کد خبر: ۵۷۷۷
۱۴۰۰/۰۲/۰۵ ۱۸:۱۲

گلدان خالی

زینب یاری

حنانه را به سختی و کشان‌کشان از حمام بیرن آورد و نشاند روی تخت.

ـ بشین اینجا تا موهات رو خشک کنم. ای بابا باز که داری گریه می‌کنی؟ ناراحت میشم ها این‌طوری می‌کنی.

پشتش را به حنانه کرد و از اتاق بیرون رفت. دلش نمی‌خواست او را در آن حال و اوضاع ببیند. برای اینکه فضا را عوض کند شروع کرد به خواندن آواز همیشگی‌اش.

ـ می‌دونی چیه؟! یه فکری به ذهنم رسیده، باید یه چند روزی رو مرخصی بگیرم، این‌طوری بهتر به کارا می‌رسم.

حرف‌هایش توی صدای آوازش گم و پیدا می‌شد و به گوش حنانه می‌رسید.

ـ بعدش شاید یه چند روزی هم رفتیم مسافرت. این‌جوری برای بچه‌هام خوبه، حال و هواشون عوض میشه. گناه دارن بابا. خیلی وقته یه جا درست و حسابی با هم نرفتیم.

ـ حنانه چه کار داری می‌کنی؟

از وسط سالن دوید توی اتاق و زیر بغل‌های زنش را که دمر افتاده بود روی زمین گرفت و کشاندش رو تخت.

ـ داری اذیتم می‌کنی؟ گفتم که میام.

نگاهش را دوخت به چشم‌های حنانه که زیر سیلاب اشک مانده بودند.

ـ ای... ای... ایرج.

ـ جانم؟

ـ ببخشید... من... شرمنده‌ام.

چانه ایرج تکان خورد. پیشانی‌اش توی هم جمع شد. سریع دو شاخه سشوار را زد به برق و گرفت روی موهای حنانه. صدای سکوت اتاق را غژغژژژ سشوار پر کرد.

**

صدای بیب‌بیب ساعت با صدای گنگ حنانه توی هم قاطی شده بود. سرش را فرو برده بود توی بالش و پتو را کشیده بود روی سرش. در این چند وقت هنوز نتوانسته بود عادت کند که باید زودتر از بقیه بیدار شود. هنوز هم خواب می‌ماند.

‌‌ـ ایرج... ایرج... بیدار شو.

با ضربه پای حنانه از عالم خواب بیرون کشیده شد. سرش را از زیر پتو بیرون آورد. چشمانش را دو سه مرتبه باز و بسته کرد تا بتواند درست اطراف را ببیند. ساعت را نگاه کرد. یکدفعه مثل برق گرفته‌ها از جایش پرید.

‌‌ـ ای وای چرا زودتر بیدارم نکردی؟ دیر شد که...

دوید توی آشپزخانه. زیر گاز را روشن کرد و با عجله میز صبحانه را چید. صدای گریه دخترش دستپاچه‌اش کرد. دوید سمت اتاق و وحشت‌زده پرسید:

‌‌ـ چی شده؟

نازگل نشسته بود روی دفتر و کتاب‌هایش و با صدای بلند گریه ‌‌می‌کرد.

‌‌ـ بازم بهم دیکته نگفتی، حالا خانم معلم دوباره دعوام ‌‌می‌کنه...

به این طرف و آن طرف ‌‌می‌دوید و به لباس‌هایش چنگ می‌انداخت. گریه‌هایش خفه و خشک از گلویش بیرون می‌آمد.

‌‌ـ ساکت... اینقدر سر و صدا راه ننداز، الان داداشتو بیدار ‌‌می‌کنی، بدبخت میشیم... خب ‌‌می‌گفتی مامان بهت دیکته بگه.

‌‌ـ مامان کجا بود؟ مگه نبرده بودیش دکتر؟ همش یادت میره... مامان هیچ‌وقت فراموش نمی‌کرد بهم دیکته بگه... من اصلا مدرسه نمیرم...

نق‌نق گریه نوید از توی گهواره بلند شد و کم‌کم به جیغی بلند و طولانی تبدیل شد. دوید سر گهواره و نوید را برداشت.

‌‌ـ بیا همینو می‌خواستی؟! ببین بیدارش کردی. کتابتو بده بهم، اشکاتو پاک کن، بشین دیکته تو بنویس.

