
مریم ابراهیمی شهرآباد
در دورهمیهایی که داشتیم اولین بحث بینمان چربیسوزی و تناسباندام بود. وقتی صحبت از «پیلاتس» و «فیتنس» میکردند، مثل آدمهای دور از تمدن فقط نگاهشان میکردم و غرق در سکوت میشدم، فقط برای اینکه کم نیاورم گاهی با حرکت سر و لبخندی، حرفهایشان را تأیید میکردم. اوایل فکر میکردم این دو کلمه یک نوع تعارف است به زبان لاتین که در زبان فارسی مد شده، مثل همان اوکی خودمان. هرچه گوشم را تیز میکردم تا تلفظش را خوب متوجه بشوم و بتوانم با سرچ کردن معنیاش را پیدا کنم، بیفایده بود. یکبار فلاتیز میشنیدم، یک بار دیتیز، یک بار فلاتنس. اینقدر تند و سریع این دو کلمه را ادا میکردند که هیچ جوره نمیتوانستم تشخیص بدهم. هرچه را که احتمال میدادم سرچ میکردم اما به نتیجه نمیرسید.
تا اینکه یک روز شیوا، اخمهایش در هم رفت و لبانش آویران، گفت دیگر از «پیلاتس» و «فیتنس» ناامید شده، به دو طرف پهلویش زد و گفت: «هیچ جوره اینا آب نمیشن باید برم «لیپوساکشن» کنم. اینجا بود که تازه من متوجه شدم این دو کلمه عجیب غریب، باید یک ورزش برای لاغری اندام باشد. انگار بزرگترین کشف دنیا را کرده بودم، براق و خندان گفتم: «خوب برو ایروبیک» هر دو بدون توجه به حرفم به بحث خودشان ادامه دادند. یک لحظه حکم یخهای قالبی بزرگ دکه عمو غلام، سرکوچه مادربزرگم اینها را پیدا کردم که در ظهرهای تابستان از گوشه آب میشدند و قطره قطره میریختند زمین و تا وسط خیابان ذرهذره جلو میرفتند و بعد در مدتی کم بخار میشدند. شاید هم حسی شبیه شاگرد تنبلهای کلاس را داشتم که جلوی معلم دستانش را بالا آورده تا خطکش بزرگ چوبی کف دستش فرود بیاید. برای فرار از این حسهای مخرب، موبایلم را از کیفم درآوردم.
در مواقع خاص موبایل تنها همدمم میشود، مواقعی که به یک جمع غریبه وارد میشوم و هم صحبتی ندارم، مواقع خجالت، مواقع استرس و از همه مهمتر موقعی که سرکلاس هستم و از بحثهای سیاسی و علمی استاد و همکلاسیها خسته میشوم.
بعد از کمی ور رفتن با موبایل، مجدد حواسم به حرفهای آنها برگشت، حالا نوبت آن بود که در ذهنم«لیپوساکشن» را آنالیز کنم که این کلمه چه ربطی به پهلو و شکم دارد و به چه کاری میآید. هرچه شیوا اصرار میکرد، محدثه انکار، معلوم بود که این «لیپوساکشن» کار ترسناکی است، چون محدثه یک خط در میان میگفت: «نه شیوا مگه دیوونهام، میترسم» غرورم اجازه نمیداد که بگویم: «بابا مثل بچه آدم حرف بزنین این لیپو نمیدونم چی! چی هست که هم میخواین انجام بدین و هم میترسین» انگار که محدثه متوجه نگاه درماندهام شده بود و اینکه چه جنگ اعصاب و روانی در ذهنم به وجود آمده، از اینکه نمیتوانم از حرفهای آنها چیزی متوجه بشم، برای تأیید حرفش، رویش را به سمت من کرد و مثل بچه آدم برایم توضیح داد که از چه حرف میزنند، گفت: «انیس! به نظرت شیوا خل نشده میگه شکم و پهلوهام هیچ جوره چربیاش آب نمیشه، میخواد بره عمل جراحی کنه، خدایی دیوونه نیست؟! من تصورش برام سخته چه برسه خودمو بسپرم دست تیغ و بیهوشی و اینا.»
اصلا توجهای به خندهها و خواهشهای شیوا نداشت و داشت بهطور کامل و مبسوط برای من شرح میداد که قصد شیوا چیست و این لیپوساکشن چی هست و چرا خطرناک است. تمام وجود گوش و چشم شده بودم و به حرفهایش با دقت گوش میدادم، انگار که از یک دالان پیچ در پیچ طولانی و تاریک و مبهم داشت مرا آزاد میکرد. در ادامه حرفهایش رو به شیوا گفت: «به خدا راست میگم شیوا یوقت خل نشی بری عمل کنی» حالا دیگر من کاملا فهمیده بودم که «پیلاتیس» «فیتنس» و «لیپوساکشن» چیست و به چه کاری میآید. همان لحظه نگاهی به قد و هیکل خودم کردم، و تصور اینکه من بخواهم لیپوساکشن کنم برایم خندهدار شد اینکه آن دکتر بخت برگشته کمِکم باید یک روز کامل شاید هم یک شبانهروز کامل سرپا میایستاد و چربیهای این بیستوپنج سال ذخیره مرا آب میکرد.
