کد خبر: ۵۸۳۶
۱۴۰۰/۰۲/۰۷ ۱۹:۱۵

پس‌انداز خانوادگی


فرزانه مصیبی

من که می‌گویم مقصر اصلی داداشم بود که گفت پول‌هایمان را روی هم بگذاریم و برای تولد مامان گوشی‌اش را عوض کنیم تا او هم سرش به گوشی هوشمندش گرم شود و آن‌قدر به ما گیر ندهد که چرا همه‌اش سرتان توی گوشی است؛ ولی خواهرم می‌گوید مقصر زن‌عموست که هی مامان را با این پیج‌های خانه‌داری آشنا کرد و او را تشویق کرد آن پیج‌ها را فالو کند.

اما داداشم نظر دیگری دارد از آنجا که تازه رفته دبیرستان و رشته ریاضی را انتخاب کرده دیگر خود را مهندس بالقوه خانواده می‌داند و همه چیز را با نگاه ریاضی و کاملا منطقی و علمی بررسی می‌کند و می‌گوید آدم‌ها خودشان انتخاب می‌کنند که چطور از تکنولوژی استفاده کنند والا تکنولوژی به خودی خود خوب است.

بابا هم که کلا کسی را مقصر نمی‌داند و همیشه مشوق اصلی کارهای مامان است و از نظر او مامان بهترین تصمیم‌ها را در شرایط مختلف می‌گیرد، تکیه می‌دهد به پشتی و می‌زند شبکه خبر و می‌گوید:

«نگاه تو رو خدا! هر چی درد و مرض و آنفلونزا و کرونا و کوفت زهرمار بیاد، هر چی گرونی بشه، فرقی نمی‌کنه این مردم همه‌ش به خریدن‌. اگه هر کسی یه کدبانو مثل خانم من تو خونه داشت مملکت الان این جوری نبود که.»

مامان هم سعی می‌کند لبخندش را محو کند و سفره شام را می‌دهد دست من و می‌گوید:

«باباتون خسته از سرکار اومده. بذارید زمین گوشی‌هاتون رو پاشید ببینم. برای باباتون میرزا قاسمی درست کردم.»

بابا هم که عاشق میرزا قاسمی است چنان نگاه پر مهری به مامان می‌کند که قشنگ می‌شود دو تا قلب قرمز تپنده تو چشم‌های عاشق بابا دید.

**

اصل قضیه از آنجا شروع شد که مامان پیج دست‌سازه‌های مامانی رو فالو کرد. آن اوایل هر روز که من و داداشم از مدرسه می‌آمدیم یا خواهرم از دانشگاه برمی‌گشت با ذوق و شوق یک عکس نشانمان می‌داد و تعریف می‌کرد که ببینید چقدر مردم هنرمند هستند. مثلا یک بار به من یک عکس نشان داد و توضیح داد:

«ببین شراره این شمعدان‌های قشنگ طلایی رو ببین. حدس بزن چجوری درست شده؟»

من هم گفتم:

«چه می‌دونم مامان! من که کارخونه‌ش رو ندیدم.»

این را که گفتم چشم‌های مامان برق زد و انگار به خواسته‌اش رسیده باشد گفت:

«آهان ببین هیچ‌کس نفهمید.»

بعد سه تا عکس نشانم داد و مراحل درست کردن شمعدان‌ها را روی عکس برایم گفت و آخرش گفت:

«ببین با دوتا بطری نوشابه و چهار تا در نوشابه و خرت و پرت‌های دور ریختنی... هنر اینه‌ها.»

اولین هنر مامان خیلی خوب از آب درآمد. آینه حمام را از تو قاب پلاستیکی‌اش درآورد و چسباند روی یک تکه سه لایی که از تو انباری پیدا کرده بود و کاشی‌های شکسته‌ای را هم از نخاله‌های یک ساختمان نیمه کاره پیدا کرده بود و چسبانده بود دورش. انصافا خیلی قشنگ شده بود. بعد آن را چسباند به دیوار راهرو و چند تا جعبه میوه را هم رنگ کرد و گذاشت تو راهرو و گلدان‌ها را چید رویش. انقدر از این کارش از طرف بابا و ما انرژی مثبت گرفت که انگیزه‌ای شد برای خلاقیت‌های بعدی خودش و البته ما.

