کد خبر: ۵۸۱۳
۱۴۰۰/۰۲/۰۷ ۱۸:۳۸

«إذا تنفسِ» من


رضا خورشیدی‌فرد

به زیر نم‌نم باران شقایقی مانده‌ست

کنار پنجره، گلدان عاشقی مانده‌ست

میان چشم نمانده‌ست قطره اشکی

ولی میان گلو بغض و هق‌هقی مانده‌ست

برای من که در این ورطه دست و پا زده‌ام

نه ساحلی، نه توانی، نه قایقی مانده‌ست

فضا فضای غم‌انگیز عصر پایانی‌ست

و پشت این درِ وامانده عاشقی مانده‌ست

مرا دلی‌ست که از ظلمتش گریزانم

«إذا تنفسِ» من، صبح صادقی مانده‌ست؟!

غروب می‌رسد از راه و عید پشت در است

برای دیدنِ رویش دقایقی مانده‌ست

به شاه‌بیت غزل می‌رسم در این پایان

قسم به شعر، که قرآن ناطقی مانده‌ست

********

‌پیچ‌وتاب

فاطمه عارف‌نژاد ‌

دی بود و درد بود و زمستان ادامه داشت

آن سوی پنجره تب طوفان ادامه داشت

از چشم آسمان کبود آیه می‌چکید

فصل نزول سوره‌ باران ادامه داشت

انسان پر از دریغ، پر از غم، پر از قصور!

جاماندگی و قصه‌ خسران ادامه داشت

شب ناگهان رسید و سر صبح را برید

صبحی که روز بعد، کماکان ادامه داشت

بر رحل نی تلاوت خون بود و تا ابد

بغض غریب قاری قرآن ادامه داشت

عمری شهید بود و شهیدانه پر کشید

حالا ورای عالم امکان ادامه داشت

جغرافیای عشق به نامش قیام کرد

تشییع او به وسعت ایران ادامه داشت

می‌رفت و گریه‌های سپاهی سیاه‌پوش

در امتداد خیس خیابان ادامه داشت

هرقدر از قضا سر راهش به سنگ خورد

با پیچ و تاب، رود خروشان ادامه داشت

ذکر بهار بود و لب غنچه‌های سرخ

شور جوانه در دل گلدان ادامه داشت

دی بود و درد بود و زمستان ولی هنوز

در دشت، لاله لاله بهاران ادامه داشت‌

**********

کلبه احزان

علی سلیمانی

کسی مانند تو شب‌ها به قبرستان نمی‌آید

بدون چتر، تنها، موقع باران نمی‌آید

میان قبرها یک گوشه را گلزار می‌خوانند

کسی تا گل نباشد سمت این گلدان نمی‌آید

به یادت مانده روزی را که گفتی ای پسر! با عشق

کسی که می‌رود سمت خطر، آسان نمی‌آید

پسر رفت و تو با اندوه جانکاهی به خود گفتی

که جز رخت سفر رختی به این گردان نمی‌آید

عصای دستت از دست تو رفته، خوب می‌دانی

که این یوسف سلامت جانب کنعان نمی‌آید

نشستی کنج خانه سال‌ها، بی‌شک به این خانه

دگر نامی به غیر از کلبه احزان نمی‌آید

شلوغی‌های بعد از جنگ را دیدی، خدا را شکر

صدای گریه‌ات تا آن سوی ایوان نمی‌آید

نشستی، صبر کردی، صبر کردی، طاقت آوردی

اگر که عاشقی درد است پس درمان نمی‌آید

اگر حتی زمانی نام میدانی به نامش شد

یقین داری جوانت دیگر از میدان نمی‌آید

*********

طراوت پنجره

علی رضا مردانی

از بوی تو گلدان لبِ طاقچه جان می گیرد

وقتی که نباشد نفست ، رنگ خزان می‌گیرد

با های نفس‌های تو لرزید دل پنجره‌ها

عمریست که این پنجره از تو ضربان می‌گیرد

چون باد به هر باغ برد بوی قدم‌های تو را

آهسته به آهسته طراوت جریان می گیرد

هرگز نشود دور هوایت ز من و پنجره ها

حتی غزل ساده ما را نگران می‌گیرد

با هر نفست بادِ جنون آید و سرچشمه خون

می‌جوشد و رگ های تنم را هیجان می‌گیرد

دستت چو بزد شانه به گیسوی، زبانم بگرفت

چون از نفس شانه به مستی هذیان می‌گیرد

هر آینه این جاذبه عطر تو می‌برد مرا

دل، عطر نفس‌های تو را با دل و جان می‌گیرد

**

نقطه عطف

حامد حجتی (ناپیدا)

حلقه در پای قلم‌ها زده‌اند این کلمات

قلم از دوریت انگار حزین است هنوز

وزن یک بیت غزل از تو سرودن را باز

از تو می‌گیرم و این شعر، وزین است هنوز

مثل یک منطق فکریست تفکرهایم

«حا»ی این حس تو محتاج به «سین» است هنوز

صاحب عصر و زمان مهدی موعود همین

نقطه عطف غزل‌های من این است هنوز

گزارش خطا