
سیده زهرا طباطبایی
راننده پایش را روی ترمز میگذارد و ترمزدستی را میکشد. لُنگ را از دور گردن کلفتش برمیدارد و عرقهای روی پیشانیاش را پاک میکند. سر برمیگرداند و رو به مسافران میگوید: «باید آب تو رادیاتش بریزم، ده دقیقه وقت دارید واسه چای و دستشویی»
احمد با احتیاط از کنار جنازهای که کف مینیبوس افتاده، میگذرد و پیاده میشود. دیدن قهوهخانه علیسیاه او را به یاد چند سال پیش میاندازد و آن اتفاق عجیب! درست همینجا بود که ماشینشان خراب شد. احمد به سرعت اتوبوس را دور میزند. با تعجب به ساختمان نیمهساخته مسجد نگاه میکند. چشمانش را بازوبسته میکند تا مطمئن شود، خواب نیست. نفسش تنگ میشود و حسی شبیه ترس تمام وجودش را فرا میگیرد. سنگینی نامحسوسی را روی شانههایش حس میکند. انگار کسی او را به عقب هُل میدهد و به چند سال پیش میبرد. روزی که همراه سه جوان مکانیک، به قصد زیارت جمکران به قم آمد. ماشین درست روبروی قهوهخانه خراب شد و او آفتابه به دست از همسفریهایش دور شد که سیدی با ابروهای کشیده و خالی مشکی بر روی گونه، توجهاش را جلب کرد. لباس مرد سفید بود و نعلینش زرد. او عمامه سبزش را به سبک خراسانیها پیچیده بود و با سرنیزه روی زمین خط میکشید. احمد که همیشه عادت به نصیحت کردن مردم داشت زیرلب با خود گفت: «جاده را با نیزه خطکشی کردن، کار درستی نیست، جاده عمومی است و همه در آن رفتوآمد میکنند.» سپس راهش را کج کرد و به سمت سید رفت تا او را از این کار منصرف کند. لبخند کجی گوشه لبش گذاشت و گفت: «سید! زمان توپ و تانک و اتم است و تو نیزه به دست گرفتهای؟ برو درست را بخوان.» احمد این را گفت و به گوشهای خلوت پناه برد تا کارش را انجام دهد. هنوز ننشسته بود که سید صدایش زد و گفت: «آقای عسکری! آنجا منشین، من آنجا را برای مسجد خط کشیدهام.» احمد عادت نداشت حرفی را بیچون و چرا قبول کند اما اینبار بیاختیار چون برهای سربهراه از جایش بلند شد، رد انگشت سید را گرفت و به جایی که او اشاره کرد، قدم برداشت. با آنکه اول صبح بود اما خبری از نور ملایم خورشید و نسیم صبحگاهی نبود. هوا به شدت گرم بود و عرق از سروروی احمد میچکید. کمی که از سید دور شد، به خودش آمد. باورش حتی برای خودش هم سخت بود. یعنی این خودش بود که بدون چونوچرا حرف کسی را قبول میکرد؟ هزارویک حرف و سوأل را در ذهنش ساخت تا به سید بگوید و تلافی کند.
راننده تهمانده آب بطری را روی شیشه خاک گرفته ماشین، خالی میکند و بطری را درست جلوی پای احمد به زمین میاندازد. سروصدای قل خوردن بطری روی زمین، احمد را از فکر بیرون میآورد. به سمت قهوهخانه میرود از شاگرد قهوهچی درباره ساختمان نیمهساز روبرو پرسوجو میکند.
ـ اینطور که ما شنفتیم انگار دارن مچد میسازن. اسمش رو هم میخوان بذارن مچد امامحسن مشتبیعلیهالسلام.
