کد خبر: ۵۸۱۰
۱۴۰۰/۰۲/۰۷ ۱۸:۳۷

سال‌ها


مرضیه ولی‌حصاری

زمستان 1375

در با صدای قیژ قیژ همیشگی‌اش باز می‌شود و پدرموتور را به داخل حیاط هل می‌دهد. سنگ‌های یک قل دو قل را روی زمین رها می‌کنم و زل می‌زنم به چهره‌اش، از حرف‌های مامان و زن‌عمو چیز‌هایی دستگیرم شده، اما هنوز دقیق نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده است. به صورت پدر نگاه می‌کنم سگرمه‌هایش در هم است. بلند سلام می‌کنم اما جوابی نمی‌دهد. موتور را گوشه حیاط پارک می‌کند. هنوز نگاهم به در است که آبجی سودابه در حالی‌که ساک کوچکی در دست دارد پشت سر پدر وارد می‌شود. چشمانش قرمز است معلوم است که حسابی گریه کرده. باز سلام می‌کنم سودابه سر می‌چرخاند و نگاهم می‌کند. آرام جواب سلامم را می‌دهد و به سمت اتاق می‌رود. لحظاتی نگذشته که مادر هن‌هن‌کنان از پله‌های آشپرخانه بالا می‌آید و بدون مقدمه می‌پرسد:

ـ چی شد مرد؟

پدر که تازه به خودش آمده، نگاهی به مادر که با کفگیری بزرگ روبرویش ایستاده می‌کند و بعد انگار تازه متوجه حضورمن شده باشد می‌گوید:

ـ باز که تو سرما این بچه رو ول کردی تو حیاط، فردا من ندارم خرج دوا و دکتر بدما.

مادر که منتظر شنیدن حرف دیگری است بدون توجه به حرف پدر می‌گوید:

ـ به این چیکار داری؟ الان می‌ره تو، درست بگو ببین چیکار کردید؟

پدر که معلوم است سرما تا عمق وجودش نشسته است به سمت اتاق راه می‌افتد.

ـ هیچی می‌خواستی چی بشه؟ همه چیز تموم شد. دادگاه حکم طلاق امضا کرد. رفتیم خرت و پرت‌هاشم جمع کردیم. حالا یه چایی بردار بیار ببینم چه خاکی باید به سرم بگیرم.

مادر وا می‌رود. فکر نمی‌کرد دختر جوانش مطلقه به خانه برگردد. حتما دارد با خودش فکر می‌کند جواب مردم را چه بدهد خودم شنیدم که به زن‌عمو می‌گفت در دهان مردم را نمی‌شود بست.

***

سودابه پشت پنجره ایستاده و بارش برف را تماشا می‌کند. یک هفته ای می‌شود که کار هر روزش همین است. آرام دستش را می‌گیرم. دلم برایش می‌سوزد هیچ وقت انقدر ناراحت ندیده بودمش.

ـ آبجی سودابه، مامان سهیلا براش یه عروسک بافته هر چی به مامان می‌گم برای منم ببافه قبول نمی‌کنه می‌گه تو ده سالت وقت عروسک بازیت نیست.

سودابه کنارم زانو می‌زند و موهایم را از صورت کنار می‌زند. دیگر مثل همیشه لبخند نمی‌زند.

ـ دلت عروسک می‌خواد؟

ـ آره

ـ خودم برات می‌بافم. هنوز یه کم پول دارم. باید برم از مغازه مش قاسم کاموا بگیرم.

قند توی دلم آب می‌شود سودابه که ذوق را در چشمانم می‌بیند به سمت کمد می‌رود تا چادرش را بردارد که مادر وارد می‌شود.

ـ کجا این وقت روز؟

سودابه چادر را روی سرش مرتب می‌کند.

ـ می‌رم سر خیابون کاموا بخرم می‌خوام برای سارا عروسک ببافم، اینطوری حوصله خودم هم کمتر سر می‌ره.

مادر پشت چشمی‌نازک می‌کند. سینی سبزی‌های پاک نکرده را روی زمین می‌گذارد.