هق‌هق گریه نازگل قطع شد. با عجله دفترش را پهن کرد روی زمین و چمباتمه زد روی آن. چهره کودکانه‌اش که زیر هاله اشک، سرخ شده بود دل ایرج را به درد آورد. نوید را تکان داد و دست به دست کرد.

‌‌ـ آروم بگیر دیگر پسرجان... ای بابا... تو بنویس... در روستایی...

چادر حنانه را از پشت در برداشت و نوید را به پشتش بست و همان ‌طور کتاب به دست رفت سمت آشپزخانه.

‌‌ـ پیرمرد نجاری بود که...

شروع کرد به آماده کردن شیشه شیر نوید. پاهای کوچک و آویزان نوید آرام به پهلوهایش ‌‌می‌خوردند و نفس‌های گرم و مرطوبش گردنش را قلقلک ‌‌می‌داد. توی ظرف‌شویی پر بود از ظرف‌های نشسته.

‌‌ـ کی این‌قدر ظرف کثیف شد؟ من که دیشب همه رو شستم.

به این طرف و آن طرف ‌‌می‌رفت و ناله‌ها و غرغرهای نوید را هم با خودش ‌‌می‌کشید.

‌‌ـ پیرمرد... نوشتی؟

‌‌ـ نه، یه دقیقه صبر کن، دارم لباسامو ‌‌می‌پوشم. الان ‌‌می‌نویسم.

کمی از شیر آماده شده را پشت دستش ریخت. وقتی خیالش از خنکی آن راحت شد، شیشه شیر را برد عقب سرش و به زحمت چپاند توی دهان نوید. همان طور که توی آشپزخانه این طرف و آن طرف ‌‌می‌رفت، لبخندهای جان‌دار و آرا‌‌می ‌تحویل چشم‌های پر استرس و شرمنده حنانه ‌‌می‌داد. حنانه روی تخت افتاده بود و با حالتی خجالت‌زده و مغموم او را که در تقلا بود تا به اوضاع بهم ریخته خانه سر و سامان بدهد، نگاه ‌‌می‌کرد.

‌‌ـ بگو دیگه خب بابا... دیر شد... اصلا من می‌برم میگم مامان بگه.

‌‌ـ نه، نه، مادرتو اذیت نکن، بشین بنویس.

***

پله‌ها را تند تند ‌‌می‌دوید به سمت بالا. اوراق و ورقه‌ها را زده بود زیر بغلش و لقمه‌ای را وقت نکرده بود بخورد، دندان ‌‌می‌زد.

‌‌ـ باز که دیر اومدی ایرج جان؟

کبیری جلوی در ایستاده بود و با حالتی پر استرس پلکش ‌‌می‌زد.

‌‌ـ ‌‌می‌دونم...

دنبال ایرج تا پشت در اتاقش رفت.

‌‌ـ به خدا درک ‌‌می‌کنم شرایطتت رو اما منم باید به هزار نفر جواب پس بدم. حالا کارها رو انجام دادی؟

‌‌ـ کدوم کارا؟ ای واااااای... تو رو خدا کبیری‌جان یک طوری راست و ریستش کن به خدا فردا اول وقت روی میزته.

چهره کبیری رنگش پرید. این پا و آن پا کرد. خواست چیزی بگوید اما جلوی خودش را گرفت. زل زد به صورت خسته ایرج و عقب‌عقب رفت. در این چند ماه که گردن زنش شکسته و زمین‌گیر شده بود، ایرج از یک کارمند وظیفه‌شناس و مطمئن تبدیل شده بود به مردی بدقول و عصبی که همیشه سر کار چرت می‌زد و حال و حوصله سر و کله زدن با دوستان و همکارانش را نداشت.

‌‌ـ فقط تا فردا، خواهش ‌‌می‌کنم ایرج این بار بدقولی نکن.

