
فرزانه مصیبی
حمیدرضا، مادر به قربونت یه لحظه سر و صدا نکن من زنگ بزنم ببینم کسی رو میتونم پیدا کنم بیاد آبرومون رو جمع کنه.
آبرومون کجا ریخته مگه مامان که کسی بیاد جمع کنه؟ بگو خودم جمع میکنم برات.
قربون پسر مهربونم برم؛ کار شما نیست مادر.
لیلا تو گوشیش دنبال شمارهای گشت و با تلفن ثابت خانه شماره را گرفت.
ـ الو الو... سلام مریم جون خوبی؟
ـ به خانم! سلام. احوال شما.
ـ شکر خوبیم. شما چطورین؟
ـ بابا کجایی؟ خیلی وقته بیخبرم ازت.
ـ قربونت. دیگه تو قرنطینهایم دیگه. جایی نمیریم که. خوبی بچهها خوبن؟
ـ خوبیم خدا رو شکر هنوز کرونا نتونسته ما رو به دام بندازه. شما چطور؟
ـ والا خدا رو شکر ما رو هم هنوز پیدا نکرده... گوشی، گوشی...
گوشی را از جلوی دهانش کنار برد و داد زد: «حمیدرضا دست نزن به اون میوههای روی میز. برو از یخچال بردار.»
بعد دوباره گوشی را گرفت جلوی دهانش و ادامه داد: «ببخشیدا! از دست این بچهها.»
مریم خندید و گفت: «بچهاند دیگه اسمشون روشونه. ما که تو خونه نشستیم آدرسمون رو هم به کرونا ندادیم. بیدعوتم کسی رو راه نمیدیم.»
ـ کار خوب و درستشم همینه. ما هم نمیریم بیرون جز برای کار ضروری. از دست این بچهها به خدا آدم میمونه چیکار کنه. میخواد دوستم بیاد خونهمون میوه آماده کردم، رفت همه رو به هم ریخت به هم. همیشه همون سیبی که زیر میوههاست، اونو دلش میخواد. من نمیدونم چه جوری اون زیر رو میبینه. آهان راستی میشناسیش.
ـ کیو؟ سیبی که زیر همه میوههاست رو؟
لیلا شروع کرد به خندیدن و گفت: «خدا نکشتت. دوستم رو میگم. همون پریسا، یادته یه بار با هم رفتیم مغازه مانتوفروشی باباش تو پاساژ الغدیر.»
ـ آره یادمه. ولی آخه مهمون؟ اونم تو قرنطینه.
ـ اونام جایی نمیرن. همهاش تو خونهاند. دیگه آدم دلش میپوسه! صبح تا شب تو خونه تک و تنها بشینه دیگه. گفتم بیان نهار بخوریم یه سر بریم پارک. دل بچهام پوسید تو خونه. البته با رعایت پُتُوکل بهداشتی.
ـ منظورت پروتکل دیگه. یعنی پارک هم میرین؟
ـ نه بابا. حالا یه بار چیزی نمیشه که. شوهرم میگه با یه بار قرنطینه نمیشکنه. یه نظر حلاله.
بعد شروع کرد به خندیدن.
ـ دیروز با خانم سلیمی حرف میزدم میگفت با هم رفته بودین مولوی پرده بخرین.
ـ خب اره. اون که آره. رفتیم. وای چقدر شلوغ بود. اصلا انگار نه انگار کروناست. ولی اینم بگما. همه ماسک و شیدِ، شیتِ، چیه؟ از اون نقاب طلقیها داشتن. میگن از چشمم میره تو کرونا. گفتم بگم شوهرم یه دونه برام بخره. والا! خودش عینک میزنه به فکر منم نیست.
مریم: آخه تو که میگی تو قرنطینهای، دیگه شیلد میخوای چیکار؟
لیلا: خب باشم. بالأخره تا دم در میرم که زبالهها رو بندازم سطل آشغال.
ـ آره خب. در حد زباله انداختن شیلد لازمه.
ـ چی بگم والا هر روز یه چیزی درمیاد. دیدم تو اینترنت چقد ماسکهای کار شده بود. پر از پولک مونجوق. انقد دلم خواست.
ـ خب دلت خواسته، بخر.
ـ آخه جایی نمیریم که. کجا بزنم. این همه هم پول بدم که چی بشه. راستی میگفتم، مولوی خیلی شلوغ بود. یه پردههای خوشگلی خریدم باید ببینی.
ـ یعنی پرده خریدن کار ضروری محسوب میشه دیگه.
