کد خبر: ۵۸۶۹
۱۴۰۰/۰۲/۱۲ ۱۸:۳۷

نان و عسل


صدیقه شاهسون

پرستار جوان با تمام تجهیزات، ماسک و عینک و لباس گان سمت پیرمرد میآید.

ـ بیا دایی جان... جواب آزمایش رو نشون دکتر دادم.

پیرمرد از جا میپرد.

ـ خب چی شد دایی؟

پرستار با خونسردی ادامه میدهد.

ـ شرمنده دایی جان... جواب مثبت!

پیرمرد دست روی سرش میکوبد. کلاه بافتنیاش را از روی سرش میگیرد. رنگ روی صورت استخوانیاش با رنگ ریش و محاسن کوتاه و سفیدش ست میشود.

ـ حالا چی میشه دایی... چه خاکی رو سرم بریزم؟

ـ نترس دایی جان... خدا رو شکر خفیفه... فقط باید تو خونه قرنطینه بشه!

ـ آخه دایی تو که زن دایی رو میشناسی آدم قرنطینه بشویی نیست...از طرفی میدونی که آسم داره...نکنه خدایی نکرده...

سرش را میچرخاند تا بغض توی گلویش را قورت بدهد و چند قطره اشک روییده توی چاله چشمهایش را فرزانه دختر خواهرش نبیند.

ـ نترس دایی... اصلا جای نگرانی نیست.

پرستار سمت درمانگاه رو به میچرخد.

ـ هر روز انقد مریض مییاد اینجا که جواب آزمایششون مثبت میشه بعدشم دکتر بهشون میگه تو خونه قرنطینه بشن! بهتره شما هم زیاد تو این محیط نمونید... برید خونه... من خودم شب مییام هم به زن دایی سر میزنم و آمپولاشون میزنم خودم بهش میگم.

پیرمرد سری تکان میدهد. ماسک را روی دماغش محکم میکند.

ـ باشه دایی انگار چاره دیگهای ندارم!

فرزانه با خوشرویی توصیههای لازم را به او می‌‌کند و به سمت آزمایشگاه برمیگردد. پیرمرد برگه را توی جیبش میگذارد تا به داروخانه برود و داروها را بگیرد. در مسیر چند بار ژل ضدعفونیکننده به دستهای چروکیدهاش میمالد. آنقدر فکرش مشغول تنها ماندن حوریه است که متوجه هوای بهاری و شلوغی دوربرش نیست.

سعی میکند به خودش امید بدهد و قوی باشد. به سمت بازار میرود. سبزه عید و تنگ ماهی انتخاب میکند. خروس قندیهای پشت ویترین بستنی فروشی نگاهش را میدزدد. پا سست میکند و با لبخند خودش را نزدیک ویترین میرساند. از چند رنگ مختلف خروس قندیها میخرد؛ همین که میخواهد پول خریدها را حساب کند فکر تازهای به ذهنش میرسد.

ـ باباجون از این آدمس بادکنکیها هم داری؟

فروشنده که مرد جوانی است نگاهی به دندانهای مصنوعی پیرمرد میاندازد. لبخند صورت پیرمرد به او هم سرایت میکند.

ـ خوش به حال اون نوه که بابا بزرگش براش آدامس بادکنکی میخره... چند تا بدم باباجون؟

صدای بلند خنده پیرمرد توجه خانمی که با پسر کوچکش منتظر خرید بستنی هستند؛ را سمت خودش میکشد. پیرمرد اسکناس پنج تومانی را روبروی فروشنده میگیرد.

ـ دست گلت درد نکنه بابا جون... پیر شی جوون!

آدامسها را میگیرد و توی نایلون خریدهایش میگذارد.

ـ میخوام برم سربهسر حوری بذارم... باید یه کاری کنم روحیهاش حفظ بشه... حالا موندم چطوری بهش بگم دوهفته باید تو اتاق در بسته بمونه طفلی!

فروشنده که از زمزمههای او چیزی متوجه نشده است میپرسد: «با من بودین بابا جون؟»

ـ هان نه پسرم... با خودم بودم... چقد شد؟

خریدهایش را حساب میکند و از مغازه بیرون میرود.

