
معصومه تاوان
قسمت دوم
دیگر آقا مقدم پوستش کلفت شده بود به این قیل و قالها و بزن بشکنها عادت کرده بود. برایش طبیعی شده بود و یاد گرفته بود خیلی خودش را دخالت ندهد، خیلی حرص نخورد و آرام باشد.
ـ آقا آخر این هم نقش بود که به بابای ما دادید؟
یوسف اسکناسها را از توی دخل برمیداشت و روی هم میچید و به جان آقا غر میزد.
ـ یکی نداند خیال میکند ما جد اندر جد آدمکش و یاغی بودیم. سیروس آن چانهها را وزن کن مبادا که وزنش کم باشد. میبینی آقا؟ ما حواسمان به حلال و حرام و کم و زیاد همه چیز است.
کشی را از میخ دیوار برداشت و انداخت دور اسکناسها.
ـ داشتم میگفتم آقا معلم ما خودمان از خیّرهای مدرسهساز و بیمارستانساز و اصلا آدمساز هستیم. همین سیروس یک زمانی معتاد و سیگاری بود. خودمان ترکش دادیم و آوردیم اینجا دم دست خودمان. تا به حال آزارمان به یک مورچه نرسیده حالا شما توی تیاترتان نقش جلاد را به آقای ما دادید؟
آقا یکی دو تا نان برداشت و راهش را کشید سمت مدرسه.
ـ خب پادشاهها جلاد هم داشتهاند دیگه حالا که قرار نیست راس راستی آدم بکشه.
ـ به هر حال آقا ما گفته باشیم رضایت نداریم. شاید اصلا کمک به مدرسه را قطع کنیم. آقا معلمجان چه معنی دارد آخر؟! تازه سپرده بودیم برای مدرسه تور والیبال بیاورند که...
آقا چشمهایش را گشاد کرد و زل زد به یوسف نانوا که خودش را زده بود به بیخیالی و با خودش غرغر میکرد و سر تکان میداد.
***
ـ آقااااااااا......
آقا معلم که داشت سربالایی را میرفت بالا، ترسید. یکباره توقف کرد، ایستاد و با وحشت به عقب سرش نگاه کرد. یکی از پسرها دوان دوان آقا را صدا میزد و داشت میآمد.
ـ آقا رمضانعلی و صفرعلی با هم دعوایشان شده... آقا الان است که همدیگر را بکشند... تو را به خدا یک کاری بکنید.
ـ چرا؟
ـ آقا خب شما صفرعلی را گذاشتهاید زیر دست رمضانعلی، آقا خب صفرعلی هم گردهاش برنمیدارد دیگر. صفرعلی توی زندگیش تا به حال به یک نفر هم چشم نگفته.
آقا راهی که آمده بود را برگشت و کج کرد سمت خانه صفرعلی که همسایه دیوار به دیوار رمضانعلی بود. صفرعلی و رمضانعلی هر دو تند و تند داشتند آجر روی آجر میگذاشتند و ملات میریختند. زن و مرد هم ایستاده بودند به تماشا.
ـ چی شده؟ چه خبره؟
ـ آقا اجازه؟ اینها دوباره با هم قهر کردند. دارند دیوار بینشان را بالا میبرند آقا کار هر روزشان است... آشتی شدند میریزند، قهر شدند میسازند.
آقا با تعجب به صفرعلی و رمضانعلی نگاه میکرد که با تلاش آجرها را روی هم میچیدند و به هم بد و بیراه میگفتند.
ـ تو فکر کردی کی هستی که من بخواهم از تو فرمان بگیرم؟
ـ هه پادشاه خدا دیده و داده. خلایق هر چه لایق.
ـ چه حرفها! من بمیرم هم از تو حرفشنوی نمیکنم مگر خوابش را ببینی.
دو پیرمرد نفس نفس میزدند و آجر روی آجر میگذاشتند. دیدنی بود کارهایشان. آقا خواست جلو برود چیزی بگوید که...
ـ آقا اجازه بیایید اینطرف را ببینید اینجا دیدنیتر است.
یکی از بچهها روی پشتبام خانهاش آمده بود و داشت سمت خانه بلقیس را نشان میداد. همه آنهایی که داشتند قائله رمضانعلی و صفرعلی را نگاه میکردند چرخیدند سمت صدا و بعد دنبالش کشیده شدند. بلقیس و قنبر مثل موش و گربه توی حیاط خانه به دنبال هم میدویدند.
ـ چی شده خاله بلقیس دوباره چه خبر است؟
ـ چه خبر است؟ این مادر مرده با این قیافه موش مردهاش رفته و پسر اشرفی را تهدید کرده که نقش من را کم بنویسد...
و هر چه دم دستش روی زمین بود پرت میکرد سمت قنبر که پشت درخت پنهان شده بود و محکم شلوارش را چسبیده بود.
ـ آخر بگو مردکه دیوانه به تو چه میرسد من ملکه باشم یا کلفت؟
قنبر با قیافهای فلکزده سرش را از پشت درختها بیرون آورد و رو به آقا گفت:
ـ آقاجان بالا غیرتا به او بگید در مستراح را باز کند آخر آنجا را چرا قفل کرده، نمیتوانم تحمل کنم.
ـ قفل کردم؟ خوب کردم باید از روز اول میکردم آنجا را خودم ساختم با پول خودم ساختم تو حق نداری بروی، فهمیدی؟
صدای خنده و قهقهه بلند شد. همه زدند زیر خنده و شروع کردند به مسخرهبازی.
