کد خبر: ۵۸۷۶
۱۴۰۰/۰۲/۱۲ ۱۸:۳۹

دست‌های معجزه‌گر


زینب یاری

من و خانمجان با هم آبمان توی یک جوب نمیرود. اگر مجبور نبودم یک روز را هم پیشش نمیماندم ولی مامان و بابا رفته‌‌اند شهرستان ختم یکی از اقوام و من مجبورم چند وقتی را با خانمجان سر کنم. از دهات آمده و قرار است به قول مامان من خرس گنده را تر و خشک کند که مبادا خرابکاری بار بیاورم.

ـ این چه سر و گیسیه که برای خودت درست کردی؟

ـ مده. مد. الان همه این شکلیان.

ـ مد چیزه دیگه؟ مرد باید شبیه مرد باشه. نه شغال.

سر و گیسم هیچ عیبوایرادی ندارد فقط موهایم را بلند کردهام و با کش بستهام. ریشهایم را هم که جا و بیجا درآمده‌‌اند مثل یک خط باریک گذاشتهام روی چانهام. خانمجان میگوید شدهام شبیه شغال. از تشبیهاتش خوشم نمیآید ولی چه کنم مجبورم ساکت باشم. برای کنکور درس میخوانم و باید یکی باشد که ناهار و شامم را رو به راه کند.

ـ مامان کی میآیید؟

ـ چرا؟ هنوز که دو روزه رفتیم.

ـ بابا مردم از گشنگی.

خانمجان توی همه چیز خساست میکند ریختن روغن توی غذا، رب، نمک، پیاز. اگر ساندویچی سر کوچه نبود حتما از گرسنگی مرده بودم. بیشتر شبها آش داریم. آشهای من در آوردی خانمجان جان میدهد برای فیلم ترسناک. چیزی نیست که توی آشهای خانمجان پیدا نکنی. خورش بادمجان سه روز پیش، استامبولی شب گذشته، قیمه نذری نیر خانم و هر چیزی که دم دستش بیاید میریزد توی آشهایش و میگذارد جلوی من:

حیفه پسر اینا همه پول خورده. نمیبینی همه چیز گران شده؟ هر وقت دستت رفت توی جیب خودت آن وقت میفهمی من چی میگم. الان سرت داغه، داری از جیب بابا میخوری نمیفمی.

بیخود نیست که عمو بهرام اسمش را گذاشته یانگوم، بس که توی آشپزی حرف برای گفتن دارد.

از همه چیز ایراد میگیرد و با همه چیز مشکل دارد از طرز حرف زدنم.

ـ وای برگام ریخت.

ـ برگام چیه دیگه؟ چه حرفا؟ مگه تو درختی؟ جوون باید سنگین و رنگین باشه. نه اینقدر شل و ول و نازکنارنجی. این حرفا حرفای دختراست مادرجان. نه یک پسر که وقت زن گرفتنش رسیده.

ـ یا...

ـ بله دیگه وقتی گیساتو مثل دخترا بلند میکنی حرف زدنت هم دخترانه میشه.

لباسهایم را برمیدارد و بدون اجازه میاندازد زیر چرخ خیاطی و حالا ندوز و کی بدوز.

ـ اینا چه لباسایی پسرم میپوشی؟ خدا مرگم بده مگه تو نداری؟ بابات اینقدر صب تا شب کار میکنه که تو لباس پاره برت کنی؟ دو دور که برم خوب میشه زشته عیبه. مردم چی میگن؟ در و همسایه میبینن فردا چهار روز دیگه بهت زن نمیدن میمونی عزب پسر جان.

ـ آخه خانمجان... اینا مده، مد. من این رو همین طوری خریدم.

ـ همین طوری پاره؟ به حق چیزهای ندیده! چشم نداشتی ببینی مگه؟ از این به بعد خودم باهات میام خرید. برکت نکنه مالشون الهی.

