
مریم جهانگیری زرگانی
خلاصه داستان:
هفته پیش خواندیم که آرشام بالأخره زهر خودش را ریخت و با گرفتن جان محمود زخم بزرگی بر دل حسین و خانواده اش نشاند. بعد از آن حادثه روزهای سخت و غم باری بر اهالی ده می گذشت اما پیدا شدن سر و کله حاجی حدائق نشان داد حادثه مهمی در پیش است...
و اینک ادامه داستان...
قسمت آخر
حوالی ده شب که سربازان سیر و سنگین از سوروسات کباب، گوشه و کنار میدانگاه لم داده بودند و تلاش میکردند خوابشان نبرد، جوانکی درشتهیکل از تاریکی بیرون خزید و رفت سمت ستوان شهاب، فرمانده سربازان. به دیدنش عادت داشتند. هر شب میآمد چیزی به فرمانده میداد و تند غیب میشد. جوان کاغذ تاشدهای را گذاشت توی دست ستوان شهاب و بیهیچ حرفی برگشت و توی تاریکی کوچه گم شد. ستوان لحظهای به تاریکی زل زد و بعد تای کاغذ را باز کرد. پیغام را که خواند تند بلند شد و خودش را به بیسیمش رساند.
***
آرشام گوشی را کوبید روی تلفن. زیر لب غر زد:
ـ مردک احمق بیلیاقت!
از پشت میز بلند شد.
ـ تا بیشعورایی مثل تو توی ساواک هستن، کار این حکومت درست نمیشه.
شروع کرد به راه رفتن توی اتاق.
ـ کی شورش هفته پیش رو یه ساعته خاموش کرد؟ من! کی یه نفوذی فرستاد وسط خرابکارا که جیک و پوک کاراشون رو هر شب گزارش میده؟ من! کی یه هفتهاس تکثیر و توزیع اعلامیهها رو متوقف کرده؟ من!
ایستاد و نفسش را تند بیرون داد.
ـ اونوقت مردک میگه اگه عرضه نداری این بساط رو جمع کنی، خودم میام تمومش میکنم!
انگار که دیوار سنگی روبرویش آدم باشد به آن چشمغره رفت و با دست برایش خطونشان کشید.
ـ تیمسار پرویزی! تو که مثلا باسابقهتر از منی باید بهتر بفهمی این مذهبیا زیر شکنجه دهن وا نمیکنن. من اگه دستگیرشون کنم بیارم شهر یه فرصت عالی بهشون میدم که چاپخونهشون رو جابهجا کنن. اما الان اینجا گیر افتادن. روحشونم خبر نداره همهچی رو درباره راههای مخفی و رفت و آمدهاشون میدونم. همیشه یه قدم ازشون جلوترم!
مکث کرد.
ـ فقط اگه بفهمم چاپخونهشون کجاست...
دندانهایش را محکم به هم فشار داد. وجببهوجب روستا و مناطق اطرافش را گشته بودند. اما هیچ ردی از چاپخانه پیدا نکرده بودند. محکم سر تکان داد.
ـ بالأخره میفهمم... همین روزاس که یه حرکتی بکنن... چاره دیگهای ندارن. حالا میبینی... جوری گیرشون بندازم که...
همان موقع تقهای به در اتاق خورد و بلافاصله خدارحمی آمد داخل.
ـ قربان... قربان... ولیالله پیغام مهمی داده.
آرشام دستش را دراز کرد.
ـ بده ببینم!
خدارحمی جلو دوید و برگهای به او داد.
ـ واو به واو چیزی که ستوان شهاب پشت بیسیم گفت رو براتون نوشتم.
آرشام نوشته را زیر لب خواند: «امشب همه در خانه حسینعلی جمع بودند. یک نفر تازهوارد هم بود حاجی حدائق نام. گمان دارم رئیسشان باشد. دستور داد نصفهشب چاپخانه را خالی کنند و بروند. کجا، اللهاعلم. راست و دروغش گردن خودشان اما اسم قلعه سنگی خرابه را آوردند. گمان دارم چاپخانه همانجا باشد.» اخمهایش رفت توی هم. زیر لب گفت:
ـ حاجی حدائق...
