداوند، ممکن است عواملی چند در این انتخاب مؤثر باشد:
1ـ امتحان مردم؛ زیرا با اثبات امامت طفل، از راه معجزه و جهات دیگر، انسان مورد امتحان قرار میگیرد که چگونه در برابر حق تسلیم میشود.
2ـ برای اثبات اینکه امامت این شخص، از جانب خدا است. زیرا اگر امامان تنها در بزرگسالی به مقام امامت نائل میشدند، ممکن بود شخص خیال کند که مقامات و کمالات آنان اکتسابی است.
3ـ برای اثبات این مطلب که مقام و منزلت، بر اساس لیاقت است و نه زیاد بودن سن.
شبهه دوم
در آیه 16 سوره نور آمده است: «و در آسمانها ماه را مایه روشنایی قرار داد.» اما امروزه ثابت شده است که ماه از خود نوری ندارد، بلکه یک کره خاکی است مانند زمین. محتوای این آیه در تناقضی آشکار با علم روز است.
پاسخ:
فرق است بین «خلق کردن» با «قرار دادن» در آیات مذکور، ماه چیزی است که از آن نام برده، و نور چیز دیگری که از آن نیز نام برده و به ماه نسبت داده است. همچنین خورشید چیزی و روشنایی چیز دیگری است که به خورشید نسبت داده است و از هر دو جداگانه نام برده است؛ و هرگز نفرموده که «ماه را از نور یا خورشید را از روشنایی آفریدهام».
خورشید روشن است، نه این که از چیزی به نام روشنایی خلق شده است و ماه نیز «نور» قرار داده شده است، نه این که از نور خلق شده باشد.
«نور»، تابنده است؛ پس اگر چیزی روشنایی را «بتاباند»، به آن نور یا نورانی گفته میشود، چنان که ماه روشنایی خورشید را میگیرد و آن را میتاباند، یا به تعبیر دیگری: نور خورشید، پس از تابش به ماه، منعکس میگردد. لذا فرمود: «وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُورًا»، یعنی ماه را بین زمین و آسمان، «نور» قرار دادیم، نه اینکه از نور آفریدیم.
مسیر طبیعی هدایت
حجت الاسلام والمسلمین عابدینی
یک موقع هست که ما ایمان میآوریم به این عنوان که خب عصای موسی اژدها شده است و شوکت و ابهت فرعون را زمین زده است و ما پشت عصا هستیم و هرکسی بخواهد به ما ضربه بزند، عصا، اژدها میشود و پدر او را در میآورد. یک موقع ایمان میآوریم چون پشت عصا هستیم. عصای موسی اینجا است پس چه باکی است اما یک موقع هست که میدانیم کار عصای موسی چه هست. عصای موسی نه در قصر فرعون کسی را بلعید و نه در صحنه مقابله با سحره کسی را در حقیقت آسیب زد. معجزه اثبات رسالت موسی است. میخواست ثابت کند که موسی کلیم نبی است و از جانب خدا است و هدایتگر است و نه کشنده باشد. اینها خیلی زیبا است. ما فکر میکنیم که اگر امامزمانعجلاللهتعالیفرجهالشریف تشریف بیاورند، از اول هرکسی در مقابل او باشد، درب و داغون میکنند و ما هم نشستیم و تماشا و خوشحال که الحمدلله انتقام ما را گرفت. امامزمان هدایتگر است. باید اینقدر حجت تمام شود که کسانی که مقابل حضرت هستند، به گونهای شود که دیگر امکان هدایت آنها نباشد. تا آن موقع اگر مقاتلی صورت میگیرد، قتال صورت بگیرد، کشته شوند. لذا اینهایی که ایمان آوردند، فهمیدند که اگر میخواستند ایمان پشت سر عصای موسی باشد، خیلیها میآمدند. نه نیامدند چون میدانستند عصای موسی برای این کار نیست. اصلا عصای موسی یک نفر را هم از بین نبرد و آنجا محض علامت که بگوید یک دانه از آنها را کشت. نه آمان با آن خباثت خود آن جا کشته شد و نه فرعون با آن خباثت خود کشته شد، هیچکسی آنجا بهخاطر عصای موسی کشته نشد. موسی کلیم میآمد و میدید که اینها را دارند شکنجه میکنند و عذاب میکنند، کاری نمیتوانست بکند و نمیخواست بکند و قرار بر این نبود. قرار بر این است که هدایتی باشد در مسیر طبیعی خود جلو برود. ما الان فکر میکنیم که الان در این دوران که سخت است، در دل خود میگوییم که کاشکی امامزمانعجلاللهتعالیفرجهالشریف بیاید و ما راحت شویم. تازه سختی آنجا است. مردم تا قبل از اینکه موسی کلیم بیاید، میگفتند که کاش این موسی بیاید و ما نجات پیدا کنیم. موسی کلیم که آمد، چهل سال عذاب فرعون نسبت به بنیاسرائیل مضاعف شد. چهل سال با آمدن او، که به موسی گفتند که موسی چه آمدنی بود که تو کردی. قبل از تو که ما اذیت میشدیم و بعد از تو هم که آمدی، ما اذیت میشویم. آخر این چه آمدنی است. میخواهم عرض کنم که یک کسی جلوی امامصادق گفت که این حجت ما کی میآید که ما راحت شویم. فکر کردید که وقتی حجت بیاید، پا روی پا میاندازید و تمام است؟ به قول ما مینشینیم و حضرت همه را... نه خیر همه باید این مصیبتها و مشکلاتی که هست، منتهی آن با یک تدبیر کامل الهی و برخوردها و چندین برابر امروز جهادها، سختیها باید پیش بیاید، تا ما ساخته شویم و تا آن نتیجه ایجاد شود. اگر این باور را کردیم، منتهی آن کسی که ممکن است که دویست سال طول بکشد، صد سال طول بکشد، فشرده میشود و در چند سال یک دفعه به نتیجه میرسد. منتهی اعمال همین جور فشرده میشود و سختیها همین جور فشرده میشود.