ساعت از هشت شب گذشته است. پیرمرد توی پذیرایی خانه نشسته است و هر چند دقیقه یک بار احوال پیرزن را از پشت در اتاق بسته میپرسد.

کنترل تلویزیون را برمیدارد و روشنش میکند. گوینده در ابتدای خبر آمار کروناییها را میخواند. پیرمرد با عجله دکمه خاموش را فشار میدهد.

ـ ای بابا اینم که داره آیه یأس میخونه شب عیدی!

یاد خریدهایش میافتد. آدامسهای بادکنکی و خروس قندیها را از جیب کتش بیرون میآورد و توی دستش دست به دست میکند.

از وقتی به حوریه جواب آزمایش را نشان داده بود پیرزن دمق شده بود. ماسکش را روی صورتش محکم کرده و قبل از این که پیرمرد از او بخواهد توی اتاق رفته و در را بسته بود. فرزانه از پسش برآمده و وقتی یک ساعت پیش به خانهشان آمد با حرف و توضیح او را آرام کرده بود.

پیرمرد دل و دماغ تنها ماندن را ندارد. دوباره جلوی در اتاق میرود.

ـ حوری جان چطوری؟ چیزی لازم نداری خانوم جان؟

چند دقیقهای میگذرد اما جز صدای هقهق گریههای پیرزن چیزی نمیشنود. همین که دستش را روی دستگیره در میگذارد و میخواهد داخل شود تن صدای پیرزن بالا میرود.

ـ نه آقا جلال... تو رو خدا نیای تو... نمیخوام خدای نکرده تو هم مریض بشی...

پیرمرد به در تکیه میدهد.

ـ حوریه جان تو داری گریه میکنی... فرزانه که گفت خفیف گرفتی... جای نگرانی نداره! تازه منم که چهارچشمی مواظبتم!

ـ مگه من دارم برا مریضیم گریه میکنم؟

ـ پس چته خانوم گلی؟

ـ گریه من از اینه که چهل و دو ساله بدون هم سر سفره ننشستیم! حالا چطوری دو هفته تنها تو این اتاق غذا بخورم؟ تو عمرم موقع سال تحویل تنها نبودم... دق میکنم که!

ـ پیرمرد پقی میزند زیر خنده.

ـ نترس خانوم گلی... برا اونم یه راهی پیدا میکنم.

صدای مرد مهربانتر میشود.

ـ اگه دختر خوبی باشی یه جایزه هم بهت میدم.

ـ برو آقا جلال... جایزه من خنده و مهربونی تو بود...جمع شدن بچهها برا عید دیدنی بود، که دوهفته از دیدنتون محروم شدم.

ـ ای بابا حوری جان این چه حرفیه!

در را به اندازه تو رفتن چند انگشت باز میکند و یک خروس قندی را در هوا نگه میدارد.

ـ بیا خاله پیرزن اینم عیدی تو که پیش پیش میدم...اگه پیرزن خوبی باشی تا روز سیزده بدر روزی یکی از اینا برات مییارم با یه کتاب خوب!

پیرزن خودش را از روی تخت جمع و جور میکند. دردی شبیه به درد کوفتگی تمام تنش را بغل میکند. با دستمالی اشک از صورتش پاک میکند. دلش برای التماسهای پیرمرد میسوزد. صورت استخوانی پر چروک خودش را توی آینه روی تاقچه میبیند. موهای سفید ست شده با روسری سفیدش او را به خنده وا میدارد.

ـ پیرمرد من و چه به خروس قندی... ببر بذار سر تاقچه هر وقت امیرعلی اومد بده دست اون!

اسم امیرعلی که توی دهانش میپیچد با نگرانی میپرسد.

ـ نمیخوام بچهها از این قضیه چیزی بفهمن... خون دل میشن طفلیها... بذار خوب که شدم بعدا بهشون میگم.

ـ نه حوری جان خودم حواسم هست. امروز مرتضی که زنگ زد تو درمانگاه بودم چیزی بهش نگفتم... به فرزانه هم سپردم به هیشکی نگه... حالا دیگه بیا این خروس قندی رو بگیر... پرتقالی برات گرفتم میبینی.

حوری نگاهی به آبنبات توی دست جلال میاندازد. با این کار او خنده روی لبهایش پخش میشود.

ـ از دست تو جلال... چه کارا که نمیکنی... کجا دیدی یه پیرزن خروس قندی لیس بزنه!