ـ لازم نکرده، هر جفتتون بیاید بشینید سبزی‌ها رو پاک کنید تا حوصلتون سر نره، این سارای ور پریده هم خجالت نمی‌کشه هم سن‌های این خانم، یه خانواده را اداره می‌کنن. اون وقت شانس من اون از دختر بزرگم این از کوچیکه.

سودابه کمی‌دلخور به نظر می‌رسد ولی با مهربانی می‌گوید:

ـ بچه‌اس دیگه مادر من، مگه چی میشه؟! زود برمی‌گردم سبزی‌ها رو هم پاک می‌کنم.

ـ حرف یه بار می‌زنن. تو این برف می‌خوای راه بیوفتی تو خیابون. مردم چی می‌گن؟ اینجا به شهر کوچیکه، هم منتظرن برا آدم حرف در بیارن. نمی‌گن دخترشون دور روز نیست طلاق گرفته حالا راه افتاده تو خیابون شوهر پیدا کنه. هر چی می‌خوای بگو خودم می‌رم می‌خرم.

به صورت آبجی سودابه خیره می‌شوم. رنگش قرمز شده ولی سکوت می‌کند. چادر را درمی‌آرود و کنار سینی سبزی‌ها می‌نشیند. پشیمان می‌شوم کاش عروسک نخواسته بودم.

مادر اما بی‌خیال نمی‌شود. دسته‌ای جعفری برمی‌دارد و زیر لب ادامه می‌دهد.

ـ اون روز که بهت گفتم این تورج به دردت نمی‌خوره گوش نکردی، مگه پسر خاله‌ات چی کم داشت رفتی زن اون تورج نامرد شدی؟! به شیش ماه هم نکشید برگشتی سر خونه اولت. شدیم مسخره فامیل و در همسایه. حرف و حدیث که پشت سرمون می‌زنن... چی می‌تونم جواب بدم؟ هیچی. باید این دهن ببندم و سرم بندازم پایین. خودت کردی حالا بکش. عاشقی چشمت کور کرد.

قطرات اشک از صورت سودابه می‌چکد و روی سبزی‌ها می‌ریزد.

ـ من مگه علم غیب داشتم بدونم تورج معتاده. بعدشم من که بدون اجازه شما ازدواج نکردم! خودتون راضی شدید حالا این همه سر کوفت می‌زنید.

مادر هر لحظه عصبانی‌تر می‌شود. دستانش به وضوح می‌لرزد.

ـ من کی راضی شدم؟ خودت و بابات بریدید دوختید. باباتم از درد این که دخترش نده به پسر خواهر من، هممون بدبخت و انگشت‌نمای شهر کرد. دیگه تو این شهر کوچیک کی میاد سراغ تو؟! باید بشینی اینجا تا گیست مثل دندونات سفید شه. یا زن یه پیرمرد زن مرده بشی.

بعض مادر هم می‌شکند و شروع می‌کند به گریه کردن. ‌‌هاج و واج به مادر و سودابه نگاه می‌کنم که هردو در حالا اشک ریختن هستند.

مادر بی‌خیال سبزی‌ها شده و بلند می‌شود و از داخل کمد کارت عروسی پسرخاله مجید را بیرون می‌کشد و نشان سودابه می‌دهد.

ـ جمعه عروسی مجید، خاله‌ات زنگ زده خونه فخری خانم پیغام داده سودابه را نیارید عروسی شگون نداره سر عقد باشه! تو چی می‌دونی من چی می‌کشم هر روز یه حرف و حدیثی از گوشه و کنار میاد.

مادر همان جا جلوی کمد می‌نشیند و دستانش را روی صورتش می‌گذارد.

ـ کاش جای اینکه زود طلاق بگیری، می‌موندی زندگیت نجات می‌دادی.. اون موقع هم به حرفم گوش نکردی حالا هم که بدون مشورت همه کار کردی اومدی نشستی ور دل من. نگفتی ما تو فامیل طلاق نداریم. نگفتی زن با لباس سفید می‌ره خونه شوهر با کفن سفید میاد بیرون...

