
دستم را بگیر
یاسمین امامی
روانشناسی علم نوپایی محسوب میشود، البته نه آنقدر نوپا که نتوانیم به آن اعتماد کنیم. با این حال، حق داریم که هنوز در پسِ ذهنمان، مراجعه به روانشناس و مشاوره گرفتن را کاری فانتزی و بیهوده بدانیم که فقط برای کسانی به درد میخورد که پول اضافه برای خرج کردن دارند. اغلب میگوییم: روانشناس چه کاری میتواند برای من انجام دهد؟ «درست است که افسرده ام اما با یک مسافرت رفتن روبهراه میشود» «میدانم که دچار وسواس فکری شده ام و دارم تبدیل به یک آدم شکاک میشوم، اما تقصیر من که نیست، تقصیر همسرم است که این بلا را سرم آورده و تا وقتی او درست نشود، مراجعه به مشاوره و روانشناس، برای من فایده ای ندارد» «میدانم که نیاز دارم با کسی که تخصصش را دارد صحبت کنم و از او کمک بگیرم، اما با کدام پول؟»
دلایل برای مراجعه نکردن به روانشناس زیاد است. اما تمام اینها تا زمانی ادامه دارد که کار به جاهای سختش برسد و دیگر نتوانیم با مسافرت رفتن، صحبت با دوستان، منتظر بقیه ماندن و در یک کلام، بهانه آوردن، مشکل را برطرف کنیم. شاید دیر خبردار شدیم، شاید میدانستیم و زیر بار نرفتیم، شاید هم اصلا زنگ خطرها را نمیشناختیم که با دیدن آنها بدانیم وقت مراجعه به رواندرمانگر است. ما در این یادداشت میخواهیم به این نشانهها اشاره کنیم، نشانههایی که به شما میگویند وقت کمک گرفتن است، آن هم کمک حرفهای و مراجعه به یک روانشناس.
نشانهدار
قرار نیست دچار اختلالهای حاد روانی شویم و کارمان به بستری شدن بکشد تا باور کنیم که نیاز به رواندرمانگر داریم. مشکلات عاطفی و چالشهای زندگی، ممکن است ما را به سمت اختلالات حاد روانی بکشاند و بهداشت روانیمان را به خطر بیندازد. پس باید نشانهها را شناخت و به آنها اهمیت داد.
بپذیریم که درمانهای روانی، اموری بیفایده نیستند. درمان میتواند به بهبود علائم بسیاری از مشکلات روانی کمک کند، از رایجترین آنکه افسردگی است گرفته تا شرایط پیشرفتهتر مثل دوقطبی، وسواس، اضطراب و...
رواندرمانی به ما این فرصت را میدهد که پیش از اینکه بخواهیم دارو مصرف کرده و علائم آزاردهنده را خاموش کنیم، در یک پروسه شخصی و اغلب طولانیتر، علائم را رفع کنیم.
قبل از هر چیز و در قدم اول باید شرایط زندگی در دنیای معاصر را بپذیریم، دنیایی که در آن مسائل مربوط به سلامت روان مهم و علائم بیماریهای روانی، بسیار شایع است، اما فقط 40 درصد از افرادی که نیاز به درمان دارند، به رواندرمانگران مراجعه میکنند.
آیا من به درمان نیاز دارم؟
ممکن است با خودمان فکر کنیم چرا باید به خودم برچسب روانی بودن بزنم، در حالیکه وضعیتم وخیم نیست و به کسی آسیبی نمیرسانم. مسئله درست همین جاست. ما گمان میکنیم کسی که به روانشناس مراجعه میکند باید حتما یک انسان کاملا مجنون باشد که مدام به اطرافیانش آسیب جسمی و روحی وارد میکند. در بسیاری از اوقات حتی متوجه نیستیم که تا چه اندازه داریم به خودمان و دیگران آسیب میرسانیم.
تصور کنید فردی را که به دلیل اضطراب بیش از حد، دچار دورههای افسردگی شده است، بسیار گریه میکند، کنترل احساساتش دست خودش نیست. در عرض یک هفته چند کیلو وزن کم میکند، اما هنوز هم نسبت به مراجعه به روانشناس، مقاومت دارد.
مهمترین قدم این است که فرد، خودش بخواهد کمکی کند و قدمی بردارد، تا زمانی که فرد نخواهد، هیچکسی نمیتواند او را مجبور کند و حتی اگر با اجبار او را به نزد روانشناس ببرند، چه بسا مقاومت او، روند درمان را مختل کند.
