کد خبر: ۵۸۷۳
۱۴۰۰/۰۲/۱۲ ۱۸:۳۸

مردی که خوب می‌شناختمش...


مهدیه مهران‌زاده

جنوب است دیگر، بارانش همچون دیو بیشاخودم میآید و لرزه بر اندام شهر میاندازد اما یکمرتبه بردباری پیشه میکند و فارغبال میایستد. گویا هیچ اتفاقی نیفتاده است. گوشی همراهم چند باری است که زنگ می‌‌خورد. قطعا این موقع شب داوود است که بیخیال نمیشود و باز تماس را تکرار میکند. شبهایش را با جدال بر سر برنامهنویسی و کدنویسی به سپیده خورشید میرساند. وقتی گرهای از کدنویسی در ظلمات شب باز میکند، گویی به وصال معشوقش درآمده است.

آخر سر جواب تماسش را میدهم و با بیمیلی قرار فردا جلوی در اداره گذرنامه را با او هماهنگ می‌‌کنم. صدایش مثل همیشه گرم است و گوش‌‌نواز اما صدای من حال زارم را لو میدهد. داوود پاپیچ میشود تا علتش را بگویم.

ـ بابا قصد داره به مردم سیلزده کمک کنه، میتونی همراهم بیای؟

خوب میدانم که در گیرودار مقدمات اقامت کاناداست و همراه شدن با من برایش سخت است.

ـ کمک؟! مردم سیلزده؟! همراهی نیاز نیست. شمارهحساب دادن خب مبلغ رو واریز میکنیم.

ـ نه دلم میخواد خودم برم. دوست دارم کنار مردم باشم.

صدای قورت دادن آب دهانش را از پشت خط شنیدم. حتم داشتم حال و حوصله این کارها را ندارد.

ـ هلیا چطور میخوای کمک کنی؟! عشقم تو تحمل یه سرماخوردگی ساده رو هم نداری!

اما من تصمیم خودم رو گرفته بودم. ازش خواستم که با من همراه بشود وگرنه مجبور میشوم تنهایی این مسیر را طی کنم.

سر خط اخبار، مردم خوزستان را به تصویر میکشد. مردم بیخانمانی که سیل زندگیشان را نابود کرده. سرزمینی که طلایسیاه را در پستوی چاههای نفت خود پنهان دارد و چرخ دندههای اقتصاد کشور را میچرخاند اما مردمش زیر چرخ مشکلات اقتصادی و بیکاری استخوان خورد میکنند.

نزدیک ظهر است که به سمت کارخانه صنایع غذایی پدر حرکت میکنم. پوست سفید رنگم، به سرخی رفته. قلبم همچون تنوریست که از هرمش کاسته نمیشود، دلیلش همان برزخیست که درونش دست و پا میزنم. امپراتور درون ذهنم تکرار میکند؛ برزخ جایست که بین ماندن و رفتن تردید داری...

پدر با دیدن برآشفتگیام با شتاب پرسید:

ـ هلیا از داوود چه خبر؟

بیستوهشت سال دارم اما باز هم از تشر و بازجوییهای پدر به لرزش میافتم.

ـ سلام میرسونه.

ـ این پسر یهلاقبا کی میخواد تکلیفت رو مشخص کنه؟

-قراره ویزا درست شه، حتما خدمتتون میرسه برای تاریخ عروسی.

ـ با حسابدار و انباردار هماهنگ کردم. تنها راه نیفتی از این روستا به اون روستا. نامزدت رو همراهت ببر.

ـ چشم. خیالت بابت ما راحت باشه.

به آسمان چشم دوختهام و زیر لب التماسش میکنم، بس است دیگر. مردم سرزمینم آوارهاند. به فرزندی که همچون موش آب کشیده در آغوش مادرش کز کرده است، رحم کن.

سر تا پا گِل شده بودیم. داوود بیتفاوتتر از همیشه و با چهره خالی از احساس به خانههای ویران شده نگاه میکند. گویا کاریست که بایستی میشده‌‌‌ است.

دستی به سر و صورت خسته‌‌مان میکشیم و راهی شویم تا آذوقهها را تقسیم کنیم. هر جا میرویم در بین مردمی که تمام دارائیهای خود را از دست داده‌‌اند، صحبت از مردی است که خود را از جنس مردم زخمخورده دانسته و در این اوضاع ویران شده توانسته دل مردم را به دست بیاورد. اهالی آن مرد را «حاجقاسم» صدا میکردند. خیلی کنجکاو بودم تا بشناسمش برای همین به هر کس میرسیدم درباره او سؤال میکردم. داوود هر بار چشمغره‌‌ای حوالهام میکرد که حاوی پیامی این چنین بود: دست بردار و به ما ربطی ندارد، ما فقط آمدهایم، مقداری آذوقه به مردم بدهیم و برگردیم سر خانه و زندگیمان...

اما دل من دست بردار نبود. از پیرمردی که ردای عربی به تن داشت و ماتمزده کناری نشسته بود، پرسیدم:

ـ عمو این حاج قاسم کی هست که دل از همه برده؟!

ـ حاجقاسم، آقای ماست.

ـ حاجقاسم چیکارست؟

ـ حاجقاسم سیوپنج سال پیش با ما بود و الان هم با ماست.

ـ شغلشون چیه؟

ـ حاج قاسم رو نمیشناسی؟! حاجقاسم فرمانده سپاه قدسه. حاجقاسم آمد در بین مردم و گفت: «سپاه، بسیج، نیروهایمسلح هیچ منتی روی سر مردم ندارن... اینقدر مردم از روحیه مقاومت ارزشمندی برخوردارن، سیل از اینها میترسه نه اینها از سیل...»

بالهای باز شده روسری صورتیام را محکم میکنم. فرمانده سپاهقدس آخه آمده اینجا چیکار کنه؟ مگه جنگه؟ مگه داعشه؟ مگه لبنانه؟ اینجا که خوزستانه!

از میان صحبتهای مردم متوجه میشوم قرار است حاج قاسم در شهر امام با خانواده شهید علیسعد از شهدای مدافع حرم دیداری داشته باشد. از شخصیت کاریزماتیک سردار سلیمانی که یک نخبه نظامی به حساب میآمد، خیلی شنیده بودم و خیلی دوست داشتم او را ببینم ولی نمیتوانستم از این شوقم به داوود چیزی بگویم. قطعا مرا به تمسخر میگرفت. تصمیم گرفتم تنهایی به شهر امام بروم تا این چهره محبوب را از نزدیک بشناسم.

سایه دمظهرِ بهار حسابی ذائقهنواز است، همچون ترنجین وسط دلخرماپزان. همهمه جمعیتی که در ورزشگاه شهر امام جمع شدهاند در میان صدای

گزارش خطا