
صدیقه شاهسون
لیلا گوشی موبایل را بین شانه و گوشش نگه میدارد و با دقت به لیستی که فرزانه میدهد، گوش میکند: «شیر یک لیوان... شکر یک و نیم پیمانه... تخم مرغ سه عدد...» زن جوان تمام کابینت ها را باز و بسته میکند. با ناامیدی توی یخچال سرک میکشد. با اوضاعی که در کمبود لیستش میبیند کمکم از پختن کیک منصرف میشود.
ـ فرزانه جون، عزیزم، بقیهشو خودم بلدم... همون بیکینگ پودر و وانیل رو میخوای بگی دیگه؟
ـ آره عزیزم... یه کوچولو نمک بهش بزنی از لالی در میاد!
ـ ممنونم.
لیلا گوشی را با بی حوصلگی روی اپن آشپزخانه رها میکند. نفس پری بیرون میدهد. به یک سال گذشته فکر میکند، به جان کندن رضا در کارخانه فراوری پسته، به حقوق عقب افتاده چند ماه اخیرشان، به غرولندهای پیرزن صاحبخانه که گاه بیگاه جلوی در سبز میشد و طلب عقب افتادهاش را میخواست. به روزهایی که در این یک سال به استرس پرداخت قصد وام و پول پیش خانه و خرید جهاز سادهاش گذشته بود.
بیحوصلهتر از قبل روی صندلی کنار پنجره مینشیند. خیابان با ماشینهای پر رفت آمدش و ساختمانهای سنگی سیمانی که جلوی دیدش را گرفته است وادارش میکند تا سرش را خم کند و به تنها گلدان شمعدانی و گل سرخ باز شدهاش بنگرد. از وقتی بیدار شده بود میخواست کاری کند که با کمترین هزینه اولین سالگرد ازدواجی خوش برای خودش و رضا فراهم کند، اما کرونا و دست تنگیشان دست به دست هم داده بودند که این فکر فقط در خیالش بماند.
لیلا سمت کمد دیواری میرود و آلبوم عروسیشان را از آن بیرون میآورد. نگاهش تکتک عکسها را دور میزند. چهره خندان مادرش بیش از همه توجهاش را جلب میکند. بوسهای روی گونه او توی عکس میزند. دلش برای او و برای ناپدریاش حتی برای چند خواهر و برادر ناتنیاش تنگ شده است.
صدای قربان صدقه رفتنهایش تو حال پیچیده است که صدای زنگ آیفون او را از افکار درونیاش بیرون میکشد.
ـ وای خدا کنه باز انسی خانوم نباشه!
صدای بوق ممتد از آیفون شنیده میشود. لیلا با کلافگی ماسک را روی صورتش جا میدهد و چادر رنگی را نصفه نیمه روی سر میاندازد.
ـ اومدم بابا، چه خبره؟
نزدیک در که میرسد، صدای خشدار پیرزن صاحب خانه او را به حدسی که زده مطمئن میکند. پیرزن کوتاه قد، عصا به دست ظاهر میشود. پالتویی یشمی به تن کرده و مثل همیشه با سرو رویی مرتب و عینک ته استکانی که شیشههایش از پاک کردن زیاد برق میزند جلویش ایستاده است.
لیلا با دستپاچگی سلام میکند.
پیرزن لبهای باریک و بی رنگش را ورمیچیند.
ـ علیک سلام لیلا خانوم... بیا بگیر این قبض گاز طبقه بالاست اینم مال من... تو این کرونایی میترسم برم بانک! اینو از کرایه خونه کم بزار... با این ماس ماسکها که بیست چهار ساعته تو دستتونه، پرداخت کن.
گوشه چشمهای لیلا تنگ میشود. برگههای قبض گاز را از دستان پرچروک پیرزن میگیرد.
ـ باشه انسی خانم به چشم... فقط تا کی وقت دارن؟
پیرزن سری معنی دارد تکان میدهد:
ـ تا آخر برج!
ـ آخه...کارخونه...