سال هزار و سیصد و پنجاه که گروه «یاوران خمینی» از هم پاشید و تمام اعضای آن دستگیر و یا کشته شدند، مصطفی حدائق رهبر گروه، تنها کسی بود که توانست فرار کند. سالها بود که اسمش در لیست قرمز ساواک قرار داشت اما هرگز دستشان به او نرسیده بود. اسمش را گذاشته بودند سایه شب. همهجا بود و هیچ جا نبود. با صدای خدا رحمی از فکر درآمد.
ـ باورتون میشه قربان، رئیس این تشکیلات مصطفی حدائقه!
آرشام لبهایش را به هم فشار داد.
ـ فکر میکردم از کشور خارج شده...
یکبار دیگر برگه خواند. سر تکان داد.
ـ امکان نداره چاپخونه توی اون قلعه خرابه باشه! چطوری اونهمه تجهیزات رو تا بالا بردن؟ اصلا مگه میشه بدون سروصدا اونجا کار کرد؟!
کاغذ را مچاله کرد و کوبید توی دیوار.
ـ شبیه یه دام میمونه، میخوان کاری کنن که نیروها رو هدایت کنیم طرف اون بیغوله.
ابروهای خدارحمی بالا رفت.
ـ قربان یعنی میگین ولیالله لو رفته؟
آرشام شروع به قدم زدن توی اتاق کرد. رفت پشت پنجره و زل زد به قلعه خرابه بالای تپه. توی تاریکی فقط سایهای از آن دیده میشد. زیر لب گفت:
ـ نه... نه لزوما! اما مطمئنا بهش اعتماد کامل ندارن. تو بودی به همچین آدم دمدمیمزاج کمعقلی راحت اعتماد میکردی؟!
ـ معلومه که نه قربان!
ـ شاید محض احتیاط بهش اطلاعات غلط دادن تا اگر جاسوس باشه از طریق اون، ما رو هم گمراه کنن. بعدش خودشون رو برسونن به جای واقعی چاپخونه.
خدارحمی سر تکان داد.
ـ ولی قربان اگه بتونیم مصطفی حدائق رو گیر بندازیم خیلی عالی میشه...
لبخند محوی روی لبهای آرشام نشست.
ـ بیسیم بزن به ستوان شهاب بگو نیروهاش رو تقسیم کنه، جلوی در همه خونهها مأمور بذاره. میخوام تکتک خونهها رو با دقت زیر نظر داشته باشن. تا فردا ظهر احدی حق نداره از خونهاش خارج بشه.
ـ اطاعت میشه قربان!
ـ مخصوصا حواسشون به خونه حسینعلی و دوستاش باشه. گوشبهزنگ باشن که اگه لازم شد فوری بتونن برن داخل و دستگیرشون کنن.
ـ حتما قربان!
ـ دو سه تا نیروی ورزیده هم آماده کن، همینالان حرکت کنیم سمت قلعه خرابه. بعید میدونم چاپخونه اونجا باشه. فقط میخوام خودم شخصا بررسیاش کنم.
ـ الساعه دستوراتتون رو ابلاغ میکنم قربان!
خدارحمی این را گفت و از اتاق بیرون رفت. آرشام رفت سمت میزش. کتش را پوشید و اسلحهاش را از کشوی میز برداشت. ایستاد روبروی پنجره.
ـ امشب دیگه کار رو یکسره میکنم.
