حجت الاسلام
والمسلمین عباسی
یک سفر کربلا
رفتیم. یک جایی رفتیم ساکن شدیم مسئول آنجا یک پیرمردی بود. من از قبل او را میشناختم.
بین زائرها یک اختلافاتی پیش آمده بود این پیرمرد آمد به من گفت شما که روحانی
هستی اینقدر برای اینها صحبت میکنید بگویید اینقدر نسبت به هم قضاوت بد نداشته
باشند. شاید قضاوتهای اینها اشتباه باشد. بعد گفت من میخواهم یک قصه برای تو
بگویم این قصه را برای اینها تعریف کن. این قصه را برای من سالها پیش تعریف کرد.
باور کنید به جرئت میتوانم بگویم بعد از تعریف کردن این قصه نگاه من به بحث حسنظن
و سوءظن تغییر کرد. میگفت بچهها در کلاس بودند زنگ تفریح خورده بود 3 ـ 4 نفر در
کلاس مانده بودند، بقیه در حیاط مدرسه، ناظم مدرسه هم در حیاط بود اما داشت کلاس
را نگاه میکرد. دید یک بچهای یک خودکار دست خود گرفته است و دارد روی دیوار کلاس
میکشد و میرود. عصبانی سر کلاس آمد و این کماکان به آخرها داشت میرسید. نگاه
کرد دیوار کل آن یک خط ممتد است جلوی بقیه عصبانی شد و یکی زیر گوش او خواباند.
این بچه صورت خود را گرفت گفت آقای ناظم چرا؟ دیوار را ببین. گفت آقای ناظم من
دیوار را خطخطی نکردم. گفت دیوار را خطخطی میکنی دروغ هم میگویی. یک نگاهی به
ناظم کرد خودکار خود را نشان داد گفت میشود این خودکار را ببینید چه رنگی است؟
نگاه کرد دید قرمز است. گفت خطی که روی دیوار هم کشیده شده است میشود نگاه کنید؟
نگاه کرد دید آبی است. گفت با خودکار قرمز میشود خط آبی کشید؟ گفت من خودم دست تو
دیدم. گفت آقای ناظم قبل از من یکی از بچهها آمد خط کشید و رفت من هم در همان حال
و هوای خودم و بچگی خودم آمدم خودکار را دستم گذاشته بودم همین طور داشتم روی آن
میکشیدم و در فکر خودم بودم. ناظم به هم ریخت بعد صورت خود را جلو آورد گفت بزن
تا آرام شوم. گفت نه نمیزنم تازه اگر هم میخواستم بزنم باید جلوی بچهها میزدم.
این یک قصه است و از این قصهها زیاد است ولی واقعیت آن این است که خیلی وقتها
گمانهای ما از همین نوع گمانها است. بعد در زندگی خود که مرور میکنیم میبینیم
فلان جا احساس کردم پدر همسر من یک کاری کرده یا یک حرفی زده که به ضرر من شده
است. یک جای دیگر پدر همسرم وقتی از آن حرفی که پشت سر من زده شده بود حرفی به
میان آورد دیدم دو تا جمله افتاده بوده است، آن دو تا جمله یک عالمه قصه را عوض کرد.
خودمان مرور کنیم قضاوتهایی که درباره اطرافیان خود کردیم و بعد خودمان فهمیدیم
که اشتباه از آب درآمده است. ولی آن عبادت عبرت گرفتن در زندگی ما نبود و کماکان
آن اشتباه ادامه پیدا کرد. در حالی که اگر اهل عبرت گرفتن بودیم آن یک بار، دو
باری که آن قضاوتها را کردیم و بعد فهمیدیم که اشتباه است دیگر این اشتباهات را
پل میکردیم برای عبور، نه باتلاق برای فرو رفتن. اینجا جایگاه عبرت گرفتن خیلی
خودش را نشان میدهد. ما هر روز برای خودمان باید محاسبه داشته باشیم «حاسبوا قبل
ان تحاسبوا». در این محاسبههایی که شبها قبل از خواب میخواهیم انجام بدهیم
زندگی خود را مرور کنیم اگر این اشتباهات را، این قضاوتها را مرور کنیم خیلی از
این قضاوتها دیگر در روز بعد تغییر خواهد کرد چرا؟ چون عبرت گرفتن یک مانع میشود.