کد خبر: ۵۸۰۷
۱۴۰۰/۰۲/۰۷ ۱۸:۳۵
رویای شیرین

نمایش



معصومه تاوان

(قسمت اول)

ـ نمایش؟

ـ به حق چیزهای ندیده و نشنیده؟!

ـ یعنی تیاتر؟

ـ ها، مثل مطرب‌ها بزنی و برقصی. دیده‌ام قبلترها آن وقت‌هایی که جوان بودم و در شهر کار می‌کردم.

ـ این کارها چه معنا دارد دیگر آقا انجام می‌دهد؟

ـ می‌خواهد بعد نمایش برای پدر و مادرها حرف بزند و پول جمع کند سقف مدرسه را قیر کند، آب چک می‌کند بابا.

ـ عمرا که پول بدهند، جان می‌دهند اما پول نه.

دوباره بحث داغی برای پدر و مادرها و اهالی آبادی شروع شده بو.د جمع می‌شدند دور همدیگر و حالا غیبت نکن کی غیبت کن.

ـ آقا هم دلش خوش است به خدا.

ـ همه را هوایی کرده. همین ابراهیم‌خان مگر پول می‌دهد؟ کی این درس و مقش تمام بشود یک نفس راحت بکشیم.

ـ حالا چرا به بچه من نقش نداده؟ خونش رنگ نداشت یا چون پدر و مادر مایه‌دار نداشت کنارش گذاشتند؟

ـ حالا به بچه من که نقش داده چه کرده؟ نقش آدم بدجنس را داده به او. نقش خوب‌ها را می‌دهد به سوگلی‌های خودش.

ـ حالا نشانش می‌دهم، هر وقت فردا رفتم و آن در و پنجره‌هایی را که از پول خودم کار گذاشتم توی دیوار کلاس کندم و آوردم آقا حالی‌اش می‌شود هر کی هر کی نیست، نباید فرق بگذارد.

ـ رمضان‌علی را نقش حاکم داده و آقاجان من را نوکر و زیر دست. آقام بدبخت از دیروز تب کرده افتاده توی رختخواب. آقای من یکبار هم در تمام زندگی‌اش به رمضان‌علی باج نداده.

ـ حتما پارتی دارد دیگر!

ـ پارتی‌اش کجا بود؟ تنها پارتی رمضان‌علی نگهبان دسشویی عمومی ‌است. هروقت می‌خواهد برود پنج دقیقه قبل زنگ می‌زند جا خالی نگه می‌دارد برایش.

بحث‌ها بالا می‌گرفت و دوباره فروکش می‌کرد، به دعوا ختم می‌شد، به ناز کشیدن و شاخ و شانه کشیدن و به بد و بیراه گفتن. مردها می‌نشستند توی قهوه‌خانه و آه و ناله سر می‌دادند و برای هم درددل می‌کردند. استکان‌های چای بود که هی پر و خالی می‌شد.

ـ از وقتی که آقا معلم به بلقیس نقش ملکه‌ها را داده نمی‌دانید چه می‌کند. راستی راستی باورش شده ملکه است هی چپ می‌رود راست می‌آید اُرد می‌دهد.

ـ این‌طور نمی‌شود، آقا در تقسیم نقش عدالت را رعایت نکرده.

ـ حالا موضوع نمایشتان درباره چیست؟

ـ چه می‌دانم؟! قرار است پسر اشرفی که انشایش خوب است بنویسد.

همه چشم ها برگشت سمت اشرفی که گوشه قهوه‌خانه نشسته بود و قلیان پک می‌زد .کز کرده بود توی خودش و به حرف‌ها گوش می‌داد.

ـ می‌گویم اشرفی وای به حالت که پسرت نقش بچه من را کم بنویسد، بلایی سرت بیاورم آن سرش ناپیدا.

ـ ها برای من هم همین طور. گندم‌هایی که را که دو سال پیش برای بذر از من گرفتی هنوز برنگرداندی هاااااا.

ـ حق من را هم بده، آمدم با تراکتورم زمینت را شخم زدم.

