کد خبر: ۵۸۳۳
۱۴۰۰/۰۲/۰۷ ۱۹:۱۴

هزار نقش


فاطمه قنبری سنجگانی

بی‌حوصله‌تر از همیشه وارد خانه شد. سمت پنجره رفت و نگاهی به درختهای پرتقال و نارنجِ سرمازده حیاط انداخت.

ـ حالا می‌خوای چیکار کنی؟ چشم مردم این آبادی به رجبعلی بود که حالا اونم هشت‌اش گرو نُه‌اش شده.

بدون اینکه حرفی بزند اتاق را ترک کرد.

چند سالی می‌شد که تأمین مرکبات حسن‌آباد به عهده رجبعلی بود ولی حالا سرمازدگی این درخت‌ها برایش شده بود قوز بالا قوز.

گوشه اتاق چنبره زده بود و به بخت بدش لعنت می‌فرستاد. سیگار گوشه لبش برای خودش می‌سوخت و خاکستر می‌شد اما انگار رجبعلی در این دنیا نبود که نبود.

صفورا وارد اتاق شد و در را محکم بهم کوبید.

ـ یعنی اگه این بچه‌ها خودشون که هیچی، خونه رو هم خراب کنن رجبعلیِ بی‌خیال براش مهم نیست، ننه سکینه باید اسم شوهر منو می‌ذاشت رجبعلی بی‌غم، رجبعلی‌ بی‌خیال.

سیگارش را تکاند و خاموشش کرد و دوباره یک نخ دیگر روشن کرد؛

ـ کاش ننه تو هم یه زن درست درمون می‌زایید تا منو بفهمه. زن، من کم مشغله دارم کم اعصاب خوردی دارم؟! هی بکوب به من، باید حتما عینهو اون داداشت بزنم هرچی تو خونه‌اس رو خرد و خمیر کنم تا زبون تو دهن نگهداری و ازم حساب ببری؟

بچه‌ها ساکت شده بودند و فقط تماشا می‌کردند.

حامد توپِ قرمزش را که به همراه منصور با دو توپ آبی دیگر لایی کرده بود را پشتش پنهان کرد تا مبادا مادر به توپ بازیِ وسط هال این دو برادر چیزی بگوید و شکستن گلدانِ دوست داشتنی‌اش را یادآوری کند.

سارا سراسیمه وارد خانه شد، گیوه‌های سرخابی‌اش را پشت در چوبیِ اتاق پرت کرد و بی‌مقدمه شروع کرد:

ـ بابا، مامان، میگن تا چند ماه دیگه قراره چندنفر از شهر بیان حسن‌آباد، هرکسی کار قشنگ و باحالی بلده دارن اسمش رو می‌نويسن تا وقتش که شد یه... چی بود خدایا.... اها.... گالری، گالری بزنن و اینا رو نشون بدن میگن هرکس که تو این مسابقه برنده بشه ها نونش تو روغنه.

منصور با گوشه آستین دماغش را پاک کرد؛

ـ گالری چی چی هست؟

ـ جایی که کارای هنری و خفن رو می‌ذارن برای نمایش، اینجوری که داشتن توضیح می‌دادن.

حامد جستی زد و گفت:

ـ تنها هنری که ما داریم تو سَر و کله هم زدنه.... تو گالری جا میشه؟ تازه می‌تونیم نمایشش رو هم زنده اجرا کنیم براشون.

صدای خنده بچه‌ها بلند شد و رجبعلی هم از خنده بچه‌ها لبخندی زد و گفت:

ـ بیا زن جان چقد میگم جلو این بچه‌ها چیزی نگو، زشته، قبح خانواده می‌شکنه.

صفورا با دلخوری به رجبعلی نگاه کرد و رویش را برگرداند.

ـ دلت خوشه یا چشات نابینا دختر، کار هنری ما چی بود آخه.