مامان طی چند ماه به صورت هوشمندانه‌ای خواهرم را که علاقه به خیاطی داشت را سوق داد به سمت خیاطی و من و داداشم را که علاقه شدیدی به پول داشتیم را تشویق کرد تا به فکر کارآفرینی و کسب درآمد بیفتیم. حالا چطور؟ می‌گویم. روش هوشمندانه مامان به این ترتیب بود که مدام پست‌‌ها و ویدئوهای آموزش خیاطی را برای خواهرم و پست‌ها و ویدئوهای راه و روش درآمدزایی و کسب خانگی را هم برای من و برادرم می‌فرستاد. انصافا کار مامان خیلی خوب بود. چون به شکل خوبی به علائق ما جهت داد و ما را از سردرگمی در اینترنت نجات داد و من به جای نگاه کردن عکس کیف و کفش و لباس مجلسی مطالعات و سرچ‌هایم جهت گرفت و شدم یک پا اقتصاددان. داداشم هم دست از بازی با گوشی برداشت و مدام در حال حساب و کتاب اندازه درآمد شغل‌های مختلف بود. کافی بود برود و یک ساندویچ بخورد. در کسری از ثانیه حساب می‌کرد تو ۱۴ دقیقه‌ای که من اینجا بودم ۳ تا ساندویچ فروخت که می‌شود فلان قدر؛ پس اگر روزی ۱۰ ساعت کار کند آن‌قدر ساندویچ می‌فروشد، اگر فلان قدر پول مواد اولیه‌اش شود، آن‌قدر پول برق و گاز و... فلان تومان درآمد دارد.

من هم که دنبال امتحان کردن کارهای مختلف و یاد گرفتن کاری بودم که درآمد خوبی داشته باشد. خواهرم هم کوچولو کوچولو شروع کرده بود به دوخت و دوز با پارچه‌های قدیمی توی کمد.

این وسط این‌قدر که ما از طرف مامان و بابا تشویق می‌شدیم، ادیسون از طرف والدینش تشویق نشده بود.

البته باید بگویم مامان از بابا هم غافل نشد و برای اوقات فراغت او هم تدبیری اندیشید و یک شب کتابی با عنوان تعمیرکار خودرو خود باشید به بابا هدیه داد.

**

مامان به طریقی که فقط خودش بلد بود خواهرم را ترغیب کرد تا لباس‌های عیدمان را بدوزد و به این ترتیب با پولی که پس‌انداز شد، بینی‌اش را عمل کرد. البته نوبت‌های بعدی را هم به بقیه اختصاص داد. به این ترتیب در برنامه پس‌اندازهای بعدی خانوادگی قرار شد، برای داداشم دوچرخه بخرند و برای من لپ‌تاپ و برای خودش ماشین ظرفشویی و برای بابا دو تا دندان ایمپلنت. تا جای خالی دندان‌هایش پر شود که موقع خندیدن دیگر دستش را جلوی دهانش نگیرد و راحت بخندد.

این پس‌انداز خانوادگی از تلاش خواهرم و پول‌هایی که از درآمد من و داداشم و تعمیر ماشین همکاران بابا توسط بابا جمع می‌شد، قرار بود به دست بیاید. روی رنگ و روکش مبل دیگران توسط خوش هم حساب باز کرده بود. چون طبق گفته خودش مطمئن بود عید که فامیل و دوست و آشنا بیایند مبل‌هایمان را ببینند و وقتی بشنوند با چه هزینه کمی مامان آن‌ها را نو کرده حتما کار نو کردن مبل‌هایشان را به مامان می‌سپارند. حتی برنامه‌ریزی کرده بود که گوشه حیاط با ایرانیت یک کارگاه کوچک درست کند و مبل‌ها را طبق دستور دست‌سازه‌های مامان با تینر و قیر و رنگ‌های پودری رنگ کند و روکش‌شان را هم طبق الگویی که از همان پیج گرفته بود عوض کند.

بابا هم از شبی که کتاب تعمیر خودرو را هدیه گرفته بود دیگر شب‌ها تلویزیون روشن نمی‌کرد و مثل کسی که فردا صبح امتحان دارد می‌نشست کتاب را خط به خط می‌خواند و زیر قسمت‌های مهم را با خودکار قرمز خط می‌کشید و گوشه صفحات مهم را هم تا می‌کرد، گاهی هم یک دفعه بلند می‌شد و می‌دوید سمت کوچه و کاپوت را بالا می‌زد و دنبال یک چیزی می‌گشت. یک بار که کتاب را ورق می‌زد و دنبال صفحه مربوط به تعویض دیسک و صفحه کلاچ می‌گشت، من دیدم که کتاب انگار حجمش دوبرابر شده چون تقریبا گوشه هم صفحات را تا کرده بود و انگار کل صفحات کتاب یک دست قرمز شده بود از بس همه خطوط کتاب مهم بودند. بعدا علت این همه دقت را فهمیدم. قرار بود روز ۲۹ اسفند برود دیسک و صفحه ماشین همکارش را عوض کند چون همکارش مسافر بود و قرار بود برای تعطیلات عید برود اردبیل.