ـ اگه رنگ پردهها دلت رو بزنه آره.
لیلا و مریم هر دو خندیدند و لحظهای ساکت شدند. بعد مریم سکوت را شکست.
ـ عجب.
ـ میگما. همهجا تعطیل شده گرفتار شدیم.
ـ گرفتار چی؟ خدا بد نده.
ـ والا دیروز خواستم پردهها رو بدم همون جا بدوزن خانم سلیمی پیر شده، نذاشت.
ـ اِ وا! چرا نذاشت؟
ـ گفت الان بدی اینجا بدوزن دوباره این همه راه باید بیایی اینجا برای گرفتن پردهها، تو این وضعیت خطرناکه. هر چقدر هم پتوکل چی بود این بابا... ولش کن اصلا. منم گفتم راست میگه میبرم میدم مغازه پردهدوزی سر کوچمون.
ـ خب حالا چی شد؟ دادی بدوزه؟
ـ نه دیگه بسته است. دو هفته تعطیل کردند همهجا رو به خاطر کرونا.
ـ ای بابا!
لیلا دوباره گوشی را از صورتش دور کرد و داد زد: «حمیدرضا کتابهات رو وسط خونه پخش نکن. برو اتاق خودت. الان مهمون میاد گفتم.»
بعد گوشی را گرفت جلوی دهانش در حالیکه به حمیدرضا چشمغره میرفت با ملایمت گفت:
ـ ببخشیدا. آره بابا تعطیله. نمیدونم این درس دادن اینترنتی چرا تعطیل نمیشه. هفته پیش رفته بودیم شمال تو جاده یکسره اینترنت قطع و وصل میشد. طفلی حمیدرضا اصلا از درس اون روز چیزی نفهمید.
ـ اِ... مگه نگفتی قرنطینهاید جایی نمیرید؟
ـ نمیریم. شمال که جایی حساب نمیشه. از این خونه دراومدیم رفتیم تو اون خونه. یه دو روز خونه خالم بودیم و اومدیم. از شانس برگشتنی کنار رودخونه جاتون خالی داشتیم کباب درست میکردیم گوشی حمیدرضا طفلک افتاد تو آب. اون روزم بچهام چیزی یاد نگرفت از درس.
ـ ای بابا! جاده شلوغ بود؟!
ـ شلوغ که نه مثل همیشه. فقط کنار دریا داشتیم بلال میخوردیم جات خالی یه آقاهه عطسه کرد یه هویی لب ساحل خالی شد. همه از ترس فرار کردند. گوشی حمیدرضا طفلی هم از دستش افتاد تو ذغالها در پشتش سوخت. انقدر گریه کرد بچهام، اون روزم از درس چیزی نفهمید.
ـ ما که چند ماهه تو خونهایم و هیچ جا نمیریم.
ـ ما هم نمیریم مریم جون. خطر رو همه میفهمن. پای جونمون وسطه.
ـ چند روز پیشها تو اینستاگرام چه عکس قشنگی گذاشته بودی. جدید بود عکست؟
ـ نه بابا. مال یه ماه پیش بود. رفته بودیم اصفهان.
مریم: واه! تو که گفتی قرنطینهاید جایی نمیرید.
ـ اصفهان که جایی حساب نمیشه. رفته بودیم خونه مادرشوهرم. از این خونه دراومدیم رفتیم تو اون خونه.
مریم: اینترنت چطور بود تو راه؟ حمیدرضا تونست درس بخونه؟
لیلا با صدای بلند خندید و گفت: «نه بابا گوشیش رو جا گذاشته بود. منم هیچ شمارهای از معلم و مدرسهاش نداشتم، حال کرد واسه خودش. راستی غرض از مزاحمت، یادمه تو پردهدوزی میکردی؟
ـ من؟
ـ آره. تو. یه دفعه زنگ زدم بیام خونهتون گفتی داری پرده جلوی در خونه مامانت رو میدوزی. اون پرده آبی راه راهه که جلوش عکس انداخته بودی.
ـ آهان اونو میگی؟ اونو که من ندوخته بودم. فقط دوخت لبهاش باز شده بود من کوک زدم. اونو میرزا دوخته بود. همون که چادر ماشین میدوزه.
ـ اِ... وا... پس من فکر کردم خودت دوختی. پرده عروسکی صورتیه اتاق دخترت رو که مطمئنم خودت دوخته بودی.
ـ نه بابا.