دیگر گریه امانش نمی‌دهد. سودابه بلند می‌شود و از اتاق بیرون می‌رود. حالا دلم برای هر دویشان می‌سوزد.

***

سودابه جلوی آشپزخانه این پا و آن پا می‌کند.

ـ برم مامان؟

ـ باشه برو ولی سارا رو هم با خودت ببر.

سودابه اشاره می‌کند تا حاضرشوم و با هم به امامزاده برویم. کاپشنم را می‌پوشم و روسری را محکم گره می‌زنم. وقتی از اتاق بیرون می‌آیم سودابه جلوی در منتطرم ایستاده. دستش را محکم می‌گیرم و راه می‌افتیم. هنوز مسافت زیادی نرفته‌ایم که احساس می‌کنم کسی تعقیبمان می‌کند. سرم را بر می‌گردانم انگار کسی پشت تیر چراغ برق پنهان شده. دست سودابه را می‌کشم.

ـ آبجی انگار یکی داره پشت سرمون میاد!

سودابه پشت سرش را نگاه می‌کند و بعد پا تند می‌کند.

ـ زود باش بریم، محل نده.

درست دیده بودم خودش بود تورج.

ـ آبجی نگاه کن آقا تورج.

سودابه دستم را رها می‌کند و به طرف تورج می‌رود. همان جا می‌ایستم و نگاهشان می‌کنم. انگار با هم دعوا می‌کنند. سودابه گریه می‌کند. می‌ترسم، باید کاری کنم. هنوز لحظاتی نگذشته است که سودابه برمی‌گردد.

ـ سارا می‌تونی برگردی خونه؟

سرم را به علامت مثبت تکان می‌دهم.

ـ پس برو من باید برم با تورج صحبت کنم. به مامان بگو زود بمی‌گردم.

دیگر منتظر نمی‌مانم و به سمت خانه می‌دوم.

***

مادر از خوشحالی روی پا بند نیست. سودابه ساک کوچکش را در دست دارد. پدر سیگار به دست کنار تورج ایستاده. دود سیگارش را با شدت بیرون می‌دهد. مادر به سمت سودابه می‌آید و محکم بغلش می‌کند.

ـ مادر، زن باید زندگیش بسازه، تصمیم درستی گرفتی. طلاق که راهش نیست. ان‌شاءالله تورج هم ترک می‌کنه، برو به سلامت مادر. تورج هم به بابات قول داده ترک کنه. دیگه‌ام دست روت بلند نمی‌کنه.

سودابه سکوت می‌کند و راه می‌افتد. هنوز چند قدمی ‌نرفته که برمی‌گردد و روبرویم روی زمین می‌نشیند و در گوشم آرام نجوا می‌کند.

ـ سارا هیچ وقت اشتباه من نکن. درست تصمیم بگیر، با عقلت تصمیم بگیر نه با دلت، تا مثل من...

مادر دست سودابه را می‌گیرد.

ـ چی می‌گی در گوشش؟ پاشو شوهرت جلو در منتظر، زشته.

پاییز سال 1385

مرجان کیفش را از روی صندلی برمی‌دارد. آینه کوچکش را درمی‌آورد و و چشمی‌ و ابروی برای خودش نازک می‌کنم و می‌گوید:

ـ تو خیلی خوش شانسی سارا، تو این همه دختر ناز قشنگ، ببین آرش کی رو انتخاب کرده.

بعد خودش شروع به خندیدن می‌کند. جوابش را نمی‌دهم. از نگاهش معلوم است که فکر می‌کند دلخور شده‌ام.

ـ شوخی کردم بابا، نمی‌خواد قیافه بگیری. من که بخیل نیستم تو خوشبخت شی انگار من خوشبخت شدم.

بی‌حوصله لیوان آب میوه را برمی‌دارم و گلویی تاره می‌کنم.

ـ حالا کی گفته من قراره با آرش ازدواج کنم که خوشبخت شم با بدبخت؟

ـ چی می‌گی خره؟ یعنی نمی‌خوای باهاش ازدواج کنی.