***
نیروهایی که خدارحمی برای رفتن به قلعه خرابه انتخاب کرده بود، سه بازجوهای ساواک بودند که تیمسار پرویزی بعد از شورش مردم روستا، فرستاده بودشان کمک آرشام. هر سه جوانتر از آرشام و خدارحمی بودند و تازه دوره آموزشیشان را در اسرائیل به پایان رسانده بودند. مردها با هیکلهای ورزیده و تنومندشان بهراحتی آب خوردن از شیب تند تپه و سنگهای سست و تیزی که پاها رویشان سر میخورد، بالا میرفتند. آرشام در سکوت پابهپایشان حرکت میکرد. مرد نفسنفس میزد و خیس عرق شده بود. چیزی به انتهای راه نمانده بود. سرشان را که بالا میگرفتند نورهای ضعیفی که از داخل قلعه سوسو میزد را میدیدند. از جایی نامعلوم صدای گفتگو و همهمههایی نامفهوم میآمد. انگار واقعا کسانی توی قلعه بودند. یکی از مردها چرخید طرف آرشام و آرام زمزمه کرد:
ـ قربان اگه تعدادشون زیاد باشه و مسلح باشن، ممکنه حریفشون نشیم. جسارتا بهتر نیست درخواست نیروی کمکی کنید؟
آرشام ایستاد. قد راست کرد و به سایه سیاه و بلند قلعه چشم دوخت. لبهایش را جوید.
ـ اگه همه اینا صحنهسازی باشه واسه دور کردن نیروها از روستا چی؟!
ساواکی دیگر فوری گفت:
ـ ولی قربان از سروصداها معلومه قلعه خالی نیست.
آرشام شروع کرد به بالا رفتن از تپه.
ـ چیزی که توی اون خرابشده به شماها آموزش ندادن، اطاعت محض از مافوقه!
خدارحمی نگاهی پر از نفرت به مردهای جوان انداخت و دنبال آرشام راه افتاد. ساواکی اول که پیشنهاد درخواست نیرو داده بود شانهای بالا انداخت و دوباره راه افتاد. دوتای دیگر تعقیبش کردند. کمی بعد آرشام بهعنوان اولین نفر از آن جمع به بالای تپه رسید. مرد خم شد و پشت صخره کوتاهی پناه گرفت. اسلحهاش را بیرون آورد و مشغول تماشای قلعه شد. ساختمان کاملا شبیه قلعه ژاندارمری به نظر میرسید. انگار هر دو را از روی یک نقشه ساخته بودند. اینیکی اما به خوششانسی دوقلوی همسانش نبود. دو تا از برجها و قسمتهایی از دیوارهایش ریخته بود. حالا دیگر بهوضوح میتوانست صدای گفتگوهایی را از داخل قلعه بشنود. کسی داشت میگفت: «فقط مدارک مهم رو بردارین... اعلامیهها و کتابا رو بذارین بمونه برای گروه بعدی... یا علی... یا علی برادر... بجنبین تا سرشون گرمه...» آرام و بیصدا خودش را رساند کنار دیواری که بیشترش ریخته بود و فقط بهاندازه یک متر ارتفاع داشت. به داخل سرک کشید. حدسش درست بود. داخل قلعه بیشتر شبیه آثار باستانی تخت جمشید بود تا مکانی که بشود در آن کار کرد. دیوارها دودزده و سیاه بودند و جابهجا ریخته بودند. آثار یک آتشسوزی شدید همهجا دیده میشد. خدا رحمی زیر گوشش نجوا کرد:
ـ قربان اینجا که خالیه!
آرشام لبخند زد. با دست قلعه ژاندارمری را نشان داد و بعد به زمین زیر پایش اشاره کرد. آرام گفت:
ـ بیسیم بزن درخواست نیرو کن!
