کد خبر: ۵۸۷۰
۱۴۰۰/۰۲/۱۲ ۱۸:۳۷

نامه‌ای برای ستار


مرضیه ولی‌حصاری

سرم را میدزدم تا پوتین پرت شده به سمتم مخم را پیاده نکند. صدای خندهام بیشتر حرص بچهها را درمیآورد. با سرعتی که برای خودم هم باورکردنی نیست پوتینهایم را بر میدارم و فرار میکنم. صدای قاسم بهوضوح به گوشم میرسد.

ـ فرار کن، بالأخره گذر پوست به دباغ خونه میفته، ببین چطوری حالتو میگیرم.

جوابش را نمیدهم و بهسرعت نور دور میشوم. خطر که کمتر میشود مشغول پوشیدن پوتینهایم میشوم. هوای بهاری حسابی سرخوشم کرده. حالا که از زیر کار در رفتهام دلم میخواهد برای خودم طبیعتگردی کنم. بهآرامی به سمت تپههای پشت سنگرها راه میفتم. هنوز چند قدمی نرفتهام که یک نفر صدایم میکند.

ـ محمود، داداش صبر کن.

برمیگردم، ستار است که با جورابهای شستهاش به سمتم میآید.

ـ داداش بچهها رو کفری کردی ها! دارن برات نقشه میکشن خدا بهت رحم کنه.

نیشخندی میزنم.

ـ نترس دادا، هیچ کاری ازشون برنمیاد من زرنگتر از این حرفام.

به جورابهایی که حالا روی شانهاش انداخته اشاره میکنم.

ـ نمیخوای دست از سر این جورابها برداری، پدرشون رو درآوردی انقدر شستی و رفو کردی!

بعد با شیطنت جورابهایم را نشانش میدهم و میگویم:

ـ بگم مامانم یکی از اینا برات بفرسته، خیلی جنسش خوبه دوستشون دارم حسابی، فکر کنم حالا حالا باهام باشن.

غمی کنج چشمانش مینشیند. از حرفی که زدهام پشیمان میشوم. ستار هیچوقت مادرش را ندیده بود، نه فقط مادرش که هیچکدام از اعضای خانوادهاش را ندیده بود. چشمش را که باز کرده بود بچههای پرورشگاه حکم خواهر و برادرش را داشتند و حالا همه ما را داداش صدا میکرد.

ـ ببخشید ستار قصد بدی نداشتم.

لبهایش به لبخند باز میشود، دستی روی شانهام میگذارد و سعی میکند حرف را عوض کند.

ـ خیلی منتظر نامههای مردمی هستم، دلم لک زده براشون جواب بنویسم.

ـ منم خیلی حال میکنم با نامهها، مخصوصا با نامه بچه مدرسهایهایی که پر از غلط غلوطه...

کمی که از سنگرها دور میشویم، ستار میایستد.

ـ داداش من برم کمک بچهها سنگرتکونی کنیم، تو هم بیا انقدر تخس نباش.

ـ برو بابا من تا حالا برای مادرم خونهتکونی نکردم، سنگرتکونی پیش کشم!

ستار دستی تکان میدهد و میرود و من به راهم ادامه میدهم و بالای تخته سنگی مینشینم. از آن بالا سنگرها را نگاه میکنم. خیلی از بچهها مرخصی گرفتهاند تا سال تحویل را پیش خانوادهشان باشند. دلم پر میکشد برای نشستن کنار سفره هفتسین، دلم بدجور برای مادرم تنگ شده ولی نمیشود که همه جبهه را خالی کنیم و بریم خانه. بعثیها چند روزی است آرام گرفتهاند ولی تجربه ثابت کرده بعضی وقتها توانشان را جمع میکنند برای همین روزها. الان که فکر میکنم دلم میخواست خانه بودم و پنجرههای قدی خانه را بدون غرغر کردن برای مادرم پاک میکردم. از تپه پایین میآیم و روی سبزههای تازه جوانه زده دراز میکشم. دلم میخواهد چرتی بزنم. چه قدر خوابیدن زیر این نور ملایم خورشید لذتبخش است. چشمانم که گرم میشود میروم به خانه پدری...

گوشه سنگر لم دادهام. همه در حال تدارک سفره هفتسین هستند. قاسم بلند فریاد میزند.

ـ اصغر اون سر نیزه رو بردار بیار دیگه سال تحویل شد.

سفره جالبی شده، سربند، سیم خاردار، سیمونف، سجاده، سیمچین و سبزهای که بچهها خودشان سبز کردهاند. سروکله اصغر پیدا میشود و سرنیزه را روی چفیه میگذارد. خیال قاسم که راحت میشود، گوشهای مینشیند و شروع میکند به پچپچ کردن با بچهها، گاهی احساس میکنم لبخند شیطانی دارند و بدجور نگاهم میکنند ولی چون خوابم میآید محلشان نمیدهم. چشمانم گرم شده که اصغر صدایم میکند.

ـ محمود نخواب، نزدیک سال تحویله یه بلایی سرت مییاد ها...

چشمانم را میبندم، این چرت نا به هنگام دلم را برده. هنوز در هپروت سیر میکنم که احساس میکنم بوی سوختگی میآید اما خواب شیرینتر از این حرفاست. مدتی نمیگذرد که کف پایم میسوزد. چشمانم را که باز میکنم جوراب آتش گرفته مقابل چشمانم هست. صدای خنده بچهها بلند میشود. نمیدانم چطور جوراب را از پایم دربیاورم! ستار به دادم میرسد و پارچ آب را روی پایم خالی میکند. جوراب نازنین جزغاله شده بود. اصغر و بقیه که انتقامشان را گرفتهاند، گوشه سنگر ولو شدهاند و بلند بلند میخندند. اصغر در میان خندههایش میگوید:

ـ حقته دادا، تا تو باشی از زیر کار در نری!