بلند می‌شوم و کیفم را روی دوشم می‌اندازم. دلم می‌خواهد تا خود خوابگاه پیاده راه بروم.

ـ من می‌روم خوابگاه تو هم هر موقع ار خوردن فارغ شدی بیا.

منتطر نمی‌مانم. دلم می‌خواهد تنها باشم. همه چیز این روزها برایم سخت شده. پا که به پیاده‌رو می‌گذارم صدای خش‌خش برگ‌های زرد پاییزی کمی‌آرامم می‌کند. قدم‌هایم را با طمأنینه برمی‌دارم. عجله‌ای برای رسیدن به خوابگاه ندارم. دلم برای در سکوت فکر کردن تنگ شده. می‌خواهم تصمیم را بگیرم. باید تکلیف خودم را روشن کنم. بالأخره که باید ازدواج کنم اما انتخاب این که...

حمید پسر خوبی است از اقوام دور پدری است. سال‌هاست که خودش و خانواده‌اش را می‌شناسیم. چند بار مادرش به خواستگاری آمده اما به بهانه تمام نشدن درسم دست به سرشان کرده‌ایم. اگر سرو کله آرش پیدا نشده بود انقدر همه چیز سخت نمی‌شد.

پاهایم کم‌کم ذوق‌ذوق می‌کند. ایستگاه اتوبوسی آن طرف خیابان برایم خودنمایی می‌کند. عرض خیابان را رد می‌کنم و روی نیمکت ایستگاه اتوبوس می‌نشینم.

آرش همه چیز داشت پول، زیبایی، نفوذ کلام. دست روی هر کدام از بچه‌های دانشکده می‌گذاشت نه نمی‌شنید. اما نمی‌دانم چرا عقلم راضی نمی‌شد. تمام چیزهایی که برای همه نقطه قوتش بود برای من نقطه ضعف محسوب می‌شد. از این‌که این همه راحت با همه گرم می‌گرفت، خوشم نمی‌آمد. از لباس پوشیدنش و از آن همه اعتماد به نفسش که فکر می‌کرد باید همه را از بالا به پایین نگاه کند.

هوا کم‌کم تاریک می‌شد. باید زودتر به خوابگاه می‌رسیدم. بلند می‌شوم و راه میفتم. قدم‌هایم را تندتر بر می‌دارم. وارد حیاط خوابگاه که می‌شوم صدای سرو صدای بچه‌ها به گوش می‌رسد. به ساعت نگاه می‌کنم، هنوز دیر نشده پس نیازی نیست نگران خانم قیاسی باشم. وارد اتاق که می‌شوم مرجان مانند اجل معلق روی سرم خراب می‌شود.

ـ کجا ول کردی رفتی مسخره؟ نکنه ناراحت شدی؟

ـ نه بابا مرجان می‌خواستم فکر کنم تا خود خوابگاه پیاده اومدم.

ـ شوخی می‌کنی! خدا شفات بده.

از خستگی روی تخت ولو می‌شوم که چشمم به کتاب تحقیق در عملیات میفتد.

ـ این مال کیه مرجان؟

مرجان لبخند شیطنت‌آمیزی می‌زند و کنارم می‌نشیند.

ـ گویا مال شماست... آرش داده به اکرم بیار برای جناب‌عالی. همین نیم ساعت پیش اکرم آورد.

ـ لازم نکرده! من کتاب بخوام خودم می‌خرم.

ـ برو بابا.

بلند می‌شوم و به چشمان مرجان خیره می‌شوم.

ـ مرجان می‌خوام آخر هفته برم شهرمون. می‌خوام به مامانم بگم به خانواده حمید بگه بیان خواستگاری.

مرجان محکم به پیشانی‌اش می‌کوبد.

ـ نتیجه اون همه پیاده‌روی این تصمیم احمقانه بود؟

ـ کجاش احمقانه‌اس؟ بالأخره که باید ازدواج کنم...

ـ با یه کتاب‌فروش؟! اونم تو شهرستان؟! می‌خوای برگردی خونه اول؟

مرجان دستم را محکم در دستش می‌گیرد.

