کد خبر: ۵۷۵۳
۱۴۰۰/۰۲/۰۴ ۱۸:۱۴

سرباز فراری

ماه‌منیر داستان‌پور

صدای سلام و علیک حسن آقا را که از کوچه شنید، دخترها را صدا کرد که دست به کار شوند برای بردن وسایل شام! دم پختک را در دیس کشید و کاسه‌های ماست‌خوری را پر کرد از ترشی بادمجان که می‌دانست شوهرش خیلی دوست دارد. می‌خواست امشب هرطور که شده او را راضی کند به برگرداندن حسین! چراکه این روزها حرف از شلیک به مردم بود و می‌ترسید این واویلا برای پسرش دردسر درست کند. می‌دانست او انقدر خوب است که محال به نظر می‌رسد تفنگ به سوی مردم بگیرد! اما اگر با فرمانده‌اش مخالفت می‌کرد یا مثل خیلی از سربازها از خدمت فراری می‌شد حسابش با کرام الکاتبین بود.

صدای حسن آقا که در خانه پیچید یکدفعه انگار دلش به شور افتاد! لحن مردش چندان آرام نبود و هول برش داشته بود که نکند این آشفتگی به سبب شنیدن خبری از پسرشان باشد که این روزها داشت دوران سربازیش را می‌گذراند. مرد اخمو دست و صورتش را شست و مثل همیشه نشست بالای سفره! نگاه ملتمسانه جعفر و رضا به تلویزیون نطق پدرشان را باز کرد.

ـ هان؟ چیه عین ننه مرده‌ها خیره شدین به این وامونده؟ اگه خیال کردین کلیدشو میدم که باز بتونین روشنش کنین کور خوندین. اگه خیلی اصرار کنین این مایه بی‌ناموسی رو میدم خسرو افغانی ببره بفروشه!

خسرو شاگردش بود. یک جوان اهل تربت حیدریه که به خاطر شباهتش با مردم افغان بین اهالی محل به این نام معروف شده بود. منیره با خودش فکر کرد شوهرش اصلا از اول هم موافق خرید این تلویزیون نبود اما از روز هفده شهریور و شروع پخش فیلم‌هایی که به قول زن همسایه همگی مسلمان نشوند، کافر نبیند؛ مایه بی‌حیایی بودند؛ درش را قفل کرد و داغش را به دل بچه‌ها گذاشت. شاید بهتر بود از اول زیر بار خریدش نمی‌رفتند و به همان قصه جانی دالر که از رادیو پخش می‌شد قناعت می‌کردند!

می‌ترسید حرف بازگرداندن حسین از سربازی را پیش بکشد و همین یک لقمه دم‌پختک را به کام مرد خسته‌اش زهرمار کند. بیچاره از صبح علی‌الطلوع پی یک لقمه نان خودش را در آن دکان نجاری حبس کرده بود و اره صدتا یک غاز کشیده بود تا همین دم غروبی! دیگر دور از انسانیت بود اگر منیره این یک لقمه غذا را به دهانش حرام می‌کرد. برعکس دلش می‌خواست زودتر با مردش دو تایی و دور از هیاهوی بچه‌ها بنشینند پای بساط سماور و حین نوشیدن یک استکان چای از او درباره بدخلقی آن شبش بپرسد که بدجور لرزه به جان بچه‌ها انداخته بود.

سفره که جمع شد نشست پای سماور و مثل هرشب دو تا چای لب‌دوزِ لب‌سوز برای خودش و حسن آقا ریخت. دیگر وقتش بود مرد از علت عصبانیتش بگوید و کنار او عقده دل بگشاید.