دلم میخواهد بلند شوم و همهشان را از دم تیغ بگذرانم ولی نمیدانم چرا خندهام میگیرد. ستار میخواهد کمکم کند و زیر لب به جان بچهها غر میزند:

ـ آخه این چه شوخیهای بیمزهایه که میکنید؟! ببینید پاش تاول زد!

اما بچهها سر خوشتر از این هستند که به حرفهایش گوش کنند. با این که پایم سوخته ولی دلخور نیستم. فقط دلم برای جورابم میسوزد. هنور از جوراب و پا فارغ نشدهام که سال تحویل میشود. بازار دیدهبوسی به راه میفتد. اصغر کنارم میآید و محکم بغلم میکند.

ـ حلالم کن، قول میدم حلال کنی هر موقع شهید شدم شفاعتتو کنم.

دستانم را دور کمرش حلقه میکنم. از صمیم قلب دوستش داشتم. فکر اینکه شهید بشود هم عذابم میداد.

ـ حلالت باشه دادا، ولی خیالت راحت، تو تا همه ما رو کفن نکنی شهید نمیشی!

مشغول دیدهبوسی هستیم که سروکله نامهرسان گردان پیدا میشود.

ـ سلام برادرا! بیایید که براتون کلی نامه مردمی و هدیه آوردم...

دورش حلقه میزنیم.

چشمان ستار برق میزند. بستهای را میگیرد و به گوشه سنگر پناه میبرد. دلم برایش آتش میگیرد. اینکه هیچوقت منتظر نامهای نباشی سخت است.

نامهای را برمیدارم و مشغول خواندن میشوم. هنوز چند خط بیشتر نخواندهام که صدای گریههای ستار سنگر را پر میکند، همه بچهها هاج و واج به ستار نگاه میکنند که نامه و بستهای کوچک را به قلبش چسبانده. بلند میشوم و لنگانلنگان به سمتش میرم، دستم را که روی شانهاش میگذارم خودش را در آغوشم میاندازد. نامه روی زمین میافتد. اصغر جلو میآید و نامه را با صدای بلند میخواند:

«با سلام به امامزمانعلیهالسلام

درود بر امامخمینی

سلام به رزمندگان اسلام

اسم من زهرا میباشد. این هدیه را که مقداری نان و بادام است، برای شما فرستادم. پدرم میخواست جبهه بیاید ولی او با موتور زیر ماشین رفت و کشته شد. من 9 سال دارم و نصف روز مدرسه و نصف دیگر را قالیبافی میروم. مادرم کار میکند. ما 5 نفر هستیم. پدرم مرد و باید کار کنیم و من 92 روز کار کردم تا برای شما رزمندگان توانستم یک مقدار نان و بادام بفرستم. من جورابی برای پدرم خریده بودم تا روز پدر به او بدهم ولی از وقتی که پدرم مرد نمیدانستم آن جوراب را چه کار بکنم پس تصمیم گرفتم آن را برای شما بفرستم.

از خدا میخواهم که این هدیه را از یک یتیم قبول کنید و پس ندهید و مرا کربلا ببرید. آخر من و مادرم خیلی روزه میگیریم تا خرجی داشته باشیم. مادرم، خودم، احمد و بتول و تقی برادر کوچکم سلام میرسانیم. خدا نگهدار شما پاسداران اسلام باشد.

اگر دوست داشتید جواب نامه من را به همین آدرس که در پشت پاکت نامه است بفرستید.»

سکوت سنگر را فرا میگیرد، کسی حرفی برای گفتن ندارد. فقط صدای گریههای ستار است که سکوت را میشکند، بسته کادوپیچ شده را از دست ستار میگیرم و بازش میکنم. جوارب سفید در میان دستانم خودنمایی میکند. ستار جوراب را میگیرد و به قلبش میچسباند. دیگر کسی دل و دماع ندارد هر کس برای خودش به گوشهای میخزد. همان جا کنار ستار مینشینم تا کمی آرام شود.

چشمان ستار برق میزند. بعد از مدتها میخواست به مرخصی برود. باز هم تنبلی بر من مستولی شده است و گوشه سنگر دراز کشیدهام و به حرکات ستار نگاه میکنم. موهایش را که شانه میکند، مینشیند و بهآرامی انگار که شی مقدسی را در دست دارد جورابی را که زهرا کوچولو برایش فرستاده است برمیدارد و پا میکند.

ـ خب بالأخره رفتی مرخصی آقا ستار!

ـ بله دیگه باید برم امانتی بچهها رو برسونم دست زهرا و خانوادهاش. حواست هست هنوز سهمت را ندادی ها.

بهسختی از جایم بلند میشوم و از داخل جیبهای کولهام به دنبال پول میگردم. همان شب سال تحویل، بچهها تصمیم گرفتند نصف حقوق این ماهشان را برای زهرا و خانوادهاش بفرستند و ستار که از همه بیشتر مشتاق دیدن زهرا بود مأمور این کار شد. پول را بدون اینکه بشمارم در دستان ستار میگذارم. ستار تشکر میکند و پیشانیام را میبوسد. به راه که میافتد تا دم در سنگر بدرقهاش میکنم. با خودم فکر میکنم نامه زهرا فقط باید به دست ستار میرسید...

گزارش خطا