ـ بیا بگیر حوری جان... چه اشکال داره گاهی آدم بچه بشه... تازه من رو بسته بندیش نگا کردم نگفته برای بالای شصت سال ممنوع است!

از این حرف جلال هر دو به خنده میافتند. حوری شکلات را با رعایت فاصله از دست جلال میگیرد.

ـ خب جلال جان برو... دستات هم حسابی بشور!

مرد در اتاق را کیپ میکند. با بسته شدن در اتاق غمی به اندازه یک کوه روی دل پیرزن مینشیند. با تن صدایی آرام میگوید.

ـ حواست به خودت باشه پتو از روت پس نره! شب عیدی نتونستم سبزی پلو با ماهی برات درست کنم بخوری، بپا به جاش سرما نخوری!

پیرمرد که متوجه صدای غمدار او میشود با هیجان میگوید. غصه این رو نخور حوری جان... فردا یه فکری براش میکنم ... ناراحتش نباش!

ـ آخه چطوری؟

ـ همین که گفتم... تا جلال داری غم نداری! اگه دختر خوبی باشی بهانه نگیری دفعه بعدی برات آدامس بادکنکی مییارم!

زن پوز خندی میزند.

ـ برو پیرمرد... من و چه به آدام بادکنکی!

تن صدایش بالا میرود.

ـ آقا جلال از دوری من آلزایمر گرفتی!

ـ چطور؟

ـ آخه انگار یادت رفته چند سال پیش با هم دندون مصنوعی گذاشتیم... برات آش دندونی هم پختم یادت رفته!

صدای ریسه خندههای جلال توی حال میپیچد. سر تکان میدهد.

ـ آی گفتی... آش دندونی... یادش بخیر.

از این که توانسته است کمی روحیه پیرزن را بهتر کند احساس رضایت میکند. باید تا صبح فکری برای در بسته اتاق هم بکند والا او در این دو هفته روحیهاش را میبازد و آسماش هم سرباز میکند.

نور آفتاب از لای شیشههای رنگی ورودی حال روی فرش قرمز ریخته است. یک ساعتی به لحظه سال تحویل مانده است. پیرمرد هفتسین را روی میز کوچک وسط حال میچیند. آب تنگ ماهی را برای دو ماهی قرمز درون تنگ عوض میکند و کنار سبزهها میگذارد. توی آشپزخانه میرود و دو چای کم رنگ توی فنجانهای گلقرمز میریزد. عطر گس چای به عمق جانش مینشیند. کلی دنبال پیالههایی که کنارشان گل قرمز داشتند توی کابینتها میگردد تا با فنجانها ست شود. کمی عسل توی پیاله کش میدهد. سعی میکند با دقت تمام وسایل صبحانه را توی سینی جا بدهد تا چیزی کم و کسر نباشد. توی حال میرود سفره کوچکی میان حال روبروی در اتاق پهن میکند و سینی صبحانه را با احتیاط از زیر نایلون شفافی که دم صبح بیسروصدا جای در اتاق چسبانده بود رد میکند. لبخند رضایت از کاری که کرده به لبهایش مینشیند. او دم صبحی در اتاق را از جا در آورده و بهجای آن نایلون شفافی سرتاسر در چسبانده بود.

ـ بفرما حوریه جان... بیا صبحونه بخور جون بگیری.

پیرزن آخرین سطر از دعای سی و نهم صحیفه سجادیه را میخواند. چند قطره اشک جوشیده در چشمانش را به خورد چادر نمازش میدهد. سر میچرخاند و با لبخند میگوید: «آقا جلال شرمندهمون کردی پیرمرد!»

مرد با لبخندی که دندانهای مصنوعیاش را به رخ کشیده چند لقمه نان و عسل میگیرد و توی سینی میگذارد.

ـ اختیار داری حوری خانم... یه عمر تو صبحونه درس کردی حالا یه چند روزم من درس کنم چیزی نمیشه!

حوریه پشت نایلون درست روبروی پیرمرد مینشیند و به سفره هفتسین روی میز نگاه میکند. لقمهای نان و عسل توی دهانش میگذارد. احساس میکند از درد و کوفتگی بدنش کاسته شده است و حالش بهتر از دیشب است

گزارش خطا