ـ نقش بلقیس را کم بنویسد اصلا هیچی ننویسد ها؟

نگاهی به دور و برش انداخت و به دهان باقی مردها.

ـ اصلا زن را چه به حرف زدن... اصلا... اصلا...

و ذوق‌زده رفت و کنار اشرفی که هاج و واج مانده بود، نشست و گردنش را بغل کرد.

ـ اصلا هیچی برایش ننویسد، بگوید جا نشد توی کاغذ، ها؟ دروغ می‌گویم؟

و شروع کرد به ماچ و بوسه کردن صورت اشرفی و ناز و نوازش کردن زلف‌هایش.

ـ من هم آن فرغونی که آمدی بردی از خانه‌ام را می‌دهم برای خودت باشد نوش جانت ها؟

صدای تأیید همه بلند شد. همه یک صدا با زبان بی‌زبانی پدر اشرفی را تهدید می‌کردند.

ـ هااا. دیگر خود دانی اشرفی جان این حرف‌هایی که گفتیم یادت باشد. خواه پند گیر خواه ملال.

***

شب توی خانه، اشرفی تمرکز کرده بود روی نمایش‌نامه‌اش. می‌نوشت و پاک می‌کرد. می‌خواست پیش آقا رو سفید شود و خودی نشان بدهد. نمایش درباره حاکم بدجنسی بود که به رعیت‌های خودش ظلم می‌کرد و حق آن‌ها را نمی‌داد و درآخر نمایش توسط قهرمان داستان کشته می‌شد. بابای اشرفی نشسته بود چای می‌خورد و زیر چشمی ‌پسرش را نگاه می‌کرد. تک سرفه‌ای توی مشتش کرد و گفت:

ـ پسر صفری چقدر قرار است حرف بزند؟

ـ کم، خیلی کم آقاجان.

ـ زیاد حرف بزند زیاااااد آنقدر زیاد که کله ننه بابایش برود.

ـ نمی‌شود آقا جان نمایش....

ـ اصلا برای بلقیس هیچی ننویس... بگو فراموش کردی. پسر آن یکی... تراکتور دارد، آن را یک چیز خوب بنویس به گردن ما حق دارد پارسال‌ها توی نداری خیلی دستمان را گرفت. حرف های خوب و پدر و مادردار بزند.

ـ آخر نمایش خراب می‌شود، آقا دعوایم می‌کند.

مادر اشرفی ایستاده بود پای گاز اشکنه درست می‌کرد، زد زیر گریه گوشه روسری‌اش را کشید به چشم‌هایش و ...

ـ های... های... های یعنی برای تو پسر آخر و عاقبت ما مهم نیست؟! آخخخخخخ قلبم اشرفی آن قطره قلبم را از کمد بیاور.

***

ـ برای نمایش چیزهای دیگری هم احتیاج داریم مثل سبیل مصنوعی، لباس‌هایی که به نقش‌ها بخورد مثل سبیل کلفت برای آدم بدجنس یا حتی بشکه برای صحنه و ...

ـ آقا ما الاغمان را می‌آوریم.

صفرعلی غیظی شد و گفت:

ـ یک کلام از ننه عروس... آخر آدم حسابی پادشاه خر سوار می‌شود؟

ـ ها چه می‌شود حالا این دفعه سوار بشود. همه پادشاه‌ها که اهل بریز و بپاش نبودند، خیلی‌هاشان هم ساده‌زیست بودند.

ـ های آقا معلم؟ کجایی بیا ببینم ضعیف گیر آوردی؟

آقا به همراه بقیه از کلاس زد بیرون. مادر یکی ازپسرها آمده بود.

ـ ببینم آقا معلم ما خونمان رنگ نداشت یا دهانمان بو می‌داد چرا به بچه من نقش نداده ای؟

آرام آرام سر و کله بقیه معترضین هم از کنار گوشه‌ها پیدا می‌شد.

