
فاطمه ضیاییپور
دست بجنبان، آخر چه وقت پک زدن به این سیگار لعنتیست؟ جوری یقه پالتویش را بالا میکشید و آرام قدم برمیداشت که انگار میخواهد در آرامشِ یک عصر پاییزی، برگریزان درختان را تماشا کند. گلناز در و دیوار را چنگ میزد و به زمین و زمان نفرین میکرد. ممکن بود هر لحظه مچ پایش از کار بیفتد اما سیامک از پشت شیشه نگاهش میکرد؛ التماس و درد را در چشمانش میدید اما امان از آن پوزخند تلخ و گزنده. دکمه اول پالتویش را هم بست. گفت باشد برای فردا. میدانست دیر است اما انگار مجبورش کرده باشند که بگوید فردا. گفتیم این درد استخوانش را میسوزاند، اگر قرار به رفتن باشد امروز با فردا برای شما فرقی نمیکند اما برای گلناز چرا. باز هم نگاهشان به هم گره خورد؛ جوری که میشد لکههای کینه را از همان پشت شیشه، از همان چشمهای خیس هم فهمید. بیجهت دستی به آستینش کشید. انگار میخواست با شیطنتِ سیاهی، ننگ بیاعتناییش را پاک کند. حس میکردی آن شب سرد با همه سیاهیش نمیخواست خودش را از حیاط و در و دیوار خانه جمع کند. دیگر نالههای گلناز، خواب گربهها را هم بر هم زده بود؛ نمیدانم چرا کارهای سیامک مثل تکههای پازل در ذهنم به هم میچسبید و از او همان موجود مرموزی را میساخت که از روزهای اول آشناییش با گلناز، حدسش را میزدم. گلناز ده روز بعد از عقدش هم زمین خورده بود؛ از همان زمینخوردنهایی که سیاهی و کبودیش تا ماهها بر بدن مینشیند و سیامک باز هم با همان نگاه منجمد شدهاش و لذت ناخوشایندی که میفهمیدم روی لبهایش ماسیده است، به گلناز خیره میشد. با خودم گفتم: به جهنم! خودم به تهران میرسانمش. شده فردا صبح علیالطلوع، یا شاید همین امشب و یا اصلا همین حالا. نمیگذارم لذت التماس را اینبار به جانش بچشاند و طعم پیروزی بر یک موجود دردکشیده را در خیالات کدرش قرقره کند. صدای نالههایش بیشتر شد؛ مثل زنِ پا به ماهی که بار سنگین دوقلوهایش را نمیتواند زمین بگذارد و به همه جا چنگ میاندازد، درد از لرزش حدقه چشمهایش بیرون زده بود. دندانهایش را جوری روی هم فشار میداد که بعید میدانستم نشکنند. چشمهایم را بستم و با نفرت به صورت سیامک خیره شدم که تو اگر غیرت نداری؛ عاطفه نداری؛ من دارم، ما داریم. تو برو! برای همیشه برو. مثل همیشه حق به جانب بود. گفت: «شما خالهزنکها کارتان هوچیبازیست، نوک دماغتان بخارد، تا آن سر شهر را باخبر نکنید، ول نمیکنید.» وقتی که حرف میزد، حس میکردم کلمات در دهانش کش میآیند و بیآنکه حسی داشته باشند، تنها به عنوان چند حروف نامرتبِ به هم چسبیده بیرون میآیند و به جای اینکه شیرفهمت کنند، گیجت میکنند. چشمهایش و آن لذت سیاهی که سرتاسر حدقههایش را دوره کرده بود، مرا به دو سال پیش برد؛ به روزهایی که گلناز خودش را به آب و آتش میزد که با سیامک به قم بیاید و روزهای آخر عمرعزیزجان کنار دستش باشد و با همه وجود، تهنشینهای عمر عزیزجان را زندگی کند اما او نگذاشت؛ دقش داد؛ گفت مراسم داریم، تو اگر نباشی محشر کبری میشود. گلناز هم میدانست که دروغ میگوید. امشب هم همین است. دروغ است آن قرار مهمی که میگوید با همکارش دارد. میخواهد درد کشیدن گلناز را لحظه به لحظه با دقت تماشا کند. دارد آرام میشود و آن وجود پلیدش در او جان میگیرد. یاد خونآشامهایی میفتم که از مکیدن و سرکشیدن خون هم نوعشان سیر میشوند؛ چه فرقی میکند؟ او که بدتر است! از آب شدن جان عزیزش جان میگیرد. ای کاش میمرد؛ سیامک را نمیگویم؛ همان موجود پلیدی را میگویم که به او میدان داده است. با تماشای هر درد، فرمان تاخت و تازش را صادر میکند و آن هیولای سیاه را بزرگ و بزرگتر میکند. آخر این راز را فقط من میدانم و من. نمیدانم از کدام راه وارد شوم که قرصهایش را بخورد؛ که جان بگیرد؛ مهربانیش را میگویم، همدلیش را میگویم، مریض است دیگر! سختتر از گلناز اما صدای فریاد درد و بیماریش را فقط من میشنوم، چون میشناسمش، بهتر از گلناز. او باید زودتر قرصهایش را شروع کند. داروهایش معلوم است، چون هم دردش را میدانم، هم دوایش را. طول میکشد اما شدنیست؛ نمیدانم تا کی اما میدانم اگر بفهمد و مرد باشد و تن بدهد، میشود و میتواند. فردا گلناز را به بیمارستان میبرم، شاید هم همین امشب. دیسک پاره شدهاش را درمیآوریم و جان کندنش تمام میشود اما سیامک را چه کنم؟ با زهر این لذت سیاه که از تکتک سلولهایش عبور کرده و حالا به قلبش رسیده است و برای همین است که از جان کندن و زجر دیگران، جان میگیرد. صدای زنگ در میآید، میگویم حتما همسایه است که از نالههای گلناز بدخواب شده اما نه، باورم نمیشود! همکار من است، آقای تقوی، که در اصل فامیل دورمان هم میشود. آمده است بگوید نوبت عمل گلناز را برای فردا عصر گذاشته؛ آن هم بهسختی؛ آن هم با هزار خواهش و تمنا. آخر دامادشان جراح مغز و اعصاب است، دلم میخواست داد بزنم کی نوبت جراحی سیامک میرسد؟ آن هم مغزش؛ درست وسط کلهاش؛ شاید هم قلبش. دلم میخواست در اتاق عمل که باز میشد، کنار گلناز بخوابد و تفالههای سیاه ته مغزش را خالی کنند؛ آن قدر خالی که دیگر از نالههای گلناز آتش بگیرد و از درد جگرگوشهاش پالتویش را پاره پاره کند. باید بخوابم؛ فردا بعد از اینکه به بیمارستان رفتیم باید سری به کتابخانه بزنم و آن چند کتاب روانشناسی را برای تمام کردن رساله دکتریام به امانت بگیرم و بعد از بستری شدن گلناز شرح حال مفصل سیامک را برای استاد راهنمایم بنویسم و برای شروع درمانش از او کمک بگیرم.