***

روز ۲۸ اسفند خانه ما شکل هر چیزی بود جز خانه‌ای آماده فرا رسیدن سال نو.

مبل‌ها بدون روکش و در حالی که فنرها از لای ابرهایش بیرون زده، با رنگ عجیب و غریب زرشکی مایل به سبز با رگه‌های سرمه‌ای مانده تو بالکن زیر باران. تو خانه هم یک گوشه هال حجم زیادی از پارچه جیر بنفش بریده شده در ابعاد مختلف تلنبار شده که قرار است روکش مبل‌ها شود. یک کیسه بزرگ یراق طلایی هم جلوی در است. بابا یک ساعت پیش آمد خانه و کیسه یراق طلایی را گرفت بالا و گفت:

ـ بفرما خانم! همون رنگی که فرمودید، دقیق ۳۲ متر. ولی خیلی گرون شد.

مامان که مشغول تنظیم کردن چرخ خیاطی بود سرش را بلند کرد و گفت:

ـ قربون دستت. منگنه رو هم گرفتی.

بابا یک دفعه چشمهایش گرد شد، به من نگاه کرد و انگشتش را گذاشت روی بینی و گفت:

ـ هیس.

بعد با صدای بلند طوری که مامان بشنود گفت:

ـ خانم الان برمی‌گردم.

و رفت. توی اتاق پر از پارچه‌های برش زده دسته شده، ولی کاملا مرتب بود. خواهرم منظم‌ترین فرد خانواده ماست. شومیز آبی و دامن فون سرمه‌ای برش خورده برای مامان. شومیز سرخابی و دامن گل‌گلی چین‌دار برای من. شومیز صورتی و دامن گلدار تنگ برای خودش. پارچه‌های مانتو هم که مانده بود تو کیسه و هنوز حتی فرصت نشده بود که برش بخورند. دو هفته‌ای طول کشید تا از پیجی که زن عمو پارچه می‌خرید ما هم پارچه انتخاب کنیم‌. هر روز تا یک پارچه انتخاب می‌کردیم و می‌خواستیم سفارش رهیم می‌دیدم یک پارچه جدید پست می‌کند و پشیمان می‌شدیم. بالأخره یک روز صبح مامان گفت تصمیمتان را بگیرید شد شب عید‌. خواهرم چند بار تأکید کرد هر کدام پارچه‌تان را انتخاب کنید و سفارش دهید. اما مامان گفت جهت صرفه‌جویی بهتر است از امتیاز تخفیف ۲‌ درصدی برای خرید بالای ۵۰۰ هزار تومن استفاده کنیم که اتفاقا هزینه پستش هم رایگان بود. این شد که سفارش دادن پارچه‌ها ماند برای ۲۰ اسفند و تا در ترافیک پستی شب عید به دستمان برسد شد ۲۵ اسفند. خواهرمم هر روز فیلم‌های آموزشی کشیدن الگوی پایه را نگاه می‌کرد و برای ما هم توضیح می‌داد و از آنجایی که خیلی آدم منظمی بود قبل از این‌که پارچه‌ها برسد الگوی هر سه نفرمان را کشیده بود. در مورد مدل‌ها هم توافق کرده بودیم اما چرخ خیاطی به قول مامان خودش را زده بود زمین و می‌گفت نمی‌دوزم که نمی‌دوزم‌. مامان هر چی روغن می‌زد و ماکو را در می‌آورد و جا می‌زد و کشش نخ را تنظیم می‌کرد اما فایده نداشت.

یک گوشه هال را هم وسایل کار و کاسبی من و داداشم پر کرده بود. نمدهای رنگی و فوم‌های مخصوص کیف دوزی و سمبه و سوزن و نخ‌های رنگی و پارچه‌های گل‌گلی و خط‌کش و قیچی و چسب حرارتی و چسب آهن و ...