***

صدای گریه نوید تازه آرام گرفته بود. تمام ورقه‌ها و پوشه‌ها را پخش و پلا کرده بود روی زمین و تندتند به ماشین حساب ‌‌می‌زد. هربار که نوید سر جایش غلت ‌‌می‌زد و نق‌نقی ‌‌می‌کرد، قلبش به هیجان ‌‌می‌افتاد که مبادا دوباره تبش بالا رفته باشد. آن روزها که حنانه حالش خوب بود همه این کارها نظم داشت. اصلا انگار آن وقت‌ها بچه ها کمتر بیمار ‌‌می‌شدند و یا شاید هم اصلا مریض نمی‌شدند. همیشه همه چیز مرتب بود و سر جای خودش. طوری که انگار هیچ وقت از جایشان تکان ‌‌نمی‌خوردند. اما حالا همه چیز قاطی شده بود. درست از زمانی که پایش به خانه ‌‌می‌رسید، تازه کارها شروع ‌‌می‌شد.

با صدای گریه نوید، رشته افکارش پاره شد. سراسیمه دوید سمت اتاق.

‌‌ـ جانم بابایی! تو چرا اینقدر داغی؟ یا خدا... حالا چکار کنم؟!

شروع کرد به درآوردن لباس‌های بچه. صدای گریه‌های نوید هولش کرده بود. نمی‌دانست چه می‌کند، فقط دور تا دور اتاق ‌‌می‌دوید و نوید را تکان ‌‌می‌داد.

‌‌ـ نازگل! باید چکار کنم؟

ناخودآگاه دوید سمت اتاق حنانه. حنانه رنگش پریده بود و چشم‌هایش سرخ شده بود. به زحمت گردن ‌‌می‌کشید و در تقلا بود تا کاری بکند اما کاری از دستش برنمی‌آمد. بدنش بی‌حال بود و مریض. ایرج چند دقیقه‌ای زل زد به چشم‌های حنانه و بعد دوید سمت حمام و نوید را گرفت زیر دوش آب. تن دو ساله نوید زیر آب سرد دوش تکانی خورد و مچاله شد. سرش در گردنش فرو رفت. حباب‌های کوچک آب از زیر لب‌های بی‌جانش بیرون ‌‌می‌زد.

‌‌ـ خوب شدی بابایی؟ آره؟

‌‌ـ کم‌کم تب پایین آمد و در نگاه نوید نور پاشیده شد. بچه را که روی تخت خواباند، نگاهی به دور و برش انداخت. همه جا بهم ریخته و شلوغ بود. خانه هم انگار مثل حنانه مریض بود و روح زندگی نداشت. گل‌های پژمرده توی بالکن، اسباب و اثاثیه، اصلا انگار حنانه همه عطر و رنگ زندگی بود و حالا با بیماریش همه از خانه رفته بود.

اگر این‌قدر از خانواده‌هایشان دور نبودند، شاید اوضاع این‌قدر سخت نمی‌شد... اگر حنانه آن روز از چهارپایه بالا نرفته بود، اگر زمین نخورده بود، الان همه چیز مثل قبل بود. غصه مثل جسمی سفت توی گلویش فرو رفت. دوید سمت دستشویی. صدای گریه‌اش خانه را پر کرد. مدت‌ها بود که دلش ‌‌می‌خواست یک دل سیر گریه کند. تنهایی از پس زندگی برنمی‌آمد. حنانه مهم‌ترین چرخ این زندگی بود. قبل از زمین‌گیر شدن انگار هیچ مشکلی وجود نداشت. حنانه سرش پر از رؤیا بود ولی بعد آن حادثه، هیچ خبری از رؤیابافی نبود. حالا می‌فهمید در طول این سال‌ها این حنانه بوده که اجازه رؤیابافی و تلاش برای رسیدن به اهدافشان را به او ‌‌می‌داد. حنانه مثل گل توی گلدان زندگی بود.

‌‌ـ ای... ایرج. خوبی؟

از پشت در رفت کنار. حنانه به زحمت خودش را تا پشت در رسانده بود و همان‌ جا نشسته بود.

‌‌ـ اینجا چکار می‌کنی؟ نگفتی دوباره ‌‌می‌خوری زمین؟

ـ چقدر پیر شدی ایرج؟! تو این چند روز انگار...

و دستی به موهای روی شقیقه شوهرش کشید.

راستی راستی ایرج در این چند هفته پیر شده بود.

ایرج خندید. دستی به چشم‌هایش کشید:

‌‌ـ ولی نه به اندازه تو توی این سال‌ها.

حنانه خجالت‌زده موهای سفید جلوی پیشانی‌اش را هل داد عقب سرش.

گزارش خطا