کد خبر: ۵۷۷۵
۱۴۰۰/۰۲/۰۵ ۱۸:۱۱
رویای شیرین

اردو

معصومه تاوان

قسمت آخر

مینی‌بوس با دست و جیغ و ولوله‌ای که درون آن برپا بود،‌ به دشتی بزرگ و سرسبز حوالی شهر نزدیک می‌شد. کف مینی‌بوس پر بود از پوست تخمه و خوراکی‌های جور واجور و فضای مینی‌بوس پر بود از بوهای مختلف...

مهری خانم همان طور که داشت تخمه می‌شکست رو به فرامرز گفت:

ـ یادم باشد آقا فرامرز رسیدیم چهارتا دانه تخم‌مرغ بگذارم زیر چرخ‌های ماشینت، نو است شگون دارد.

بچه‌ها زدند زیر خنده و بهم دیگر ایما و اشاره کردند.

ـ بعد دیدی عمو فرامرز برای دفعه بعد یک کامیون خریدی. تخم‌مرغ‌های خاله مهری خیلی‌ها را به آرزویشان رسانده.

این بار صدای خنده بلندتر و پر و پیمان‌تر بود و باعث شد خاله مهری لب ور چیند و اخم کند و تا توقف مینی‌بوس لام تا کام حرف نزند.

حبیب آقا چرت چرت تخمه می‌شکست و تف می‌کرد زیر پایش.

ـ دست شما درد نکنه آقا که این اردو را راه انداختید...

یکباره چشمش به شلوار نوی ابراهیم خان افتاد چشم‌هایش برق زد.

ـ نون و پنیر و خارک / تمبون نوت مبارک

دست می‌زد و می‌خواند همه متوجه ولخرجی ابراهیم خان برای خودش شدند و با حبیب آقا هم نوا شدند. یکی دو نفر از پسرها آمدند وسط مینی‌بوس و شروع کردند به بالا و پایین پریدن. یکیشان دست ابراهیم‌خان را گرفت و او را هم کشید وسط.

فرامرز تاکسی ترمز شدیدی زد و مینی‌بوس ایستاد. دوباره سر و صدا بالا گرفت. پیرزن ها و پیرمردها غرغرکنان اسباب و اثاث شان را برداشتند و آهسته آهسته و پاورچین پاورچین از پله‌ها پایین رفتند. یکی از پسرها گفت:

ـ دیدید آقا گفتیم پیرها را نیاوریم حالا تا پایین بروند باید برگردیم خانه. خودمان تنهایی بودیم فشنگی می‌رفتیم دیگر.

ـ دیدی اینجا که نه آبی دارد و نه رودخانه‌ای اینجا کجا بود ما را آوردید آقا معلم؟

یکی از بچه‌ها که زودتر از بقیه پیاده شده بود و دور و اطراف را دید زده بود گفت:

ـ نه عمو برات دارد یک رودخانه آن طرف دارد خیلی با حال است.

نیش‌های برات‌محمد باز شد:

ـ حالا ببین چه ماساسی بدهم شما ها را.

ـ ماساژ. یکی از فامیل‌های ما توی استخر ماساژ می‌دهد هیچ هم به درد نمی‌خورد کلی هم پول می‌گیرد. گفتم برات‌محمد خودمان توی ده نصف این را می‌گیرد تن و بدنت را از این رو به آن رو می‌کند.

ـ همان دلاک خودمان است دیگر صفرعلی جان رفته ولایت غربت تحصیلات عالیه کرده شده ماساس.

ملوک خانم دستش را گرفت روی پیشانی اش و دور و اطرافش را نگاه کرد.

ـ واخ واخ واخ من اینجا خیلی قدیم ها آمده بودم هاااا پر از درخت بود. ببین حالا چطور درخت‌ها را بریده‌اند؟ زیر نونزده چرخ بروند الهی.

یکی از پسرها خنده‌ای کرد و گفت:

ـ خاله ملوک زاپاسش را هم حساب کرده‌ای؟

همه غش‌غش زدند زیر خنده. ملوک خانم عصبانی شد دمپایی‌اش را از پایش درآورد و پرت کرد سمت پسرک.