چشمهای مرد توی تاریکی برق میزد. بیصدا از دیوار رد شد و رفت داخل قلعه. نمیتوانست حسینعلی را به خاطر هوش و نکتهسنجیاش در انتخاب مکان چاپخانه تحسین نکند. به عقل جن هم نمیرسید که قلعه یک طبقه زیرین هم دارد. یک سیاهچال شبیه سیاهچال ژاندارمری که به لطف قرار گرفتن در دل تپه، نه قابلدیدن بود و نه صدایی از آن بیرون میرفت. وسط خرابه ایستاد و اطراف را نگاه کرد. یکدفعه چشمش به پلکان سنگی سیاهی افتاد که به پایین راه داشت. با دست به سه ساواکی جوان که آمده بودند داخل اشاره کرد دنبالش بروند. یکی از فانوسهای آویزان از دیوار را برداشت و از پلکان پایین رفت. هرچه پایینتر میرفتند صداها هم واضحتر میشد. از آخرین پیچ پلکان که گذشتند یکدفعه سیاهچال و درش که چهارطاق باز بود جلویشان ظاهر شد. هر چهار نفر خشکشان زد. داخل سیاهچال جز یک فانوس نیمهجان و ضبطصوتی با چراغهای قرمز چشمکزن که روی یک میز آهنی قرار داشت، چیزی نبود. صدای گفتگوها از ضبطصوت پخش میشد. آرشام دوید داخل. دور خودش چرخید و اطراف را نگاه کرد. فضا بوی کاغذ و سرب و گازوئیل میداد و زمین پر از لکههای سیاه و چرب بود، تهمانده آثار ماشینهای چاپ و موتورهای برق. صورتش از فرط عصبانیت سرخ شده بود. داد زد:
ـ خدارحمی بیسیم بزن به نیروها بگو برگردن... بگو حمله کنن به خونه حسینعلی و دارودستهاش. همهشونو جمع کنن توی میدون، ببندن به رگبار! نمیخوام یه نفرشونم زنده بمونه.
مرد انگار عقلش را ازدستداده بود. سه ساواکی دیگر با تعجب به هم نگاه کردند. یکیشان رفت سمت ضبطصوت و خاموشش کرد. سیاهچال در سکوت فرو رفت. چشمش افتاد به کاغذ قهوهایرنگی که روی میز بود. کاغذ را برداشت و به بقیه نشان داد.
ـ برامون پیغام گذاشتن...
آرشام فوری چنگ زد و کاغذ را از دستش بیرون کشید. نوشته روی کاغذ، فارسی نبود. بالکنت خواند:
ـ ان.. انا... من... ال...مجرمین...
ساواکی دیگری جلو آمد و از بالای شانه آرشام سرک کشید.
ـ عربیه! نوشته انا من المجرمین منتقمون... فکر کنم قرآنه.
ـ یعنی چی؟!
ـ یعنی ما از مجرمین انتقام میگیریم!
همان موقع فریاد خدارحمی بلند شد.
ـ قربان... قربان! ستوان شهاب میگه هیچکس توی خونه حسینعلی نیست... خونه بقیهشونم خالیه... فرار کردن قربان... همهشون فرار کردن...
مرد داد میزد و از پلهها پایین میآمد. نگاه یکی از ساواکیها روی ضبطصوتِ خاموش مانده بود. چراغهای قرمز ضبط هنوز روشن بود و چشمک میزد. چشمهای مرد یکدفعه گشاد شد. عقب عقب رفت و داد زد:
ـ بمب... توی ضبط بمبه... فرار کنیـ...
قبل از آنکه جملهاش تمام شود ضبطصوت منفجر شد. دیوارها لرزیدند و آتش و دود مثل آتشفشانی که ناگهان فوران کرده باشد از دل تپه بیرون زد. ساختمان سست و ویران قلعه از هم پاشید و یکجا روی سیاهچال آوار شد.
***
حسین کنار پنجره، رو به حیاط نشسته بود. نگاهش به سه کودک خردسالش بود که همراه پسرهای صاحبخانه مشغول بازی بودند. یکی از پسرها قد و قوارهای شبیه محمود داشت. قلب مرد از یادآوری خاطرات پسرعموی کوچکش که مثل فرزند در دامانش بزرگ شده بود، آتش میگرفت. دیگر توی روستا هم نبودند که بتواند سری به قبر پسرک بزند و آرام بگیرد. از زیرزمین خانه صدای ماشینهای چاپ به گوش میرسید. یکی دو روزی بود که چاپخانه را دوباره راه انداخته بودند. خانهای که حاج مصطفی در شهر برایشان پیدا کرده بود آنقدر درندشت و آنقدر پرت بود که تا مدتها میتوانستند دور از چشم ساواک به فعالیتهایشان ادامه دهند. صدای ممتد ماشینها و بوی کاغذ تنها چیزهایی بودند که روح غمزدهاش را شاد میکردند. صدای رضا از فکر درش آورد.
ـ چشمبهراه عباسی؟
حسین سر تکان داد. رضا زد روی شانهاش.