ـ قاااا... للی دیگه، یادته چند سال پیش داشتی یه فرش می‌بافتی؟

ـ دست تنها که نمی‌تونم مادر، این بچه‌ها هم که دیگه حوصله‌ای برام نذاشتن.

رجبعلی چند قدمی راه رفت و با خودش فکر کرد.

ـ خب من که دیگه باغ نمی‌تونم برم یعنی درختی نیست که بخوام برم، من کمکت می‌کنم.

حامد و منصور به هم نگاهی کردند و سری تکان دادند؛

ـ ما دوتا داداشیم، تو کارِ تلاشیم. ماهم کمک می‌کنیم. اصلا شونه زدن‌هاش با ما.

ـ شما ها الان یه چیزی می‌گید آخه اون فرش به این راحتی بافته میشه؟ الان نصف این آبادی رفتن و برای قالی‌بافی اسم نوشتن. مگه نباید کار تک باشه، خب همه این آبادی قالی‌باف هستن دیگه.

رجبعلی همان طور که سمت انباری می‌رفت، طوری که همه متوجه بشوند گفت:

ـ نمي‌دونم بگردید یه کار خوب پیدا کنید، زن تو فقط زبون داری؟ ببین کار هنری چی بلدی دیگه، امسال هیچ دخلی نداریم این فرصت خوبیه برامون. از کجا معلوم شاید حکمتی بوده که این زمین اینجوری بشه؟

سکوت عجیبی بر خانه رجبعلی حاکم شده بود. همه دنبال یک راهی بودند برای موفق شدن در این مسابقه.

انگار که سارا را برق گرفته باشد، از جایش پرید.

ـ فهمیدم، مامان یادته می‌گفتی ننه‌جون اون قدیم ندیما یه نقشه قالی داشت که از ننه‌اش به ارث رسیده بوده؟ گفتی تای اون نقشه هنوز نیست؟

ـ آره آره، ولی اصلا نمی‌دونم اون نقشه کجاست، تازه معلوم نیست به این سرعت بافته بشه که.

رجبعلی یا علی گفت و از جایش بلند شد.

آ حقا که دختر خودمی. من میرم انباری رو یه نگاه بندازم شما هم فکر کنید ببینید، نقشه رو کجا گذاشتید.

***

موقع سیگار کشیدن تو رفتگی صورتش بیشتر از همیشه نمایان می‌شد. پُکی به سیگار بهمنش زد و نفسش را در سینه حبس کرد و آرام آرام دودش را بیرون داد.

ـ ببین میتونی درستش کنی زن؟

نقشه را آهسته باز کرد، سری تکان داد و اشک گوشه چشمش را با روسری نقره آبی که رجبعلی از مشهد خریده بود، پاک کرد.

ـ چقد ننه‌ام دوست داشت این فرش بافته بشه، می‌گفت هیچ کس تو عمرش نه این طرح و رنگ رو دیده، نه خواهد دید. حالا دست تقدیر کردش غذای موریانه.

ـ گفتم ببین می‌تونی درستش کنی؟

صفورا نقشه قالی را کنار گذاشت و یک لیوان چای برای خودش ریخت، یک دمنوش هم برای رجبعلی، صدای بچه‌ها مجالی برای فکر کردن نذاشته بود.

ـ زمان‌بر هست ولی شاید بتونم.

به چپ چرخید و قلنج کمرش را شکست، و سیگار دیگری روشن کرد.

صفورا بدون اینکه حرفی بزند از اتاق خارج شد، رجبعلی همان طور که رفتن صفورا را نگاه می‌کرد، به این فکر می‌کرد چطور زن زندگی‌اش با نداری و سختی‌ها کنار آمده و اعتراض نکرده، چطور چهار بچه قد و نیم قد را بزرگ کرده بدون اینکه او بفهمد بچه‌هایش چند کلاس سواد دارند.

ـ بابا جان حواست کجاست چند بار صدات زدیم.