***
ایجاد آرامش یک وظیفه است
حجت الاسلام والمسلمین عباسی
من وقتی بنا را بر این گذاشتم که حتما وظیفه خودم را ایجاد آرامش در خانه بدانم و برای تکتک اعضای خانواده این را یک دغدغه بدانم، آن موقع آرامش تبدیل به یک چرخه میشود. من به همسرم آرامش میدهم، همسرم به بچهها آرامش میدهد، بچهها به همدیگر آرامش میدهند. یک شبکه کاملا متصل به هم. یک اتفاق قشنگ. اما برای ایجاد آرامش در وجود دیگران یک قاعده کلی وجود دارد. آن قاعده کلی این است: تکالیفی که خدا برعهده ما نسبت به دیگران قرار داده است، این تکالیف مبتنی بر ایجاد آرامش و اعطای حس آرامش به دیگران است. یعنی چه؟ من اگر وظیفهام را در مقابل دیگران انجام بدهم، این وظیفه ایجاد آرامش میکند. خدا اصلا تکلیف من را در برابر نجمالدین و تکلیف نجمالدین را در برابر من بر این اساس قرار داده که من وظیفهام را انجام بدهم او از طرف من احساس امنیت و آرامش بکند و خود من هم با انجام وظیفهام احساس آرامش بکنم. مثال: خدا به من گفته به پدر و مادرت احترام بگذار. یعنی من به احترام گذاشتن نیاز دارم که خدا تکلیفم کرده و پدر و مادر من به احترام دیدن از من نیاز دارند که این وظیفه شده است. وقتی این وظیفه را انجام میدهم احساس آرامش میکنم. پدر و مادر باید به بچهها محبت کنند. یعنی خود پدر و مادر نیاز به محبت کردن نیاز دارند و بچهها به محبت دیدن نیاز دارند. به من گفتهاند باید خوشاخلاق باشی. یعنی من به خوشاخلاقی با دیگران خودم نیاز دارم و دیگران هم به خوشاخلاقیای که از من میبینند نیاز دارند. خدا به من گفته رازدار باش. یعنی دیگران به رازداری من نیاز دارند و من هم نیاز دارم که رازدار باشم. خدا به من گفته حسنظن به دیگران داشته باش، سوءظن نداشته باش. یعنی من نیاز دارم به اینکه با حسنظن برخورد کنم و دیگران هم نیاز دارند که حسنظن من را ببینند. آرامش من و آنها وابسته به این است. از این مثالها نمیخواهم رد شوم. میخواهیم بایستم. فرض کنید در یک خانوادهای فقط یک نفر سوءظن دارد. یعنی وظیفه حسنظنش را انجام نداده است. ببینیم در این خانه چطوری میتواند آرامش وجود داشته باشد. این دائم به بقیه که نگاه میکند میگوید: نکند اینها راجع به من فکر بد دارند. نکند در ذهنشان نقشه ی بد دارند. این کار را که کرد حتما میخواست من را خورد کند. این میتواند اصلا آرامش را حس کند؟حالا دیگران با این. هر کاری میکنند، هر حرفی میزنند مدام نگران هستند. وای! الان این چه فکری میکند؟ دوباره حواسم نبود این کار را کردم، الان هست که پشت سر من شروع کند. میتواند آرامش را دریافت کند؟ این یک مثال بود. حسنظن و سوءظن. الان متوجه شدید که وظایف بر این اساس ایجاد آرامش دارد تعریف میشود.