احمد دوباره به یاد آخرین سفرش به قم میافتد. یادش میآید که در حال برگشت به سمت ماشین سید نیزهاش را در زمین فرو کرد و گفت: «سوألهایی را که آماده ساختهای، بپرس.» احمد شروع به کندن ریشهایش میکند و خود را ملامت میکند که چرا به خود نیامده و نفهمیده بود که سید از ضمیرش خبر دارد و بدون هیچ تعجبی، تنها پرسیده بود: «سید جان! دَرست را رها کردهای و آمدهای اینجا. آخر در عصر موشک و توپ، نیزه چه ارزشی دارد؟» سید نگاهی به زمین انداخت و گفت: « نقشه مسجد میکشم.» احمد پوزخندی زد و پرسید: «مسجد! آنهم دو فرسخ بیرون از قم! برای جنیان است یا آدمیان؟» سید بدون آنکه اخمی کند و از طعنه احمد دلگیر شود پاسخ داد: «برای انسانها، به زودی اینجا آباد میشود.» احمد نگاهی به آفتابه انداخت و به زمین اشاره کرد و گفت: «چرا مرا بلند کردی و نگذاشتی کارم را بکنم؟ اینجا که هنوز مسجدی ساخته نشده است؟» احمد خودش را به سید معرفی نکرده و تا به حال او را جایی ندیده بود؛ اما سید نام او را میدانست و موقع حرف زدن او را با اسم صدا زد: «آقای عسکری! در این نقطه یکی از فرزندان فاطمهسلاماللهعلیها به شهادت رسیده است. به زودی قتلگاه او محراب مسجد میگردد، چرا که خون این شهید در این نقطه به زمین ریخته شده است.» سید صورت نورانیاش را میچرخاند و با چشمان درشت مشکیاش به قسمتی دیگر از زمین اشاره میکند.
ـ در آن نقطه هم نقشه توالت را کشیدم زیرا آنجا نقطهای است که دشمنان خدا و پیامبر، به زمین افتاده و هلاک شدند.
او بار دیگر سربرگرداند. اشک چون سیلابی تمام صورتش را خیس کرد و گفت: «آنجا حسینیه ساخته میشود.» نام حسین چون صاعقهای، باران اشکهایش را بیشتر کرد. سید آنچنان سوزناک گریه کرد که احمد هم به گریه افتاد.
ـ پشت حسینیه کتابخانه میشود و شما نیز به اینجا کتاب هدیه میکنی.
قهوهچی استکان را به دست احمد میدهد و منتظر انعام میماند. احمد اسکناس پنجاه تومانی را درون سینی میگذارد. چشمان قهوهچی با دیدن اسکناس پنجاه تومانی برق میزند و میگوید: «بانیشُم یه آدم خیریه به اسم حاج یدالله.»
احمد با شنیدن نام یدالله حالش دگرگون میشود. قلبش به تپش میافتد و غرق در عرق میشود. دستانش میلرزند و تمام قهوهها بر روی نعلبکی میریزند. او زیر لب نام یدالله را تکرار میکند. احمد خوب به یاد دارد که در آن لحظه آخری سید او را به سینه چسباند و در جواب او که پرسیده بود چه کسی اینجا مسجد خواهد ساخت، گفت: «یدالله فوق ایدیهم.» احمد از دست خودش کلافه میشود او فکر کرد که منظور سید این است که قدرت خدا بالاتر از همه قدرتهاست و مغرورانه معنی آیه را برایش خوانده بود؛ اما امروز با دیدن این مسجد و با حرفهای قهوهچی میفهمد که رازی بزرگ در پس این مسجد است. رازی که باید هرچه زودتر حلش میکرد. صدای سید در ذهنش تکرار میشود.
ـ به زودی خواهی دید که در اینجا مسجد پرشکوهی برپا میشود، هنگامی که ساخته شد سلام مرا به بنیادکنندهاش برسان.
احمد به یاد قولی که به سید داده بود میافتد. او قول داده بود بهقدر توانش برای کتابخانه این مسجد کتاب بخرد و حالا که این مسجد در حال ساخت بود باید به قولش وفا میکرد. او با عجله از جایش بلند میشود به سمت مینیبوس میرود.
