
فاطمه ابراهیمی
جیکجیک گنجشکان، نسیم خنکی که از روی شط میگذشت و خستگی نیمروز اردیبهشتماه، خاطرات را سرریز میکرد. رختشورها افتادند به جانم. دلم قرار نداشت. ناخودآگاه نگاهم از بین برگهای درخت کنار بالا رفت. تیغ آفتاب چشمم را بست. آسمان ساکت بود. تکیه زدم به تنه کُنار و بیخیال شلوار مارکی که گلی خواهد شد، یله شدم روی زمین و پایم را دراز کردم. قلبم تند میزد، مثل آن وقتها که برای مسابقه آماده میشدیم. استرس که خوره جانمان میشد، دست میگذاشت روی سینهمان و بلندبلند میخواند:
ـ الا بذکرالله تطمئن القلوب.
دستم نشست روی سینهام. زیر لب زمزمه کردم. نگاهم پرید کمی آن طرفتر. پسرکی تپل زیر کپری که با ساقه نخل ساخته بود، دولپی فلافلش را میخورد. با اشتباه یکی از بازیکنان سوتش را در دهان گذاشت و فوت کرد. صدایی نیامد. از قیافه گیجش خندهام گرفت. محتویات دهانش توی سوت گیرکرده بود. توی زمین دعوا بود. بازیکنی که خطا رویش انجام شده بود، آش و لاش افتاده بود وسط زمین. دوستانش بازیکن خاطی را محاصره کرده بودند.
داور با حالت عصبی سوت را تکاند و انگشتان تپلش را داخل سوت کرد؛ نتیجهای نگرفت. بهسختی هیکل سنگینش را از زمین جدا کرد و ساندویچش را روی صندلی شکسته، برای مگسها جا گذاشت. سوتش پایین صندلی روی زمین افتاده بود. لباس گشاد آبیرنگش به بدنش چسبیده بود و عضلات پهلوهایش با هر قدمش بالا و پایین میشد. دستم روی سینهام مانده بود. قلبم آرام گرفته بود.
پسرک پای سنگینش را روی زمین خاکی میکشید و ردی از گردوخاک ازخودش به جا میگذاشت. دور پسر استخوانی که روی زمین افتاده بود، خلوت شده بود. یکی از دوستانش مثل خروس جنگی به بازیکن خاطی حمله میکرد. کسی جلودارش نبود؛ شبیه ماهی لیز میخورد و هجوم میبرد طرف تیم رقیب. کنجکاو بودم داوری تپل را ببینم. سرعت قدمهایش بالا رفته بود و گوشتهای پهلویش با سرعت بیشتر بالا و پایین میشدند. دست انداخت یقه خروسجنگی را از پشت گرفت و به عقب کشید. خروس مثل فنر به عقب کشید و گوشه زمین افتاد. با دو دستش بچهها را از سر و کول هم کنار زد. دستهایش بالا رفتند و پشت گردن خاطی سقوط کردند. پسرک تلوتلو خوران به جلو میرفت. دعوا متوقف شده بود. لبخندم عمیق شد. آنها بچههای همان زمین بودند. همه چیز همان طور مانده بود. دروازه مانند همان سالها چند آجر بود و محوطه کرنر همان چاله. فقط کسی مثل او بالای سرشان نبود که مربیشان شود.
داور قلدر کنار پسرک زخمی ایستاد. بچهها دورش جمع شدند. تکیهام را از درخت کُنار برداشتم و به سمتشان رفتم. برخلاف سایه درخت، گرمای آفتاب وسط زمین بیشتر خودش را نشان میداد. از پشت سر داور سرک کشیدم. پسرک زانویش را به دست گرفته بود و به خود میپیچید. سایه سرم افتاده بود روی پیراهن شماره 7 رونالدو و کش میآمد. یازده کله کچل، فرفری، لخت، بور و... همزمان به طرفم برگشت. قدم که به جلو گذاشتم کوچه را باز کردند. پسرک زخمی با اخمهایی در هم گره خورده سرش را بالا آورد. دستش از باد زدن مگسهایی که دورش را گرفته بودند، ماند. بیتوجه به دهان بازش، کنارش زانو زدم و نگاهی به زانویش انداختم. زانویش شکافته شده بود. باریکه خون از روی زانویش سر میخورد و قطره قطره روی خاک گرم میچکید. خاطرهای از سوراخی بیرون زد. چشمانم را بستم تا از شرشان راحت شوم اما بیفایده بود. مسعود جلوی چشمم سبز شد. باریکه خون میآمد سمتم و من گریهکنان عقب میکشیدم. ناخودآگاه دست بردم زیر زانویش و بغلش کردم و دویدم سمت ماشین. نفسم به شماره افتاده بود. زیر درخت کُنار پناه گرفتم. پسرک را سفتتر توی بغل فشردم. نفس عمیقی کشیدم. سیاهیها از جلوی چشمم کنار رفت. آسمان آبی بود؛ بدون دود. گوش تیز کردم. بهجای غرش میگهای جنگی بلبل میخواند. بچهها دوان دورم حلقه زدند. داور تپل عقب مانده بود. مثل توپ شلیک شد وسطشان و حلقه را بهم ریخت. بهتشان پاره شده بود و قیافهها سؤالی بود. باید جوابی برایشان پیدا میکردم و الا همه تصویرهای قهرمانیام، دود میشد و هوا میرفت. بماند که از فردا میافتاد سر زبانها که کاپیتان تیم ملی مخش آجر پاره برمیدارد؛ شاید هم بچهدزد معرفیام میکردند. سینهام را صاف کردم:
ـ دوستتون پاش بدجور آسیب دیده، باید سریع برسونیمش به بیمارستان. یکیتون باید همراهم بیاد.