همه یواش یواش شروع کردند به پهن کردن اسباب و اثاثیه‌ها. عیسی‌خان و موسی‌خان چادر را علم کردند. زن‌ها با دقت فرش‌ها را پهن کردند و ابراهیم خان اجاق را علم کرد. صفر علی از روی باربند مینی بوس هیزم‌ها را پایین انداخت و برات‌محمد رفت که آب بیاورد.

ـ به به عجب جایی چه هوایی دل آدم پر در می‌آورد. روح پدرتان شاد آقاااااا.

موسی‌خان این را گفت ودست‌هایش را از هم باز کرد و به بدنش کش و قوس داد.

ـ راستی آقا پدر مرحومتان چکاره بودند؟

آقا کمی‌مکث کرد و بعد گفت:

ـ آه....در قهوه‌خانه‌ها پرده‌خوانی می‌کرد آقا رمضان‌علی.

فضه خانم تا این را شنید چشم‌هایش برق زد:

-شوهر مرحوم من هم پرده‌خوانی می‌کرد. آقا یادش بخیر خودش هم که یلی بود... همچین مثل شغاد که از رخشش پایین می‌پرد از قاطرش پایین می‌شد که دل من می‌رفت.

نوه فضه خانم که کنار مادربزرگش نشسته بود، پقی زد زیر خنده.

ـ خانم‌جان رخش برای رستم بود نه شغاد، شغاد برادر رستم بود.

فضه خانم حسابی کنف شد. خواست عرض اندامی‌ بکند اما خراب کرده بود. خجالت کشید و سرخ شد. از خنده‌های نوه‌اش حرصش گرفت. لب هایش را بهم مالید و محکم با پشت دست زد پس گردن نوه‌اش که همچنان داشت می‌خندید.

ـ بچه هم آن قدیمی‌ها، خجالت هم نمی‌کشند، از من غلط می‌گیری؟ تو دوچرخه داشته باشی به برادرت نمی‌دهی یکی دو دوری با آن بزند.

نوه فضه خانم این حرف را که شنید بیشتر زد زیر خنده و آنقدر خندید که افتاد روی زمین و دست و پایش در هوا ماند.

تازه بساط چای و صبحانه را راه انداخته بودند که یکی از پسرها دوان دوان آمد سمت جمع.

ـ آقا اجازه کاکاوند با یکی دعوایش شده آقا.

رنگ آقا پرید. دوباره بوی دردسر می‌آمد. کتش را پوشید و دوید دنبال پسرک. صفرعلی از عقب سر داد زد:

ـ آقا صبر کن! بلقیس‌خاله را با خودت ببر به کارت می‌آید.

کاکاوند با یکی از پسرها سر تیرکمان دعوایش شده بود و پسرک را زده بود. دماغ پسر خون آمده بود. پدر پسر بالای سر کاکاوند ایستاده بود و داد می‌کشید.

ـ چه خبره آقا؟ چی شده بچه رو ترسوندین.

مرد قوی‌جثه و هیکلی بود. آقا را که دید با صدای نخراشیده‌ای گفت:

ـ پس شما صاحاب این گله‌اید ها؟

ـ مؤدب باش آقااا. بنده معلمشون هستم.

آقا که این را گفت، مرد به یکباره غیضی شد. شکم گنده ور آمده‌اش را جلوداد، یقه آقا را گرفت و به هوا بلندش کرد.

ـ معلمی‌که عرضه ادب کردن شاگردهاش رو نداشته باشه باید تنبیه بشه.

آقا در هوا و زمین معلق بود و دست و پا میزد.

ـ حالا برای من زبان درازی می‌کنی جوجه؟

بلقیس خانم که این صحنه را دید دوید جلو:

ـ هویییییییی، فکر کردی آقا صاحاب ندارد؟

و محکم با جارو زد به شانه مرد.

مرد آخ بلندی گفت و آقا را ول کرد. آقا محکم از بالا خورد زمین. جلوی بچه‌ها و شاگردهایش خجالت کشید و سرخ و سفید شد. مرد نعره کشید و دعوا بالا گرفت. موسی‌خان دستپاچه دوید جلو:

ـ اشکال ندارد آقا، چوب معلم گل است هرکس نخورد خل است.

مرد هاج و واج به موسی‌خان زل زد و بع دبا عصبانیت زد تخت سینه موسی خان.