ـ نترس. ایی حاجی حدائقی که من میشناسم از دهن شیرم سالم بیرون میاد.
ـ بیشتر دلم شور ولیالله رِه میزنه. خودشه برای خاطر ما انداخت توی خطر. صدقهسر اونه که تونستیم از ده فرار کنیم. اگه آرشام بفهمه ولیالله آدم ما بوده و هرچه ازش گفته دروغ بوده، پوستشه میکَنه.
ـ ولیالله خودش اییطور خواست. سر قضیه محمود خدابیامرز داشت از عذاب وجدان دیوونه میشد.
همان موقع در حیاط باز شد و عباس آمد داخل. توی دستش جعبه شیرینی بزرگی بود. رضا لبخند زد.
ـ انگار خوشخبر داره میاد...
حسین فوری عصاهای زیر بغلش را از کنار دیوار برداشت و بلند شد. عباس هنوز تو نیامده داد زد:
ـ آهای کجایین جماعت... مشتلق بدین تا بگم چیطور شده!
رضا و حسین به استقبالش رفتند. کریم هم خودش را از چاپخانه رساند.
ـ ها عباس... چیطور شده؟
ـ حاجی حدائق و ولیالله صحیح و سالم از روستا فرار کردن.
حسین نفس راحتی کشید. رضا دستهایش را بلند کرد.
ـ الهی صد هزار بار شکر.
کریم فوری گفت:
ـ چه خبر از آرشام؟
ـ آرشام و خدارحمی هم سقط شدن مث سگ! بمب شکر خدا سر موقع عمل کرده.
حسین پرسید:
ـ کسی دیگه هم اوجا بوده؟
ـ قدرتی خدا فقط سه تا ساواکی! از سربازا و ژاندارما هیشکی عیب نکرده.
کریم جعبه شیرینی را از عباس گرفت.
ـ پَ ایی شیرینی رِه بده که خوردن داره.
همان طور که جعبه شیرینی را دور میچرخاند گفت:
ـ ولی خداوکیلی آرشام با او همه ادعا خیلی نفهم بود. من هنوز نفهمیدم ایی مردکه برای خاطر چیچی ما رِه دستگیر نکرد؟!
رضا خندید.
ـ برای خاطر اییکه چاپخونه رِه میخواست. اگه خبر داشت چاپخونه رِه همو شب اول خالی کردیم که وسط همو میدونگاه دارمون میزد.
عباس ابرو بالا انداخت.
ـ دشمن هم نفهمش خوبه!
حسین عمیق نفس کشید.
ـ خیر ببینی عباس با ایی خبرت. تو ایی ده روزه انگار یه کوه گذاشته بودن رو قلبم.
چند تا شیرینی برداشت و راهی اتاقشان شد.
ـ من برم ایی خبر خوشه به مادر بچهها بدم. بلکه اونم یهذره آروم بگیره.
***
خورشید توی رختخواب داشت نوزادش را شیر میداد. نگاهش به چشمهای درشت و سیاه پسرک بود که اذان صبح راحت و بیدردسر به دنیا آمده بود. لای در باز شد و حسین شیرینی به دست تو آمد. مرد هنوز خمیده راه میرفت و لنگ میزد. خورشید نگاهش کرد.
ـ ایی سروصداها چیه؟
حسین شیرینی را کنار رختخواب گذاشت و نشست.
ـ حاجی حدائق به قولش عمل کرد، سر از تن حرمله جدا شد.
خورشید خشکش زد. لحظهای به صورت شوهرش نگاه کرد و یکدفعه زد زیر گریه. حسین به جلو خم شد و پیشانی زن را بوسید.
ـ حسین دورت بگرده...
نگاهش افتاد روی صورت چروکیده و سرخ نوزاد.
ـ میخوام اسمشه بذارم محمود... به اسم برادراشم میاد. علی و احمد و محمود...
خورشید لپ نرم بچه را نوازش کرد.
ـ کی برمیگردیم «هزارقلعه»؟
ـ همیی روزا... جخ عید خونه باشیم... بوی پیروزی میاد...
پایان