ـ خدا لعنتشون کنه! شدن شمر، افتادن به جون این مردم بدبخت که آزارشون به یه مورچه‌ام نمی‌رسه! خب مگه کفر میگن؟ بس نیست این همه ظلم؟ به خدا روزی هزار بار خودمو لعنت می‌کنم چرا اون موقع که نواب خدابیامرز گفت بمون بالای سر زن و بچه‌ات به حرفش گوش دادم؟ باید قدم به قدم باهاش می‌رفتم که این‌جوری تو پنجاه و دو سالگی کاسه چه کنم دستم نگیرم!

با شنیدن این حرف‌ها گذشته برایش زنده شده بود. آن روزها فقط یکسال از عروسیشان می‌گذشت. محسن تازه به دنیا آمده بود و مردش که مرگ زن سابق و فرزندش را که هر دو سر زا رفته بودند دیده بود؛ با آمدن منیره و به دنیا آمدن اولین فرزندشان در اوج شادمانی به سر می‌برد. همان روزهایی که از طریق دوستش خلیل طهماسبی با نواب صفوی آشنا شد. نواب که زندگی تازه پاگرفته او را دیده بود از اینکه همراهشان شود و عواقب این همراهی را بپذیرد منعش کرده بود. گرچه مدتی بعد پسرشان بر اثر بیماری از دست رفته و بعد از دو سه سال دیگر حسین پا به دنیای کوچکشان گذاشته بود. منیره با شنیدن حرف‌های شوهرش به بیرون خانه اشاره کرد.

ـ هیس حسن‌ آقا! امان بده مرد! انگار یادت رفته دیوار موش داره، موشم گوش! مرد حسابی تو پدر هفت تا بچه‌ای! می‌خوای ببرنت اونجا که عرب نی انداخت؟ یه مقدار آروم بگیر ببینم دردت چیه که عین هیزم تو آتیش، یه لحظه داغت سرد نمی‌شه؟!

استکان چای را گذاشت جلوی شوهرش و گوش سپرد به حرف‌هایی که بدجور روی دلش سنگینی می‌کرد. صحبت از کشتار هر روز و هر ساعت مردم به دست مزدوران رژیم بود و به رگبار بستن پیر و جوان در خیابان‌ها! تازه فهمید خودش بدون اینکه حرفی به او بزند برای خریدن باقی سربازی پسرش اقدام کرده اما ارتش با درخواستش موافقت نکرده! با اینکه حتی راضی شده پول هنگفتی بپردازد!

با شنیدن این حرف‌ها انگار باری از روی دوشش برداشتند و بدتر از آن بار سنگین‌تری روی دلش گذاشتند! می‌ترسید بلایی دامن‌گیر پسرکش شود و او بی‌خبر از حال و روزش در این شهر دنگال بماند!

از فردا کارش شده بود راز و نیازِ با وقت و بی‌وقت به درگاه خداوندگار که پسرش سالم از سربازی برگردد و او شده حتی یک بار دیگر حسین را ببیند. شاید چون خیلی دوستش داش. به هر حال بعد از سه بچه که هر کدام به دنیا آمده و از دست رفته بودند این یکی برایش خیلی عزیز بود.

فردا چند ساعتی بعد از اینکه کلهم اجمعین اهل خانه را به جز مهنوش که از همه کوچک‌تر بود و هنوز چهاردست و پا این سو و آن سو می‌رفت، راهی کرد؛ صدای شلیک تفنگ و فریاد مردم توجهش را جلب کرد. اهل تظاهرات نبود و از سیاست چیزی سر در نمی‌آورد. تنها از در و همسایه شنیده بود اگر شاه برود حتما ارتش شوروی به کشور هجوم خواهد آورد و تمام زن و دخترهای مملکت را به غارت خواهد برد. ته دلش آرزو می‌کرد او با تمام استبداد و ظلمی که به سر مردم می‌آورد پای کار بماند. دیگر خبر نداشت این قبیل شایعه‌ها را خود رژیم برای ترساندن مردم درست کرده و بین آن‌ها پخش می‌کند.