ـ آقا چرا برای ما حرف زدن ننوشتید؟ مگر ما لالیم؟

ـ آقا اجازه! چرا نقش ما را که ملکه هستیم اینقدر کم رنگ نوشته‌اید؟! دیالوگ‌های ما خیلی کم است. ما علنا در سایه قرار گرفته‌ایم. نقش رمضان‌علی صورت ما را ماسکه کرده است. آقا ما می‌خواهیم روی سن بدرخشیم. میمیک صورتمان برای همین درخشیدن ساخته شده.

یکی از زن‌ها رو به بلقیس‌خاله گفت:

ـ این دیگر چطور حرف زدن است بلقیس، از خودت درآوردی؟

ـ ها این‌ها اصطلاحات اهالی نمایش و تیاتر است. پسر برادرم یادم داده در شهر کار نمایش می‌کند.

یکی از جوان‌ها راهش را از میان بقیه باز کرد و وارد کلاس شد و افتاد به جان پنجره‌های کلاس و حالا با تیشه نزن کی بزن.

ـ چه کار می‌کنی آقا جان مگر اینجا خانه پدرت است؟

ـ برو کنار حبیب آقا، چرا قرار است مادر ما نباشد؟

ـ عجب آدم زبان نفهمی ‌بده به من ببینم...

همه حواسشان رفته بود به دعوای حبیب آقا و مرد جوان که زن عیسی‌خان ولوله‌کنان آمد توی حیاط مدرسه و تو سرزنان خودش را انداخت روی زمین.

ـ آقاجان به دادمان برسید، آخر این چه کاری بود دست ما دادید.

ـ چی شده زبیده خانم؟

ـ خونمان را کرده توی یک شیشه که من توی تیاتر جا ندارم اوقاتمان را تلخ کرده مثل قهوه. یک نقش به این شوهر ور پریده ما هم بده و خلاصمان کن.

آقا نگاهی به دور و بر خودش انداخت و با تعجب گفت:

ـ آخه زبیده خانم عیسی‌خان سرما خورده صداش در نمیاد چطور می‌خواد حرف بزند جلوی اون همه جمعیت؟

ـ درد بی درمان بگیرد الهی. اوریون گرفته. ها صداش که در نمیاد یعنی یک کلمه هم نمی‌تواند حرف بزند اما با آن چشم‌هاش و آن اخم‌هاش مثل برج زهرمار می‌ماند و...

هنوز زن عیسی‌خان داشت حرف می‌زد که عیسی‌خان غضبناک با دفتر حساب و کتاب‌ها آمد تو. از گلوی ورم کرده‌اش صدایی درنمی‌آمد ولی شاخ و شانه‌ می‌کشید و دفترش را در هوا تکان می‌داد و همه را تهدید می‌کرد.

ـ آقا شما را جان عزیزتان یک نقشی هم به این بدهید، ما و خودتان را راحت کنید وگرنه این امشب دارایی ما را برای آن چندرغاز طلب به باد می‌دهد.

ـ ولی آخر...

زن عیسی‌خان گفت:

ـ آقا ما فکر حرف زدنش را کرده‌ایم.

و پسرش را صدا زد. پسر از توی جمع بیرون آم.د یک مقوا و ماژیک دستش بود.

ـ آقا ما دیده‌ایم توی این فیلم‌ها زیرشان حرف‌هایشان را می‌نویسند. آقا خب ما هم حرف‌های عیسی‌خان را هر حرفی که بخواهد می‌نویسیم توی این مقوا و نشان بقیه می‌دهیم، پسر نشان بده ببیند آقا. بدو بدو....

عیسی‌خان رفت جلوی جمع ایستاد و دست‌هایش را در هوا تکان داد. پسرش زود منظور پدرش را نوشت روی کاغذ:

ـ حواستان باشد چوب خطتان پر شده.

همه با صدای بلند این را خواندند.

پسر نشسته بود زیر پای پدرش و حرف‌های او را تندتند می‌نوشت و می‌گرفت سمت جمعیت. یکی از بچه‌ها با خنده گفت:

ـ آقا پسر عیسی‌خان زیرنویس عیسی‌خان شده... هاهاها.

گزارش خطا