نگاههایشان داد میزد قانع نشدهاند. راه افتادم سمت ماشین و پشت سرم جا گذاشتمشان اما نگاه پسرک زخمی شبیه وزنه چسبیده بود روی صورتم. محل نگذاشتم. سایههای بچهها دنبالم میآمد.
به ماشین تکیه زدم. تقلا کردنم برای بیرون کشیدم کلید از جیبم، بیفایده بود. گفتم یکی سوییچ را از جیبم بیرون بیاورد. کسی از جایش تکان نخورد. امیدی به آنها نبود، هنوز مشکوک بودند. پسرک را یکدستی بغل کردم و با دست دیگر افتادم به جان جیبم که همان تپل در حالیکه عضلاتش الاکلنگی تکان میخوردند، به کمکم آمد. در ماشین را باز کرد. پسرک را روی صندلیهای عقب گذاشتم. از بچهها خواستم یک نفرشان همراهم بیاید و یک نفر به خانوادهاش اطلاع دهد که باز هم همان داور تپل داوطلب شد و خیلی زود روی صندلی جلو جا گرفت.
نگاه تپل کلافهام کرده بود. اسمش مصطفی بود و دوست زخمیاش حمید. توی ماشین که نشست خودشان را معرفی کرد. در جوابش فقط سرتکان دادم. وقت حرف زدن من نرسیده بود. باید ذهن بهم ریختهام را سروسامان میدادم تا بتوانم راضیشان کنم. برای درمان شببیداریهایم به کمکشان نیاز داشتم. باید آماده لیگ آسیا میشدیم اما، بیخوابی امانم را بریده بود. آسمان که سیاه میشد صداهای عجیب میچرخید توی سرم و تا وقتی آفتاب بالا نمیآمد، ساکت نمیشدند. اثر بیخوابی موقع تمرینها خودش را نشان میداد. سرگیجه که چنگ میانداخت روی چشمانم، بیسر و صدا کنار میکشیدم. مربی فهمیده بود. تهدید کرد این وضع ادامه پیدا کند، مجبور به حذفم میشود. از فکر حذف دستانم دور رل شل شدند. دستان گوشتی مصطفی بازویم را محکم تکان میدادند. فرمان رها شده را محکم گرفتم. مصطفی داد میزد:
ـ عامو عامو وایسا ردش کردیم، درمونگاه بودش.
حمید با پای خودش از درمانگاه بیرون آمد. توی درمانگاه هم حواسم پی راضی کردن بچهها بود و گیردادنهای بقیه را متوجه نشده بودم. کاپیتان تیم ملی ماندنم، به رضایت بچههای آن زمین گره خورده بود. صدای دکتر توی گوشم اکو میشد:
ـ یکزمانی، یکجایی تعهدی دادی که هنوز بهش عمل نکردی. احتمالا برات خیلی عزیز بوده اون آدم که این فکر بعد از سالها افتاده توی ناخودآگاهت و خوابت ازت گرفته. یادت میاد اون تعهد چی بوده؟
مصطفی از فکر بیرونم کشید:
ـ میگما شما هم خیلی کیف میکنین هرجا میرین مث رییس جمهورا میان استقبالتون و تحویلتون میگیرن. مو هم دلم میخواد بزرگ شدم مثل شما بشم.