سید بعد از آنکه نماز میت را بالای سر پدر دوستش میخواند بیدرنگ از حرم خارج میشود. او بیتوجه به خورشیدی که بیرحمانه بر سرش میتابد، آنقدر این مغازه به آن مغازه میشود و پرسوجو میکند تا بالأخره نشانی حاجیدالله رجبیان را پیدا میکند. پیدا کردن نشانی حاجیدالله تمامی خستگی روز را از تنش بیرون میآورد و مثل یک شربت سکنجبین خنک، آتش دلش را خاموش میکند. احمد از لحظه توقف مینیبوس دائم در فکر است. در فکر سیدی که از آینده خبر داشت و چهرهاش غرق در نور بود. از حرفهایی که زده بود پشیمان میشود خود را ملامت میکند، که ای کاش محترمانه با سید حرف میزد. او بارها در ذهنش لحظهای که سید او را به آغوش گرفت، مرور میکند. احمد در برابر تقاضای سید سه شرط گذاشت و گفت: «اگر زنده باشم و واقعا اینجا مسجدی ساخته شود بهاندازه توان مالیام برای کتابخانه اینجا کتاب میخرم.» و حالا که هم زنده است و هم مسجد ساخته شده، نوبت اوست که به قولش عمل کند. قول به سیدی که هیچکس از همراهانش در آن سفر او را ندیده بودند. احمد وقتی به سمت دوستانش برگشت، دید که ماشین درست شده و همسفرانش منتظر او هستند تا به راهشان ادامه دهند. علی که برای رسیدن به جمکران بیتاب بود از او پرسید: «آقای عسکری توی این گرما برای چی ایستاده بودی و ادای حرف زدن در میآوردی؟» احمد از سوأل علی گیج شد. سر چرخاند تا سید نیزه به دست را نشانش بدهد اما هیج اثری از او در آن سمت بیابان نبود. زمین مثل کف دست صاف بود آنقدر صاف که میشد رد آدمی را تا چند فرسخ گرفت اما هیچ نشانی از آن سید و عمامه سبزش و نیزه بلندش نبود. تازه آنوقت بود که احمد برای اولینبار به خودش آمد. او مطمئن بود که آن مرد نورانی را دیده، مردی که هیچیک از همسفرانش آن را ندیدند و حالا این مسجد گواهی بر دیده آن روز او بود.
احمد با 400 جلد کتابی که به وسواس انتخابشان کرده راهی قم میشود. در هر قدم نزدیک شدن به مسجد قلبش تندتر و تندتر میتپد. او در تمام این مدت لحظه شماری میکند تا مسجد را ببیند. نقشهای که آن روز، سید با سرنیزه کشیده بود را به خوبی به خاطر دارد. حاج شیخجواد به او اطمینان داد که با وجود این همه نشانه اگر مسجد هم به طرح نقشه سید باشد، دیگر هیچجای تردیدی نخواهد ماند.
حاجیدالله سردر مسجد امامحسن مجتبیعلیهالسلام منتظر احمد است. مردی که در این مدت چندبار با او تماس گرفته و حرفهای عجیبی زده است. احمد آنقدر شوق دیدن مسجد را دارد که نمیتواند مثل همیشه گرموگیرا احوالپرسی کند. پس از دیدن مسجد تمام وجودش به لرزه میافتد. مثل ابر بهار، مثل گریههای آن روز سید هنگام گفتن نام حسینعلیهالسلام، اشک میریزد. دیگر هیچجای تردید برایش باقی نمیماند. احمد در لابهلای هقهقهایش حاج یدالله را به آغوش میکشد و میگوید: «امامزمانعجلاللهتعالیفرجهالشریف سلامت را رساند.»
برگرفته از کتاب امام مهدیعجلاللهتعالیفرجهالشریف از ولادت تا ظهور، ترجمه علی کرمی و سید محمد حسینی، چاپ یازدهم، صفحه 428