کد خبر: ۵۸۰۸
۱۴۰۰/۰۲/۰۷ ۱۸:۳۶

بطون امهات


زهرازارعی

*ثم جعلناه نطفه فی قرار مکین

برگه درون دستش می‌لرزید. سفیدی نور سالن ولامپ‌های برگشته روی سرامیک‌ها چشمش را می‌زد. پرستار داخل ایستگاه منتظر ایستاده بود و به دانه‌های عرق روی صورت مرد نگاه می‌کرد. حتم داشت اگر روی صندلی چرخدار ننشسته بود کف سالن پخش بود. نگاه مرد به برگه لرزان کف دستش بود. خودکار را روی برگه کاغذ گذاشته بود ولی جانی برای حرکت دادنش نداشت. قطره کوچک آبی روی کاغذ رنگ داده بود. صدای پرستار تکانی به او داد.«خانم غلامی چی شد؟ مریض آمادس. چیکار می‌کنه یه امضاء دیگه.» زن با روپوش سبز و ماسکی که از روی صورتش پایین آورده بود از جلوی ایستگاه پرستاری رد شد و در اتاق عمل را باز کرد. برگشت و نگاهی به مرد که میخکوب صورتش شده بود انداخت و در را بست. صداها و حرف‌های الهه داخل گوشش می‌پیچید. «بعداز عمل معلوم نیست چی بشه. دیدی که دکتر گفت ریسکش خیلی بالاست. عکسا رو هم که خودت دیدی مثه زالو چسبیده به بالای رحم.» بغض جلوی حرفش را گرفته بود. «فکر کن برا زن یه چیزه که مهمه. اون وقت یه کیست بچسبه به دیوارش. امیر خواهش می‌کنم قبول کن. روزی بچه دست منو تو نیست...» موهای مشکی بلندش را از جلوی چشم‌هایش کنار زده بود. قطره اشک با کنار زدن مو روی گونه‌اش پخش شده بود.« آقا آقا» دختر مو بور دست‌هایش را دور گردن امیر پیچید و خودش را روی پاهای پدرش انداخت. برگه از دستش لیز خورد و روی سرامیک نشست. آخ گفتنش دختر را ترساند. از روی پایش بلند شد. نظافتچی تازه طی‌اش را خیس کرده و جلوی پای امیر را طی کشیده بود. دخترک با پشت دست چشم‌های خیسش را پاک کرد. جلوی صندلی چرخدار روی زانو نشست. «بابایی عیلی درت داشت؟ پات درت میتنه؟» مرد نگهبان سعی داشت دختر را بلند کند ولی نگاهش روی صورت کبود شده امیر بود. «عمو جون پاشو بببینم بابات چش شد.» دخترک با گریه بلند شد. امیر تند تند نفس می‌کشید و خودش را جمع کرده بود. صدای سرپرستار بلند شد «آقای کاظمی چه‌ خبره؟ این بچه اینجا چی‌ میگه. زودتر این آقا رو از بخش بانوان ببرین بیرون.» دخترک با شنیدن این حرف صدای گریه‌اش را بلند کرد. به طرف سرپرستار که از ته سالن می‌آمد برگشت. «بابامو اذیت نکنین. کملش درت میکنه. اومده تا مامانمو خوب کنه. اووووم من مامانمو می‌خوام.» صدای گریه و بهانه‌های کودک کل بخش را پرکرده بود. سرپرستار با عصبانیت به سمت آن‌ها آمد. دخترک ترس کرد و خواست خودش را در آغوش پدر پنهان کند که دست‌های مرد نگبان او را از زمین بلند کرد. نگهبان سعی کرد صدای نق‌نق کودک را بخواباند. سرپرستار از آماده نبودن تیم تجهیزات و رضایت‌نامه بیمار کلافه شده بود. امیر دست روی چرخ‌های صندلی گذاشت و خواست به سمت برگه افتاده برود که پرستار بالای سرش ایستاد.