-تو چی می‌گی دیگه پیری...

دعوا بالا گرفت و بعد از چند دقیقه پلیس به وسط معرکه آمد.

**

همه نشسته بودند توی حیاط کلانتری روی چمن‌ها و زانوی غم بغل گرفته بودند.

ـ این هم از اردوی ما...

برات‌محمد سیگاری آتش زد و با اخم و تخم گفت:

ـ می‌اندازند بازداشت، آقا امشب توی بازداشت است. بلقیس هم که دیگر هیچ، قنبر کلی دعایمان می‌کند که از دست زنش راحتش کردیم. فکر کنم با آن ضربه‌ای که به شانه مردک زد، ابد بخورد.

زن‌ها غرغرکنان به برات‌محمد پرخاش کردند.

ـ هیس! آن زبانت را مار بزند که همیشه ته دل آدم را خالی می‌کنی.

عیسی‌خان سرفه‌ای کرد و گفت:

ـ باید یکی که خوب بلد است حرف بزند و سابقه میانجی‌گری هم دارد برود آن تو و حرف بزند.

و دکمه یقه‌اش را زیر گردنش کیپ کرد.

ـ برو بابا تو هم عیسی‌خان! فکر کرده اینجا دهات است که هی دفتر طلبکاری‌هایش را توی هوا تکان بدهد و زهره همه را آب کند. اینجا کسی به تو بدهکار نیست.

ـ یکی از پسرها گفت:

ـ یعنی ما دیگر معلم نداریم؟ آخ جان دوباره درس و مشق تعطیل شد.

و دست‌هایش را بهم مالید و در خیالات فرو رفت. دخترها یواشکی غصه می‌خوردند و برای آقا اشک می‌ریختند.

ـ بیچاره آقا معلم همش بد شانسی می‌آورد، آن از ماجرای دشوری این هم از اینجا.

احترام‌خاله این را گفت و شروع کرد به فین‌فین کردن. ابراهیم‌خان دستمال تمیزی را از جیبش درآورد و گرفت سمت او.

ـ بفرما، گریه نکنید هنوز که چیزی معلوم نیست.

نوه احترام خاله که این چیزها را می‌دید یکباره رگ غیرتش ورم کرد رفت و با مشت کوبید توی سر نوه ابراهیم‌خان.

ـ این بابا بزرگت چه می‌گوید؟

ـ چه می‌گوید؟

ـ دستمال می‌دهد به خانم جانم یعنی چه؟ چه معنی دارد؟ حالا آمده خانه ما یک چایی خورده زود فامیل شد؟ خوبست خانم جانم هنوز جواب نداده.

ـ برو بابا تو چه می‌گویی این وسط؟

ودو تا پسر پریدند بهم و در حیاط کلانتری قیل و قال به پا شد.

ـ ای وای بس کنید، بس کنید، حالا می‌آیند شما را هم می‌برند آن تو....

ـ مهری خانم رفت و پسرها را از هم جدا کرد.

ـ بروید آن طرف ببینم....

و رو به بقیه گفت:

ـ بیایین لااقل اینجا که بیکار نشسته‌ایم بساط غذایمان را رو‌به‌راه کنیم.

ـ ها گرسنه‌مان هم هست. سهم آقا را می‌فرستیم برایش دیگر.

ـ تخم‌مرغ هم برای ماشین فرامرز بشکنیم؟

ـ مرغ تو را هم سر ببریم خاله مهری؟

ـ ها چاقو و دم دستگاهت را آماده کن صفرعلی. آب را بگذاریم جوش بیاید برای کندن پرهایش...

سربازی از دکه نگهبانی بیرون پرید و با صدای تو دماغی‌اش گفت:

ـ اینجا این کارها قدغن است بروید بیرون.

ـ پسر جان برو رد کارت! نه آقا را آزاد می‌کنید نه اجازه می‌دهید اینجا بنشینیم. برو پی کارت ببینم.

سرباز دوید توی اتاق رییس کلانتری.

ـ جناب سروان این پیرمردها و پیرزن ها بیرون نمی‌روند لطفا بفرمایید رؤیت کنید چه بساطی درست کرده‌اند.

بوی برنج پیچیده بود توی فضای کلانتری و صدای قیل و قال همه جا را پر کرده بود.

گزارش خطا