پیرزن منتظر شنیدن ادامه حرف لیلا نمیماند. توی پاگرد تنگ راهپله میچرخد و صدای تقتق عصا با لخلخ دمپاییهایش آهنگی موزون میسازد. لیلا دمقتر از قبل توی حال کوچک خانه برمیگردد. نفس پری بیرون میدهد: «حق داره بیچاره، الان چهار ماهه دارم بهش میگم کارخونه هنوز تصویه حساب نکرده که بخوایم اجاره رو پرداخت کنیم...»
چادرش را گوشهای پرت میکند. روی کاناپه رها میشود. قبض گاز در کنار دیگر فکر و خیالها برایش دهن کجی میکند و خوشی خیال امشب را از سرش میپرانند. دیگر تقلایی برای پختن کیک ندارد.
نگاهش سمت ساعت میچرخد. دقایقی بیشتر به پنج عصر نمانده است. از ته مانده کتهای که برای نهار رضا گذاشته بود لقمهای بیشتر نبود که صدای قار و قور شکمش را بیاندازد.
سمت یخچال میرود. قفسههای خالی را از زیر نگاهش میگذراند. تنها تخممرغی که توی سبد وسط قفسه سوم است تصمیم او را برای پختن کوکو سیبزمینی قطعی میکند. همین که میآید در یخچال را ببندد، بشقاب خرما لامپ ذهنش را برای برپایی جشنی ساده روشن میکند.
ساعت از نه شب گذشته است. لیلا سفره شام را از جلوی رضا جمع میکند. لیلا هنوز هم به روی رضا نمیآورد که حواسش نیست امشب اولین سالگرد ازدواجشان است. ولی مانده است چطور سر حرف را باز کند و حرف از قبض گاز بزند. جمله تکراری: «رضا پس کی حقوقتون واریز میکنن؟» تا نوک زبانش میآید ولی زود قورتش میدهد.
رضا دکمه کنترل تلویزیون را روی شماره شبکه خبر فشار میدهد. صدای گوینده خبر در فضای کوچک حال میپیچد. خبرهای کرونایی اولین آماری است که چهره زن و مرد جوان را درهم فرو میکند. بالا رفتن دلار هم زخم تازهای گوشه دل هر دو میاندازد. زن ماهیتابه کوچکی که شام شبشان را تحویل داده بود میشوید و توی آبچکان جا میدهد. از همان فاصله میگوید: «آقا رضا بزن یه شبکه دیگه... حالمون گرفته میشه!»
ـ باشه خانومم...خوبه بزنم شبکه مستند که به قول عمو حسن آدم و میبره مسافرت!
صدای خنده کوتاه مرد و زن جوان توی خانه میپیچد. لیلا بشقاب رنگینکی که از غروب درست کرده است از توی یخچال بیرون میآورد. شمع صورتی خوش رنگی وسط خرماها جا میدهد و شعله فندک را به جان نخ آن میاندازد.
ـ آره عزیزم بزن همون جا...
طولی نمیکشد که صدای مجری جوان و جهانگرد از وسط جنگل سرسبزی که با هیجان لای درختهایش میچرخد، شنیده میشود. لیلا بشقاب رنگینک و شمع روشنش را برمیدارد و سمت حال میرود.
ـ آقا رضا یه لحظه چشماتو ببند!
مرد با تردید پلکهایش را روی هم میگذارد: «چیه میخوای کنترل برداری بزنی جای دیگه؟»
لیلا بشقاب را درست روبروی مرد زندگیاش میگیرد.
ـ حالا دیگه باز کن.
پلکهای مرد باز میشود.
شعله شمع جان گرفته و کنجکاوی را روی صورت استخوانی او پخش میکند.
ـ چه خبره؟... تولدم بوده من خبر نداشتم؟
لبهای باریک لیلا به تبسمی باز میشود.
ـ نه آقا رضا... اولین سالگرد ازدواجمون بوده، بهت تبریک میگم.
ـ ای بابا... من...
هنوز جمله رضا تمام نشده است که صدای بوق آیفون شنیده میشود.
لیلا با کنجکاوی سمت در میچرخد.
