
مینا شائیلوزاده
بوی سبزیپلو با ماهی خانمجون هوش و حواس برایم نگذاشته بود. یک نگاهم به در بود که کی مهمانها از راه میرسند و یک دستم به شکم بیچارهام که سمفونی قار و قورش به راه افتاده بود. زیرچشمی به بابا که بغل دستم نشسته بود نگاه کردم. طوری سیخ و رسمی نشسته بود و درباره مسائل اقتصادی و سیاسی با عمو بیژن حرف میزد، که انگار بهعنوان کارشناس امور اقتصاد و مسائل خاورمیانه و حومه، وسط برنامه زنده بود و چند میلیون نفر هم بدون آن که پلک بزنند به حرفهایش گوش میکنند و چه بسا یادداشت هم برمیدارند!
گرسنگی و یکجا نشستن و گوش دادن به حرفهای زیادی مردانه بابا، حوصلهام را سر برده بود. یادم نرفته بود که از دم خانه خودمان تا خانه خانمجون، بهاندازه یک خلافکار سابقهدار از من تعهد گرفته بود که اگر جُم بخورم و بخواهم شیطنت کنم، چه مجازاتی انتظارم را میکشد! که البته این تهدیدها در امتداد خرابکاری پارسال و ترساندن نیلوفر، دختر کوچکِ عمو بیژن، از جنهای احتمالی داخل انبار خانمجون و در نتیجه تشنج کردن دختر بیچاره بود.
یک نگاه زیر چشمی دیگر به بابا انداختم و کمی پاهایم را جابهجا کردم تا واکنشش را نسبت به اینکه گفته بود «جُم نخورم» بسنجم اما خداروشکر بابا بیشتر از آن چیزی که فکر میکردم در نقش کارشناس اقتصاد ایران و خاورمیانه فرو رفته بود و حالا حالاها قرار نبود بیرون بیاید.
پس محدوده جُم خوردنم را کمی افزایش دادم و قسمت پایینی بدن و سپس بالایی را آرامآرام از زمین جدا کردم و درحالیکه مراقب بودم بابا یکدفعه خیز برندارد و شکارم نکند، از گوشه دیوار راهم را به سمت آشپزخانه کج کردم. پاورچین تا دم در آشپزخانه کوچک خانمجون ادامه دادم و کلهام را یواشکی از چهارچوب در جلوتر بردم، تا سروگوشی آب بدهم و بفهمم چیز قابل توجهی برای کش رفتن پیدا میشود یا نه. اما از دیدن خانمجون و مامان و زنعمو که مثل سران انجمن سِری یک گوشه جمع شده بودند و آرام پچپچ میکردند، شاخکهایم تیز شد و سر جایم ایستادم. تلاش زیادی برای فهمیدن لازم نبود که بدانم درباره چه چیزی حرف میزنند. یکی دو بار که اسم عمه مژده و عمه مریم به گوشم خورد، کل قضیه دستم آمد. بدون شک موضوع بحث کینه چندین ساله این دو خواهر و پروژه تکراری و هرساله آشتی دادنشان بود. اینکه ریشه این کینه شتری از کجا شروع شده بود، بین بزرگترها اقوال متفاوتی داشت.
اما چیزی که همه از آن مطمئن بودند این بود که مرغ هر دوتایشان یک پا داشت. هر چند دقیقه یکبار مامان چیزی در گوش زنعمو میگفت و زنعمو هم در مقابل سری تکان میداد و نوچ نوچی میکرد. اما جالبتر از همه برایم، چهره خانمجون بود که انگار در عالم دیگری سیر میکرد. سرش را گرفته و ناراحت پایین انداخته بود و اما معلوم بود که حواسش به حرفهای مامان و زنعمو هست. لحظهای دلم برای خانمجون و آن مظلومیت چهرهاش سوخت. در همان حالی که حسابی در فکر رفته بودم و میخواستم ببینم برای خانمجون چه کاری از دستم برمیآید، فکری به سرم زد. داخل آشپزخانه رفتم و بدون آنکه حتی مامان و بقیه متوجه حضورم شوند، قوطی کبریت را از بغل اجاق گاز خانمجون برداشتم و باز بیسروصدا از آشپزخانه بیرون آمدم. مرحله رد شدن از پذیرایی از آن چیزی که فکر میکردم راحتتر بود. چون عمو بیژن بالأخره توانسته بود بابا را از وسط کلاس سیاست و اقتصاد بیرون بکشد و با یک صفحه شطرنج، سرش را گرم کند.
پشت حیاط خانمجون را مثل کف دستم بلد بودم. چون لانه مار و سوسک و عقربی نبود که از دست من و مجید، پسرعمهام در امان مانده باشد و پشت حیاط، معدن این جکوجانورها بود. حیف که باید سربازی میرفت و جایش حسابی خالی بود تا شاهد نمایشی باشد که میخواستم به راه بیندازم.
درحالیکه مراقب بودم از دید احتمالی مامان یا زنعمو از پنجره آشپزخانه در امان بمانم، باغچه را دور زدم و به دنبال یک سوسک چاق و چله زیر تمام گل و بوتهها را زیر و رو کردم. وقتی زیر یکی از بوتههای گل رز خانم جون، چشمم به یکی از خوشخط و خالهایش افتاد، با یک حرکت برش داشتم و انداختم داخل قوطی کبریتی که چند لحظه پیش تمام کبریتهایش را داخل کفش عمو بیژن خالی کرده بودم. در جعبه را سریع بستم و جوری که سوسک بیچاره صدایم را بشنود، زیر لب گفتم: «تو امروز مأموریت مهمی داری سرباز! پس خوب به حرف فرمانده ات گوش بده.»
