
فاطمه قهرمانی
کلافه نگاهی به دفتر برنامهریزیام میاندازم و آهی میکشم. چقدر خستهام. کی این روزها تمام میشود؟ یعنی سال بعد این موقع کجا هستم؟ نمیدانم واقعا نمیتوانم پیشبینی کنم. دفتر را تند تند ورق میزنم و میرسم به یک فروردین. دو روزی که قرار است بعد از مدتها استراحت کنم. بعد از مدتها درس خواندن و تست زدن این استراحت حسابی میچسبد خصوصا این که تولدت هم باشد!
***
گلویم خشک شده از بس زیست خواندهام. تا زمان استراحتم یک ربعی مانده اما دیگر نمیتوانم. تشنگی امانم را بریده کش و قوسی به بدنم میدهم و از جا بلند میشوم و به آشپزخانه میروم. یک لیوان شیرخرمای باباپز برای خودم میریزم و به سمت اتاقم میروم. صدای پچپچ از اتاق مامان و بابا میآید. چراغ فضولیام روشن میشود! گوشم را آرام به در میچسبانم. از ترس تولید صدا حتی شیر خرمای داخل دهانم را هم قورت نمیدهم! اما آنقدر آرام حرف میزنند که چیزی عایدم نمیشود. اسمم را که از دهان بابا میشنوم کنجکاوی امانم را میبرد! یعنی چه اتفاقی افتاده است؟ گوشم را بیشتر به در میچسبانم. تک تک تار و پودم تمنای شنیدن دارند. فقط موفق به شنیدن یک کلمه از مامان میشوم. کادوی تولد. لبخند پهنی روی لبانم مینشیند. یعنی چه چیز برایم تدارک دیدهاند؟ چیزی در ذهنم جرقه میزند. امسال که خدا را شکر اوضاع کار و کاسبی بابا خوب شده است هم برای تولد آبجی افسانه سنگ تمام گذاشته بود و هم برای داداش حمید. خدا را چه دیدی شاید الان هم نوبت ته تغاری لوس خانواده است!
***
صدای به هم خوردن بشقابها میآید. مامان باز افتاده به جان ظرفهای داخل کابینت و دارد آنها را میسابد باشد که گلهای آن محو شود! صدای کشیده شدن پایههای یخچال روی سرامیک بر اعصابم چنگ میاندازد چه شرایط رویایی! همه چیز مهیاست تا من درسهایم را در کمال آرامش بخوانم! لبخند شیطانی بر لبانم نقش میبندد خوبیاش این است که امسال مامان نمیتواند کاری به کارم داشته باشد و از شر خانه تکانی راحتم! برای هزارمین بار نگاهی به پیجی که در اینستاگرام دارم میاندازم. کیفهایش عقل از سر آدم میپراند. یک کیف چرم عسلی توجهام را جلب میکند. عجب چیز محشریست! جان میدهد برای سِت کردن با کفشهایی که پارسال خریدم اما چون کیف ستش را نداشتم نمیتوانستم استفادهاش کنم. عکسش را میفرستم برای آبجی افسانه و زیرش مینویسم ببین چه نازه! آبجی افسانه باهوش هست حتما میفهمد که دلم میخواهد برای تولدم آن نازنین را کادو بگیرم! طبق معمول آن لاین است و تیک آبی کنار پیامم یعنی آن را دیده است. مینویسد: به جای این که تو اینستا بچرخی برو درست بخون خانم دکترِ بعد از این! افسانه هم باهوش است و هم سلطان تو ذوق زدن!
***
باز هنگ میکند و هر کاری میکنم درست نمیشود که نمیشود. با عصبانیت روی مبل پرتش میکنم. بابا متعجب میپرسد: «چته دختر؟ چرا داری با گوشیت کشتی میگیری؟!» جواب میدهم: «انقدر که اذیت میکنه. این گوشی برای عهد بوق. عمرش کرده دیگه.» چیزی در ذهنم جرقه میزند. خدا را چه دیدی شاید امسال تولدم معجزه شد و از دست این ماسماسک دوره ناصرالدین شاه خلاص شدم! هرچه مظلومیت از خودم سراغ دارم را در چشمانم جمع میکنم. مثل گربه شرک خیره میشوم به بابا و میگویم: «من واقعا به گوشی نیاز دارم بابا» بابا در حالی که میزند شبکه خبر بیخیال جواب میدهد:«فعلا که بیشتر از همه چیز به تمرکز نیاز داری تا کنکورت خوب بدی» خانواده کلا تبحر زیادی در زدن برجک بنده دارند!
***
پیراهن حریر صورتی با گلهای ریز طوسیام را به تن میکنم. موهایم را میریزم سمت راستم تا چال گونه سمت چپم بیشتر نمایان شود. روز تولدم همیشه برایم روز خاصی است. با این که آخرین روز اسفند است و گم میشود در هیاهوی خانه و معمولا روز اول عید برایم جشن میگیرند، اما با همه اینها دوستش دارم. امسال اما فرق دارد. قرار است برایم سنگ تمام بگذارند. خیلی هیجان زدهام. شیرینیهای نارگیلی را داخل ظرف میچینم و فکر میکنم یعنی داداش فهمید که هندزفری بلوتوثی نیاز دارم؟ کاسه فیروزهای رنگ را پر از سنجد میکنم. بابا چه مدل گوشی برایم میخرد؟ صدای زنگ در بلند میشود. لبخند پهنی روی لبانم مینشیند. داداش و زن داداش هستند. اولین بار است که یک روز زودتر آمدهاند اینجا. خانه پر میشود از صدای جیغ و فریادههای امیرعلی و امیرحسین. چند دقیقه بعد سر و کله آبجی افسانه و آقا رضا هم پیدا میشود. ای افسانه زرنگ! معلوم نیست هدیهاش را کجا پنهان کرده که دستانش خالیست. یک دلشوره شیرین دارم. دلم میخواهد زودتر غافلگیرم کنند! مامان که کیک به دست وارد خانه میشود و صدای دست همه بلند میشود ته دلم ضعف میرود. نوبت باز شدن کادوها میرسد. اما کادویی نیست! نگاهم روی تک تک خانواده دور میزند. استرس دارم. یعنی چه برایم تدارک دیدهاند؟ افسانه با تک سرفهای گلویش را صاف میکند و میگوید:«حالا میرسیم به قسمت هیجان انگیز باز کردن کادوها. راستش من به خانواده پیشنهاد دادم امسال که کنکور داری پول کادوت روی هم بذاریم و بفرستیمت اردوی نوروزی تا حسابی درس بخونی و دکتر بشی» گوشی زیبایم برایم دست تکان میدهد! دلم برای تمام صداهایی که قرار بود با هندزفری بشنوم میسوزد! وضعیتم فقط آهنگ نروی محسن یگانه را کم دارد! بهتزده خیره شدهام به افسانه. من اگر نخواهم دکتر شوم باید چه کسی را ببینم؟! اِی تو روح کنکور و متعلقاتش!