کد خبر: ۵۷۵۴
۱۴۰۰/۰۲/۰۴ ۱۸:۱۵

زنده باد انقلاب

پروانه نجاتی

بچه‌های عطر و نور، بچه‌های انقلاب!

فصل‌فصل عمرتان پُر ز لحظه‌های ناب!

یادتان هنوز هست موج‌موج تیرگی

خواب تلخ زندگی زیر سایۀ حباب

نه غرور و عزتی، نه بهار رغبتی

می‌گذشت سال و ماه، روزهای پر شتاب

این طرف حضور فقر، آن طرف بلور قصر

این سیاه، آن سفید؛ سخت بود انتخاب

دست‌های فتنه‌خیز، در بسیط خاک بود

داس یا تب هراس یا عقوبت و عذاب

شعله می‌زد از گلو بغض‌های سرکشی:

«ما کجای عالمیم؟» یک سؤال بی‌جواب!

ناگهان پیام عشق، بین ما ظهور کرد

گفت: خستگان شب، تشنگان آفتاب!

رخت صبر بر کنید وقت سرفرازی است

تیغ صبح برکشید! تیغ سرخ انقلاب

گرچه حس نمی‌کنند دوستان ناسپاس

راز صبح آرزو، درد شام التهاب

روی کوچه می‌کشید طرح سبز عشق را

دست‌های گرم عشق، لرزه‌های اضطراب

زندگی جوانه زد روی شاخه امید

رنگ تازه‌ای گرفت درس و دفتر و کتاب

گوشه‌گوشه زمین از گلوی لاله‌ها

بانگ می‌زند وطن: زنده‌باد انقلاب!‌

*********

عطر خوش فجر‌

عباس علی برات پور

عطر آزادی از فضای امید

بر مشامم ز کوی دوست رسید

خاطر ناخوش مرا آسود

دل رنجیده را شفا بخشید

شوری از عشق در سرم افکند

نوری از مهر بر دلم تابید

طائر قدس بال و پر بگشود

بوم شوم از فراز بام پرید

نالۀ مرغ حق رسید به گوش

بس که عاشق به خون خود غلتید

جوی خون گشت جاری از هر سوی

لاله از خون عاشقان رویید

دیو شب را طلسم باطل شد

ریشه جان اهرمن خشکید

دست حق شد ز آستین بیرون

قصر فرعونیان به خود لرزید

نفس جان‌فزای روح الله

بر تن مردگان دهر دمید

اختر تابناک ملک وجود

که بر او رشک می برد ناهید

تا جهان را دو دیده بینا شد

گوهری این‌چنین به دیده ندید

آمد آن رهبری که زنده کند

دین اسلام و مکتب توحید

آمد آن سروری که از دل و جان

پاسداری کند ز خون شهید

خواستم تا کلامی از قرآن

آورم تا خدا کند تأیید

ناگهان آیتی ز مصحف پاک

همچو گوهر به خاطرم رخشید

زهق الباطل است و جاء الحق

شام رفت و دمید صبح امید

شد «براتی» ز فیض پیر خمین

مورد لطف کردگار مجید‌

**********

رأیت قیام ‌

رضا ابوذری

ای چارفصل میهنم! ای منحصر به فرد

تقویمِ تو خزانیِ دژخیمِ دوره‌گرد

آخر چه بود سهم تو از آن همه نبرد؟

جز غصه روی غصه و جز درد روی درد

دریا به گِل نِشست تو را، کوه گریه کرد

باید برای این همه اندوه گریه کرد

ای آبْ رفته پیکر در گردش زمان

تاریخ توست بستر طغیان این و آن

باریده بود بر سرمان ظلم بی امان

تا رأیت قیام به پا خاست ناگهان

از مشرق حماسه خروشی دگر دمید

ذلّت به غرب آمد و ظلمت به سر رسید

ظلمت به سر رسید، ولی بیم شب به جاست

سرمای مرگ نیست اگر، سوز تب به جاست

آتش به جا هنوز برادر! حطب به جاست

از بنگِ کفر، نشئگی بولهب به جاست

امّا خوشیم باور ما مانده با علی

سرداده‌ ولایت اوییم، یاعلی

عمری‌ست پای باورمان ایستاده‌ایم

سرچشمه‌ی ارادت و کوه اراده‌ایم

جز در مسیر دین و وطن جان نداده‌ایم

چشم‌انتظارِ روشنیِ صبح جاده‌ایم

چیزی به چشم‌روشنیِ ما نمانده است

ای خون مصافِ ستم، دم به دم به جوش

ای موج پرتلاطمِ همواره در خروش

چشمِ به راهِ آمدنش منتظر! به هوش

دارد صدای پای کسی می‌رسد به گوش

بر ماست هم برای ظهورش دعا کنیم

هم جان به راهِ آمدن او فدا کنیم‌

********

سیب سرخ انقلاب

آمد شبی با شاخه‌ای شمشاد در دستش

با سیب‌های سرخ «فجر آباد» در دستش

تور سپید و روشن بهمن بر اندامش

سیب گلاب نیمه خرداد در دستش

هم مثل اوقات خوش انگور شیرین بود

هم داشت برق تیشۀ فرهاد در دستش

در دشت پرچم، چون گیاهی سبز می‌رویید

هر لاله‌ای که سرخ جان می‌داد در دستش

از باغ پرچم عطر و بوی لاله برمی‌خاست

وقتی تکان می‌داد آن را باد در دستش

تشییع کرد از بس بهاران را به دوش خویش

گل کرد فروردینی از فریاد در دستش

بیدار شد بهمن از آن خواب زمستانی

تا سیب سرخ انقلاب افتاد در دستش‌

عالیه مهرابی

گزارش خطا