ـ نصف این خانه هم به نام من است، حق نداری پایت را بگذاری توی دانگ من فهمیدی؟
یکی از مردهایی که توی جمع ایستاده بود، بادی توی غبغبش انداخت و رو به زنش که کنار باقی زنها برای تماشا ایستاده بود پرخاش کرد.
ـ های زن وخی برو خانه اینجا وای نستا چه را تماشا میکنی مگر آمدی سینما؟
ـ وا حشمتخان شما هم!
ـ گفتم برو بدآموزی دارد... چهار روز دیگر تو هم این چیزها را یاد میگیری و زبانت روی من بلند میشود. قنبرخان آبروی هر چه مرد است توی آبادی برده با این زنداری و...
مرد هنوز داشت حرف میزد که لنگ دمپایی آمد و خورد توی فرق سرش و صدایش را برید.
ـ ساکت باش حشمت... دفعه آخرت باشد با قنبر اینطور حرف میزنی ها... ما زن و شوهریم به کسی هم دعوایمان ربطی ندارد.
و رفت و در مستراح را باز کرد.
ـ بیا برو یک نقش که این حرفها را ندارد عزیزم، آخر راضی نبودی به خودم میگفتی، چرا بقیه رو انداختی جلو؟! بیا برووو.
قنبر بخت برگشته دوان دوان خودش را انداخت توی مستراح و در را بست.
**
روز نمایش فرا رسید. حیاط مدرسه را فرش پهن کرده بودند تا باقی اهالی بنشینند روی فرش و نمایش را تماشا کنند. خودشان هم چند بشکه را کنار هم چیده بودند و سکوی بلندی درست کرده بودند تا همه جمعیت به صحنه اشراف داشته باشند. رمضانعلی سبیل کلفتی از پشم گوسفند برای خودش درست کرده بود که نشانه بدجنسیاش بود. وقتی روی صحنه داد میکشید سبیلش کج میشد و میخواست بیفتد مجبور بود سبیل را با دست نگه دارد. صفرعلی هم لباسهای کهنه و پاره پورهای از توی انبار خانهاش پیدا کرده بود و پوشیده بود. راضی و ناراضی قبول کرده بود که زیر دست باشد. نمایش درام بود و غمگین اما سبیل کج و کوله و لباسهای خندهدار صفرعلی و زیرنویس شدن پسر عیسیخان آن را خندهدار کرده بود. عیسیخان که نقش خبرچین را داشت لبها و دستهایش را تکان میداد و پسرش تندتند همه را روی کارتونی درشت مینوشت و سمت جمعیت میگرفت. حبیب آقا جلاد بود و قرار بود سر موسیخان را که قهرمان داستان بود به دستور رمضانعلی بزند. نمایش خندهدار شده بود، همه میخندیدند و کسی انگار قرار نبود تحت تأثیر ظلم و ستمیکه پادشاه به زیردستهایش میکند، قرار بگیرند و درس عبرت بگیرند.
رمضانعلی پادشاه همان طور که دستش به سبیلش بود به موسیخان گفت:
ـ ای نادان تو فکر کردهای که که هستی که بتوانی مملکت را علیه ما بشورانی؟
موسیخان که گوشهایش سنگین بود و بهسختی صدای رمضانعلی که از ترس افتادن سبیلهایش نمیتوانست داد بزند را میشنید، گفت:
ـ والاحضرتا بلندتر بگویید من کَرم.
رمضانعلی این دیالوگ را نخوانده بود، نمیدانست چه جواب بدهد. بلقیس دوید جلو و به پادشاه التماس کرد به قهرمان یک فرصت دیگر بدهد.
ـ خیر او به من خیانت کرده من او را میکشم.
حمله کرد طرف موسیخان که مثلا او را بکشد، شمشیر را از دست حبیبآقا گرفت، موسیخان قهرمان مچ پادشاه را گرفت،گلاویز شدند... بشکهها زیر پاهایشان لق میزدند. به طناب پیچید شده دور بشکهها فشار آمد و طناب پاره شد. بشکه کج شد و پادشاه افتاد توی گودی بین دو تا بشکه و گیر کرد. آن تو همان طور لای بشکهها داد میکشید و دست و پا میزد و بد و بیراه میگفت. در آن موقعیت هم بیخیال نقشش نشده بود. حسابی توی نقشش فرو رفته بود و خیال بیرون آمدن نداشت. شمشیر را در هوا تکان میداد و داد میزد:
ـ ای صفرعلی حمال من لای بشکهها گیر کردهام من را بیرون بیاور تا موسی را بکشم.
صفرعلی و بلقیس و باقی اعضا هم آن طرفتر افتاده بودند بین بشکهها. حبیبآقا عصبانی بود که چرا رمضانعلی اجازه نداده او بازیش را بکند. او هم هوار میکشید و آن زیر دست و پا میزد:
ـ اَه حبیبآقا پایت را از روی دستم بردار لهم کردی.
ـ نمیبینی پای بو گندوی عیسیخان توی دهان خودم است....
بشکهها قل خوردند رفتند سمت جمعیت. داد و بی داد بود که هوا شده بود. همه فرار میکردند. یکی دو نفر از پیرها مانده بودند زیر دست و پا. جیغ میکشیدند و آه و نفرین میکردند.
آقا حرص میخورد. نتوانسته بود حرف بزند و پول جمع کند. نمایش خوبی از آب در نیامد تازه کلی هم مجروح و مصدوم به جا گذاشت. برزوی بنا خسارت کج و کوله شدن بشکههایش را هم از آنها گرفت و تهدید کرد به اداره شکایت میکند.