زمانی که افکار خودکشی به سراغ آدما میآید؛ این وقتی نیست که شما نیاز به رواندرمانی دارید. این بحران است و شما باید خیلی سریع با اورژانس اجتماعی تماس بگیرید و سریع از یک فرد متخصص کمک بخواهید. زمانی که کار به بحران کشید، دیگر وقت رواندرمانی نیست، چون این کار یک پروسه طولانیمدت است. قبل از اینکه اورژانسی شود باید به فکر مراجعه باشید.
زمانی که مشکلات عاطفی و چالشهای زندگی بر روی عملکرد روزانه شما اثر میگذارد، درمان به شما توصیه میشود. این درست زمانی است که میتوانید با کمک یک نفر متخصص با تجربه، روی مشکلات سوار شوید، به جای اینکه زیر دست و پایش به شوید.
محیط امن
تصور عامه مردم ممکن است این باشد که قرار است مورد قضاوت یا سوءاستفاده قرار بگیرند. اما محیط درمان، مکانی بسیار امن، به دور از قضاوت یا هر نوع سوءاستفاده از مراجعهکننده است. جایی که شما میتوانید از اندوه جدایی، مشکلات با والدین، بحرانهای خانوادگی، ورشکستگی، مشکلات زندگی زناشویی، صحبت کرده و مطمئن باشید که روشهایی جدیدی برای غلبه بر مسائلی که روانتان را درگیر کرده است، پیدا میکنید.
چه وقت باید به روانشناس مراجعه کنم؟
ممکن است با خودتان بگویید: من بلدم سبک زندگیام را تغییر دهم، با خانواده و دوستانم بیشتر معاشرت کنم، ورزش کنم و از این شرایط خودم را نجات دهم و برای خودم زمان بخرم تا به روانشناس مراجعه نکنم. ما میخواهیم بگوییم چه زمانی بهبود اوضاع از کنترل شما خارج است و باید کمک بگیرید: انجمن روانشناسی آمریکا میگوید: زمانی که یک مشکل باعث پریشانی و تداخل در بخشی از زندگیتان میشود باید به درمان توجه کنید:
1ـ مسئلهای وجود دارد که هر روز یک ساعت یا بیشتر به آن فکر میکنید یا برای کنار آمدن با آن وقت صرف میکند.
2ـ مسئلهای در زندگی تان وجود دارد که سبب میشود از دیگران کنار بکشید و یا از بودن در میان جمع و معاشرت کردن دچار خجالتزدگی شوید.
3ـ مسئلهای وجود دارد که مدتهاست کیفیت زندگی شما را کاهش داده است.
4ـ برای کنار آمدن با یک مسئله مدام مجبورید که زندگیتان را تغییر دهید یا عادتهای جدید در خودتان به وجود آورید.
5ـ احساس خستگی مداوم و شدید؛ این علامت جسمیغالبا نشان از یک بیماری روانی است؛ میتواند نشانه اضطراب مرضی یا افسردگی باشد.
6ـ بیش از حد معمول خوابیدن و به سختی از خواب بیدار شدن.
7ـ خشم غیر قابل کنترل؛ همه ما عصبانی میشویم و کینه میورزیم اما همه مان در زمان عصبانیت به کشتن طرف مقابل فکر نمیکنیم و کاری نمیکنیم که به دیگران آسیب جدی وارد شود.
8ـ انواع فوبیا؛ ترسهای کوچکی که کمکم دارند رشد میکنند و بزرگ میشوند، آنقدر که از معاشرت و بودن در جمع بازمان میدارند و حتی ممکن است ما را مدام در خانه نگه دارند و باعث شوند مدتها خانه را ترک نکنیم.
9ـ نگرانیهای مداوم؛ همه ما نگران میشویم، اما اگر شما از آن دسته هستید که نگرانیتان غیرقابل کنترل است و زندگیتان را بهقدری تحتتأثیر قرار میدهد که علائم جسمی نشان میدهید، باید به فکر درمان باشید.
10ـ بیعلاقگی؛ از دست دادن علاقه نسبت به اغلب چیزهایی که به انجام آنها علاقهمند بودید و حال بههیچعنوان نه خوشحالتان میکنند نه انگیزهای برای انجامشان دارید؛ ناامیدی و بیانگیزگی.
نتیجه:
به هر حال درمانهای مربوط به بهداشت روان در کمترین حد خود، باعث میشوند که درباره خودتان بیشتر بیاموزید، ارتباط بهتری با خودتان برقرار کنید. درمانگر به شما نمیگوید چه کار کنید، برای شما تعیین تکلیف نمیکند، بلکه کمک میکند خودتان بهترین تصمیم را بگیرید و بهتنهایی درستترین اقدم را به بهترین شکلش انجام دهید.