ـ چرا با هم رفتیم نوار پرده خریدیم گفتی برای پرده اتاق دخترت میخوای. بعدم گفتی ببین چه قشنگ دوختم.
ـ نوار پرده رو دادم همسایهمون دوخت. خدا رحمتش کنه. کرونا گرفت. من فقط گل رنگیهای روش رو دوختم.
ـ اِ ... وا! از دست این کرونا. کاش زنده بود پردههای خونه ما رو میدوخت لااقل.
ـ اصلا چرا انقد عجله داری. صبر کن تا مغازهها باز بشن.
ـ یعنی دو هفته دیگه؟
ـ آره.
ـ نمیشه آخه. خیلی دیره. راستی آدرس میرزا چادردوز رو داری؟
ـ یعنی میخوای بدی میرزا بدوزه؟
ـ آره چه اشکال داره؟ خب بلده دیگه.
مریم: اون فقط از این پردههای جلو در حیاط میدوخت.
ـ میدوخت؟ یعنی چی؟ یعنی دیگه نمیدوزه؟
مریم: خدا رحمتش کنه.
ـ وای چرا آخه؟ اون که جوون... نه خدایی جوون نبود ولی سالم بودا.
ـ کرونا گرفت دیگه... آخه چرا انقد عجله داری؟! نمیفهمم.
ـ مجبورم. جشن تولد حمیدرضاست.
ـ خب باشه، مبارکه. خودتونید دیگه همون پرده قبلیهاتون خیلی خوبه.
ـ نمیشه. آخه مهمون دارم.
ـ واه؟ مگه نگفتی تو قرنطینهاید؟
ـ هستیم، چند ماهه. ولی غریبه دعوت نکردم. این که قرنطینه شکستن حساب نمیشه. آخه میدونی جاری جدیدم...
ـ مگه جاری جدید گرفتین؟
ـ آره نگفتم بهت؟
ـ نه. کی؟
ـ چند هفته پیش. آخه نمیدونی برای جشن نامزدیاش که رفتیم خونشون...
ـ جشن گرفتن؟ تو هم رفتی تو این کرونا؟
ـ آره خب. نمیرفتم که میگفتن از حسودیاش نیومده. خب اون که...
ـ قرنطینه شکستن حساب نمیشه... بله.
ـ آره. واقعا میگم. کسی نبود اصلا. همین خودمونیها بودیم. مادرشوهرم فقط بزرگترها رو گفته بود. بچههاشون نبودن. شلوغ نبود. بیشتریها هم ماسک زده بودن.
ـ عجب!
ـ وای نمیدونی که خونه مادر جاریم چقدر شیک بود. چه پردههای سلطنتی داشتن. بیاد خونه ما آبروم میره. تو رو خدا بلدی یه کاریاش بکن.
ـ آخه بلد نیستم. اونم پرده سلطنتی.
ـ یعنی تا حالا چیزی ندوختی؟
ـ چیزی که چرا.
ـ خب بلدی دیگه من تا حالا دست به چرخ و سوزن نخ نزدم. بگو حمیدرضا نخ سوزن دست گرفته منم گرفتم. راستی چی دوختی.
ـ لنگه جوراب شوهرم رو.
ـ خب دیگه جوراب دوختن که سختتره.
ـ واقعا؟
ـ آره بابا. من که جوراب شوهرم پاره شه میندازم دور.
ـ حالا تولد رو دیرتر بگیر.
ـ نمیشه که. آخه قراره بریم شهرستان.
ـ چیکار؟
ـ عروسی دختر عمومه.
ـ تو این کرونا؟
ـ اونا تو فضای باز عروسی میگیرن. عین اینجا نیست که. اوه! باید بیایی ببینی. همه تو یه دشت بزرگ قشنگ جمع میشن. اصلا بیا بریم. به خدا انقدر مهمون نوازن. خیلی خوشحال میشن. باید ببینی چه کیفی داره عروسیهاشون. همونجا میپزن و میخورن. مثل اینجا نیست که. فضای بازم خطر نداره که.
ـ آخه این چه قرنطینهایه؟ مطمئنی تو قرنطینهای؟
ـ هستیم. آره بابا. ولی اینکه قرنطینه شکستن حساب نمیشه. فقط نمیفهمم چرا این کرونا روز به روز داره بیشتر میشه. تو نمیدونی دلیلش چیه؟
ـ اونو که نمیدونم. ولی به نظرم برو اون ماسک پولکی رو واسه عروسی بخر.
ـ اِ... وا! راست میگی ها.