ـ سارا لگد به بخت خودت نزن. این آرش خر شده، از تو خوشش اومده... تو هم که هنوز با‌هاش حرف نزدی. این مورد از دست بدی دیگه پشت گوشت دیدی خوشبختی رو دیدی.

نمی‌دانم چرا از حرف‌های مرجان خنده‌ام می‌گیرد. دستم را از دستانش بیرون می‌آورم.

ـ مرجان من نمی‌خوام با احساسم تصمیم بگیرم. من سال‌ها به همچین روزایی فکر کردم. حالا هم سعی نکن نظر من عوض کنی، چون وقتت هدر می‌کنی. آرش به درد من نمی‌خوره.

بلند می‌شوم تا زودتر با مادر تماس بگیرم. باید همه چیز را تمام می‌کردم.

***

بهار 1396

با صدای زنگ تلفن حدیث چشمانش را باز می‌کند و نگاهم می‌کند. آه از نهادم بلند می‌شود. با بدبختی خوابانده بودمش تا شاید کمی‌ رو رساله دکتریم کار کنم. بغلش می‌کنم. صدای پچ‌پچ کردن حمید می‌آید. لحظاتی نمی‌گذرد که سر و کله خودش هم پیدا می‌شود. قیافه‌اش کمی‌ درهم به نظر می‌رسد. ته دلم خالی می‌شود.

ـ کی بود حمید؟ چرا قیافه‌ات رفته تو هم؟

جلو می‌آید و حدیث را از بغلم می‌گیرد.

ـ امیر بود.

ـ خب چی می‌گفت؟

حمید کمی‌ این پا و آن پا می‌کند، انگار می‌خواهد چیزی بگوید که از گفتنش می‌ترسد.

ـ راستش گفت جنازه باباش پیدا کردن. چند روز پیش تموم کرده زیر یه پل پیداش کردن، اوردوز کرده.

سرم گیج می‌رود. روی اولین صندلی می‌نشینم. قطرات اشک مثل سیلاب روی گونه‌هایم سرازیر می‌شود. نمی‌دانم برای تورج گریه می‌کردم و یا برای آبجی سودابه. زندگی سودابه جلوی چشمانم رژه می‌رود. یک روز خوش هم ندید. کاش آن روز بر نمی‌گشت. شاید الان...

حمید کنارم می‌نشیند. همان طور که سعی می‌کند حدیث را آرام نگه دارد، دستم را می‌گیرد.

ـ گریه نکن عزیزم، پاشو بریم. امیر می‌گفت حال مامانش خوب نیست. گفت به خاله بگو بیاد پیشش.

همان طور که گریه می‌کنم بلند می‌شوم و وسایلم را جمع می‌کنم. باید زودتر خودم را به سودابه برسانم.

ـ حمید بچه‌ها رو می‌بری خونه مامانت؟

ـ آره تو برو، من بچه‌ها رو می‌ذارم میام پیشتون. رسیدی بین چی کم و کسر دارن تا برم تهیه کنم.

لباس‌های مشکی‌ام را می‌پوشم. حدیث سرش را روی شانه حمید گذاشته و به خواب رفته. چقدر معصومانه خوابیده. به حمید نگاه می‌کنم. دلم برایش ضعف می‌رود. مرد کتاب‌فروشی که زندگی در خانه کوچکش برایم دلنشین بود. به ساله‌ای گذشته برمی‌گردم. به حرف‌های سودابه که در بچگی در گوشم زمزمه کرد. به آرش فکر می‌کنم که همسرش را طلاق داد و از ایران رفت. به انتخابی فکر می‌کنم که هیچ وقت پشیمانم نکرد.

ـ حواست کجاست سارا؟! چرا زل زدی به ما؟ برو دیگه الان باید کنار خواهرت و بچه‌هاش باشی.

لبخند می‌زنم و به راه میفتم. هنوز از در بیرون نرفته‌ام که حمید صدایم می‌کند.

ـ سارا جان، مواظب خودت باش!

برمی‌گردم و در چشمان مهربانش نگاه می‌کنم و می‌گویم:

ـ ممنونم که هستی...

گزارش خطا