مورد بعدی ایرادگیری خانمجان دوستانم هستند.

ـ خدایا بلا به دور اینا بابا ننه دارن؟ ای چجور لباسایی که برشان کردن؟ چرا فاق شلوار پسره اوقدر پایینه چطوری راه میره با اون؟ سر و شکلشان هم که به آدمیزاد نمیمانه. نرو با اینا بیرون. آدم رو از دوستاش میشناسن چهار سوا دیگه بشت زن نمیدن ها. از من گفتن، خواه پند گیر، خواه ملال. سلطانعلی خدابیامرز که آمد خواستگاریم...

سلطانعلی پدربزرگم است نقش مهمی در زندگی ما دارد. با اینکه چند سالی است مرده اما هنوز دست از خوابهای خانمجان بر نمیدارد و عموما درباره همه چیز هم نظر میدهد. هربار میآید چیزی میخواهد و هوسی میکند. انگور، نان کماج، شیره انگور و...

ـ سلطانعلی را خواب دیدم هوس کلاجوش کرده بود. از اول هم شکم پرست بود. از دست تو و پدرت باهاش گلایه کردم زیاااااد. از سر و وضعت دلخور بود.

خانمجان سحرخیز است. از کله سحر بیدار میشود زیر سماور را با تقلا و تلاش بیهوده روشن میکند.

ـ بیدار شو، ای سماوره دوباره خراب شد، داره دود میکنه. اصلا مگر تو درس نداری خو پاشو درساتا بخون دیگه.

ـ خوندم خانمجان خوندم.

ـ کی؟ زیر پتو خواندی؟ بیدار شو ببینم. اصلا نماز خواندی؟

ـ بله خانمجان خوندم به خدا یک ساعت پیش خوندم.

ـ یک ساعت پیش؟

ـ تازه حالا داره اذان میده تو یک ساعت پیش نماز خواندی؟ نگاه بکن الان داره اذان میده. قربان صداش برم آدم روحش جلا بر میداره.

راضی و ناراضی و خواب و بیدار بلند میشوم و میروم توی حیاط. سرم گیج میرود. خوابم میآید و حال و حوصله ندارم. تا صبح درس میخوانم برای کنکور.

ـ نمازتا سر وقت بخون که خدا هم از تو خوشش بیاد قبولت کنه دیگه پسرم. خدا که الکی آدمو قبول نمیکنه.

ـ ای خانمجان...

ـ غصه نخور پسرم نرذ کردم با پای پیاده برم پابوس امام زاده یحیی قبول میشی پسرم غصه نخور...

توی سجده آخر خوابم میبرد و همان جا روی سجاده غش میکنم. تمام خوابهایم پر از کابوس است. کابوس کنکور، سؤالهای سخت، گزینههای شبیه. هم از خواب میپرم نفسم تنگ شده و بالا نمیآید. بعضی وقتها دلم میخواهد بمیرم و به روز کنکور نرسم. وحشت امتحان تمام روز و شبم را پر کرده و اجازه نمیدهد با خیال راحت زندگی کنم. از خوشیها لذت ببرم. بیشتر بخندم. کاش یک روز برسد که دیگر هیچ غصهای نداشته باشم.

ـ چرا رنگت ایطور پریده؟ مریضی؟

خانمجان دست پیر و لاغرش را میگذارد روی پیشانیام.

ـ تب نداری که؟ حتمی چشمت کردن! هی بهت میگم با ای سر و شکل نرو تو کوچه خیابان چشم مردم زهر داره. فیل را کله پا مُکنه چه برسه به تو که فوتت بکنن افتادی دو فرسخ آنطرفتر.