بعد از تولد عرفان هیکلیتر شده بودم، چاق نبودم ولی 12 کیلو اضافه وزن داشتم، از بس که مادر علی مادر خودم مدام میگفتند چون بچه شیر میدهی غذا زیاد بخور. وقتی دو مشوق به این دلسوزی داشتم تمام خط قرمزها را کنار گذاشتم و از غذای فستفودی تا سرخ کردنی و شیرینجات و تنقلاتی مثل چیپس و پفک همه را میخوردم. علی وقتی من را اینطوری میدید میگفت: «انیس مگه قصد خودکشی داری؟!» و وقتی من در جواب میگفتم بچه شیر میدهم باز از همان نگاههای طولانی معنیدار میکرد که یعنی چه بیربط حرف زدی. وقتی هم که مقاومت من را میدید میگفت: «چیزای مقوی بخور نه اینکه تا نشستی تو ماشین و چشمت به اولین سوپرمارکت افتاد هوس چیپس و پفک کنی» علی پیشنهادش این بود که مثل یک بچه آدم بروم پیش متخصص تغذیه و یک رژیم درست و درمان برای ایام شیردهی بگیرم. همیشه از اینکه پیش متخصص تغذیه بروم خجالت میکشیدم، اینکه جلوی چشمان دکتر، بروم روی ترازو و بعد او با جمع و منها کردن وزن و قدم، کشف کند که چقدر اضافه وزن دارم. در ذهنم تصور میکردم به محض اینکه دکتر متوجه شود چقدر اضافه وزن دارم یک برنامه طویل رژیمی برایم دیکته میکند و بعد دستور خرید یک ترازوی ظریف از منشیاش را میدهد، آن هم از این ترازوهایی که پنجاه گرم پنیر را نشانت بدهد، که اگر بشود پنجاه و دو گرم، باید مثل شیمیدانها کله صبح در آشپزخانه هی با نوک چاقو پنیر را برش بزنی و کم کنی، تا دو گرم اضافی را برداری و نگذاری وارد معدهات شود و بعد از فعل و انفعالات شیمیایی همین دو گرم پنیر مثل یک توده چربی به پهلویت بچسبد و کِی بخواهد آب شود خدا میداند. تصور این پُرسه طول و دراز همیشه من را از پذیرفتن این پیشنهاد علی منصرف میکرد. او هم وقتی ممانعت من را میدید با حالتی درمانده میگفت: «پس حداقل صبحها بیا با من ورزش کن. هیچوقت از پیشنهادهایش خوشم نمیآمد. از نظر من او همیشه سختترین کار را پیشنهاد میداد.»
یک روز عصر برای نوشتن مقاله دانشگاه به «پرفسور اینترنت» سرک کشیدم. خودم این اسم را برایش انتخاب کردم. از بس که اطلاعات دارد و کار من را کم میکند، با یک کنترل A، یک کنترل C و یک کنترل V، بهترین مقاله را برای استاد میبرم. در حین همین اینترنتچرخی و سرک کشیدن به سایتهای مختلف، سر از سایتی درآوردم که ناگهان چشمم مثل ذرهبین، روی یکی از این آگهیهای فرار زوم شد، سریع رویش کلیک کردم، وارد صفحه دیگری شدم، قد و وزن و اندازه مچ دست را در فیلدهایی که مشخص شده بود وارد کردم و دکمه نتیجه را زدم.
اینقدر آن لحظه استرس داشتم که حس میکردم برای محاسبه وزن من نیاز به یک ابر رایانه هست و این لپتاپ در پیتی، توان محاسبه این فرمول سخت ریاضی را ندارد. بعد از فرستادن چند صلوات در دلم و خواهش از خدا، چشمانم را باز کردم، پیغام نوشته شده را خواندم: «شما چاق نیستید، اما 12 کیلو اضافه وزن دارید.» نمیدانم آن لحظه که این پیام را خواندم چه حسی داشتم، شاید حسی شبیه بلاتکلیفی، حسی مثل همراهان بیماران صعبالعلاج که در راهروی بیمارستان انتظار دکتر را میکشند تا خبری از حال بیمارشان بیاورد، وقتی دکتر از در اتاق عمل خارج میشود به همین یک جمله بسنده میکند: «عمل با موفقیت انجام شد باید ببینیم بیمارتون به هوش میاد یا نه؟ ما تلاشمون رو کردیم بقیهاش دست خداست.»