«اووووه یه امضا می‌خواید بکنین. نمی‌خواین پای برگه قتل زنتونو امضا کنین که این همه لفت میدین.» امیر نگاهش به روی صورت سرپرستار بود. چقدر دلش برای صورت ساده الهه تنگ شده بود. ماهک بهانه‌گیری‌اش را شروع کرده بود. برگه را از دست زن گرفت. «چشم امضا می‌کنم فقط اول زنمو ببینم بعد.» چرخ صندلی را برگرداند. خواست به نگهبان بگوید که ماهک را آرام روی صندلی بنشاند تا او هم مادرش را قبل از عمل ببیند. دست‌های سفید و تپل ماهک که دور گردن مرد نگهبان گره شده بود و سکسکه‌های پایانی گریه‌اش او را از بردن به اتاق منصرف کرد. سرپرستار جلوی چرخ صندلی ایستاد. «ای بابا آقا وقت تلف میکنی دیگه. دکتر منتظره. رضایت بدین بعد عمل زنتونو می‌بینین دیگه اییییش». دندان‌هایش را با غیض روی آدامس داخل دهانش فشار داد. صدای گریه نوزادی نگاه‌های همه را به سمت اتاق عمل ته سالن برد. سرپرستار نگاهی به مرد کرد و زیرلب چیزی گفت و رفت. دست‌های امیر یخ کرده بود. یاد به دنیا آمدن ماهک افتاد. با همان لباس‌های خاکی و کلاه ایمنی زرد روی سرش بالای سر ماهک رسیده بود. نگاهی به صورت سفیدش انداخت که روی شانه مرد آرام گرفته بود. چرخ را به زحمت حرکت داد. با هر فشاری که به چرخ‌های صندلی می‌آورد صدای گریه بچه را واضح‌تر می‌شنید. اتاق‌ها را پشت سر هم رد کرد تا جلوی اتاق آخر رسید. خواست چرخ را به طرف اتاق ببرد که در اتاق عمل باز شد و پرستاری پتو به دست بیرون آمد. نگاهش که به امیر افتاد لحظه‌ای مردد ماند جلو برود یا نه. ولی لبخندش را حفظ کرد و سعی کرد به چرخ نگاه نکند. «ان شاالله قدمش بابرکت باشه.» پتو را کمی عقب کشید تا امیر صورت بچه را ببیند.گریه بچه تمام نمی‌شد. «ان‌شاءالله خودتون هم به زودی سلامتی‌تونو پیدا می‌کنین.» پرستار به صورت امیر نگاه می‌کرد که محو صورت سرخ نوزاد شده بود. با لبخند پررنگ‌تر امیر نوزاد را پایین آورد و آرام روی پای امیر قرار داد. نوزاد دست‌های کوچکش را تکان می‌داد. امیر انگشتش را گرفت. پوست نازک و سرخش دلش را ریش کرد. ناخن‌های ریز و صورتی‌اش بلند شده بود. چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید. «خدا برا پدر و مادرش حفظ کنه.» لبخند پرستار کمرنگ شد. «عه من فکر کردم...» امیر دست نوزاد را درون پتو گذاشت و تای پتوی را درست کرد. نوزاد را به پرستار داد. «ممنونم خانم». پرستار گیج و منگ نوزاد را در آغوش گرفت و به طرف بخش نوزادان رفت. امیر سرش را بالاگرفت تا اشک‌هایش پایین نیاید. با دست صورتش را باد زد و دستی به موهایش کشید. صندلی چرخ‌دار را برگرداند و وارد اتاق شد. تنها تختی که مریض روی آن خوابیده بود کنار پنجره اتاق قرار داشت. پتو کل تخت را گرفته بود و چیزی مشخص نبود. تکان‌های چیزی زیر پتو امیر را مجبور کرد سریع‌تر چرخ‌ها را فشار دهد. دستش بین میله چرخ گیر کرد و دادش را درآورد. لحظه‌ای پتو تکانی نخورد. امیر آرام جلو رفت و خواست پتو را کنار بزند. الهه پتو را محکم گرفته بود تا امیر آن را از روی صورتش برندارد. «آخ آخ آخ. ینی حتی نمی‌خوای دم آخری