حرفهایش مثل خنکهای آب شط در یک روز تابستانی، به جانم نشست. لبخند پتوپهنی به صورت آفتاب سوختهاش پاشیدم. گفتم:
ـ دوست دارید حرفهای و با مربی کار کنید؟
از توی آینه حمید را دیدم که از جا پرید و بلافاصله دادش هوا رفت. زانویش خورده بود به پشت صندلی. از بین داد زدنهایش گفت:
ـ ها..آی دردم گرفتا... ما مربی گیرمون بیاد... ووی... از رونالدو هم... آخآخآخ... جلو میزنیم.
مصطفی دو زانو روی صندلی نشسته بود. بازویم را محکم میفشرد:
ـ حمید راست میگهها... شما به ما یاد بدین ما برزیل هم شکست میدیم.
پایم را روی گاز فشار دادم و گفتم:
ـ چشم، فقط قبلش باید بریم قولنامه امضا کنیم.
ماشین با نیش ترمزی ایستاد. از آینه نگاهی به صندلی عقب کردم. از حمید پرسیدم میتواند پیاده شود؟ در جوابم سرتکان داده بود. گیج بودند چرا اینجا آمدهام برای امضای قولنامه.
قدمهایم را ناخودآگاه بلند برمیداشتم. قلبم به شدت در سینه میتپید. یکی یکی قبرها را رد میکردم. رسیدم همانجایی که چهل سال پیش ایستاده بودم. از توی قاب عکس بهم لبخند میزد؛ شاید هم داشت خوشآمد میگفت. اشک دیدم را تار کرده بود. زانو زدم کنارش. غبار روی مزارش را کنار زدم. معلوم نبود از کی مهمانی نداشته. شاید از بعد مرگ مادرش. فکر دیدنش از خرید گلاب غافلم کرده بود. مصطفی حمید را کنارم روی زمین گذاشت. نفسش بالا نمیآمد. حمید خیره به لباس ورزشی توی قاب عکس بود. نگاهم را دوختم به عکس. لبخندش بهم قوت قلب میداد. لبهایم باز شد:
ـ چهل سال از اون روزهایی که ایشون معلم فوتبال ما بود، گذشته. برای مسابقات استانی تمرین میکردیم و قرار بود علیآقا از اردو که برگشت برویم برای مسابقه. اما آن هواپیماهای لعنتی تمام آرزوهایمان را به باد دادند. شهر به یکباره به ریخته بود. پرشده بود از صدای آژیر آمبولانسها، ماشین نعشکش که به سمت جنتآباد میرفت و مردمی که برای پیدا کردن عزیزشان ناله میکردند. علیآقا برگشته بود اما نیامد سر تمرین. رفتیم در خانهشان. مادرش آب پاکی را ریخت روی دستمان:
ـ رفته خط.
رفتیم مسجد جامع، گفته بودند از آنجا میروند جبهه. میخواستیم برویم دنبالش تا باهم برویم مسابقه. مسجد غلغله بود. دم ورودی دود دیگهای غذا بالا میرفت. گوشهای از مسجد پارچه سفید زده بودند و شده بود درمانگاه. زیر طاق ایوان زنان مشغول تمیز کردن اسلحه و بستهبندی غذا بودند.
سخت بود باور کنیم تمرینهایمان بیهوده بوده است. پرسووجو کردیم. دستی به سرمان کشیدند و گفتند «استادتان مسابقه بزرگتری دارد که باید برای پیروزیاش بجنگد.»
مسابقه به خاطر اوضاع کشور به تعویق افتاد. دو ماه بعد پیکرش پیروز از میدان برگشت.
تکیه به دیوار غسالخانه، با چشم خیس تشیعجنازهاش را میدیدیدم. بسیجی قد بلند به طرفمان آمد. کاپیتان را میخواست. بچهها با انگشت نشانم دادند. کاغذی داد دستم. دستش روی شانهام بود و نگاهش در نگاهم گره خورده بود. چشمانش چیزی را طلب میکرد که نمیدانستم چیست اما دستم کشیده شد روی دستش. لبخندی زد و همان طور که آمده بود، آرام رفت. برگه را باز کردم، خط خودش بود:
«ببخشید که تنهایتان گذاشتم، مسابقه بزرگتری در پیش داشتم!
باید میرفتم تا با عزت مسابقه دهید.»
دور مزارش که خلوت شد، آمدیم کنارش. همانموقع بهش قول دادم که بعد از کاپیتان شدنم، بچههای همان زمین خاکی را، برای مسابقهای که باعث بیشتر شدن عزت این خاک شود تربیت کنم!
صورت خیسم را با پشت دست خشک کردم. سرم را به طرفشان گرداندم:
ـ برای وفای به عهدم کمکم میکنید؟