من و داداشم کارهایمان خوب پیش می‌رفت. طبق برنامه جلو می‌رفتیم و اصلا از برنامه‌ دقیقی که داداشم تنظیم کرده بود یک روز هم جلو بودیم. داداشم هم نمدها و فوم‌ها را برش زده بود و من هم تقریبا ۹۰ درصد کیف‌های گوگولی و قشنگ و شیکی را که از پیج درآمدهای خانگی یاد گرفته بودیم را با دست دوخته بودم. فقط دو تا اشکال این وسط بود که ما اصلا بهش فکر نکرده بودیم.

مشکل اینجا بود که ما فقط به تولید پرداخته بودیم و از عرضه و همچنین تقاضا غافل بودیم و مهم‌تر از آن این نکته بود که در تنظیم زمان عرضه و فروش هم اشتباه بزرگی کردیم.

کیف‌های آماده ما استحکام خوبی نداشت و فقط تزیینی بود. صبح روز ۲۹ اسفند وقتی با شوق فراوان و پر انرژی رفتیم جلوی مغازه شوهر خاله‌ام بساط کردیم. هر کسی کیف را برمی‌داشت می‌گفت دستش شله یا استحکام نداره. مشکل بعدی هم که شوهر خاله‌ام به عنوان یک کاسب موفق به ما گوشزد کرد این بود که:

ـ بچه‌ها الان چرا اومدین؟! آخه بابا جان هر کی می‌خواسته هر چی بخره تا حالا خریده دیگه. الان کسی پول نداره که. این همه روز چرا نیومدین؟

بعد یکی از کیف‌ها را برای دختر خاله‌ام از ما خرید و بهمان دشت داد و گفت:

ـ دستم خیلی خوبه تاشب همه رو می فروشین.‌

تا شب البته فقط یک کیف دیگر فروختیم. آن هم به نصف قیمت. شب ساعت ۱۰ بابام آمد دنبالمان و دست از پا درازتر به خانه برگشتیم. ما هر سال دیده بودیم که مامان روز قبل از عید می‌رفت بیرون و می‌گفت:

ـ امروز همه چیز می‌شه خرید‌ همه شبه عیدی میخوان جنس‌هاشون رو پول کنند و بروند. الان وقت خریده.

مشکل این بود که به این نکته دقت نکرده بودیم که مامان از دید یک خریدار حرف می‌زند نه یک فروشنده.

توی راه برگشت به خانه بابا ‌گفت:

ـ یکی‌تون سمت چپ رو نگاه کنین یکی‌تون سمت راست. یه مغازه از اینا که لوازم مبل می‌فروشن پیدا کنین یه منگنه برای مبل بخرم. هر جا رفتم اجاره کنم گفتن شب عیدی خودشون احتیاج دارن.

پیدا نشد. نه منگنه پیدا شد، نه چرخ خیاطی درست شد. اما بابا دیسک و صفحه ماشین همکارش را عوض کرد.

***

مامان صبح روز عید پتوهای ملحفه سفیدش را از زیر رختخواب‌ها درآورد و مرتب پهن کرد کنار دیوار و پشتی‌های ترکمن قدیمی را هم از توی انباری آورد و دور تا دور خانه چید و گفت:

ـ اصلا امسال سنتی مد. یه سالم عید خونه‌مون این شکلی باشه دنیا که آخر نمی‌شه. بی‌لباس هم که نموندیم. لباس قبلی‌هامون رو می‌پوشیم. دختر گلم هم سر فرصت برامون می‌دوزه. بگذار تعطیلات عید تموم بشه سید بیاد مغازه‌اش میدم چرخ رو تعمیر کنه مثل روز اولش میشه.

رو به من و داداشمم هم گفت:

ـ نبینم زانوی غم بغل بگیرینا‌. مگه نمی‌خواستیم به فامیل عیدی بدیم؟ چی بهتر از هنر بچه‌هام. خودم همه رو ازتون می‌خرم.

به این ترتیب خوش و خرم نشستیم سر سفره هفت سین و چشم دوختیم به ماهی گلی‌ها که گوشی بابا زنگ خورد. همکارش بود. عازم سفر بودند که ماشینش سر کوچه خراب می‌شود و حرکت نمی‌کند. زنگ زده بود به بابا که برود ماشینش را یا درست کند یا بکسل کند ببرد تعمیرگاه. بابا هم سریع کتاب تعمیرکار خودرو خود باشید را برداشت و راه افتاد.

گزارش خطا