من هم همیشه در مواقع استرسزا خدا را با تمام وجود صدا میزدم، حالا چه سرجلسه امتحان که تنها هنرم خواندن ده باره و صدباره سؤالهای برگه بود و دریغ از بلد بودن یک جواب درستوحسابی با اینکه از چند شب قبلش کتاب را از بس خوانده بودم ورق ورق کرده بودم و چه در دورهمیهای شیوا و محدثه و چه در دیدن نتیجه محاسبه وزنم در سایت که چقدر اضافه وزن دارم، این استرس جزو لاینفک زندگی من است و اگر روزی ازم جدا میشد غریبانه دلتنگش میشدم و هر دوی ما قسم خورده بودیم که تا آخر عمر با هم باشیم و لحظهای از هم جدا نشویم.
از بس علی گفته بود: «درسته قدت 172 سانته، درسته هفتاد و هفت کیلو، به قد و هیکلت میاد، ولی خودت رو برسون به همون وزن سابقت و ده کیلو کم کن.» بارها خواهش کرده بود و این جمله را گفته بود، و هر بار از فرط این خواهش زیاد، گوشه چشمانش قطره اشکی جمع شده بود، اینقدری که اگر این حالت تضرع را در شب قدر برای استغاثه به درگاه خدا داشت، قطعا بخشیده میشد و من هربار از دیدن این حالتش، باز استرس میگرفتم که نکند این چاقی مفرط من باعث شود، سر و کله یک عروسک باربی در زندگیام پیدا شود.»
هر وقت که به دورهمیهای شیوا دعوت میشدم، باز همین استرس سراغم میآمد، استرس چی بپوشم، چه عطری بزنم، چه رنگی ست کنم، چه آرایشی داشته باشم؟ و هزاران استرس جورواجور دیگر، که تا لحظه آخر دورهمی دوستانه، مثل یک دوست کنارم بود و رهایم نمیکرد، گاهی وقتها هم مثل یک بچه لجبازی میشد که گوشه چادر مادرش را میکشد و هی گریه میکند و بهانه میگیرد و هرچه مادر بیچاره میپرسد چه میخواهی صدای گریه کودک بیشتر میشود بدون اینکه خودش هم بداند چه میخواهد و وقتی حسابی مادرش را کلافه و خودش را خسته کرد، ایندفعه در آغوش مادرِ خسته، راحت میخوابد. من و استرس هم رابطه مادرِ خسته و فرزند لجباز را با هم داشتیم. هر بار این فرزند لجباز وجودم خودش را به طرز وحشتناکی نشان میداد که نه تنها شیوا و محدثه، بلکه هرکس دیگری که در آن جمع دوستانه بود، آن را در لرزش دست و پا و صدایم بهوضوح میدید.
وقتهایی که از این گردهمایی دوستانه ـ که برای من بدتر از روبرو شدن با داعش بود ـ برمیگشتم، تا دو سه ساعت در ناخودآگاه ذهنم به تجزیه و تحلیلش مشغول بودم و مقایسهها بود که شروع میشد، واقعا این مقایسه چیز بدی است، از آن چیزهای بد که باعث سقوط فرشته عزازیل از درگاه خدا شد و آن را به ابلیس تبدیل کرد، از مقایسه هیکل باربی شیوا با هیکل تنومند خودم، و اینکه چرا شیوا باید لیپوساکشن کند ولی من نتوانم، چرا او و محدثه باید لاغر و باربی باشند ولی من نه، بارها به خودم میگفتم اگر من هیکل شیوا یا محدثه را داشتم چقدر علی خوشحال میشد، از نظر من که اصلا چاق نبودند ولی خودشان اصرار داشتند که بیشتر از این باربی شوند. چقدر به علی گیر داده بودم که من میخواهم دماغم را عمل کنم. دور از چشم علی یک گیره لباس در کشوی دراور جاساز کرده بودم، صبحها که علی میرفت سر کار آنرا روی بینیام میزدم تا ساعت چهار عصر که برمیگشت به خانه، این گیره روی دماغ من بود به امید اینکه شاید کمی این عضو تپل روی صورتم لاغر شود. اینقدر این کار را انجام دادم تا دو طرف دماغم خونمردگی و پوسته پوسته شد و رده دندانههای گیره برای یک مدت طولانی روی دماغم ماند و باعث شد علی متوجه شود و بعد باز از آن نگاههای عاقل اندر سفیه تحویلم دهد و بگوید: «انیس خجالت بکش به جای اینکه دماغتو که از نظر من هیچ مشکلی نداره لاغر کنی، صبح به صبح بلند شو با من ورزش کن هم برای سلامتیت خوبه هم لاغرت میکنه.» و من باز مثل همان یخهای قالبی دکه عموغلام آب شدم از خجالت.
