کد خبر: ۵۷۸۱
۱۴۰۰/۰۲/۰۵ ۱۸:۲۰

خانه‌ای در کوچه باغ دل

حدادعادل

ای دو چشمانت چراغ شام یلدای همه

آفتاب صورتت خورشید فردای همه

ای دل دریایی‌ات کشتی نشینان را امید

وی نگاه روشنت فانوس دریای همه

ای بیان دلنشینت بارش باران نور

وی کلام آتشینت آتش نای همه

خنده‌های گاه‌گاهت خنده خورشید صبح

شعله لرزان آهت شمع شب‌های همه

قامتت نخل بلند گلشن آزادگی

سرو سرسبزی سزاوار تماشای همه

گر کسی از من نشانی از تو جوید، گویمش

خانه‌ای در کوچه باغ دل، پذیرای همه

لاله‌زار عشق یکدم بی گل رویت مباد

ای گل رویت بهار عالم آرای همه

حدادعادل

**********

ولایت نور

زاده زهرایی وبر کل ایران شهریار

از وجود توست این جمهوری ما برقرار

مایه امید ما هستی و یأس دشمنان

ملت ما با تو پیروزست در هر کارزار

رهبری و رهروانت را هدایت می‌کنی

در همه عالم نماید شیعه برتو افتخار

در مصاف دشمنان چون حیدر کرار تو

در نوردیدی تمام مرزهای اقتدار

سرور ما هستی وصاحب زمان را نایبی

منتظر هستیم با تو در صراط انتظار

طول عمرت از خدا خواهیم ای پیر طریق

تا همه بینیم آن مه روی پنهان آشکار

اسماعیل تقوایی

*******

نایب مقتدر

رهبرم وصف شما را، غزلی، می‌خواهد

غزل از جنس ارادت، به ولی، می‌خواهد

دل هر بچه ولایی به خدا آقاجان

چون تو شخصیت بین‌المللی می‌خواهد

روبروی همه روبه صفتان دنیا

شیرمردی چو تو، با صوت جلی می‌خواهد

خطبه‌هایت زده آتش به نهاد دشمن

عرصه عشق، بسان تو، یلی می‌خواهد

کشور و مملکت حضرت مهدی بی شک

نایب مقتدر از نسل علی می‌خواهد

ما نمردیم شما غم بخورید آقا جان

یک اشاره ز تو، عکس‌العملی می‌خواهد

شده عمار تو سردار سلیمانی‌ها

همچو او، منطقه مرد جدلی می‌خواهد

داعش از هیبت عمار شما می‌لرزد

وصف یاران تو، ضرب‌المثلی می‌خواهد

همه در سایه تو ناز به عالم داریم

چون جهان، رهبری، بی بدلی می‌خواهد

صحبت از وصف تو شد، بهلول زنجانی گفت

نامی از صاحب این شعر، بلی می‌خواهد

بهلول حبیبی زنجانی

*********

‌سالار دین‌دار

تو آن سروی اگر سر بر کنی، سرها بیآرایی

وگر سرور شوی آئین سرورها بیآرایی

به نقاش ازل مانی که با نقش جهان آرا

چمن‌ها با گل و سرو و صنوبرها بیآرایی

نه هر کو کاروان راند رموز رهبری داند

تو فن رهبری دانی که رهبرها بیآرایی

بدین شوق شهادت‌ها چه بیم از لشکر دشمن

که هر آنی تو آن دانی که لشکرها بیآرایی

به فرمان تو پاکان با لقاء الله پیوستند

چه رنگین حجله‌ها از سنگ و سنگرها بیآرایی

تو بودی آفتاب مغرب آن کو در حدیث آمد

به کشورها گذر کردی و کشورها بیآرایی

اگر کشور به خورشیدی درخشان می‌کند آفاق

تو آن خورشید رخشانی که خاورها بیآرایی

دل و جان همه مردم پر از عشق تو جانانه است

جلوخوان‌ها بیافروزی و سردرها بیآرایی

تو هم خود «شهریارا» گوهرآرایی و گوهرسنج

به هر کانت گذار افتاد گوهرها بیآرایی

شهریار

گزارش خطا