رفته بود پشت پنجره و از کنار پشت‌دری ضخیمی که برای مهار دید همسایه‌های مقابل، روی شیشه نصب کرده بود؛ به خیابان نگاه می‌کرد. انگار قیامت شده بود. مردم یکی پس از دیگری عین برگ خزان زده پاییز روی زمین می‌افتادند و جوی خون کف خیابان به وضوح دیده می‌شد.

یکدفعه صدای کوبیدن در حیاط دل آشوبه‌ای مضاعف به جانش انداخت. بعید نبود یکی از آن زخمی‌ها که داشتند از هر سو فرار می‌کردند دم در خانه‌اش باشد! یک قدم پیش می‌گذاشت و دوباره پا پس می‌کشید اما بالأخره دل به دریا زد و رفت سمت درب بزرگ که حسین قبل از رفتنش به میل او برایش رنگ کرده بود.

آرام کمی لای درب را باز کرد! دو جوانک سرباز التماس می‌کردند که راهشان دهد. انگار یکیشان زخمی بود و دیگری وحشت داشت که هر آن فرمانده‌شان آن‌ها را پیدا کند. با دیدن آنه‌ا یاد حسین افتاد که ممکن بود در شهر غریب شرایطی مشابه آن دو را داشته باشد. درب را باز کرد و هر دو را به داخل راهنمایی کرد. دلش برای جوانک زخمی که لهجه شیرازی داشت و آن یکی که از حرف زدنش معلوم بود خراسانیست می‌سوخت. شاید اگر مادر نبود یا پسرش عین آن‌ها اسیر دیوانه‌بازی‌های رژیم نشده بود؛ کمکشان نمی‌کرد و به عافیت خود و خانواده‌اش می‌اندیشید! اما در آن لحظه خاص تنها یک مادر بود که می‌بایست پسرش را از مرگ نجات دهد.

سربازها را در زیرزمین خانه جا داد و خودش برگشت به آشپزخانه و جعبه داروها را آورد. پنبه را به دواگلی آغشته کرد و روی زخم جوانک زد. اسمش منصور بود و همسن و سال حسین که معلوم نبود دور از خانواده کسی به دادش می‌رسد یا نه! با دیدن زخم بازوی جوانک خدا را شکر کرد که گلوله از کنار دستش رد شده و به زودی بهبود خواهد یافت! زخم را که بست علت این فرار را پرسید.

ـ اوضاع یه جوری نبود که بتونیم بمونیم. ما درسته مال این شهر نیستیم ولی به هر حال اهل همین آب و خاکیم. یه تفنگ گذاشتن تو دستمون میگن بفرما مردمو بکش! خب این نه انصافه نه شرافت! اونم وقتی خودمونم حرفمون با این مردم یکیه!

ـ این‌جوری شد که منصور تفنگشو انداخت زمین. منم همین کارو کردم. هنوز حواس کسی بهمون نبود که در رفتیم اما تا دیدنمون تیراندازی کردن، من جاخالی دادم اما بیچاره منصور زخمی شد.

اگر به میل خودش بود همین الآن می‌رفت خانه همسایه و با شماره پادگانی را که حسین در آن خدمت می‌کرد؛ تماس می‌گرفت اما بعید نبود باز هم سنگ قلابش کنند و اجازه صحبت با فرزندش را ندهند. می‌ترسید بلایی شبیه به آنچه برای منصور اتفاق افتاده سر او هم آمده باشد.

شب که شد و شوهرش به خانه بازگشت ماجرا را برایش تعریف کرد و از او قول گرفت که کمکشان کند. سه چهار روز بعد که اوضاع زخم منصور بهتر شد، حسن آقا هر دوی آن‌ها را با یکی از آشناها روانه شهر و دیار خودشان کرد و جانشان را نجات داد.

مدتی بعد، امام که آمد آن‌ها هر دو مادر و پدر یک شهید بودند که به جهت مخالفت با فرماندهش برای شلیک به مردم کشته شده بود.

گزارش خطا