آن روز نزاع شیوا و محدثه سر بحث لیپوساکشن به سرانجام نرسید، هرچه محدثه سعی و اصرار کرد که مانع شیوا شود، نتوانست و بالأخره شیوا نوبت دکتر گرفت که برود لیپوساکشن کند. از این همه دل و جرأت شیوا خوشم میآمد و اینکه اگر تصمیمی میگرفت کسی نمیتوانست جلویش را بگیرد. چهار سال قبل هم که تصمیم گرفت بینیاش را عمل کند و تکههای اضافی این عضو مظلوم را از روی صورتش بردارد، هیچ کس نتوانست از این تصمیم منصرفش کند.
حتی اینقدر به محدثه هم این پیشنهاد را داد که اگر میخواهی بختت باز شود و زودتر شوهر کنی، برو و این بینی بزرگت را عمل کن. محدثه هر بار که شیوا این پیشنهاد را بهش میداد برای اینکه ثابت کند ازدواج نکردنش به خاطر بینی بزرگش نیست و خواستگار زیاد دارد ولی الان فقط به فکر تمام شدن درس و دانشگاهش است نه چیز دیگر، شروع میکرد به گفتن که: «هر صبح مثل صف نانوایی سنگک در غروبهای ماه رمضان، خواستگارها پشت در خانهشان صف کشیدهاند، که البته محدثه به همه آنها جواب رد میدهد، چون یکی از زیادی درس خواندن کچل شده، یکی از زیادی خندیدن دهنش گشاد، یکی از زیادی خوردن شکم آورده و یکی از بس با بینیاش ور رفته بود، قسمت وسیعی از صورتش توسط این عضو مظلوم اشغال شده.»
صبح روزی که شیوا میخواست به بیمارستان برود، از من خواست که تا بیمارستان همراهیاش کنم، حوصله رفتن نداشتم، سعی کردم درس و کلاس دانشگاه و عرفان و علی را بهانه کنم، ولی محدثه قبول کرد همراهش برود. سرکلاس موبایلم را لای کتابم گذاشته بود و با محدثه در تلگرام چت میکردم، برایم نوشت که دو ساعتی است که شیوا از اتاق عمل بیرون آمده منتهی هنوز در بیهوشی به سر میبرد. دلم میخواست زود مرخص میشد و میدیدم که چقدر پهلو و شکمش تغییر کرده.
دمدمهای غروب بود و هنوز یک کلاس دیگر مانده بود، مابین خواب و بیداری به محدثه پیام دادم چه خبر از شیوا؟ طبق حساب کتاب خودم هفت هشت ساعتی میشد از عملش میگذشت، پرسیدم: «به هوش اومد این عروسک باربی؟» پیامم دو تیک خورد ولی محدثه جواب نداد، خیره به صفحه موبایل منتظر جواب محدثه بودم که بالای صفحه چت نوشته شد: «Writing محدثه» نت گوشیم ضعیف بود و هی قطع و وصل میشد تا اینکه پیام محدثه روی صفحه موبایلم ظاهر شد: «انیس برای شیوا دعا کن رفته تو کُما، دکتر گفته درصد هوشیاریاش خیلی پایینه» مثل برق گرفتهها، شاید مثل یک دوست عاشق صدایم به لرزه درآمد و پیامی که میخواستم برای محدثه بنویسم را با صوتی حزین به زبان آوردم و گفتم: «یاخدا! نه» نگاه متعجب استاد و بچهها به طرفم خیره ماند، با چشمانی پُر از بغض از جا بلند شدم، استاد پرسید: «چیزی شده خانم افشار؟» بغضم دیگر تبدیل به اشک شده بود با هقهق گفتم: «دوستم رفته بود لیپوساکشن کنه، امروز عملش بود به هوش نیومده رفته تو کما» و بعد دیگر نایستادم که عکسالعمل آنها را ببینم، با گریه از کلاس خارج شدم به سمت آسانسور رفتم. در آینه خودم را دیدم، اولین چیزی که توجهام را جلب کرد بینی قرمز و پف کردهام بود که دیگر هیچ وقت دوست نداشتم آن را کوچک و قلمی کنم. و بعد قد و هیکلم را در آینه برانداز کردم و همان جا به خودم قول دادم از فردا من هم با علی هر صبح ورزش میکنم و دیگر پٌرخوری نمیکنم. چند دقیقه بعد محدثه تماس گرفت همین که خواستم گریه کنم غشغش خندید و بعد صدای شیوا آمد و گفت: «عزیزم» مات و مبهوت پرسیدم: «شیوا تویی مگه تو کما نبودی؟» او هم مثل محدثه غشغش خندید و گفت: «محدثه رأیمو زد از صبح سرکار بودی عزیزم اما به جاش قراره دیگه هر روز بریم پیادهروی تو هم میای؟»