ـ چیشده دختر؟

سارا بدون اینکه چیزی بگوید دست پدر را گرفت و با زور از جا بلندش کرد. به اتاق که رسیدند سارا با دستان کشیده و نحیفش که شباهت به پدرش را بیشتر می‌کرد چشمان رجبعلی را گرفت.

ـ این چه کاریه؟

ـ غافلگیری، چشاتو باید ببندی ها هر وقت گفتم سه باز کن.

ـ یک، دو، سه...

رجبعلی آهسته چشمانش را باز کرد.

ـ به‌به منزل چه کرده. خیلی قشنگ شده! از روز اولشم بهتره، چطور درستش کردی؟

ـ زن هنرمندی داری مش‌رجب...

صدای خنده‌هایشان در فضا پخش شده بود.

ـ چقد خوب شد که اون درخت‌ها رو سرما زد، تازه معنی خانواده رو فهمیدیم بابا.

رجبعلی که انگار توقع شنیدن این حرف را از پسر کوچکترش نداشت جا خورد، پیش خودش فکر کرد که در این مدت چه کرده با خودش و فرزندانش.

ـ بعضی رنگ‌هاش رو نداریم یعنی هیچکس نداره.

چیزی که این قالی رو از همه قالی‌ها جدا کرده فقط نقشه نبوده رنگش هم بوده.

ـ چقد طول می‌کشه تا رنگ رو بسازی و شروع کنیم به بافتن؟

ـ هروقت که مش‌رجبعلی با گل پسراش بره دشت و گیاه و بوته این رنگ‌ها رو بیاره برام، فرداش شروع به بافتن می‌کنیم.

ـ تا بنویسی رو کاغذ من یه سیگار بکشم. پسرا هم آماده باشن زود، وقت نداریم.

***

ـ صفورا خانم، باجی خیره، داری نذری می‌ذاری این همه دیگ بار کردی؟

ـ نه سکینه جان رنگ واسه قالیه... دارم نخ رنگ می‌کنم.

ـ خب می‌گفتی من بِشِت می‌دادم. کلی رنگ تو این پَسْتو مستو‌ها داشتم.

صفورا همین طور که مشغول رنگ کردن نخ‌ها بود گفت:

ـ دیگه گفتم مزاحمت نشم. خودم به یاد قدیم‌ندیما گفتم پاشم رنگ درست کنم.

ـ خوبش کردی، ببینم شما هم تو این مسابقه هست که گذاشتن شرکت کردید؟

نخ‌های رنگی را از دیگ در حال جوش درآورد و روی بند پهن کرد. دسته‌ای نخ بی‌رنگ را برداشت و به سمت دیگ رفت.

ـ والا بچه‌ها می‌گفتن یه چیزی، کی حوصله و دل و دماغ این کارها رو داره.

برو داخل اتاق بیام یه چایی باهم بخوریم.

ـ نه اومده بودم ازت سه چهار تا پیاز بگیرم که انگار حسابی مشغولید. مش‌رجبعلی هم که پیداش نیست گفتم یه حالی بپرسم. درخت‌ها رو سرما زده خونه‌نشین شده؟

ـ نه، گفت یکم کمک حالت هستم بچه‌هارو تر و خشک می‌کنم یکم به کارات برس. از بس این مرد من عاقل و فهمیده‌اس. سرش به حساب و کتاب یه باغ بود و زن و بچه. مثل مردهای دیگه نیست که.

سکینه بدون اینکه حرفی بزند بلند شد و چادرش را از دور کمرش باز کرد.

ـ پیاز نخواستم، غذا بدون پیازم خورده میشه. خداحافظ صفورا.

صفورا که از حاضر جوابی‌اش شاد شده بود با خنده گفت:

ـ خب حداقل می‌موندی یه چای می‌خوردی باجی.