صورت ماه شوهرتو ببینی؟! باشه دیگه الهه خاااانم! اومد و تتو صحیح و سالم از اتاق عمل اومدی بیرون و من مردم، اون موقع خودزنی نکنیاااا.» پتو تکان نخورد. نفس صداداری کشید. «خب. پاشو باید بری اتاق عمل.» پرونده آبی که روی میز جلوی تخت بود را برداشت. داخل عکس‌های سیاه یه چیزی شبیه توپ تنیسی به چشم می‌آمد. «دقیقا یک ماه پیش تو بالاسر من داشتی از نوع همین عکسا رو نگاه می‌کردی ولی زائده نخاعی موقت کجا و درآوردن...» صدای آهش بلند بود. «پاشو من میرم دیگه.» امیر پره‌های چرخ را به صدا درآورد. الهه سریع پتو را کنار زد. لبخند پیروزمندانه امیر را که دید با حرص بلند شد و روی تخت نشست. «بدجنس پرووو. من برم زیر تیغ، تو بمیری؟ مگه دست خودته؟» امیر جلو آمد ولی الهه نگذاشت دستش را بگیرد. ابروهای امیر تا به تا بالا رفت. الهه صورتش را پاک کرد. سرش را پایین انداخت و روپوش سبز رنگش را مرتب کرد. «برگه رو دادی تو پرونده بذارن؟» نگاهش را از امیر دزدید. «آره باید امضاش می‌کردم. الان اومدم باهات خدافظی کنم. با اون خونه امن تو دلت خداحافظی کنم که از همون بچگی تو رو مامان قرار داده.» الهه نتوانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد. نگاهش به پره‌های چرخ صندلی بود. «کاش این یه سال استراحتت زودتر تموم می‌شد و خوب می‌شدی. کاش پیمان‌کار خدانشناس انقدر تو بیمه کردن کارگر بدبختش خسیس نبود. یا لا اقل من می‌تونستم یه سال صبر کنم ولی هر روزش برا من...» سکوت کرد. «کاش مادری و زن بودن رو ازم نمی‌گرفتی امیر. چی می‌شد تلاشمونو می‌کردیم تا خدا یه بچه دیگه بهمون بده؟! که من از شرّ این توده کَنه راحت بشم و عمل لازم...» پتو را کنار زد و پاهایش را داخل دمپایی فرو برد. نگاهی به پاهای امیر که روی جاپایی صندلی بود انداخت. «لعنت به این دنیا و پولش که نمی‌ذاره دیگه مادر بشم. همه سختی‌های تک بچه بودن خودمو، ماهک هم باید بکشه...» به سمت در اتاق رفت. نگاهی به ته سالن انداخت. امیر پشت سرش قرار گرفت. «الهه!» برگشت. صورتش خیس خیس بود و موهایش از زیر کلاه بیرون آمده بود. «دو دقیقه رو پات بشین.» نگاهش به چشم‌های خیسش بود. «خواهش می‌کنم دو دقیقه بشین.» الهه لباسش را جمع کرد و روی پا نشست. امیر برگه را که درون دستش ریزریز کرده بود، روی سر الهه ریخت. الهه گیج به تکه کاغذ‌های ریزریز شده سفید روی سرامیک‌ها نگاه کرد. امیر لبخند زد. «تو دوباره مادر میشی و اون خونه امن همیشه درونت باقی می‌مونه. حق با تو بود.» دست‌های الهه را گرفت. نگاهش به ناخن کوچک دستش بود. «من نمی‌تونم ناخن کوچیکشو درست کنم چه برسه که بخوام روزیشو بدم. خدا منو ببخشه...» به سقف اتاق خیره شد. الهه سرش را روی پاهای امیر گذاشته و گریه می‌کرد. با صدای گریه‌هایش ماهک بیدار شده بود و در بغل نگهبان تقلا می‌کرد. الهه با شنیدن صدای ماهک آغوشش را باز کرد. ماهک خود را میان آغوش سبز مادر گم کرد.

پایان

گزارش خطا