ـ کسی قرار نبود بیاد... رضا تو به کسی چیزی گفته بودی؟
رضا از روی کاناپه بلند میشود. من و من کنان سمت در میرود. تا به در برسد لیلا دستگیره را فشار میدهد. چهره کنجکاو انسی خانم پشت صورتی که رنگ به رخسار ندارد، پیدا میشود. جعبه کیک و عصا را به زحمت دنبال خودش میکشاند. غرورش مثل همیشه اجازه نمیدهد که لبخند روی لبهایش کش بیاید.
ـ آقا رضا بیا این کیکی که سپرده بودی بزارم یخچال، بگیر... من میخوام تا سر خیابون برم درمانگاه فشارم و بگیرم... گفتم میای میمونی پشت در...
دستهای لیلا سمت پیرزن دراز میشود و چشمهای گرد شدهاش به صورت رضا زل میزند.
ـ دست شما درد نکنه انسی خانم... صدا میزدین خودمون میومدیم پایین میگرفتیم.
پیرزن همان طور که توی پاگرد پله میچرخد دستی تکان میدهد.
ـ اولین سالگرد ازدواجتون هم مبارک باشه... کرایه این ماه و بذارید پای کادوتون!
پنجه چروکیده و انگشتان بیرون آمده از آستین پالتویش توی هوا میچرخد و دست به دیوار و دست دیگری به عصا آرام آرام از پلهها پایین میرود. لیلا که هنوز گیج ماجرای کیک و حرف پیرزن مانده در را میبندد. چشمش را تنگ میکند.
ـ رضا انسی خانوم چی گفت؟ این کیک چی میگه؟
مرد دستی توی موهای لختش فرو میکند. نگاه شیطنتآمیزی تا شقیقههایش کشیده میشود.
ـ خب دیگه ما هم همچین فراموشکار نیستیم. اندازه یک کیک هم ته جیبمون پول داشتیم! انسی خانومم انقد که نشون میده خسیس نیست!
مرد جوان تا میآید کیک را روی میز بگذارد و در جعبه را باز کند تا قلب و جمله زیرش را که به قناد سفارش داده بود برایش درآورد، نشان لیلا بدهد صدای افتادن چیزی از پلهها حواس هر دو را سمت خود میکشد. لیلا سراسیمه سمت راهپله میدود. دستی روی گونه میکوبد.
ـ وای خدا... پیرزن بیچاره افتاده پایین. هر دو سمت راهرو میدوند و با هیکل مچاله شده و ریز پیرزن کف پاگرد دوم راهپله مواجه میشوند.
دستان لرزان رضا شماره اورژانس را میگیرد و آغوش زن جوان بالش سرش میشود تا آمبولانس از راه برسد. چروکهای روی صورت او کمکم از حالت گرفتن میافتند و بی هوش میشود.
***
چند روزی از شب سالگرد ازدواج لیلا و رضا میگذرد. آن شب بعد از آمدن اروژانس معلوم شده بود که پیرزن کرونا گرفته است. به دلیل کم بود جا در بیمارستان و اصرار لیلا، پیرزن را به خانه برگرداننده بودند. لیلا و رضا هم مشکوک به کرونا معرفی شدند و چند روزی باید قانون قرنطینگی را روی چشم میگذاشتند.
***
روز از نیمه گذشتهاس. لیلا با اینکه علائمی از کرونا در خود نمیبیند، این چند روز را کنار پیرزن مانده و مدام با سوپهای گرم و دمنوش از او مراقبت کرده و به پیرزن اجازه نداده است غصه نداشتن اولاد را بخورد.
از ساعتی قبل که بهطور اتفاقی روز تولد پیرزن را متوجه شده بود کیکی توی کیکپز برقی خانه او بار گذاشته بود.
با وسواس کیک را تزیین میکند و دست رضا میدهد.
با دیدن کیک و تزینش برقی توی نگاه مرد میدود.
ـ چی ساختی خانوووم... اون شب که جشن خودمون زهر مار شد!
لیلا سر میچرخاند و به چشمان به اشک نشسته پیرزن که به پنجره زل زده است مینگرد و با صدای بلند میگوید: «شاید خدا خواست جشن ما و تولد انسی خانم یکی بشه تا هم اون تنها نباشه هم ما...»
صورت گرد و نگاه پر فروغ پیرزن سمت آنها میچرخد.