صدای به هم خوردن در حیاط و به دنبالش صدای سلام و احوالپرسی عمه مریم را که زودتر رسیده بود، شنیدم، با سرعت دویدم سمت خانه تا مقدمات نمایشم را آماده کنم.
ـ خوبین زهرا خانوم؟ بچهها چطورن؟ ماشاءالله هزار ماشاءالله علیاکبر چه آقا شده!
من در جواب عمه مژده که میگفت چه آقایی شده و نمیدانستم که بعد از اجرای نقشه شومم باز هم به نظرش آقا هستم یا نه، لبخند مؤدبی زدم و زیر نگاه سنگین مامان که میگفت: «آره جون عمهاش خیلی آقا شده!» سرم را پایین انداختم.
عمه مریم که آنطرف سالن، در دورترین نقطه ممکن از عمه مژده نشسته بود، انگار که حضور او را نمیبیند و حرفی هم نشنیده، هیکل درشتش را تکانی داد و رو کرد به خانمجون:
ـ عطر سبزیپلو با ماهی کل محله رو برداشته خانمجون! آقا مُراد همیشه به من میگه الحق که دستپخت خوبت عینهو خانوم جونه!
و با افتخار، سرش را بالا انداخت و طوری که به نظر خودش اصلا معلوم نبود، زیرچشمی به عمه مژده نگاهی انداخت.
اما بیشتر از عمه مریم، من بودم که عمه مژده را زیرچشمی میپاییدم. منتظر یک موقعیت مناسب بودم تا نقشهام را عملی کنم. در این دنیا چیزی نبود که عمه مژده بهاندازه سوسک از آن بترسد! حتی آقاجان خدابیامرزم هم با آن حجم از سبیلهای چخماقی و کمربند آماده به خدمتش، آنقدر به نظر عمه مژده ترسناک نمیآمد. پس در این مورد عمه مژده سوژه بهتری بود نسبت به عمه مریم که با یک حرکت میتوانست سوسک بختبرگشته را زیر پاهای تنومندش له و لورده کند.
بوی سبزیپلو دیگر طاقتم را طاق کرده بود و میخواستم که با تمام شدن هر چه زودتر مأموریت، جشن پیروزی بگیرم و دلی از عزا دربیاورم. آن هم درحالیکه بابا به چشم یک ژنرال پیروز نگاهم میکند و مامان با افتخار قربان صدقهام میرود و تکههای گوشت را از تیغه ماهی برایم جدا میکند!
بعد از چند دقیقه طاقتفرسا، در حالی که در کمین خودم روی عمه مژده تمرکز کرده بودم، آرامآرام خودم را به عمه مژده نزدیکتر کردم و طی یک حرکت انتحاری، در قوطی کبریتی را که پشت کمرم نگه داشته بودم، باز کردم و بهطرف دامن پُرچین عمه که محفل خوبی برای سوسک بود نگه داشتم. بعد از چند لحظه، از گوشه چشم سایه قهوهای سربازم را دیدم که با تلاشی ستودنی چینهای دامن عمه را یکییکی بالا میرفت و صعود میکرد. با لبخندی رضایتمند، به پشتی تکیه دادم. حالا وقت تماشای نمایش و دیدن لحظه موفقیت بود. طبق محاسبات دقیقم، در این لحظه جیغ بنفش عمه مژده به گوش افلاک میرسید. سپس، عمه غش میکرد و در میان هیاهو و هولوولای جمعیت وحشتزده، عمه مریم خودش را به خواهر کوچکترش میرساند و با در آغوش گرفتن و قربان صدقه رفتنش، یک پایان هندی رقم میخورد و همهچیز بهخوبی و خوشی تمام میشد.
چند ثانیه بعد، همه چیز بهسرعت اتفاق افتاد. جیغ بنفش عمه به هوا رفت و غش کرد. زنعمو به آشپزخانه دوید تا آب قند بیاورد و عباس آقا، شوهر عمه مژده که حسابی هول کرده بود، لابهلای چین دامن عمه دنبال سوسک چغر و بد بدن میگشت. تا اینجای کار همه چیز خوب و درست پیش رفته بود اما غافل از اینکه حواسم از یک جای کار پرت شده بود و همیشه هم همان یک اشتباه کوچک، سر آدم را بر باد میدهد.
در حال و هوای خودم بودم و دست به سینه و خونسرد صحنه را تماشا میکردم که یک لحظه با بابا چشم تو چشم شدم. چشمهایش را باریک کرده بود و در حالی که صورتش به قرمزی میزد و تابی به سبیلهایش میداد، نگاهش بین من و آن قوطی کبریتی میگشت که به عنوان مدرک جرم یادم رفته بود سر به نیستش کنم.
نیم ساعت بعد همه چیز به حالت اول خود برگشت. همه دور سفره حاضر و آماده نشسته بودند. عمه مژده آرام شده بود. عمه مریم بغل دستش نشسته بود و دلداریاش میداد. مامان و خانمجون زیر لب خدا را شکر میکردند که همه چیز ختم به خیر شده و این دوتا خواهر بالأخره آشتی کردهاند. زنعمو اسفند دود میکرد و بابا و عمو بیژن سر اینکه چه کسی زودتر سوسک را گرفته بحث میکردند.
و مهمتر از همه، هنوز بوی سبزیپلو با ماهی میآمد.
بوی سبزی پلو با ماهی میآمد و من... جلوی در نشسته بودم و فکر میکردم که چرا قوطی لعنتی را سر به نیست نکردهام!