***

منصور شانه‌ای به قالی زد و گفت:

ـ این فرش شده فرشِ دوستی. از وقتی که نشستیم پای دار تا همین الان یه بارم باهم دعوا نکردیم.

صفورا با سینی چای و کیک وارد شد.

ـ اینم به مناسبت تموم شدن این قالی گل‌دارِ زمینه قرمزِ رنگ طبیعی.

سارا با شوق و ذوق وارد خانه شد.

ـ دارن میان، سریع باید بریم و قالی رو ببریم گالری.

با کمک یکدیگر قالی را از دار پائین آوردند. رجبعلی فرش و بچه‌ها را سوار وانت کرد و به سمت گالری راه افتادند.

***

گالری جای سوزن انداختند نبود، شرکت‌کنندگان منتظر اعلام و اختتامیه جشنواره بودند. سارا خواهرش را در آغوش گرفته بود و در گوشش با او حرف می‌زد.

ـ با تشکر از اهالی محترم حسن‌آباد بابت همکاری و سعه‌صدرشان. به پایان جشنواره رسیدیم و به رسم هر ساله تعدادي از شرکت‌کنندگان منتخب می‌شوند که از آنان حمايت می‌کنیم. حالا بنده در مقام مجری این سعادت را دارم که سه نفر اول این جشنواره را معرفی کنم.

نفر اول جناب آقای محمد حسن‌آبادی با کسب 20 امتیاز از سمت داوران نفر اول این جشنواره معرفی شدند، به افتخارشان دست بزنید...

صفورا چشمانش پر از اشک شده بود:

ـ سارا بده من بچه رو.

ـ این عموی تو همیشه چشم دیدن موفقیت ما رو نداشت. چقد گفتیم صبر کن، تو شرکت نکن، من مطمئنم باز این سکینه رفته ننه من غریبم بازی درآورده اینا دلشون سوخته.

ـ مامان یکم آروم‌تر، صداتو همه دارن می‌شنون.

ـ بشنوفن حالا چطور شده؟ مگه دروغ میگم؟

رجبعلی از بین جمعیت خودش را به صفورا رساند.

ـ باز چی شده زن آروم بگیر، بسه...

ـ نفر دوم هم نشدیم.... سارا این جمله را گفت و خودش را به سمت قالی رساند.

ـ تو قول داده بودی اول بشی چرا کاری نکردی ها؟

سکینه با طعنه از کنار سارا رد شد. خنده‌ای کرد.

ـ ببین تورو خدا معصوم خانم، دختره خل شده با قالی بی‌جون حرف می‌زنه.

در همین حین مجری گفت:

ـ خب آقای رجبعلی حسن‌آبادی هم نفر سوم این جشنواره شدن که برای قالی و کارشون هم حامی وجود داره.

سارا قالی را در آغوش گرفت و لبخندی زد:

ـ آفرین بچه خوب.

***

ـ آقای حسن‌آبادی لطفا به دوربین نگاه کنید. لطفا یاد اون روزی بیفتید که تصمیم به شرکت در این مسابقه گرفتید.

صفورا یاد آن جر و بحث افتاد و خنده از صورتش محو شد. سارا از اینکه این خبر را به خانواده داده بود، احساس غرور می‌کرد و رجبعلی یاد درختانی افتاده بود که از سرمای شدید حسن‌آباد خشک شده بودند.

ـ آقای حسن آبادی حواستون نیست؟

بفرمایید عکستون آماده است.

***

ـ آقای حسن‌آبادی اجازه هست با دوستان خبرنگار و عکاس بریم داخل کارگاه و یه دوری بزنیم و چندتا عکس بگیریم؟ برای گزارش لازمه.

ـ بله البته دخترم بفرمایید.

ـ خیلی جالب بود پدرجان سرگذشت خیلی قشنگی بود.

ـ خلاصه جریان کامل کارگاه فرش دوستی این بود. از سرمازدگی درخت و جشنواره شدیم یک کارآفرین موفق.

گزارش خطا