و میرود و یک تخم مرغ میآورد و میگیرد بالای سرم و اسم پشت اسم میگوید. تمام فک و فامیلها را ردیف میکند حتی آنهایی که سالهاست مرده‌‌اند و من ایمان دارم تا به حال یکبار هم من را ندیده‌‌اند. آخرش تخم مرغ میشکند. چارهای جز این ندارد. پرتش میکند توی کوچه. کوچهمان از روزی که خانمجان آمده همیشه بوی تخم مرغ گندیده میدهد. برای همه چیز یک دانه میشکند. برای ماشین نو، برای سر درد شوکت خانم، برای بچهدار نشدن برزوخان و...

ـ شکست، تا ظهر خوب میشی. یک آش برات بذارم حالت میاد سر جاش.

یاد آبگوشت دیروز میافتم.

ـ بابا یک قرص کوچیکه، هم تمرکزت رو میبره بالا هم خواب رو از سرت میپرونه. مگه نمیگی بی حالی همش خوابت میاد؟

ـ خب آره ولی... اعتیاد داره؟

ـ اعتیاد چیه تو هم بچه ننه، میگم گیاهیه، حالیته؟ اصلا گیرم اعتیاد هم داشته باشه ترکش خیلی راحته. دو روزه از بدنت میره بیرون مثل بقیه قرصا نیست. من خودم الان چند شبه میخورم، نمیدونی چه میکنه! نصف کتاب شیمی رو دوره کردم. اینطوری پیش برم تا دو هفته دیگه حله همه چی.

ـ خانمجان بیا بریم کبابی.

خانمجان چشمهایش برق زد. گالشهای پلاستیکیاش را پا کرد و چادر گل درشتش را انداخت سرش و
راه افتاد.

ـ بابات گفته بمانی خانه درس بخوانی نه که بری گردش.

ـ خوندم دیگه الان میریم استراحت. میخوام بهت کوبیده بدم.

اسم کوبیده همیشه خانمجان را سر حال میآورد مریضی و درد و مرض را از جانش دور میکند مثل بمب انرژی میماند برایش. مثل برق راه میرفت. به نظرم هیچ چیز را در این دنیا بیشتر از کباب و ریحان دوست ندارد.

ـ اگر کباب را روی مرده من بگذارید ها برایتان میرقصم.

پارک شلوغ است. خانمجان هول شده. دستهای من را محکم میگیرد. اینطرف و آنطرفش را نگاه میکند.

ـ اینجا کجاست پسرم؟! بیا بریم خانه. حالا قبول نمیشی مادرت میندازه گردن من که پسرم رو بردی گردش و تفریح. مادرت از این اخلاقها دارد. بیا بریم من شانس ندارم، بیا...

ـ نه شما بیا چیزی نمیشه.

کسی که باید از او قرص بگیرم توی همین پارک قرار گذاشته. دور و برم را نگاه میکنم. میترسم، تن و بدنم میلرزد. حوصله غرغرهای خانمجان را ندارم. کلافهام کرده و راه به راه به جانم نق میزند.

ـ اینجا کجاست؟ آخه چی میخوای توی ای شلوغی؟ اینا چه بوهایی میاد؟ آدم دلش بهم میخوره.

ـ شما بیا قرص میخوام.

ـ مریض شدی؟ مگه اینجا دکتر داره؟

ـ آره دکترش اومده پارک تاببازی.

دستهایم را محکم چسبیده و آهسته آهسته همراهم میآید. زیر لب غر میزند. کیفش را محکم زیر بغلش چسبانده و چادرش را کیپ تا کیپ صورتش گرفته.

ـ دوباره که لباس سیاه پوشیدی مگه نمیگم لباس سیاه نحسی داره؟

ـ باشه باشه درش میارم.

ـ کی؟ وقتی من مردم؟ آخه پسرجان لباس سیاه میپوشی خوب نیست اونم تو این عیدی...

ـ چشم، چشم، شما حالا بیا.

چشم میگردانم دور و اطراف پارک، بیتوجه به حرفها و نصیحتهای خانمجان فقط میگردم.

ـ پس این کبابی کو؟ معده درد شدم از گرسنگی.

گزارش خطا